تسویه حساب
مدتهاست که حساب-کتابم را با زندگی روشن کرده ام؛ حالا از تمام بده-بستانهای دنیا، این را خوب می دانم که در زندگی از کسی بستانکار نیستم و اگر بدهکاریی در کار است بدهکاری خودم است به خودم و دیگر هیچ.
از غلظت عشق
استمپ: فکر نمیکنی عشقت زیادی غلیظه سته؟
سته: عشق یا غلیظه یا اساسن وجود نداره.عشق رقیق اصلن عشق نیست!
محبوب - تونی موریسون
از میانبرها
پیشترها که هنوز ترکیب رویایی Ctrl + Z را کشف نکرده بودیم فاجعه همیشه از پسِ لغزش دستمان روی دکمهی Delete اتفاق میافتاد؛ مینشستیم و هر کدام به فراخور بردباریمان، بسته به چیزی که پاک شده بود، زمانی که برای درست کردنش صرف کرده بودیم؛ دلی که لابلای خطوط و شکلهایش جا گذاشته بودیم سوگواری می کردیم، اشک میریختیم و احیانن خودمان را برای شروعی دوباره متقاعد میکردیم. حالا اما چشم بسته شست چپمان را روی کنترل میگیریم و با انگشت اشاره Z را نشانه می رویم! میخواهم این کلیدها و دستورها را بهانه کنم تا بگویم زندگی هم باید "یک جاهایی"، "یک زمانهایی" از این کلیدهای ترکیبی هیجانی داشته باشد؛ میانبُرهایی که باید نشست کنار اهلش و آموختشان؛ کاتالوگهای زندگی را تورقی باید کرد شاید جایی لای سطورش پیداشان کرد. از من بپرسید می گویم زندگی باید پر باشد از این میانبرها که ندیدنشان بیشک دلیل نبودنشان نیست.
از شما بعید بود
یادمان نرود هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست!
در میان باورمندان
این روزها دور و برم مردمانی را میبینم که مدام صدای شکایتشان برای اعتراض به تضییع حقوق خردشان بلند است؛ حقوق خرد که عرض میکنم شما بخوانید برشته شدن بیش از حد نان، دندانگردی کسبهی محل، قرمزی مصنوعی گوجه فرنگیها زیر لامپ هالوژن بقالیها و قس علی هذا. آنگاه در عجبم که چطور همین مردم، اینچنین نسبت به تضییع حقوق اساسیشان بیتفاوت و خاموشند؛ ظاهراً به قرینهی قانونِ "دروغ هرچه بزرگتر باورش راحتتر" حق نیز هر چه بزرگتر باشد، ستاندنش آسانتر است.
پینوشت: عنوان از یکی از سفرنامههای جنجالی وی. اس. نایپال است.
کلاهمان را بچسبیم!
یادمان باشد ضعفهایمان در فلان حوزه، هرگز با قابلیتهایمان در وادی بهمان جبران نمیشود. یادمان نرود چقدر از موفقیتهایمان در حوزهی X را مرهون شکستهایمان در حوزهی Y هستیم؛ موفقیتهایی که صرفاً از دید دیگران موفقیت محسوب می شوند و برای ما ماموریتهایی از سر اجبار بیش نیستند. یادمان باشد دلمان پی.اچ.دی.هایی را که پس از شروع ریزش موهایمان گرفتیم ارزشیابی نخواهد کرد؛ سوئیچ ماشینهایی که پس از شکستهای عشقیمان خریدیم را قلبمان آخر یک روز روی میز نهارخوری رها می کند و به حالت قهر ترکمان میکند. حواسمان باشد شاید فرداروزی دلمان آن وعده غذایی را که از سر "بیخوابی" خوردیم و نه از سر "گرسنگی" توی صورتمان تف کرد. بیاییم خوب حساب و کتاب کنیم ببینیم چند درصد از مسیر زندگیمان را دست در دست خواستهها و امیالمان طی کردهایم و چند در صد را همراه کینهها، عقدهها و شکستهایمان کشان کشان رفتهایم. برداریم هر چه زودتر حساب کتاب کنیم که غفلت موجب پشیمانی خواهد بود.
ای بیخبران...
پیرمرد میگفت "زمون ما مردم وقتی میخواستن خونه بخرن اول پرس و جو می کردن ببینن خونهه یه چهار دیواری داره که توش خرشون رو ببندن ؛ بعد هم نگاه میکردن ببینن در و دالون هاش و کوچه پس کوچه های محل اونقدری فراخ هستند که بشه از اندرونی خونه تا قبرستون شهر یه تابوت رو سر دست برد یا نه؟!"
آخ اگه بارون بزنه
دیگه ده مثل قدیم نیس که از آب در می گرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گر می گرفت:
آب به چشمه!حالا رعیت سر آب خون می کنه
واسه چار چیکه آب،چل تارو بی جون می کنه.
نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه
پای دار،قاتل بیچاره همونجور تو هوا چش می دوزه
"چی می جوره تو هوا؟
رفته تو فکر خدا؟..."
"نه برادر!تو نخ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد،پوک نشادون بزنه:
اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه!"
طبعن شاملو
روبرو سراب و پشت سر خراب
باز هنگامه ی رفتن و خانه ای که خیلی وقت است گم شده است.
اقتدارِ راست شده
آقا این مالایی ها رسمن خیال می کنند «سجیل 2» الان تو جیب منه یا حداقل با یک اساماس می توانم ماشهاش را بچکانم. چنان چپ چپ نگاه میکنند که آدم به صرافت میافتد خودش را وارسی کند مبادا موشک به نسوجش خزیده باشد. حالا کاش با نگاهشان تحقیرت میکردند، بیشرفها نگاهشان پر از ترس آمیخته با احترام است. تا سراغشان می روی شستشان را موشک میکنند و مرگ بر آمریکا میگویند؛ که یعنی بله حالیت باشد آقا گرگه، ما با شماییم مبادا هوس کنی قورتمان دهی...

