شک دارم

درست مانند آن پیرمردی که در مغازه‌ی تایپ و تکثیری، کپی تازه از دستگاه درآمده‌ی قول‌نامه‌‌‌ای را خط به خط با اصلش مطابقت می‌داد.‏

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


88

مافوقِ عالی‌جناب آمد، پدربزرگ را برد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


هیچ

یک وقت‌هایی سودای رسانه‌ای شدن، سودای توی چشم قرار گرفتن، سودای جنجال به پا کردن آدم را بد جوری وسوسه می‌کند. سیاستمدارانی را می‌شناسم که همین سودا آن‌ها را به سفرهای چند ده هزار کیلومتری می‌کشاند تا جلوی چهارتا خبرگزار اسمی بنشینند و اعلام کنند که ماست سیاه است یا سرنا را باید از سر گشادش نواخت. آدمیزاد است دیگر، یک وقت‌هایی سودایی می‌شود. برایش تعریف می‌کنم که می‌خواهم تا آخر هفته‌ی آینده یک کاری بکنم که به خاطرش اسمم برود توی کتاب رکوردها. می گوید که از نظرش رکورد زدن کار «چیپ»ی است و من برایش توضیح می‌دهم که یک وقت‌هایی آدمیزاد دلش سودایی می‌شود برای یک کار چیپ و اینکه چقدر خسته‌ام از کارهای غیر چیپِ دیربازده. چقدر خسته‌ام از کارهای روتین و قاعده‌مدار و غایت‌مند. دلم می‌خواهد اصلن همین آخر هفته یک بارِ نی نوشابه بخرم، بنشینم یکی یکی توی هم فرو کنمشان از اینجا برود تا قریه‌ی بالا، بعد از این طرف تویش فوت کنم از آن طرف، طرفم سرش را بگیرد جلوی گونه‌اش و بگوید «های های». بعد دوربین‌های تلویزیونی بیایند، روزنامه‌نگاران هم باشند و مدام میکروفون‌های پشمالوشان را بگیرند جلوی صورتم و بپرسند انگیزه‌ی شما از ثبت این رکورد چه بود. بعد من هم زل بزنم توی دوربین‌ها، مثل آن عالیجناب عبوس بگویم «هیچ!»

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


امتحان در آئینه

به امتحان دادن عادت دارم، به امتحان گرفتن نه. خودم را مثلن غرق کتابم کرده بودم وقتی که قلم‌هایشان را تند تند روی برگه‌ها سر می‌دادند. زیر چشمی نگاهشان می‌کردم، ساکت بودند و غرق نوشتن. می‌رفتم از کلاس بیرون برای خودم قدم می‌زدم. راهنمایی که می‌خواستند، جواب سوال را یک‌جورهایی می‌گذاشتم کف دستشان و لبخند می‌زدم؛ و لبخند می‌زدند. کارمان به «سرت روی برگه‌ات باشد»، به «دفعه‌ی آخر است که تذکر می‌دهم»، به «هیس هیس و ساکت باشید» نرسید. از کلیشه‌ها گذشته بودیم امشب. اما خودمانیم، امتحان گرفتن از امتحان دادن سخت‌تر است، وقتی دلت جای تک‌تک‌شان می‌تپد، وقتی برای یکی‌یکیشان «بیست» می‌خواهی.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


از جنون

توی هوای بفهمی نفهمی سرد خیابانی از خیابان‌های خلوت صبحگاهی شهر، زیر نم‌نم بارانی نه چندان سخاوتمندانه قدم می‌زدم که چشمم افتاد به دیوانه‌ای که سرخوشانه بستنی می‌خورد و برای خودش آواز می‌خواند. پرسیدم «آقا سردت نیست؟» گفت: «نه، کاپشن پوشیدم که!» گفتم «نه منظورم اینه که با این بستنی سردت نیست؟» نگاهم کرد و با لبخندی از سر شرارت ساختگی جواب داد:

-          اوسا رمزش تو همینه!

و من از آن موقع دارم فکر می‌کنم که شاید واقعن رمزش در همین باشد. در جنون!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


هیچ‌کس نیست

گارسیا مارکز میگوید: پاریسی‌ها با سپاه آینه‌هاشان این پندار را به وجود می‌آورند که آپارتمان‌های کوچکشان دو برابر اندازه‌ی واقعی است. اما جادوی واقعی - این را گابریل و من می‌دانیم- این است که آنچه ما بازتابش را در این آینه‌ها می‌بینیم همواره زمانی دیگر است: زمان گذشته، زمان نامده، و نیز این‌که گاه اگر بخت با تو یار باشد، شخصی که شخصی دیگر است بر این دریاچه‌های سیماب ظاهر می‌شود.

آئورا - کارلوس فوئنتس - عبدالله کوثری
 
 
 
در زبان عبری فعل بودن در زبان حال صرف نمی‌شود. هیچ‌کس نیست. هر کس یا بوده یا خواهد بود. وجه شرطی هم وجود ندارد. وجوه اخباری هستند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


.

بابا انار دارد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


و پرنده‌های رها از روی تیرهای سیمانی هم

یک دفعه به خودم آمدم، دیدم جدی جدی معلم شده‌ام. پیراهن سفید یقه آهاری و شلوار فاستونی می‌پوشم موهایم را آب‌شانه می‌کنم، صبح علی‌الطلوع با کیفی بر روی دوش از خانه بیرون می‌زنم و در گوش بچه‌های مردم سواد می‌خوانم. آن‌وقت بعداز ظهرها در راه برگشت، جلوی پای یک جفت کفش بیست و دو هزار تومان در مغازه‌ی خاک گرفته‌ی کفاش پیر، قدم‌هایم را سست می‌کنم. جالب است از وقتی به این واقعیت پی برده‌ام، حتی جرات نمی‌کنم جلوی آینه آفتابی شوم؛ وحشت می‌کنم از هیبتی که برای خودم ساخته‌ام؛ از مسیری که ناغافل تویش افتادم. ولی حالا که کارم درس و بحث و موعظه شده، بیایید برای شما هم بگویم که چطور اگر غافل شویم بدترین کابوس‌هایمان، خیلی یواشکی خودشان را جای زندگی به‌مان قالب می‌کنند؛ که ما را خیلی نرم براندازی می‌کنند. بعد یک روز از همین روزهای معمولیِ، چشم باز می‌کنیم می‌بینیم به جای رویاهایمان داریم کابوس‌هایمان را زندگی می‌کنیم. که موهای سفیدمان دارند آن بالا علیه موهای سیاه کودتای خزنده می‌کنند. که وضع‌مان از درخت هم بدتر است با این ریشه‌ها که یک سرش از لای کاشی‌های حوض همسایه بیرون زده، یک سرش از مستراح متروک گوشه‌ی حیاط. که تبر روی دیوار انباری روزی سه بار با برق ساطع از لبه‌ی تیزش وسوسه‌مان می‌کند و وقتی دلمان را یک‌دله کردیم به سان چاقوی ابراهیم، ماست را هم نمی‌بُرد...
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :


239

صبح‌ها

سپه‌سالار نقشه‌های برنده‌ام

شب‌ها

پیاده‌‌ی سرخورده‌ای

که مجروح و خسته

به خانه بازمی‌گردد

و تا ترفیع درجه برای نبردی دیگر

برای خودش نوشدارو دم می‌کند

زخم‌هایش را می‌لیسد

و به خاطر سردوشی‌های خالی اش

طلبش را به آسمانِ شب

از دیروزش

سنگین‌تر می‌کند

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


خون در شیشه‌ی آزمایش

صبح رفته بودم یک آزمایشگاه دولتی برای گرفتن نمونه‌‌ی خون. چرا آزمایشگاه دولتی؟ خب به خاطر اینکه ارزانتر است و ما اساسن اگر دو رسالت در زندگی داشته باشیم اولی خرج نکردن پول‌مان است و دومی ریاضت کشیدن. نگاه کردم دیدم به جز تابلوی و اِن یکاد... که انگار جزء لاینفک ساختمان‌های دولتی شده، تنها تابلویی که در حیاط دراندشت آزمایشگاه به چشم می‌خورد تابلوی زنانه/مردانه است. طبعن راه افتادم به سمت قسمت مردانه. در اتاقک شیشه‌ای سالن خانمی نشسته بود که هم نسخه را کنترل می‌کرد، هم لوله و تشت و سایر ظروف لازم را تحویل می‌داد، هم صندوقدار بود و هم هیستریک. دفترچه را گرفت، با گوشخراش‌ترین صدای ممکن دو هزار و دویست تومن طلب کرد و آنقدر ته خودکار بیکش را کوبید روی میز تا یک پنج هزاری گذاشتم کف دستش. طبعن بلافاصله پرسید «خورد نداری؟». عرض کردم که خیر. خُرد ندارم. گفت آن دو هزار تومنی توی کیفم را بدهم پس! گفتم شما که از منویات کیف‌پول بنده آگاهید آیا دویست تومنش را تخفیف می‌دهید یا چه؟ صدایش را بلند کرد که بیست تومن حاج آقا، نه دویست تومن. طبعن من هم حساب کتاب را رها کردم و صدایم را بردم بالا که حاج آقا نیستم. البته در ادامه دیگر لازم ندیدم عرض کنم حاج آقا چه کسی است و الخ!  کلیشه شده است آخر. دوهزار تومانی را از آن سوراخ کوچک انداختم روی میزش. باز صدایش را بلند کرد که بیست تومنش را بیاندازم صندوق صدقه. گفتم خانم، بنده با صندوق صدقه میانه‌ی خوبی...صدایش را بالاتر برد و حرفم را قطع کرد. حوصله نداشت بشنود طبعن. من هم اصراری به توضیح دادن نداشتم. اما چون داد زده بود حس کردم باید دوهزار تومانی ام را بردارم و جایش همان پنج‌هزارتومانی قبلی را بیاندازم توی سوراخ کوچک آکواریومش. با تغیر نگاهم کرد ولی دیگر حتی صدایش در نیامد. آهی کشید و مثل بچه‌ی آدم دو هزار و نهصد و هشتاد تومن گذاشت روی دفترچه و همراه لوله آزمایش‌ها تحویلم داد. ایستادم توی صف. صف بویناکی بود انصافن و این از خواص صف‌های کلینیک‌های ارزان است. فکر می‌کنم بعد از این همه سال زندگی کردن در این مملکت اجازه‌ی جنرالایز کردن در این حوزه را داشته باشم. نوبتم که شد مواجه شدم با یک انسان خیلی سیبیلو. طبعن آدمیزاد دوست ندارد یک انسان سبیلو خونش را در شیشه کند. فلذا سعی کردم نگاهم را بندازم به کلیشه‌ای ترین پنجره‌ی روبرویم و برای خودم قصه‌بازی کنم تا کار یکسره شود. پنبه‌ی الکلی را گذاشت روی جای سوزن و شیشه را داد دستم. توی سالن دور و برم را که نگاه می‌کردم همه‌ی آدم‌ها، بوگندو و غیر بوگندو، بیمار و غیر بیمار، پیر و جوان، همه و همه یک وجه تشابه داشتند: خون همه‌مان را در شیشه کرده‌ بودند!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :