راسل

اگر نظر مخالف شما را عصبانی می‌کند، نشان آن است که شما ناخودآگاه می‌دانید که دلیل خوبی برای آنچه فکر می‌کنید درست است ندارید. اگر کسی اصرار کند که جمع دو با دو برابر پنج است یا ایسلند روی خط استوا قرار دارد؛ شما بیشتر احساس دلسوزی می‌کنید تا خشم، مگر اینکه آنقدر کم از حساب و جغرافی بدانید که نظر او عقیده ی شما را به لرزه درآورد!

برتراند راسل |  پیرامون مزخرفات روشنفکرانه (1943) 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


اشغال

اسرائیل باش
تمام تنم را اشغال کن
و هرگز به مرزهای ١٩۶٧ بازنگرد

 

ابک

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۳۱ می ۲۰۱۳

آدم رفته رفته بیش از حد بردبار می شود.
آگاهانه و تعمداً بردبار می شود. این مصیبت است.

کارلوس فوئنتس، پوست انداختن

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۳۱ می ۲۰۱۳

بعضی‌ زبان‌ها بنا به اقتضای شرایط و مولفه‌های فرهنگی خاص حاکم بر حوزه‌ی نفوذشان، در حوزه‌های مشخص واژگان بیشتری تولید کرده‌اند. مثلا طبسی‌ها برای درخت خرما و مشتقاتش چند ده برابر من و شما واژه دارند. یا به فرض تعداد واژگانی که اعراب برای شتر می‌داند و به کار می‌گیرد باید خیلی بیش از واژگان ما باشد. مرحوم سحابی در مصاحبه‌ای می‌گفت یک بانوی میان‌سال فرانسوی وقتی وارد گل‌فروشی می‌شود دست کم نام چهل-پنجاه گل مختلف را بلد است حال آنکه این رقم برای یکی بانوی ایرانی میان‌سال در تهران شاید از عدد پنج تجاوز نکند. خب مشخص است که هر چه تعداد این واژگان در یک حوزه‌ی خاص بیشتر باشد، دقت و کیفیت انتقال پیام نیز بالاتر است. درست مثل نمایشگری با تعداد پیکسل‌های بالاتر که به طبع، تصویر با کیفیت‌تری از یک نمایشگر با تعداد پیکسل‌ها کمتر نشان می‌دهد. یادم هست یک زمانی از قول یک پزشک فارس‌زبانِ شاغل تبریز خواندم که آذری‌ها برای دردِ عصبی معده و درد ناشی از التهاب معده و و درد زخم معده واژه‌های مجزایی دارند، برای همین وقتی دردشان را برایش بازگو می‌کنند بدون آندوسکپی برایشان دارو تجویز می‌کند. حالا نشسته‌ام دارم به واژگانی که برای بیان «درد» می‌شناسم فکر می‌کنم و اینکه چقدر بعضی وقت‌ها برای بیان مفهومی که در بعضی از زبانها شاید با یک کلمه‌ی ساده و مصطلح منتقل می‌شود، باید به خلاقیتمان متوسل شویم. مثلا الان چند روزی است که گلویم یک دردی دارد که شبیه اسفنج است. در واقع خودم اسمش را گذاشته‌ام درد اسفنجی. چون چشمم را که می‌بندم دردم را شبیه یک اسفنج با بافت‌های درشت می‌بینم که به رنگی غلیظ آغشته شده و مثل مهر روی کاغذ می‌خورَد. چند تا اصطلاح دیگر برای درد در ذهنم هست که شک دارم بر سر آنها توافقی وجود داشته باشد. اصلاً بر سر کلمه که اجماع نباشد، عملاً قابلیتش برای انتقال معنا را از دست می‌دهد (بحث دارد به نشانه‌شناسی کشیده می‌شود). حالا من یک ساعت بنشینم به شما بگویم گلویم اسفنجی درد می‌کند، اگر «اسفنجی» در شما معادلی مشابه با معادل من نداشته باشد پیامم منتقل نمی‌شود. اصلاً فکر می‌کنم فارسی با این همه قدمت و این پیشنه‌ی ادبی هنوز که هنوز است در تعدد واژگان ضروری برای بیان روزمرگی‌هامان هم کمیتش لنگ می‌زند. نمی‌دانم شاید هم من و شما کم جستجو کرده‌ایم، کم خوانده‌ایم کم با هم گفتگو کرده‌ایم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۲۷ می ۲۰۱۳

هنرِ حرف زدن با پدر لای اخبار تلویزیون

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۲۷ می ۲۰۱۳

یک ژانری در نوشتار هست مشتمل بر حرف‌هایی که خواسته‌ایم بگوییم و نتوانسته‌ایم، تصیماتی که باید می‌گرفتیم و نگرفته‌ایم، حاضرجوابی‌هایی که باید می‌کرده‌ایم و نکرده‌ایم. یک ژانری هست که کارکردش باید مثل کارکرد جبرانی خواب‌هایمان باشد. درست مثل این که در خواب به دیدار معشوقی می‌رویم که در بیداری راهی به آغوشش نیست، توی گوش زورگویانی می‌کوبیم که توی بیداری یک لقمه‌مان می‌کنند. یک ژانری در نوشتارِ این حوالی هست که اگر نباشد یک درصدِ بزرگی از نوشته‌های اینجا هم نیستند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


اندوه

باد می‌وزد
اندوه‌هایی
در جهان
جا به جا می‌شود

ن. ر.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۲۰ می ۲۰۱۳

اورهان پاموک می‌گفت اینجایی که ما زندگی می‌کنیم، بوسیدن را از پدرمادرهایمان یاد نمی‌گیریم، در خیلی جاهای دیگر دنیا هم همین‌طور است. پاموک می‌گفت این سینما است که بوسیدن را به ما یاد می‌دهد؛ می‌گفت ما از این نظر هم مرهون سینماییم. 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۱۷ می ۲۰۱۳

در سر من در هر نت موسیقی، یک «کم کن صدای این لعنتی رو» مستتر است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


روشن

احساس می‌کنم اولین شعری که بشر گفته در فراق بوده. گریه قبل از خنده کشف شده. ‏من اگر در عصر حجر بودم، هنگام تراشیدن چوب برای ساختن نیزه، با واژه‌های همان عصر، چیزی که می‌گفتم این بود. 
جان به در می‌برد شکار
نیزه‌ام خطا خواهد رفت
من دلتنگم

روشن

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۳۰ آوریل ۲۰۱۳

یک نفرشان آمد گفت «فردا کلاس بَسکت دارم، میشه کلاس شما رو نیام؟» فوری سر تکون دادم گفتم: «اول بسکت، اول بسکت.» واقعن معتقدم اول بسکت.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۲۸ آوریل ۲۰۱۳

امسال به نظرم باید سال نوشتن و منتشر نکردن، دیدن و نگفتن، خواستن و بروز ندادن،  مردن و دم نزدن نامگذاری کرد. یک سال‌های انقد جان ندارند که باید در سال‌ها بعد و قبل ادغامشان کرد. اصلن یک سال‌های انقدر نحیفند که برایشان سر رسید هم چاپ نمی‌کنند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۱۱ آوریل ۲۰۱۳

یک طبقه‌ای هست که اگر آناناس دو هزار تومن باشد، یا بیست هزار تومن چندان برایش توفیری نخواهد داشت. یک طبقه‌ای هم هست که اصلن نمی‌داند آناناس چیست و مسلمن قیمت آناناس برایش محلی از اعراب ندارد. یک طبقه‌ای هم هست، میان این دو طبقه، که صبح تا شب توی اینترنت و تلویزیون و در خلال وبلاگ و کتاب و مجله سر و کارش با آناناس‌نگاری است و وقتی از جلوی آناناس رد می‌شود سرش را پایین می‌اندازد و خودش را به ندیدن می‌زند.

1. آناناس اینجا مثل است، در مثل مناقشه نکنید. 
2. قیمت یک آناناس متوسط در بقالی سر کوچه ما حدود بیست هزار تومن است.
3. قیمت یک کیلو گوجه فرنگی در بقالی سر کوچه ما سه هزار و دویست و پنجاه تومن است.
4. آناناس را با کتاب و مجله و سی دی و لپ‌تاپ و ... جایگزین کنید، معادله همچنان برقرار است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


دختر همسایه

خوشگل‌ترین دختر
دختر همسایه است
با این وضع ترافیک.

کیومرث منشی‌زاده

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۵ آوریل ۲۰۱۳

خبر آمد که کتابم برنده‌ی هیچ جایزه‌ای نشده. باز هم باختم. آمدم بنویسم دارم عادت می‌کنم. دیدم برای این حرف دیگر خیلی دیر است. عادت کرده‌ام، رفته. الان اگر حوصله چای دم کردن داشتم. آخر همین پست می‌نوشتم. خوبم، چای می‌نوشم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۵ آوریل ۲۰۱۳

یک وقت‌هایی آدم دلش می‌خواهد، خیلی نرم و بی صدا بخزد زیر پوست یک زندگی‌هایی. حالا شما بگوئید آواز دهل شنیدن از دور خوش است. من اما فکر می‌کنم، همین هم خوب است که دست‌کم زندگی‌هایی هستند که از دور صدای توپ و تانک نمی‌دهند. 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


در ستایش نبوده‌ها

وقتی آفتاب باشد، بهترین چیز سایه است؛ وقتی سایه باشد، بهترین چیز آفتاب؛ وقتی هیاهو باشد، بهترین چیز سکوت است؛ وقتی سکوت باشد، بهترین چیز هیاهو. همیشه «نبودن و خواستن»، «بودن و نخواستن» با هم دست‌شان توی یک کاسه است. همیشه بهترین‌‌ها چیزهایی هستند که نیستند.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :


.

زبان‌بارگی
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :


مرگ

من دارم از صبح به ماهیت مرگ فکر می‌کنم
یعنی از صبح مجبور شده‌ام که همه‌اش به مرگ بیاندیشم
نمی‌فهمم اینکه می‌گویند مرگ آمد و یک نفر را برد یعنی چه
درک نمی‌کنم مرگ آیا از رسته‌ی تولد است یا چیزی ماورائی است
خوب نمی‌دانم که مرگ پایان کبوتر است یا نه
فقط می‌دانم که مرگ باید چیزی شبیه نفس نکشیدن باشد
چیزی شبیه رفتن مادربزرگ
مادربزرگی که آن‌قدر نا نداشت
که نفس‌هایش را تا یک بهار دیگر در سینه نگه دارد
من اینجا نشسته‌ام و دارم مدام به مرگ فکر می‌کنم
به خاطره‌ها، به آخرین جملات،
به عکس‌ها، به بی‌کسیِ درخت انجیر حیاط خانه‌ی قدیمی

...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


لعنت به صلح

من با شما خوبم، در صلحم در آرامشم. اما این صلح و آرامش به پشیزی نمی‌ارزد وقتی برای برقراری‌اش مجبورم خودم را سانسور کنم، به ساز شما برقصم یا مدام تأییدتان کنم. لعنت به صلح و آرامش اصلن، وقتی که وجودش مشروط به سرکوب کردن خودمان باشد؛ لعنت به صلح و آرامش وقتی اجازه‌ی اشتباه کردن را از آدم سلب می‌کند.
 
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


در ستایش آهستگی

کاش می‌شد نشست یکی دو ساعته این کتاب «در ستایش آهستگی» آقای Carl Honore را ترجمه کرد، صوتی کرد و گذاشت توی پخش ماشین این ملتی که در خیابان‌ها با این سرعت دیوانه‌کننده و وحشتناک در هم می‌لولند و انصاف و مروت و انسانیت را یکجا زیر پایاشن له می‌کنند. خب آدم می‌نشیند با خودش فکر می‎کند که این همه شتاب برای چه واقعن؟ این آخرین سنگر کجاست که با این سرعت قرار است به فتح‌اش برویم؟
آهای ملت کمی آهسته تر به خدا، کمی مهربانتر.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


تردید: اویی که من بود

داشتم سلانه سلانه توی کوچه‌مان می‌راندم. منتهاالیه کوچه یک ماشینی جلوتر از من می‌خواست وارد خیابان شود. راهنمای راست را می‌زد فرمان را کمی می‌داد به راست، منصرف می‌شد. راهنمای چپ را می‌زد، فرمان را می‌چرخاند به سمت چپ و باز منصرف می‌شد. با یک وسواس خوبی شمردم، هفت بار تمام جهت راهنمایش را عوض کرد تا بالاخره پیچید سمت راست. من؟ عصبانی نشدم، برایش بوق نزدم، چراغ ندادم. دیدم این آدمی که پشت فرمان نشسته خودِ خودِ خودم هستم. گفتم با آدم‌های دیگرهیچ، با خودم مهربان باشم. بعدش حتی نگاهش نکردم. گفتم حتمن یک بار هم توی خیابان دور می‌زند و مسیرش را عوض می‌کند. مردم را نه، خودم را خوب می‌شناسم دست‌کم.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


برابری‌زدایی

بنا بر برابری‌زدایی است اصلن. بنا بر این است که یادمان بدهند هیچ دو نفری با هم برابر نیستند. نمونه‌ی بارزش همین احترام به بزرگتر. این یعنی در هر رابطه‌ای شما یا الزامن موضع فرا دست دارید یا فرو دست. این یعنی به فرض در هر تقابل میان مادر و فرزند، شاگرد و استاد همیشه حق با مادر حق با استاد است. برای قضاوت اصلن به حرفتان گوش نمی‌دهند. فقط چمش‌هایشان را می‌بندند و سوال می‌کنند: کدام بزرگترید؟ من در این موارد یاد ماجرای خر سیدولی می‌افتم اغلب. می‌گویند بی‌زبان وقتی که مرد از همه‌ی اهل محل دست‌کم یک ده بیست سالی بزرگتر بود.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


دوچرخه‌سوار

یک بار پسرکی به من گفت
اگر با اسکیت‌اش به اندازه‌ی کافی تند برود
تنهایی‌ نمی‌تواند گَردش را هم جمع کند

این بهترین دلیلی است که تا حالا
برای قهرمان بودن، از کسی شنیده‌ام

امشب در حالی که دارم
در امتداد خیابان کینگ ویلیام خیلی تند رکاب می‌زنم
به این فکر می‌کنم
که آیا این حرف را می‌شود به دوچرخه‌ها هم تعمیم داد؟

این خودش یک پیروزی است، وقتی تنهایی‌ات را
به نفس نفس زدن در گوشه‌ی خیابان وادار کنی،
در حالی که داری آزادانه در ابری از آزالیاهایِ ناگهان غوطه می‌خوری
گل‌برگ‌های صورتی‌ای که فارغ از این‌که چه کُند فرود می‌آیند،
هرگز تنهایی را احساس نکرده‌‌اند.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


.

.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


.

.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


خیابان‌نگاری

ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻨﺸﻴنم ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻳﮏ ﺁﻗﺎﻳﯽ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻢ. ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻨ‌ﺠﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﻳﮏ ﻗﺪﺭﯼ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥﻧﮕﺎﺭﯼ ﮐﻨﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺑﮕﺬﺭﺩ. الاﻥ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯽﻧﻮﻳﺴﻢ ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﭙﻠ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﯽ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻣﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ. ﺗﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﺑﺎﺭ ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺏ ﻭ ﺟﻠﻮ ﺯﺩه. سرانجام ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ. الاﻥ ﻳﮏ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺳﻔﻴﺪ ﻗﺪﻳﻤﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺳﻂ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺳﻔﻴﺪ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺁﻗﺎﻳﯽ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻳﮏ ﻣﺎﮐﺴﻴﻤﺎﯼ ﺳﻔﻴﺪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺑﻮﻕ ﻭ ﺗﺎ ﺟﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ. ﺑﻌﺪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﺗﺎ ﻓﺤﺸﯽ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ. ﺳﺎﻋﺖ ﮔﺮﺍﻥﻗﻴﻤﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ. ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﻣﻴﺎﻥﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻋﺎﺑﺮﺑﺎﻧﮏ ﺭﻓﺎﻩ ﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﺶ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﻳﮏ ﺁﻗﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ همین حالا ﺑﻪ ﺟﻤﻌﺸﺎﻥ ﻳﺎ به ﺻﻔﺸﺎﻥ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﻝ ﺳﺒﺰ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻧﺵ ﺩﺍﺭﺩ. ﻳﮏ ﺟﻮﺍﻥ ﻗﺪ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻣﻦ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻓﺘﺮ ﺑﻴﻤﻪ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺑﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻮﺩ. ﮐﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺷﻴﺮﯼ‌رنگ ﻭ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺳﺒﺰ ﻓﺴﻔﺮﯼ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻧﻮﮎﺗﻴﺰ. ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﻋﺠﻴﺐ ﺑﺪﻟﺒﺎﺳﻨﺪ. ﻫﻤﻴﻦ ﺁﻗﺎ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺑﻴﻤﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧ‌ﻬﺎﯼ ﻧﻴﺸﺶ ﺭﺍ ﻧﺷﺎﻧﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ دفتر ﺑﺮﮔﺸﺖ. ﻳﮏ ﺁﻗﺎﯼ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎ ﻳﮏ ﺧﺮﻭﺍﺭ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺭﻓﺍﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ. ﻣﺎﺷﻴﻨش ﺑﯽ ﺍﻡ دابلیو ﺍﮐﺲ ﺷﺶ ﺑﻮﺩ. فکر کنم ﺩﻟﻴﻞ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﺭﺍ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻳﺎ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﮐﻨﻢ. ﺻﺎﺣﺏ ﻣﻐﺎﺯﻩﯼ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﺧﻮﺩﺭﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺮﺍ ﭼﭗ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﮐﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺣﺘﻤﺎﻟﻦ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩﺍﺵ ﭘﺎﺭﮎ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ. ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻇﺮﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﻕﺩﻟﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﺳﺭ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﮔﯽﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺭﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﺪ ﻧﻪ ﻣﻦ. ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺍﻳﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽنوشتم ﻳﮏ ﺭﻧﻮﯼ ﭘﯽ ﮐﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻢ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺩﻭ ﺑﻮﻕ ﺯﻧﻨﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ. ﺍلان ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﻣﻮﺗﻮﺭﯼ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺁﻣﺪ. ﻣﺸﺘﺮﯼﺍﺵ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﭘﮋﻭﯼ 405 ﻧﻘﺮﻩﺍﯼﺍﺵ ﺑﺍ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﻢ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﻨﻢ. ﺧﻮﺷ‌‌ﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺨﺶ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﻢ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ. ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ «اون دو تا ﻣﺳﺖ ﭼﺷﺎﺕ» ﻣﯽﺧوانند. ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ عجالتن ﺑﺰﻧﻢ ﺧﻔﻪﺷﺎﻥ ﮐﻨﻢ. ﺍﻭﻩ ﺍﻳﻦ ﺁﻗﺎﻳﯽ ﮐﻪ با او ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ. چه زود. ﺣﺎﻼ ﻣﻦ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﮑﺸﻢ؟ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺵ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ ﻭﺍﻗﻌﻦ. باﻳﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮐﺎﺭﻡ ﺑﺮﻭﻡ ﺑﺎﺯ هم ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ. ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻴﺰﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺩﺭﺩﺑﺧﻮﺭﺗﺮﯼ نوشتم این‌بار.


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


زنده‌گی

یک سال و اندی پیش داستان را این‌طور شروع کرده بودم که «مادربزرگ از یک روزی به بعد تصمیم گرفت بقچه‌ی خاطرات‌اش را پای درخت آلبالوی حیاط کودکی‌هایش جابگذارد و پابرهنه بدود توی عمارت نسیان.» حالا اما توی این یک سال خیلی چیزها عوض شده‌اند، خیلی چیزها فروریخته‌اند، ویران‌تر شده‌اند. اصلن انگار که بهتر شدن، ترمیم شدن، خوب شدن رسم طبیعت نباشد. توی انی یک سال مادربزرگ از عمارت نسیان تکان که نخورده هیچ، مرتب یک چیزهای دیگری را هم دارد چال می‌کند پای این ستون و آن دیوار و آن کنج عمارت و مدام سبک‌تر و سبک‌تر و سبک‌تر می‌شود. سبک‌تر از اندیشه، سبک‌تر از حواس، سبک‌تر از کلمات و البته سنگین و سنگین و سنگین‌تراز رنج. خب حق بدهید زندگی که سخت می‌شود آدم بخواهد حساب دنیای واقعیت را از حساب آرمان‌شهر توی سرش جدا کند. برای همین ما هی سعی کردیم مادربزرگ توی سرمان همان مادربزرگی باشد که صبح‌های مدرسه برایمان گل گاوزبان و زرده‌ی تخم‌مرغ درست می‌کرد، همان مادربزرگی که توی کیف مدرسه‌مان «کاغذی» می‌گذاشت، همان مادربزرگی که وقتی وارد خانه‌اش می‌شدیم آغوشش اولین چیزی بود که حس می‌کردیم، همان مادربزرگی که موقع رفتن چهار شاخه از رزهای باغچه‌اش را بدرقه راهمان می‌کرد. اما واقعن یک وقت‌هایی زور واقعیت آن‌قدر زیاد می‌شود که عرصه بر انسان تنگ می‌شود، که آدم لاجرم دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌برد. حالا که حساب می‌کنم می‌بینم مادربزرگ یک سال است ما را نمی‌شناسد، اسم‌مان را نمی‌داند، ده ماه است که خودش هیچ غذایی به کام خودش نریخته، که شش ماه است به صداها واکنش نشان نمی‌دهد، که چهار ماه است دیگر لبخند هم نمی‌زند، که دو ماه است جز ناله، صدای دیگری از خودش متصاعد نمی‌کند، که یک ماه است چشم‌هایش را حتی باز نمی‌کند دیگر. آن‌وقت مگر زور خیال آدمی‌زاد چقدر زیاد است اصلن؟ مگر آدم چه قدر می‌تواند واقعیت را بر وفق ایده‌آل‌هاش مخدوش کند؟ مادربزرگ حالا گوشه‌ی اتاق چنان ناله می‌کند که هر خیالی را از ذهن آدم می‌پراند. که دل آدم را ریش می‌کند. و خب چه کسی است که ناله را با درد بی ارتباط بداند؟ چه کسی است که پایان دادن به رنج را فضیلت نشمارد؟ این درست که حرف زدن راجع به یک سری چیزها نه طرفداران عُرف را خشنود می‌کند نه دردی را از ما دوا. اما من یکی چند وقتی است دیگر نمی‌توانم خودم را بازی بدهم. می‌روم بالای سرش و از طبیعت گلایه می‌کنم برای ماندنش، برای درد و رنجی که دارد به جثه‌ی نحیفش تحمیل می‌شود. ناغافل با آن‌که هرگز گوشی برای شنیدن نداشته، که هرگز رابطه‌ای با او نساخته‌ام و نپرورانده‌ام برای رهایی‌اش حرف می‌زنم. همه‌اش هم لای این فکر و خیال‌ها خودم را با این جمله قانع می‌کنم، که شکوه یک چیزهایی در تمام شدنش است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


سرود خوک

من مال تو هستم، اگر به من زباله هم بخورانی
برایت سرودِ زباله سر خواهم داد.

[سرود خوک - مارگارت آتوود]

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :