شک دارم
درست مانند آن پیرمردی که در مغازهی تایپ و تکثیری، کپی تازه از دستگاه درآمدهی قولنامهای را خط به خط با اصلش مطابقت میداد.
88
مافوقِ عالیجناب آمد، پدربزرگ را برد.
هیچ
یک وقتهایی سودای رسانهای شدن، سودای توی چشم قرار گرفتن، سودای جنجال به پا کردن آدم را بد جوری وسوسه میکند. سیاستمدارانی را میشناسم که همین سودا آنها را به سفرهای چند ده هزار کیلومتری میکشاند تا جلوی چهارتا خبرگزار اسمی بنشینند و اعلام کنند که ماست سیاه است یا سرنا را باید از سر گشادش نواخت. آدمیزاد است دیگر، یک وقتهایی سودایی میشود. برایش تعریف میکنم که میخواهم تا آخر هفتهی آینده یک کاری بکنم که به خاطرش اسمم برود توی کتاب رکوردها. می گوید که از نظرش رکورد زدن کار «چیپ»ی است و من برایش توضیح میدهم که یک وقتهایی آدمیزاد دلش سودایی میشود برای یک کار چیپ و اینکه چقدر خستهام از کارهای غیر چیپِ دیربازده. چقدر خستهام از کارهای روتین و قاعدهمدار و غایتمند. دلم میخواهد اصلن همین آخر هفته یک بارِ نی نوشابه بخرم، بنشینم یکی یکی توی هم فرو کنمشان از اینجا برود تا قریهی بالا، بعد از این طرف تویش فوت کنم از آن طرف، طرفم سرش را بگیرد جلوی گونهاش و بگوید «های های». بعد دوربینهای تلویزیونی بیایند، روزنامهنگاران هم باشند و مدام میکروفونهای پشمالوشان را بگیرند جلوی صورتم و بپرسند انگیزهی شما از ثبت این رکورد چه بود. بعد من هم زل بزنم توی دوربینها، مثل آن عالیجناب عبوس بگویم «هیچ!»
امتحان در آئینه
به امتحان دادن عادت دارم، به امتحان گرفتن نه. خودم را مثلن غرق کتابم کرده بودم وقتی که قلمهایشان را تند تند روی برگهها سر میدادند. زیر چشمی نگاهشان میکردم، ساکت بودند و غرق نوشتن. میرفتم از کلاس بیرون برای خودم قدم میزدم. راهنمایی که میخواستند، جواب سوال را یکجورهایی میگذاشتم کف دستشان و لبخند میزدم؛ و لبخند میزدند. کارمان به «سرت روی برگهات باشد»، به «دفعهی آخر است که تذکر میدهم»، به «هیس هیس و ساکت باشید» نرسید. از کلیشهها گذشته بودیم امشب. اما خودمانیم، امتحان گرفتن از امتحان دادن سختتر است، وقتی دلت جای تکتکشان میتپد، وقتی برای یکییکیشان «بیست» میخواهی.
از جنون
توی هوای بفهمی نفهمی سرد خیابانی از خیابانهای خلوت صبحگاهی شهر، زیر نمنم بارانی نه چندان سخاوتمندانه قدم میزدم که چشمم افتاد به دیوانهای که سرخوشانه بستنی میخورد و برای خودش آواز میخواند. پرسیدم «آقا سردت نیست؟» گفت: «نه، کاپشن پوشیدم که!» گفتم «نه منظورم اینه که با این بستنی سردت نیست؟» نگاهم کرد و با لبخندی از سر شرارت ساختگی جواب داد:
- اوسا رمزش تو همینه!
و من از آن موقع دارم فکر میکنم که شاید واقعن رمزش در همین باشد. در جنون!
هیچکس نیست
آئورا - کارلوس فوئنتس - عبدالله کوثری
.
و پرندههای رها از روی تیرهای سیمانی هم
239
صبحها
سپهسالار نقشههای برندهام
شبها
پیادهی سرخوردهای
که مجروح و خسته
به خانه بازمیگردد
و تا ترفیع درجه برای نبردی دیگر
برای خودش نوشدارو دم میکند
زخمهایش را میلیسد
و به خاطر سردوشیهای خالی اش
طلبش را به آسمانِ شب
از دیروزش
سنگینتر میکند
خون در شیشهی آزمایش
صبح رفته بودم یک آزمایشگاه دولتی برای گرفتن نمونهی خون. چرا آزمایشگاه دولتی؟ خب به خاطر اینکه ارزانتر است و ما اساسن اگر دو رسالت در زندگی داشته باشیم اولی خرج نکردن پولمان است و دومی ریاضت کشیدن. نگاه کردم دیدم به جز تابلوی و اِن یکاد... که انگار جزء لاینفک ساختمانهای دولتی شده، تنها تابلویی که در حیاط دراندشت آزمایشگاه به چشم میخورد تابلوی زنانه/مردانه است. طبعن راه افتادم به سمت قسمت مردانه. در اتاقک شیشهای سالن خانمی نشسته بود که هم نسخه را کنترل میکرد، هم لوله و تشت و سایر ظروف لازم را تحویل میداد، هم صندوقدار بود و هم هیستریک. دفترچه را گرفت، با گوشخراشترین صدای ممکن دو هزار و دویست تومن طلب کرد و آنقدر ته خودکار بیکش را کوبید روی میز تا یک پنج هزاری گذاشتم کف دستش. طبعن بلافاصله پرسید «خورد نداری؟». عرض کردم که خیر. خُرد ندارم. گفت آن دو هزار تومنی توی کیفم را بدهم پس! گفتم شما که از منویات کیفپول بنده آگاهید آیا دویست تومنش را تخفیف میدهید یا چه؟ صدایش را بلند کرد که بیست تومن حاج آقا، نه دویست تومن. طبعن من هم حساب کتاب را رها کردم و صدایم را بردم بالا که حاج آقا نیستم. البته در ادامه دیگر لازم ندیدم عرض کنم حاج آقا چه کسی است و الخ! کلیشه شده است آخر. دوهزار تومانی را از آن سوراخ کوچک انداختم روی میزش. باز صدایش را بلند کرد که بیست تومنش را بیاندازم صندوق صدقه. گفتم خانم، بنده با صندوق صدقه میانهی خوبی...صدایش را بالاتر برد و حرفم را قطع کرد. حوصله نداشت بشنود طبعن. من هم اصراری به توضیح دادن نداشتم. اما چون داد زده بود حس کردم باید دوهزار تومانی ام را بردارم و جایش همان پنجهزارتومانی قبلی را بیاندازم توی سوراخ کوچک آکواریومش. با تغیر نگاهم کرد ولی دیگر حتی صدایش در نیامد. آهی کشید و مثل بچهی آدم دو هزار و نهصد و هشتاد تومن گذاشت روی دفترچه و همراه لوله آزمایشها تحویلم داد. ایستادم توی صف. صف بویناکی بود انصافن و این از خواص صفهای کلینیکهای ارزان است. فکر میکنم بعد از این همه سال زندگی کردن در این مملکت اجازهی جنرالایز کردن در این حوزه را داشته باشم. نوبتم که شد مواجه شدم با یک انسان خیلی سیبیلو. طبعن آدمیزاد دوست ندارد یک انسان سبیلو خونش را در شیشه کند. فلذا سعی کردم نگاهم را بندازم به کلیشهای ترین پنجرهی روبرویم و برای خودم قصهبازی کنم تا کار یکسره شود. پنبهی الکلی را گذاشت روی جای سوزن و شیشه را داد دستم. توی سالن دور و برم را که نگاه میکردم همهی آدمها، بوگندو و غیر بوگندو، بیمار و غیر بیمار، پیر و جوان، همه و همه یک وجه تشابه داشتند: خون همهمان را در شیشه کرده بودند!
