سربازی

یک شب‌هایی در زندگی هستند که فردایشان هم‌وزن روزهای معمولی زندگی نیستند. یک روزهایی در پس این شب‌ها هستند که تکلیف یک مدت زیادی از آینده را معلوم می‌کنند. چیزی شبیه شبی پیش از امضای یک قرار تبعید،  یا ثبت یه مالکیت کلان یا اصلن عقد یک قرار عاشقانه. بعد آن‌وقت معمولی سر کردنش می‌شود کار حضرت فیل. هر چند هم خیالت راحت باشد از نتیجه‌ی کار باز هم تشویش هست. حالا حساب کنید خودتان، شبی است که بایستید بر بلندای یک برزخ؛ این سویش دوزخ، آن سویش بهشت؛ باید بایستی بر بالای بلندی در انتظار یک نسیم؛ یک تلنگر. یک همچین شبی است امشب و من پر از تشویشم. خوبی‌اش این است که نتیجه هر چه باشدنجات می‌یابی از برزخ بلاتکلیفی؛ خوبی‌اش این است که این نیز می‌گذرد. خوبی‌اش این است که مدتی است بلد شده‌ام خوبی‌های نازک مثل مو را هم، ماهرانه بیرون بکشم از ماستِ بدی‌ها. 

پی‌نوشت: نشسته بودم توی ماشین و دل سپرده بودم به دست ترانه؛ ترانه‌ای با ترجیع بند «باید دوباره...». بعد با خودم گفتم، اگر قرار است بنویسم امشب، «باید دوباره» توی این خانه‌ی قدیمی باشد. جرقه‌هم اگر باشد، بهتر است از این ظلمت مطلقی که سایه‌اش بر سر اینجا سنگینی می‌کند.  

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :


22.11

فلکه را باز کنید ترسوها!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


شک دارم

درست مانند آن پیرمردی که در مغازه‌ی تایپ و تکثیری، کپی تازه از دستگاه درآمده‌ی قول‌نامه‌‌‌ای را خط به خط با اصلش مطابقت می‌داد.‏

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


88

مافوقِ عالی‌جناب آمد، پدربزرگ را برد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


هیچ

یک وقت‌هایی سودای رسانه‌ای شدن، سودای توی چشم قرار گرفتن، سودای جنجال به پا کردن آدم را بد جوری وسوسه می‌کند. سیاستمدارانی را می‌شناسم که همین سودا آن‌ها را به سفرهای چند ده هزار کیلومتری می‌کشاند تا جلوی چهارتا خبرگزار اسمی بنشینند و اعلام کنند که ماست سیاه است یا سرنا را باید از سر گشادش نواخت. آدمیزاد است دیگر، یک وقت‌هایی سودایی می‌شود. برایش تعریف می‌کنم که می‌خواهم تا آخر هفته‌ی آینده یک کاری بکنم که به خاطرش اسمم برود توی کتاب رکوردها. می گوید که از نظرش رکورد زدن کار «چیپ»ی است و من برایش توضیح می‌دهم که یک وقت‌هایی آدمیزاد دلش سودایی می‌شود برای یک کار چیپ و اینکه چقدر خسته‌ام از کارهای غیر چیپِ دیربازده. چقدر خسته‌ام از کارهای روتین و قاعده‌مدار و غایت‌مند. دلم می‌خواهد اصلن همین آخر هفته یک بارِ نی نوشابه بخرم، بنشینم یکی یکی توی هم فرو کنمشان از اینجا برود تا قریه‌ی بالا، بعد از این طرف تویش فوت کنم از آن طرف، طرفم سرش را بگیرد جلوی گونه‌اش و بگوید «های های». بعد دوربین‌های تلویزیونی بیایند، روزنامه‌نگاران هم باشند و مدام میکروفون‌های پشمالوشان را بگیرند جلوی صورتم و بپرسند انگیزه‌ی شما از ثبت این رکورد چه بود. بعد من هم زل بزنم توی دوربین‌ها، مثل آن عالیجناب عبوس بگویم «هیچ!»

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


امتحان در آئینه

به امتحان دادن عادت دارم، به امتحان گرفتن نه. خودم را مثلن غرق کتابم کرده بودم وقتی که قلم‌هایشان را تند تند روی برگه‌ها سر می‌دادند. زیر چشمی نگاهشان می‌کردم، ساکت بودند و غرق نوشتن. می‌رفتم از کلاس بیرون برای خودم قدم می‌زدم. راهنمایی که می‌خواستند، جواب سوال را یک‌جورهایی می‌گذاشتم کف دستشان و لبخند می‌زدم؛ و لبخند می‌زدند. کارمان به «سرت روی برگه‌ات باشد»، به «دفعه‌ی آخر است که تذکر می‌دهم»، به «هیس هیس و ساکت باشید» نرسید. از کلیشه‌ها گذشته بودیم امشب. اما خودمانیم، امتحان گرفتن از امتحان دادن سخت‌تر است، وقتی دلت جای تک‌تک‌شان می‌تپد، وقتی برای یکی‌یکیشان «بیست» می‌خواهی.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


از جنون

توی هوای بفهمی نفهمی سرد خیابانی از خیابان‌های خلوت صبحگاهی شهر، زیر نم‌نم بارانی نه چندان سخاوتمندانه قدم می‌زدم که چشمم افتاد به دیوانه‌ای که سرخوشانه بستنی می‌خورد و برای خودش آواز می‌خواند. پرسیدم «آقا سردت نیست؟» گفت: «نه، کاپشن پوشیدم که!» گفتم «نه منظورم اینه که با این بستنی سردت نیست؟» نگاهم کرد و با لبخندی از سر شرارت ساختگی جواب داد:

-          اوسا رمزش تو همینه!

و من از آن موقع دارم فکر می‌کنم که شاید واقعن رمزش در همین باشد. در جنون!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


هیچ‌کس نیست

گارسیا مارکز میگوید: پاریسی‌ها با سپاه آینه‌هاشان این پندار را به وجود می‌آورند که آپارتمان‌های کوچکشان دو برابر اندازه‌ی واقعی است. اما جادوی واقعی - این را گابریل و من می‌دانیم- این است که آنچه ما بازتابش را در این آینه‌ها می‌بینیم همواره زمانی دیگر است: زمان گذشته، زمان نامده، و نیز این‌که گاه اگر بخت با تو یار باشد، شخصی که شخصی دیگر است بر این دریاچه‌های سیماب ظاهر می‌شود.

آئورا - کارلوس فوئنتس - عبدالله کوثری
 
 
 
در زبان عبری فعل بودن در زبان حال صرف نمی‌شود. هیچ‌کس نیست. هر کس یا بوده یا خواهد بود. وجه شرطی هم وجود ندارد. وجوه اخباری هستند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


.

بابا انار دارد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


و پرنده‌های رها از روی تیرهای سیمانی هم

یک دفعه به خودم آمدم، دیدم جدی جدی معلم شده‌ام. پیراهن سفید یقه آهاری و شلوار فاستونی می‌پوشم موهایم را آب‌شانه می‌کنم، صبح علی‌الطلوع با کیفی بر روی دوش از خانه بیرون می‌زنم و در گوش بچه‌های مردم سواد می‌خوانم. آن‌وقت بعداز ظهرها در راه برگشت، جلوی پای یک جفت کفش بیست و دو هزار تومان در مغازه‌ی خاک گرفته‌ی کفاش پیر، قدم‌هایم را سست می‌کنم. جالب است از وقتی به این واقعیت پی برده‌ام، حتی جرات نمی‌کنم جلوی آینه آفتابی شوم؛ وحشت می‌کنم از هیبتی که برای خودم ساخته‌ام؛ از مسیری که ناغافل تویش افتادم. ولی حالا که کارم درس و بحث و موعظه شده، بیایید برای شما هم بگویم که چطور اگر غافل شویم بدترین کابوس‌هایمان، خیلی یواشکی خودشان را جای زندگی به‌مان قالب می‌کنند؛ که ما را خیلی نرم براندازی می‌کنند. بعد یک روز از همین روزهای معمولیِ، چشم باز می‌کنیم می‌بینیم به جای رویاهایمان داریم کابوس‌هایمان را زندگی می‌کنیم. که موهای سفیدمان دارند آن بالا علیه موهای سیاه کودتای خزنده می‌کنند. که وضع‌مان از درخت هم بدتر است با این ریشه‌ها که یک سرش از لای کاشی‌های حوض همسایه بیرون زده، یک سرش از مستراح متروک گوشه‌ی حیاط. که تبر روی دیوار انباری روزی سه بار با برق ساطع از لبه‌ی تیزش وسوسه‌مان می‌کند و وقتی دلمان را یک‌دله کردیم به سان چاقوی ابراهیم، ماست را هم نمی‌بُرد...
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :