سربازی
یک شبهایی در زندگی هستند که فردایشان هموزن روزهای معمولی زندگی نیستند. یک روزهایی در پس این شبها هستند که تکلیف یک مدت زیادی از آینده را معلوم میکنند. چیزی شبیه شبی پیش از امضای یک قرار تبعید، یا ثبت یه مالکیت کلان یا اصلن عقد یک قرار عاشقانه. بعد آنوقت معمولی سر کردنش میشود کار حضرت فیل. هر چند هم خیالت راحت باشد از نتیجهی کار باز هم تشویش هست. حالا حساب کنید خودتان، شبی است که بایستید بر بلندای یک برزخ؛ این سویش دوزخ، آن سویش بهشت؛ باید بایستی بر بالای بلندی در انتظار یک نسیم؛ یک تلنگر. یک همچین شبی است امشب و من پر از تشویشم. خوبیاش این است که نتیجه هر چه باشدنجات مییابی از برزخ بلاتکلیفی؛ خوبیاش این است که این نیز میگذرد. خوبیاش این است که مدتی است بلد شدهام خوبیهای نازک مثل مو را هم، ماهرانه بیرون بکشم از ماستِ بدیها.
پینوشت: نشسته بودم توی ماشین و دل سپرده بودم به دست ترانه؛ ترانهای با ترجیع بند «باید دوباره...». بعد با خودم گفتم، اگر قرار است بنویسم امشب، «باید دوباره» توی این خانهی قدیمی باشد. جرقههم اگر باشد، بهتر است از این ظلمت مطلقی که سایهاش بر سر اینجا سنگینی میکند.
22.11
شک دارم
درست مانند آن پیرمردی که در مغازهی تایپ و تکثیری، کپی تازه از دستگاه درآمدهی قولنامهای را خط به خط با اصلش مطابقت میداد.
88
مافوقِ عالیجناب آمد، پدربزرگ را برد.
هیچ
یک وقتهایی سودای رسانهای شدن، سودای توی چشم قرار گرفتن، سودای جنجال به پا کردن آدم را بد جوری وسوسه میکند. سیاستمدارانی را میشناسم که همین سودا آنها را به سفرهای چند ده هزار کیلومتری میکشاند تا جلوی چهارتا خبرگزار اسمی بنشینند و اعلام کنند که ماست سیاه است یا سرنا را باید از سر گشادش نواخت. آدمیزاد است دیگر، یک وقتهایی سودایی میشود. برایش تعریف میکنم که میخواهم تا آخر هفتهی آینده یک کاری بکنم که به خاطرش اسمم برود توی کتاب رکوردها. می گوید که از نظرش رکورد زدن کار «چیپ»ی است و من برایش توضیح میدهم که یک وقتهایی آدمیزاد دلش سودایی میشود برای یک کار چیپ و اینکه چقدر خستهام از کارهای غیر چیپِ دیربازده. چقدر خستهام از کارهای روتین و قاعدهمدار و غایتمند. دلم میخواهد اصلن همین آخر هفته یک بارِ نی نوشابه بخرم، بنشینم یکی یکی توی هم فرو کنمشان از اینجا برود تا قریهی بالا، بعد از این طرف تویش فوت کنم از آن طرف، طرفم سرش را بگیرد جلوی گونهاش و بگوید «های های». بعد دوربینهای تلویزیونی بیایند، روزنامهنگاران هم باشند و مدام میکروفونهای پشمالوشان را بگیرند جلوی صورتم و بپرسند انگیزهی شما از ثبت این رکورد چه بود. بعد من هم زل بزنم توی دوربینها، مثل آن عالیجناب عبوس بگویم «هیچ!»
امتحان در آئینه
به امتحان دادن عادت دارم، به امتحان گرفتن نه. خودم را مثلن غرق کتابم کرده بودم وقتی که قلمهایشان را تند تند روی برگهها سر میدادند. زیر چشمی نگاهشان میکردم، ساکت بودند و غرق نوشتن. میرفتم از کلاس بیرون برای خودم قدم میزدم. راهنمایی که میخواستند، جواب سوال را یکجورهایی میگذاشتم کف دستشان و لبخند میزدم؛ و لبخند میزدند. کارمان به «سرت روی برگهات باشد»، به «دفعهی آخر است که تذکر میدهم»، به «هیس هیس و ساکت باشید» نرسید. از کلیشهها گذشته بودیم امشب. اما خودمانیم، امتحان گرفتن از امتحان دادن سختتر است، وقتی دلت جای تکتکشان میتپد، وقتی برای یکییکیشان «بیست» میخواهی.
از جنون
توی هوای بفهمی نفهمی سرد خیابانی از خیابانهای خلوت صبحگاهی شهر، زیر نمنم بارانی نه چندان سخاوتمندانه قدم میزدم که چشمم افتاد به دیوانهای که سرخوشانه بستنی میخورد و برای خودش آواز میخواند. پرسیدم «آقا سردت نیست؟» گفت: «نه، کاپشن پوشیدم که!» گفتم «نه منظورم اینه که با این بستنی سردت نیست؟» نگاهم کرد و با لبخندی از سر شرارت ساختگی جواب داد:
- اوسا رمزش تو همینه!
و من از آن موقع دارم فکر میکنم که شاید واقعن رمزش در همین باشد. در جنون!
هیچکس نیست
آئورا - کارلوس فوئنتس - عبدالله کوثری
.
و پرندههای رها از روی تیرهای سیمانی هم
