فینگلیسی

when an Iranian wants to write anEnglish letter

This letter was written by an employee of the NIOC (National Iranian Oil Company) back in the 1960's to his American boss Mr.Hamilton.

Dear Mr.Hamilton

I,the undersigned, have worked in the NIOC in Masjed-Soleyman for three years, But since Mr.Ahmadi transferred here everything has changed.

I don't know "what a wet wood I havesold him" that from the very fisrt day he has been "pulling the belt to my life","with all kinds of cat dancing" he has tried to become the "eye and the light"of Mr.Wison.He made so much "mouse running" that finally Mr.Wilson "became donkey",and appointed Mr.Ahmadi as his right hand man,and told me to work "under his hand"

Mr.Wilson promised me that next year he would make me his right hand man,but "my eye didn't drink water", and I knew that all these were "hat play", and he was trying to put a "hat on my head"I "put the seal of silence to my lips" and did not say anything. Since that he was just "putting watermelon under my arms" knowing that this tranfer was only "good for his aunt", I started begging him to forget that I ever came to see him and forget my visit alltogher. I said "you saw camel, you didn't see camel"... but he was not "getting of the devils donkey"..."what headache shall I give you" I am now forced to work in the mail house with bunch of "blind, bald, heigh and half heigh" people ."imagine how much "my ass burns"

Now Mr.Hamilton, "I turn around your head" you are my only hope and my "back and shelter"..."I swear you to the 14 innocent" please "do some work for me"...in the resurrection day I'll "grasp your skirt"..."I have six head bread eaters"... "I kiss your hand and legs".

your servant 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٢
تگ ها :


از جوانی

 

بالاخره انتظار به سر آمد و این اشعار از آقا اشکان به دست بنده رسید. لازم به توضیح است که قرار بود اشکان جون این مطالبو از خانم صحت (سراینده اشعار) بگیره و برام ایمیل کنه ولی خوب بنا به دلایل نامعلوم این دست نوشته ها از شیراز سر در آوردند و.... مثل اینکه اشکان میخواسته از محضر حافظ و سعدی رخصت انتشار این اشعارو تو وبلاگ بگیره .....در هر حال ازش ممنونم چون علیرغم دیر شدن، مطلب سوخت نشد.

به نــــام خــــالق ﺩیوان هســــــتـــــــی

 به نــــام حق خدای شــــور و مســتــی

همان حبل المتــین , نـــور علی النــــور

 امــــیر مــهــــربــان روز کنـــــــکور

برای لـــحظــــــه ای ﺩل شــــاﺩ کرﺩن

بـبـــــــایـــد غیـــبـت اســــــــتاﺩ کردن

تقـــلـب بس متاعی رایــــگان اســــــت

در آن ســاعت که درس بایــگان اســت

خالـیـبــــند بزرگ اســــتاد فارســـــی

 غرورش بس فــزون زآقای دارســـی

واســــتـــاد معارف شــــوخ و خــندان

تو گویـــی او بود made in نمــکدان

شــــــوم نزدیکــــتر بـــر دره مـــرگ

در آن ساعت که دارم خوانـــدن ودرک

و اســــــــتـاد فنـــــون و یـادگــــیری

که خــــوب حال پسرها رو می گیری

اگر احــوال اســــتـادان چنیــن اســت

 پس احــوال شما ها این چنیـــن اســــت

به محـض خنده اسـت جدی نگــــیرید

 و می دانم که تـک تـک بی نظــــــیرید

لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا یـــــــــــی

 بازهــــم خوابیده ای مســــتر بابایی؟

رضازاده شـــود مغلوب و خســــــته

 در آن میـــدان که مـظفـــر نشـســــته

و سقراط و ارســــطو بس مجنــــون

 که دارند جانشــــینی همچو گـــلشــن

پسـر شــــــر کلاس همواره خنــــدان

که نــــــام او بود آقـــــای اشــــــــکان

قوامی پور با مــــــــوهـــای افشـــــان

 کــــه نامــــیدیــــم او را مـــو پریـــــــان

و آقـــــای مجـــــیــــد بایســـــیکل ران

والمختـــاری و sir یــا miss عــــرفان

و اســــــــــتاد زبــــان مخـــتــوم زاده

که یــــزدان درســــرش جز مخ نــــداده

و دیگــر بچـــه های هــــم کلاســــــــــی

 که نـنـوشتم برایـــشان شـــرح خـــاصی

و لطــــفـــا خواهشــــا بر دل نگــیــــرید

 بــــه محــض خنـــده بود جدی نگــــیرید

 

"معصومه صحت بین"

 این متن اولین بار سر کلاس فارسی عمومی خوانده شد و مورد استقبال و تشویق همه دانشجویان و شخص استاد مرتضوی قرار گرفت.

منت خدای سبحان و حضرت یزدان که یادش بهار دل عاشقان و ذکرش گلشن بیکران

 محبان است.محبوبان و یاران نازنین:

 

بی شک آن هنگام که نسیم بهمنی بر رؤیاهایمان می وزد وجوانی را از کف می دهیم

 به یاد خواهیم آوردکنون را. کاش آن دم با روحی سرشار از شکوه و افتخارهمچون

خسروانی آزاد شده از بند اسارت خوش در کنار اجاقی گرم از محبت نشسته باشیم و

 با ایمان به شادی مرور کنیم امروزمان را که الهه ی عشق ستاره ی جاوید و نسیم

 آرزوهای سبزمان است و به یاد آریم اولین روزی را که در کنار هم معصومانه و

 ملیحانه نشسته بودیم و چشمهایمان با شکیبایی تمام در پی یاری آشنا می گشت و

 چه زود به مقصود خویش نایل آمد به هر کس نگریست یک پری در سیمای آدمی یافت

 آن جا بود که نیرویی از درون به ما الهام شد که باید این فرزانگان را شناخت

 و در راه شناخت , ایمان چون موجی مبرای از زمین و زمان همه را در بر گرفت

 دیری نپایید که این مهم به تحقق رسید یکدیگر را شناختیم و در سفر به صحت

 تمامی افکار خویش متعرف گشتیم آن لحظه ای که پا به آن روستای با صفا نهادیم و

 در کنار هم دمی گذراندیم یکدیگر را امین قلبهایمان یافتیم و با مژگانی باران دیده

 به این سو فراخوانده شدیم که می بایست در برابر ذات اقدس باری تعالی سر برداریم

 و ثنای آن مجید مهربان گوییم که کریم تنها زارع مریم یکرنگی دلهایمان تویی ای

 غیاث از بی مهری زمانه نزد تو به داد خواهی آمده بودیم و تو قبل از آنکه اسماعیل

 امیدهایمان را قربانی کنیم محترمانه سعادت را پیشکشمان کردی و ما اینک با این لطف

 تو منصور زمانه ایم یاری دهنده و ناصر ما در این میدان ظفر تنها تو بودی و یاد

 شور آفرینت پروردگارامید است زندگیمان با رضای تو قوام یافت و اینک کوچه پس

 کوچه های دلمان را آذین بسته ایم و به انتظار مهدی ات نشسته ایم . حال ای قدیر

 با مختاری تمام باغچه ی صفا و دوستیمان را را نزد تو به امانت می گذاریم تا آن

 دم که به لطف تو گرد هم آییم این نوا را یکصدا زمزمه کنیم:

باز رسیدیم ز میخانه مست             باز رهیدیم ز بالا و پست

جمله حریفان خوش و مستان شدند        دست ز میدان ضمان دست دست

 

"معصومه صحت بین"


 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٢
تگ ها :


بم فرو ریخت

جوان که بودم آنقدر دلم از زلزله ی بم رنجید که فکر کردم مجازم مطلب دیگران رو اینجا بی ذکر منبع کپی کنم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ۱۳۸٢
تگ ها :