Hey you all see me fall

کم کم غیبتم داشت به غیبت کبری شبیه میشد. خوب حتما میدونید گرفتار امتحاتات بودم، البته هنوزم تموم نشدن ولی خوب دیگه بیشتر از این هم نتونستم طاقت بیارم و از فرصت چند روزه ای که تا امتحان آخرم دارم استفاده کردم تا خدمتتون عرض ادبی کرده باشم.

راستش امروز بعد از امتحان فرانسه که به بدترین شکل ممکن برگزار شد گرفتار دام آنفولانزا شدم ظاهرا .. البته زیاد هم خوشحال نباشید چون از نوع مرغیش نیست .

 

به هر حال همین امشب در بستر بیماری چند خط هزیان گفتم ... شما زیاد جدی نگیرید. قول ميدم تبم خوب بشه دیگه همچین چرندیاتی از من نخواهید شنید...

 

 

 

کنج اتاق تاریک، در  وهم  و  با  تبی  سرد          

                                       سرخی روی آتش، بنموده چهره ام زرد 

 

یک چشم بسته و آن، چشم دگر به درگاه

                                           دیدار آن پری روی، تنها علاج این درد

 

هر ساعتش هزار و هر لحظه اش چو عمری

                                     هجرش توان فراموش در روز وصل او کرد؟

 

گر  آتشم  بسوزانْد، در  هجر  او  همه  روز

                                             با دیدنش بگردد، دوزخ چو وادی بَردْ

 

صدها رقیبِ مجنون،  هیچ  است  در  مقابل

                                   چون کوه استوارم، نِیْ نِی به سان یک مرد

 

اما چه سود، افسوس، کین گردش شب و روز

                                          دردم  فزون  نمود  و  آن  یار  را  نیاورد

 

در  مکتب  صبوران  شِکوه  روا  نباشد

                                         از صبر دست شویم تنها به لحظه مرگ

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


::Interregnum::

الان 4 روزه که دارم مثل الاغ یه خروار اسم واسه امتحان تاریخ ادبیاتم  حفظ میکنم از اولین اسقف کانتربری .... تا آخرین سگ در خونه کینگ آلفرد.... برام مثل روز روشنه که این اسمهایی که حفظ کردم بیشتر از یه هفته تو ذهنم باقی نمیمونهولی خوب اگه تا روز امتحان هم یادم بمونه خودش خیلیه که البته اونم رو بعید میدونم، دلم میخواست حوصلش رو داشتم اسمهای خاص و اسامی کتابها رو میشمردم.. فکر میکنم به اندازه یه دیکشنری کامل Who Is Who باشه....

 

... امروز بعد از 4 روز توی خونه موندن و با شعرا و نویسندگان سر و کله زدن و به اول و آخرشون فحش نثار کردن.... مجبور شدم از خونه بزنم بیرون ... حدس بزنید واسه چی ؟ ... بله درسته واسه نون خریدن....

از نونوایی که بر می گشتم یه حسی بهم میگفت که خیابون چقدر عوض شده اصلا به جان خودم یه لحظه نفهمیدم کجا هستم بعد از یه مدت فکر کردن و زل زدن به در و دیوار و اینطرف و اون طرف متوجه شدم همه درختای خیابون رو هرس کردن... چشمتون روز بد نبینه عجب منظره چشم خراشی ، خیابون دقیقا شده بود عین  اونایی که برای اولین بار تو عمرشون موهای سرشون رو واسه سربازی میتراشند... اصلا میدونید خیابون بی درخت مثل چلو کباب بدون گوجه ست....

خودم میدونم دارم پرپوچ مینویسم... اینا از اثرات همنشینی با حضرات شکسپیر و چاسر و میلتون و کوفت و زهر ماره... ایشالا دو هفته دیگه که امتحانام تموم شد حالم خوب میشه.. راستی شاید تا امتحانام تموم نشه دیگه آپدیت نکنم... حتما میگید خدا رو شکر .... اما زیاد خوشحال نباشید زیاد طول نمیکشه... زود بر میگردم....

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


شکنجه در صفهای طویل نانوایی و پاسداری از حریم قانون

شایان(پسر پسرخاله مامانم که کلاس اول -دوم راهنمائیه) درست کنار خونمون نانوایی داشت... یه نونوایی بی در و پیکر، با فقط یه تنور و یه انبر واسه بیرون آوردن نانها از تنور، - چیزی شبیه یک نانوایی سیار - یه دستمال یزدی هم به سبک شاطرای فابریک دور سرش بسته بود!

 

اون روز روز شومی بود آخه باید نون میگرفتم همیشه توی راه خانه به نانوای و مخصوصا توی صف نانوایی هستش که به یاد حقوق بشر، سندیکاهای کارگری، تشکلهای کمونیستی و... میافتم آخه اینکه یه نفر انسان بیچارهِ بدبخت مجبوره واسه رفاه یه عده مرفه بی خبر از مشقات نون خریدن توی صفهای طویل نونوایی شکنجه بشه بد جوری رو اعصابمه!

 

در خونه رو باز کردم و یه نگاه به این ور اونور کوچه انداختم در حالی که با چشمام دنبال شایان میگشتم... بالاخره پیداش کردم داشت همون جا کنار کوچه نهاری که همسایه ها واسش اوردن رو با اشتها میخورد...

بهش گفتم شایان ما که با هم فامیلیم یه کاری واسمون بکن....، یه چنتا نون بده به ما زودتر بریم.. آخه از نون خریدم بیزارم و ترجیح میدم کمتر وقتمو توی دکان نانوایی بگذرونم...گفت باشه فقط به یه شرط نونت رو زود آماده میکنم اونم اینکه تو هم دعا کنی تیممون امروز بازیو ببره ... ( آخه شایان خیلی فوتبالیه!) منم بر خلاف میل باطنیم و با اکراه (چون طرفدار تیم رقیبه) گفتم: باشه قبوله... نون رو زود بده میخوام برم....

پنج تا نون از توی تنور در آورد و گذاشت  تو دستام....نونها رو  گرفتم و دویدم توی خونه...

 

...در رو که باز کردم دیدم سبیل در سبیل مهمون نشسته توی خونمون از دوست و فامیل و آشنا تا همسایه و بقال مقال محل و... یه چند نفری هم میون جمعیت خواب بودن، یکی روی مبل توی پذیرای اون یکی زیر میز ناهار خوری ... یکی در حالت نشسته چرت میزد...

 

...همونجور که نونها را با چنگ و دندون نگه داشته بودم که روی زمین نریزن به سمت آشپزخونه رفتم، اصلا تعادل نداشتم.. نونها هم که نرمه نرمه داشتن توی راه میریختن.. خلاصه به هر مکافاتی بود خودمو رسوندم به میز نهار خوری توی آشپزخونه و نونها رو ول کردم روی میز...

 

...سرمو که بلند کردم مامانو دیدم که دست به سینه و با یک قیافه حق به جانب بالای سرم وایساده و آماده اینه که به خاطراینکه نونها رو توی راه ریختم سرم داد بکشه- انگاری قدش سه برابر قد من شده بود... درست مثل هفده – هجده سال پیش...بعله حدسم درست بود هرچی که از دهنش در میومد حوالم کرد منتها با صدایی نه چندان بلند آخه یه عالمه مهمون داشتییم! منم نامردی نکردم و بلند بلند شروع کردم از خودم دفاع کردن و داد و هوار کشیدن که آره من تو این خونه شدم نوکر شما.. همش میپیچید به پر وپای من انگاری دیواری کوتاهتر از دیوار من تو این خونه نیست.... مامان هم با صدای این بار دیگه بلند گفت: از هیشکی خجالت نمیکشی حداقل از .... خانم همسایه طبقه پایینمون خجالن بکش (آخه اونم جزو مهمونا بود) جواب دادم الان دیگه دیوارهای این خونه هم به جرو بحثهای ما عادت کردن چه برسه یه اون بنده خدا.... مامان در جوابم گفت قانونا...

با کمال عصبانیت حرفشو قطع کردم و با تمام قدرتم فریاد کشیدم تو رو خدا حرف قانون رو نزن که......

 

... از خواب پریدم دیدم بالای سرم وایساده.... یه لحطه به خودم اومدم دیدم حسابی خیس عرق شدم! لبخندی زد و گفت: چیه چرا تو خواب قانون- قانون میکنی پسر؟ بازم خواب سیاسی دیدی؟! خندیدم و گفتم آره! خواب سیاسی دیدم! خواب دیدم یه "اقتدار گرا" داشت شکنجم میکرد!!!

 

توضیحات:

 

قبل ازاینکه بخوابم سر شلخته بازی های زنجیره ایم با مامان یه نیمچه بگو مگویی کرده بودیم یه اضافه اینکه یه مقاله در مورد تفسیر مغرضانه قانون در مورد اعطای مجوز به کروبی برای تاسیس سبکه صبا در "روز آنلان" خونده بودم!

  

 

طفلی شایان، نمیدونم واسه چی مجبور شد توی این خواب من رول یه نانوای خانه بدوش رو بازی کنه!

 

اون سه نفری که توی خواب من خواب بودن شناسایی شدن ، که در یک محفل خصوصی هویتشون رو افشا خواهم کرد!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


...هيچ ربطی نداره!

چند روزه که بازار SMS های حامل پیامهای تبریک سال نو میلادی و کریسمس و تولد حضرت عیسی و.. داغ داغه از پیامهای با مفهوم وپر بار اوریجنال گرفته تا هجویات و هزلیاتی با موضوع کریسمس...

برای نمونه دیروز نصفه های شب بود که یه SMS با این مضمون به دستم رسید.." آغاز سال 2006 میلادی و تولد حضرت مسیح ...و کریسمس به شما و خانواده محترم هیچ ربطی نداره!!!" خداییشم به من و شما هیچ ربطی نداره آخه کریسمس نه از نظر فرهنگی و نه از بعد مذهبی قرابتی با فرهنگ و دین ما نداره...  نه اینکه بگم با فرهنگ ما مغایرتی داره ها! نه! منظورم اینه که هر چه که هست کریسمس مال ماها نیست!

 

خوب به ما ربط نداره پس به کی ربط داره.....آهان.. فهمیدم!!!

 

.... بلافاصله به یاد دوستای خارجیم افتادم که رابطم با اونها بیشتر یه رابطه کاریه ولی خوب با بعضیاشون نیمچه رابطه دوستانه ای هم دارم. واسه پیدا کردن یه کارت تبریک شیک چند ده تا سایت تو اینترنت رو زیر و رو کردم . متاسفانه یا کارتهاشون در پیت و بی ریختن یا اگر هم چیز به درد بخوری باشه مجانی نیستش اینه که  تصمیم گرفتم خودم  واسشون یه کارت تبریک طراحی کنم.. بعد که یکم فکر کردم دیدم که یه طرح واحد واسه همشون کفایت نمیکنه چون مثلا سال نو چینی با سال نو میلادی فلسفش کاملا متفاوته و یا حتی تو خود چین آیین سال نو مسیحیان با بقیه ادیان از زمین تا آسمون فرق میکنه و قاعدتا نوع تبریکشم باید متفاوت  باشه!

 

 به همین علت هم میتونم بگم امروز همه وقتم به طراحی کارت تبریک گذشت. باید اعتراف کنم واقعا کار سختی بود. حالا از طراحی و تایپ و پرینت و مسائل فنی کار که بگذریم، لحاظ کردن فرهنگ هر کشور، انتخاب زبانی که با سطح روابط طرفین سازگار باشه وپرهیز از کلیشه نویسی و ... خودش خیلی دقت و توجه میطلبه! 

 

یکی از  نمونه کارتهایی که برای دوستای چینیم،اندی، ویلسن و هلن  طراحی کردم و برای طراحیش از یه کارت تبریک چینی و دو تا عکس دسته جمعی که توی کارخونشون انداخته بودیم و مقادیری میکس و مونتاز کمک گرفتم رو  ملاحظه بفرمایید>>> (البته يه بخشی از کارته نه همه کارت)

 

راستی داشت یادم میرفت.. کریسمس مبارک

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


استاد

دارم فکر میکنم اگر خود حضرت حافظ ، این غزلش را با صدای استاد شجریان میشنید چه حالی پیدا میکرد...

 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت            

                                          آری به اتفاق جهان می​توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع              

                                       شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است             

                                 خورشید شعله​ایست که در آسمان گرفت
می​خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست  

                                        از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار
،چو پرگار می​شدم                

                                        دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت    

                                  کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان     

                                          زین فتنه​ها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید          

                                        از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته​اند     

                             کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می​چکد       

                                حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤
تگ ها :