موتور من، جهان ، آینده...

 ضمن تشکر از همگی دوستان به خاطر کامنتها و پیامهاشون، در توضیح پست قبلی باید خدمتون عرض کنم که مسئله در اون حدی هم که به نظر میرسید ، حاد نبود که موجبات نگرانی دوستان رو فراهم کنه (بابا تحویل) آخه از موقعی که این پست رو نوشتم تلفنهای جالبی داشتم مثلا یکی  ساعت 11 صبح زنگ زده میگه فلانی خواب که نیستی.... میگم خواب ؟ واسه چی باید تا این موقع خواب باشم میگه خوب خودت که تو وبلاگ نوشتی.... یا یکی دیگه از دوستام تماس گرفته میگه.. بابا پسر جون دنیایی نیست .. میگذره خودتو به خاطرش ناراحت نکن... تو رو خدا خود خوری نکن این روزا هم میگذره.... میگم بابا شما ها چرا جنبه ندارین... حالا من یه چیزی نوشتم اون تو... شما چرا جدی گرفتین... بالاخره ما هم باید این همه آرایه های ادبی رو که صبح و شب تو دانشگاه در گوشمون میخونن رو در یک جایی به صورت عملی مورد استفاده قرار بدیم دیگه... مثلا یکیش همین آرایه  Hyperbole یا همون مبالغه خودمون...

 

بعدم همه هدفم از نوشتن اون پست این بود که یه جورایی موتورم روشن بشه که شکر خدا و گوش شیطان کر، شد... هم امروز صبح زود از خواب بیدار شدم... هم به دانشگاه شرفیاب شدم .. هم هوس وبلاگ آپدیت کردن کردم.. هم.......  خلاصه علی الظاهر  اوضاع شدیدا بر وفق مراده...

 

و اما بحث اصلی...

 

در مورد بحران هسته ای ایران و اثرات آن بر وضعیت ایران در آینده با توجه به مواضع رئیس جمهور ... ، شکر خدا تا الان مطلب زیاد نوشته شده و الی ماشالله  همه در این زمینه برای خودشون تا الان کارشناس و صاحب نظری شدن. خوب با این تفاسیر منم بد ندیدم که یه مورد از مشاهدات خودم رو اینجا با شما در میون بگذارم.

 

والا در چند روز گذشته دو تا از شرکتهای خارجی که با شرکت ما روابط تجاری خوبی داشتند، اینقدر برامون محدودیت تراشی کردن و برای فروش تجهیزات اینقدر پیش شرط در نظر گرفته اند که معنی ای جز قطع روابط اقتصادی با این شرکتها برای ما نداره... یعنی توی این چند روزه من دارم کم کم به عمق فاجعه پی میبرم و معنی انزوا رو درک میکنم... یهنی عملا به طرز کاملا محترمانه ای به قول خودشون با تمام احترامی که برای ما قائل هستند دیگه حاضر به داشتن تبادلات اقتصادی با ما نیستند تبادلی که تا به امروز برای اونها سود سرشاری هم در بر داشته... جالب اینجاست که یکی از همین شرکتهای چینی که چند وقت پیش عکسمو با چند تا از پرسنلشون توی وبلاگ گذاشته بودن به تقاضای خرید ما علانا" به بهانه وقوع جنگ قریب الوقوع جواب منفی دادند و در توجیه جوابشون میگن اگر در فاصله بین ارسال کالاها و دریافت پول حمله ای شکل بده ما به پولمون نمیرسیم ..

 

از یه طرف آدم از این چینی های سگ و گربه خور بی فرهنگ لجش میگیره که اینقدر راحت از حمله و جنگ و خون ریزی حرف میزنن و احتمال چند درصدی نقد نشدن مطالباتشون را خیلی راحت با آدمهایی که خدای ناکرده قراره توی این جنگ قریب الوقوع جانشون رو از دست بدن در یک درجه اهمیت قرار میدن و به راحتی آب خوردن ازش حرف میزنن اما خوب از طرفی هم بهشون حق میدم که به فکر منافع خودشون باشن... به نظرم به جای خرده گرفتن به اینها باید ایراد رو تو خودمون جستجو کنیم و هرگز این مصرع "گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست" ناصر خسرو رو فراموش نکنیم...  

 

پی نوشت نخست:  چند روزیه که حس میکنم رسانه های خبری بر روی اعلام هفته اول فروردین برای شروع  اقدام نظامی علیه ایران به اجماع رسیده اند... البته برای من که مرید ژورنالیستهای خوشبین و میانه رویی از قبیل آقای بهنود هستم تا چند وقت پیش قبول همچین خبرهایی برام فوق العاده دشوار بود.. اما وقتی رسانه های مختلف خبری با آن همه تعلقات حذبی و جناحی و این همه عقاید مخالف از بازتاب گرفته تا ایل ژورناله و لوموند و... بر سر موضوعی به اجماع و یک کلام واحد برسند معلومه که یه خبرهایی هست...

 

پی نوشت پایانی : منابع خبری از ممنوع شدن بحث در خصوص احتمال حمله نظامی علیه ایران، توسط وزارت ارشاد در مطبوعات چاپ داخل خبر میدهند، چون تاکنون خبری مشابه در مورد اعمال ممنوعیت فوق الذکر در وبلاگستان بدست ما نرسیده همچنان به اطلاع رسانی در این خصوص ادامه میدهیم...

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


مرگ علايق

وقتی که آدم دست و دلش به هیچ کاری نره! وقتی که نه سیاست واسش مهم باشه نه ورزش نه ادبیات نه درس و مشق و نه حتی مناقشه هسته ای... وقتی که آدم بعد از گذشت یک هفته از شروع ترم هنوز رنگ دانشگاه رو ندیده باشه... وقتی که واسه خوندن یه کتاب دویست صفحه ای یک ماه وقت لازم داشته باشه... وقتی که صبحها تا ساعت 11 تو رختخوابش وول بزنه فقط به صرف اینکه نمیدونه بعد از بیدار شدن چیکار باید بکنه... وقتی که دیگه تو زندگی آدم چیزی به عنوان علایق وجود نداره..... وقتی که ......... کسی میتونه از اون انتظار وبلاگ آپدیت کردن داشته باشه؟؟

 

پی ناله: همیشه بعد از یه همچین پستهایی هستش که موتور همچین آدمایی روشن میشه... خدا کنه!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


.::Self Satisfaction ::.

 

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است...

...

در دل من چیزیست...

مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح...

...

و چنان سرشارم که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا ته کوه

...

دورها آواییست که مرا میخواند..."

 

 

به نظر شما عامل خوشبختی انسان تو زندگی چیه... یه بهتر بگم انسان در چه صورت در زندگی احساس خوشبختی میکنه....  

 

این سوالیه که مدتها بود توی ذهنم ورجه وورجه میکرد و فکرم رو به خودش معطوف کرده بود، تا اینکه یه روز توی کلاس نشسته بودم و منتظر اومدن استاد بودم و داشتم محفوظاتم رو به لایه های بالایی و قابل تراوش مغزم هل میدادم تا اگه خدای نکرده استاد ازم سوالی پرسید بتونم زود، تند سریع جواب بدم... ولی این دفعه استاد نه تنها سوالی از من نپرسید بلکه به سوال کهنه ذهنم در حالی که  داشت بچه هارو نصیحت میکرد پاسخ داد. جواب سوالم فقط یک عبارت بود. آره فقط یک عبارت کوتاه............ Self Satisfaction ...........راستش این کلمه اونقدر منو به وجد آورده بود که اصلا الان جزییات بحث استاد رو به خاطر نمیارم... اصلا با شنیدنش انگار دنیا رو بهم داده بودن... بی درنگ کلمه رو پشت جلد کتابم یادداشت کردم و غرق افکار خودم شدم....

 

حقیقتش اینه که امروز بد جوری احساس خوشبختی میکنم... اصلا به خاطر همینه که امروز دارم حرف از خوشبختی میزنم... ولی خوب به نظرم جدا از مسائل شخصی این فرمول "رضایت از خویشتن" فرمول عجیبیه.. فکر میکنم هر کسی توی دنیا یه ذره احساس خوشبختی کنه از همین یه عبارت ناشی میشه و بس.. نظر شما چیه؟

 

تک پی نوشت: هنوز مطالعات و مشاهداتم در مورد هولوکاست کامل نشده.. پس بحث در خصوص این موضوع به پستهای بعدی موکول میشود.

  

بعد الپابلیش: شنیدم در جلسه هیئت رئیسه آژانس بین المللی انرژی هسته ای در ژنو  در سر راه مقامات ایرانی و درست در ورودی اجلاس نمایشگاهی از تصاویر اسناد و فیلمهای مربوط به واقعه تاریخی هولوکاست برپاشده تا شاید نمایندگان ایران مشاهدات خود را بدین صورت به گوش رئیس جمهور (صفت کم آوردم) برسانند... و ذهن ایشون را در خصوص واقعیات اتفاق افتاده بر یشریت در آن دوران شوم را منور نمایند.... من هیچی نمیگم دیگه قضاوت با خودتون...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


باز هم تعطیلات و هزار ویک جور فکر و خیال...

سلام به همگی...

 

قبل از هر چیز اجازه بدین از همه اونهایی که پست قیلی رو خوندن و هیچی ازش سر در نیاوردن و باز هم با این وجود واسش کامنت گذاشتن صمیمانه تشکر کنم... البته درسته که یه مقدار با روال چند وقت پیش نوشته هام همخونی نداشت و یه جورایی بیربط بود ولی به هر حال حرفی بود که بایستی زده میشد و موضعی که باید دیر یا زود از طرف من و به بهانه نامه یک دوست اتخاذ میشد...

 

راستش یه چند وقتیه که یه فکر و خیالایی به سرم زده...البته واسه خودم قابل پیشبینی بود چون به مجربی که دو سه روز توی خونه میشینم و یه مقدار سرم خلوت میشه همیشه فکر و خیال به سرم میزنه و شروع به رویا پردازی میکنم...الانم توی این تعطیلات بین دو ترم که یه مقدار سرم خلوت شده به سرم زده که واسه ادامه تحصیل بیزینس بخونم.... با سبک سنگینهایی که واسه خودم تو این چند روزه کردم و باتوجه به موقعیت کاریم و همچنین علاقه ای که با کارای بازرگانی و تجاری دارم شدیدا برای ادامه تحصیل تو این رشته مصمم شدم... البته یه شعار تبلیغاتی توی وبسایت یکی از این شرکتهایی که واسه دانشگاههای خارجی پذیرش میگیرند در مورد این رشته خوندم که باید اعتراف کنم یه جورایی روم تاثیر گذاشته... توی این سایته نوشته...

 

چه کسانی برای  MBA (فوق لیسانس مدیریت بازرگانی)اقدام نکنند :

- اگر از ثروت خوشتان نمی آید

- اگر روحیه رهبری ندارید و نمی خواهید به دست آورید و می خواهید همیشه پیرو باشید.

- اگر فکر می کنید موفق شدن یا ثروتمند شدن شانسی است.

- اگر از شهرت خوشتان نمی آید و یا قدرت ریسک معقول ندارید.

- اگر فکر می کنید نمی توان بدون سرمایه و نفوذ یک شرکت بزرگ به وجود آورد.

و اگر باروحیه ای متواضع حاضر به تلاش برای رسیدن به اهداف متعالی نیستید بهتر است در رشته دیگری ادامه تحصیل دهید.

 

...والا با خودم که فکر میکنم میبینم تمام این چیزایی که این یارو گفته رو به افراطی ترین شکل ممکن در وجودم پیدا میشن... فقط یه مشکل خیلی بزرگ در رسیدن به هدفم دارم و اونم اینه که نمیدونم باید از کجا شروع کنم... اصلا هدف اصلیم از اینکه این مطالبو اینجا مینویسم هم همینه که یکی پیدا بشه منو تو این زمینه راهنمایی کنه.... والا خودم که ترجیح میدم همینجا کنکور بدم و درسمو ادامه بدم ولی خوب با این عزمی که توی وجودم احساس میکنم فکر کنم اگه تا قله قاف هم شده واسه رسیدن به هدفم حاضرم برم.... حالا از من گفتن دیگه خودتون میدونید و هر گلی که زدید به سر خودتون زدید... هر کسی هر گونه اطلاعاتی در این زمینه داره خواهشا از من دریغ نکنه .. از منابع کنکوری این رشته تو ایران گرفته تا معرفی یه دانشگاه معتبر و البته ارزون تو هر نقطه از دنیا...

 

پی نوشت اول و آخر: چند روزیه که دارم یه کتاب از "جرالد گرین" در مورد واقعه هولوکاست و ظلمی که نازی ها در حق یهودیان اروپا کردند با عنوان "شیطان صفتان"میخونم .. متاسفانه یا خوشبختانه مطالب این کتاب داره شدیدا ذهنیتم رو نسبت به قوم یهود عوض میکنه و تصویری که تو این چندین سال عمرم یه عده خواستن به زور با تبلیغات شبانه روزیشون توی مغزم فرو کنند شدیدا مخدوش. یه جورایی از نتیجه گیری ای که در پایان کتاب باید ازش واسه خودم داشته باشم هراس دارم... البته هنوز قضاوت در این زمینه زوده با این سرعتی که دارم کتابرو میخونم فکر میکنم بتونم واسه پست بعدی یه تاپیک برای بحث بیشتر و تبادل نظر در بارش به راه بندازم... خوب پس تا پست بعدی خداحافظ همگی...

 

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


به بهانه کامنت یک دوست...

 

"آشنا جا سلام...

 

اولا خوشحالم که با هر قصد و منظور و هر لحنی که هست بالاخره به کلبه ات برگشتی که این کلبه چندیست از نبود تو و سایر دوستان صفا ندارد....نظراتت(3 نظر در پست قبلی) یک نکته را به راحتی برایم ثابت میکند. اینکه یک انسان چگونه میتواند در عرض کمتر از چند دقیقه عصبانی شود، نعره بکشد،تهدید کند بعد به یکباره متحول شده حرف از قلب تیر خورده اش به میان آورد ... نوستالزی بغض به گلویش بیاورد ، نرمش کند و بالاخره این خاطرات کمرنگ شور قیام را در او زنده کند و به آبادگری و بنیان محفل دوستی وا بداردش..... همه اینها در نظر من نشان از احساسات سرشارت است و فریاد میزند  که هنوز قلبت برای رفاقت های گذشته و صمیمیت و صفای پیشین میتبد که این به هر لحن و زبانی که باشد جایگاهش رفیع و در خور ستایش است...

 

صحبت از کلبه به میان آوردی... کلبه ای که روزگاری کلبه من کلبه تو بود کلبه ما بود......اما این را هم  فراموش نکن که این کلبه برای من چیزی فراتر از آنی است که تو تصور میکنی... این کلبه تنها جایی است که درش آزادانه حرف میزنم.... این کلبه نتها جاییست که مردم حرفم را صادقانه نقد میکنند بالا تر ا همه این کلبه تنها جایی است که مینویسم ...  وقتی قرار باشد خودم را برای عده ای که شب و روز چشم در چشمشان دارم سانسور کنم یا تنها حرفی را بزنم که عده ای خاص مخاطبش هستند تکلیف آن همه حرفهای دلم چه میشود؟؟ عاقبت آن کلبه آزاد به کجا خواهد رسید ؟؟ مضافا اینکه دیر زمانی بودحتی اگر خود را در حصار آن قید و بندها هم محصور میکردم کسی نبود که حرفم را خریدار باشد.. من قصه حسین کرد شبستری می خواندم و جماعت حدیث موسی و شبان مکرر میکردند... من ایام امتحان حرف داشتم و جماعت درس... این جماعت نازنین تنها در دوران فراغت است که به یاد این کلبه می افتند و من کلبه ام دغدغه روز و شب و امروز و هنوزم است... بر من خرده نگیر اگر رفتار دوستانم را نقد میکنم چرا که وقتی نام خانواده را بر جمعی نهادند خیر و صلاح فردیشان با خیر و صلاح جمع یکی میشود و همه در برابر هم مسئول خواهند بود...

 

چندی است که میخواهم بدانم در این محفل خصوصی که از آن سخن میگویید چه حرف مگویی زده میشد که الان با حضور دوستان جدیدم مجال بیانش نیست؟ اصلا این که عده ای لطف میکنند و  مزخرفاتم  را میخوانند و بدان توجه میکنند مگر چیز بدی است؟ مگر نه این است که هر چه دایره دوستانمان وسیعتر باشد حرفمان و فریادمان به گوش عده بیشتری میرسد، مگر تا بحال توجه نکرده اید که این جماعتی که جدیدا به وبلاگ میایند خیلیهاشان هم رشته ای ما هستند... این که من در اینجا پذیرای جماعتی با صفا و فرهیخته هستم از پشت خنجر زدن به دوستان هم کلاسی ام است؟ مگر نه این است که حضور این دوستان برای وبلاگ ما نقطه مثبتی به شمار میاید....مگر نه این است که شما هم باید ازفزونی شمار بازدیدکنندگان وبلاگتان بر خود ببالید.... مگر نه این است که من و شما هم روزی نسبت به هم غریبه بودیم... اما حال بعد از گذشت دو سال قلبمان با هم می تپد، با شادی هم می خندیم و با غصه یکدیگر میگرییم.... مگر بایست عشق و محبت و دوستیمان را در انحصار گروهی خاص قرار دهیم تا ابد...؟

 

 

به اضافه اینکه از وقتی که دوستان جدیدمان که هر کدام برای خود دست به قلمی دارند و گوشه خلوتی... به این کلبه می آیند هرگز دیگر ناشناسی به این کلبه نیامده و غروری را جریحه دار نکرده... "سال بالایی" نامی نیامده و ما را نرنجانده.... "بی نامی" نیامده و به استهزامان نگرفته..... دیگر حتی مدتی است کسی به من بد و بیراه نمیگوید.... دیگر اسم مستعاری معمای حل نشدنی این کلبه نمیشود.... هر چه بوده انرزی مثبت بوده و تعریف و تمجید.... اهالی این کلبه مدتهاست واژگانی چون پشت و خنجر را از یاد برده اند...

 

اما از سوی دیگر چند صباحی است که کلبه ام شما را کم دارد، کلبه ام خانواده اش را در کنار خود نمیبیند.... کلبه ام یتبم شده... دیگر چند صباحیست قهقه ای از این ویرانه بلند نمیشود و صمیمیتی در این باغ نمیشکفد....... دیگر اسمها همه مجازی شدند... بی روح و سرد.... چند صباحی است که کلبه ام شما را کم دارد... آری شما

 

 

...نخیر دوست من هیچکس اسم این وبلاگ و شان وجودش را مورد غفلت قرار نمیدهد.... دوستان جدید من تنها باری که بایستی شما بر دوش میکشیدید از زمین برداشته اند.... دوستان جدیدمان تنها برای این صاحب خانه یتیم، پدری میکنند و غم تنهاییش  را برادرانه و خواهرانه تسکین میدهند.... دوستان جدیدمان دارند بر درد گونه ای که برای گلگون ماندن روز و شب سیلی اش میزنم مرحم میگذارند....

 

اما به نظرم مشکل ما چیز دیگری است و جواب معایمان را بایستی در جای دیگر جستجو کنیم... مشکل ما با سکوت و حرف نزدن حل نخواهد شد باید "آشنایی" بیاید و حرف دلش را بگوید باید همه فکرهامان را روی هم بریزیم تا راهی بهتر برای با هم بودن و با هم ماندن بیابیم ، راهی بهتر برای پر کردن خلوت تنهاییمان پیدا کنیم و دوستیها را بیش از پیش در دلهامان برویانیم...کلبه مان را از نو بسازیم و باغچه کوچکش را با سرمایه دوستیهایمان آبیاری کنیم....

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


بی بی سی هم ...

 

طبق عادت هر روز داشتم تو سایتهای خبری سیر میکردم که نوبت به وبسایت بی بی سی فارسی رسید …. دسترسی به سایت مورد نظر مقدور نمیباشد…..

با دیدن این صفحه حسابی شوکه شدم.. چندین بار ریفرش کردم ولی نه... انگار راستی راستی فیلترشده….

بلافاصله تلفن رو برداشتم و شماره ISP  رو گرفتم...

 

مسئول ISP :بفرمایید

من: ببخشید میخواستم بدونم بی بی سی واسه چی فیلتر شده؟

مسئول ISP :ما خودمون هم دلیلش رو نمیدونیم مخابرات مسئول فیلترینگه...

من: عجب جماعت تنگ نطری هستن به خدا...

مسئول ISP : (آهی میکشه و میگه) بله حق با شماست...... حالا اگر میخواین آدرس این سایت رو یادداشت کنید .. میتونید با استفاده از اون از فیلتر عبور کنید...

من: خانم جان خدا پدرت رو بیامرزه.. من خودم یه عالمه از این سایتها دارم.... شما اگه خواستی خبرم کن..

مسئول ISP :می خنده!

من: خانم از نظر من که هیچ هم خنده نداره... اگه یکم بهش فکر کنید میبینید فاجعه است..

مسئول ISP :بله میدونم به حرف شما خندیدم... نه به فیلتر شدن بی بی سی...

من: نخیر نمیدونید جون اگه میدونستید به حرف منم نمیخندیدید. میگم راستی حالا که من زحمت کشیدم تماس گرفتم یه کارت اینترنت اشانتیون بهم نمیدین؟(لبخند میزنم ولی نمیخندم)

مسئول ISP : (میخنده)... باشه سریال کارتتون رو بدین اعتبارش رو دو برابر میکنم...

من: نهههههههههه! بابا خیلی با حالین... ولی نمیخندم.... چون اصلا خنده نداره.. چون بی بی سی فیلتر شده....

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :