آخرین پست سال

 

همیشه آخرینها حس غریبی دارند.. بعضی مواقع آخرینها دلهره آورند....بعضی وقتها هم تلخ... اما در عوض همیشه بعد از آخرینها اولینها هستند... همیشه بهد از آخرینها، آغاز است و رویش و تازگی....

 

میخواستم بنویسم:

 

همیشه عید که میشد، کیف ما کوک بود، همیشه عید که میشد... یه حس خوبی داشتم..... همیشه عید که میشد همه چیز زیبا میشد... همیشه این موقعها ، جذبه  لباس نو خریدن و هفت سین چیدن و ماهی توی تنگ رو دستمالی کردن مسحورم میکرد... الانم همه اینها به قوت خودشون باقی هستن...

 

اما...

 

اما یکی دو سالی میشه که از این طبیعت، از این عید، از این زندگی طلبکارم.... یکی دو سالی میشه که این طبیعت پر زرق و برق خیلی چیزها رو ازمون گرفته.... و خیلی چیزها رو ازمون دریغ میکنه... همیشه فکر میکردم این طبیعت مظهر سخاوته.....اما الان...

  

اما بی خیال نمینویسم.....

 

 

اصلا اومده بودم اینجا که فقط بگم:

 

 عید همگی مبارک باشه، صد سال به از این سالها.....

 

 

پی نوشت: شدیدا دلم میخواد بدونم امسال را چه سالی نامگذاری خواهند کرد... حدس میزنم یه جورایی کلمه هسته توش باشه!.... بی صبرانه منتظرم که یه خاطرش قهقهه سر بدم....

 

آخرین پی نوشت سال: با توجه به اینکه خیلی به این ماهی  های قرمز توی تنگ علاقه دارم، لازم میدونم یه چند تا نکته در خصوص نگهداریشون خدمتتون عرض کنم...

 

1. تا اونجایی که براتون ممکنه، واسه هفت سین ماهی قرمز نخرید چون این موجودات بی گناه در بیش از 50 درصد موارد توی این تنگهای تنگ جون میدن.

2. اگر توی خونتون حوض دارید، از آب حوض برای پر کردن تنگتون استفاده کنید.

3. خواهشا بعد از سال تحویل ماهی ها رو به یه حوض، استخر، یا دریاچه نزدیک محل سکونت خود منتقل کنید..(غزل:بعد از برچیدن سفره ی هفت سین به هیچ وجه ماهی های قرمز را به اکوسیستم ها ی بزرگ و مهم مثل دریاچه های طبیعی یا رودخانه ها منتقل نکنید (ماهی های قرمز می توانند ناقل ۱۷ نوع بیماری به سایر جانداران آبزی باشند)بهترین کار رها کردن آن ها در استخر پارک ها و حوض خانه ها است.)

4.مطلقا به این ماهیها توی تنگ غذا ندین چون این کار نه تنها براشون فایده ای نداره، بلکه تدریجا باعث مرگشون میشه! (غزل:{میتونید} به دفعات به میزان بسیار کم به ماهی ها تون غذا بدهید )

5. اگر قراره به حرفای من گوش نکنید و ماهیها رو تا سیزدهم توی تنگ نگه دارین 3 روز یکبار آبشون رو عوض کنید.چون فضولات ماهی آب رو قلیایی میکنه و خودش باعث فسیل شدن تدریجی بدن ماهی و مرگش میشه!

6. آبی رو که قراره توی تنگ بریزید حداقل 5-6 ساعت توی یک ظرف نگه دارید تا افزودنیهای کشندش از بین بره

7. حتی المقدور ماهی ها رو در جای خنک نگهداری کنید.

8. ماهیها رو در معرض سر وصداهای بلند (نزدیک تلوزیون و ضبط صوت ) قرار ندهید چون صدای بلند موجب وارد کردن شوک به ماهی ها و نهایتا سکته قلبی ماهی میشه! بله درست شنیدید سکته!

9.اگر دیدید خدای نکرده ماهی شما حالش خوب نیست، سریعا اون رو توی یک ظرف محتوی آب یخ درون یخچال بندازید و توی یک محیط آروم و تاریک قرارش بدید.

 

**عکسها از بی بی سی پرشین

 **در آخرین پی نوشت مطالبی که با رنگ آبی نوشته شده توضیحات اضافی دوست خوبم غزل از وبلاگ فارنهایت ۱۹۷۹ هست که بعد از پابلیش اضافه شده!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


دو سال تنهایی

یه ماه بود که همه وجودم در آماده باش کامل به سر میبرد.... یه ماه بود که ترسش همه وجودمو فرا گرفته بود... با اینکه تصورش برام غیر ممکن بود منتظرش بودم... یه ماه بود که هر زنگ تلفن یه رشته از اعصابمو می خشکوند... یه ماه بود که زنگ تمام وسایل دور و برم زندگی رو بر من حرام کرده بود.....یه ماه بود که کابوس شبانش خواب رو از چشمام دزدیه بود..

  

...اما بالاخره اون اتفاق شوم افتاد..  سرظهر بود اوایل تعطیلات عید..  اصلا چرا این طوری بگم... دقیقا ساعت دوازده و ده دقیقه روز سوم فروردین هشتاد و سه بود، خسته و کوفته از دید و بازدیدهای اعصاب خوردکن زنجیره ای عید اومده بودیم خونه و واسه رفع خستگی روی تختم دراز کشیده بودم.. تو اون ساعت از روز اصلا سابقه نداشت  بخوابم.. اما با این همه نمیدونم چطور شده که یهو خوابم برد ....

  

..خواب دیدم تو جمع دوستان نشستیم و داریم گپ میزنیم ، حمید هم بود. اما نه با اون شکل و شمایل بیمار، نه با اون ظاهر زار و نزار اون اواخرش... با موهای بلند وپرپشت، با هیکل ورزشکاریش، درست مثل یکسال و نیم پیش از اون تاریخ... آره داشتیم بلند بلند حرف میزدیم و شوخی میکردیم و قهقه میزدیم که یهو از جاش بلند شد وایساد.. تا از جاش بلند شد همه ساکت شدیم... جو سنگینی بر فضا حاکم شده بود... خیلی جدی اومد با تک تکمون دست داد... گفت بچه ها من دارم میرم! اگه همدیگرو ندیدیم خداحافظ!... هنوز طنین اون "خداحافظ" توی گوشمه ...تک تک حروفش رو پر رنگ ادا میکرد... انگار میخواست تلافی همه خداحافظهایی که دیگه نمیتونست بکنه با این خداحافظی در بیاره... انگاری میدونست این یکی وداع آخره... آره رفت و حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد.... "خ د ا ح ا ف ظ...... خ د ا ح ا ف ظ"

 

  با همون تکرار مداوم و پر طنین "خ د ا ح ا ف ظ...... خ د ا ح ا ف ظ......." از جام پریدم... چشمامو مالیدم و به ساعت نگاه کردم.... هنوز دو دقیقه نبود که خوابیده بودم... تازه فهمیدم اون صدایی که منو بیدار کرده زنگ موبایلمه نه بوق ممتد خداحافظ خداحافظ... موبایلو که هنوز چراغش سو سو میزد برداشتم...یه پیام داشتم... نوشته بود.. عرفان، حمید رفت....اون موقع تازه فهمیدم که چرا باید اون ساعت از روز بخوابم... تازه فهمیدم که حمید باوفام نمیخواد بدون خداحافظی بره!... تازه داشتم میفهمیدم......

  

میتونم بگم تو اون لحظه ی خاص هیچ حس خاصی نداشتم، یه جورایی مسخ شده بودم... تمام تنم کرخت شده بود. با این حال از جام بلند شدم، خیلی خونسرد یه پیرهن مشکی از اون ته کمدم پیدا کردم،با طمانینه خاصی دکمه هاشو یکی یکی بستم... با خونسردی تمام موهامو شونه زدم... کلیدم رو برداشتم همه جا رو چک کردم که چیزی رو فراموش نکرده باشم... و پیاده راه افتادم به سمت خونشون... انگار اصلا برای کارام از خودم هیچ اراده ای ندارم.. انگار یه دست نامرئی داشت کنترلم میکرد انگار یه صدایی از نا کجا داشت  بهم دستور میداد که چیکار بکنم و چیکار نکنم....

 

  تنها چیزی که از مسافت بین خونمون و خونشون یادمه اینه که توی راه مدام با دستم چشمامو لمس میکردم ببینم خیسن یا نه! اما انگار نه انگار... مثل بیابون برهوت خشک و بی آب بودن....حتی توی دلم هم ذره ای احساس ناراحتی نمیکردم، به تنها چیزی که در اون لحظه فکر میکردم این بود که عرفان تو الان باید ناراحت باشی... تو الان باید گریه کنی...تو الان باید زار بزنی.... اما نه!  انگاری این عرفان فقط داشت به این فکر میکرد که دیگه هیچ زنگ تلفنی اعصابش رو متشنج نمیکنه.... دیگه شبها کابوس نمیبینه... دیگه هیچکس هیچ خبر وحشتناکی نداره که بهش بده...به این فکر میکرد که دیگه همه چیز تموم شده... همه چیز....

 

 ...رسیدم سر کوچشون.... بازم خبری نبود.. پیچیدم توی کوچه، یه پارچه سیاه روی دیوارشون نصب شده بود درست همون دیواری که چند سال پیش با خط درشت روش نوشته بودیم "یادگاری عرفان و حمید تابستان 80" درست همون دیواری که ساعتها دوتایی بهش تکیه میدادیم و از زمین و زمان میگفتیم در حالی که پشتمون به دیوار حضور همدیگه گرم بود...درست همون دیواری که وقتی برای اولین بار دزدکی ماشین بابا رو برداشته بودم و برای تقسیم کردن شادیم با حمید  یه راست در خونشون رونده بودمش، حکایت تکراری "سپر، مانع و خش " رو واسم معنی کرده بود...آره همون تکه پارچه سیاه، انگاری یه دفعه همه ی ابرای دلم رو بارور کرد... تازه اون موقع فهمیدم که سکوت و سردیم تا اون لحظه، آرامشی بود قبل از طوفان.... طوفانی که تا روزها و هفته ها طغیان میکرد و هنوزم گاه گداری بر صخره های نمکی چشمام میکوبه و ویرانم میکنه....درست مثل همین الان...همین الان که "دو سال از تنهایی" من میگذره...

 

پی نوشت: این پست رو خیلی وقته نوشتم، قاعدتا باید روز سوم فروردین پابلیشش میکردم ولی به دو دلیل الان این کار رو انجام میدم... اول اینکه طاقت ندارم تا اون موقع صبر کنم... دوم هم اینکه نمیخوام تو اون روزای قشنگ عید حال و هوای کسی رو بارونی کنم....

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


Anti Histamine rhyming Acetaminophen, Aspirin and the like

 

Φ خداوند تو این روزای آخر سال بادها رو مامور میکنه تا به اون دسته از بنده هاش که این موقع از سال، تو این هوای مجنون، وقتشون رو با شیشه پاک کردن تلف میکنن بگه خیلی احمقین!

 

Φ ما اگه مدام  میگیم انرژی هسته ای حق مسلم ماست، فقط به خاطر اینه که برق فسیلی موقع وزش باد مرتب قطع و وصل میشه!!

 

Φ دردناک ترین شکل نوشتن اون حالتیه که روی یک نردبون با دستای کفی ایستاده باشی و برای ثبت هر قطره از تراوشات ذهنت مجبور بشی از نردبون بیای پایین دستاتو پاک کنی، بنویسی، بعد باز بری بالای نردبون و ...

 

Φ تجربه ثابت کرده یه مانیتور 14 اینچ زپرتی رو هر چقدرم با پاک کننده اتک (با تکنولوژی هنکل آلمان) بسابی، تبدیل به یه ال سی دی سونی 17 اینچ نخواهد شد...

 

Φ جدیدا کشف کردم برای پی بردن به ارزش و مفهوم حقیقی  زمان باید به آفرینش مایکروویو  نگریست...

 

Φ دارم به این نتیجه میرسم که نمیشه آدم روی زمین بشینه و یک سری چیزها رو بدست بیاره... برای بدست آوردن خیلی چیزها باید بعضی وقتها سری هم به بالای نردبان زد...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


مینویسیم پس هستیم...

 

بزرگی میگفت "نوشتن سواد نمیاره اما ننوشتن حتما سوادِ نداشته آدم رو هم از یادش می بره! بنویس تا ما هم بنویسیم تا شاید یه نفر این وسط با سواد بشه..."

 

حرفش شدیدا به دلم نشست ، مشکل من از بی سوادی بود (به قول دوستان "بی ثواطی") که خوب اونم راه داره! راهشم اینه که به خودمون تلقین کنیم که باسوادیم.. آخه میدونید ...ما هم مثل بعضیا "شدیدا رومون زیاده"...

 

اصلا میدونید چیه نوشتن همیشه بهتر از ننوشتنه...حتی اگه "خواننده ای در کار نباشه به لذت نوشتن می ارزه".... اینو از کامتهای شما دوستان فهمیدم... از "دفترچه خاطرات پسر 8 ساله خواهر یکی از دوستام" فهمیدم... از حس مشترک من با اون دوستم که میگفت " دلم ميخواد بنويسم و بنويسم و بنويسم بدون اينکه خيال کنم کسی روزی شايد نوشته های منو بخونه...." اینو ازدیدن  شوق و ذوق کسی گفتم که علاوه بر اینکه "عاشق نوشتنه" یه عالمه چیز دیگه رو هم عاشقه....(همشم رنگی رنگیه با یک پس زمینه مشکی)

 

بعدم اصلا من فکر نکنم عمر ما به سی و چهل قد بده که تئوری  استاد ترجمه آقا رضا در موردمون صدق کنه.... پس بازم تاکید میکنم ... مینویسم پس هستم و تا هستم مینویسم....

 

با همه این تفاسیر یه بار دیگه تاکید میکنم "بعضی وقتها هیچی جای شديدا رو نميگيره" حتی اگه "شدیدا بار منفی داشته باشه"....

 

همین

 

پی نوشت: راستی چه زود از "بحران ننوشتن" خلاص شدم. بيخود نبود پاپا همينگوی درِ گوش امير گفته بود :«نگران نباش،تو قبلا هم نوشته ای پس  باز هم ميتوانی بنويسي».

 

باز هم پی نوشت: کاش قبل از خوندن این پست، یه بار کامنتهای پست قبلی رو خونده بودین...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


ننوشتن!

 

همیشه اعتقاد داشتم که ننوشتن برای آدمهای بی سواد شدیدا بهتر از نوشتن است…

 

شدیدا دلم میخواد بنویسم اما هیچ چیز قابل توجهی در توبره ام نیست… هرچه بنویسم حدیث مکرر روزمرگی است و بس…

 

شدیدا از این واژه "شدیدا" خوشم میاد....

 

همین.


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


روز جهانی زبان مادری

 
با توجه به عنوان وبلاگ،مخاطبین وبلاگ و به عنوان دانشجوی یک زبان خارجی وظیفه خودم دونستم که در مورد روز جهانی زبانهای مادری خدمت دوستان عزیز اطلاع رسانی کنم البته خودم هم از وجود همچین روزی اطلاع نداشتم و از طریق وبسایت بی بی سی از این قضیه مطلع شدم.  بی بی سی هم به مناسبت همین روز مقاله ای با موضوع تنزل زبان انگلیسی از زبان اول جهان و ارتقاء دیگر زبانها  در وبسایت خودش قرار داده که با توجه به فیلتر شدن این سایت در ایران ذکر عین مطلب  در وبلاگ را بی فایده ندیدم.
 
در ضمن این طور که از مطالعه چندین مقاله در مورد تاریخچه این روز دستگیرم شد در پی ارائه طرحی پیشنهادی از کشور بنگلادش به یونسکو، یاین سازمان تصمیم به اختصاص دادن یک روز به عنوان روز جهای زبان مادری (۲۱ فوریه ۱۹۹۹) میگیرد. ظاهرا این روز  به مناسبت یادبود ۵ دانش آموز یا دانشجوی بنگلادشی است که در سال ۱۹۵۲ در حالی که از به رسمیت شناخته شدن زبان بنگلا (Bangla) به عنوان زبان رسمی ایالتی در پاکستان -که بعدها در پی جنگهای آزادیبخش آزادیخواهان این منطقه به بنگلادش تغییر نام یافت-، دفاع میکردند  کشته شدند.
 
اینم مطلب بی بی سی...
 
 
 سایت اینترنتی شورای فرهنگی بریتانیا



'با افزایش شمار افرادی که به زبان انگلیسی تکلم می کنند دانستن این زبان برای شهروندان بریتانیا دیگر یک مزیت تلقی نمی شود'

روز سه شنبه، 21 فوریه، روز جهانی زبان مادری بود. در حالی که گفتگو در مورد زبان مادری ناگزیر از وارد شدن به بحث های منطقه ای و قومی است، در این فرصت - و با توجه به تاثیر غیرقابل انکار مقوله 'جهانی شدن' در زندگی روزمره همه ما - به جنبه نوظهورتری از جایگاه زبان در جوامع امروزی می پردازیم: تنزل زبان انگلیسی از زبان اول جهان و ارتقاء دیگر زبانها به این مقام از جمله زبان چینی.

بنابر مطالعه ای تازه در بریتانیا، زبان انگلیسی (که برای این کشور در یک قرن گذشته مزایای فرهنگی و اقتصادی زیادی را به همراه داشته) به مرور به تهدیدی برای جایگاه بین المللی این کشور تبدیل می شود.

شورای فرهنگی بریتانیا (در گزارش تحت عنوان English Next) می گوید با افزایش شمار افرادی که به زبان انگلیسی تکلم می کنند (حدود دو میلیارد نفر) دانستن این زبان برای شهروندان بریتانیا دیگر یک مزیت تلقی نمی شود. این وضعیت با توجه به این موضوع که میلیون ها دانش آموز در جهان، نه تنها زبان انگلیسی بلکه همزمان یک زبان خارجی دیگر را هم فرامی گیرند، تشدید می شود.

دیوید گرادول، David Graddol، نگارنده این گزارش، بر این عقیده است که دانش آموزان بریتانیایی اگر می خواهند در عرصه بین المللی رقابت کنند، باید زبان اسپانیایی، ماندارین (زبان رسمی چین) و یا عربی را یاد بگیرند. او از این زبان ها به عنوان "زبان های آینده" یاد می کند.

بنابر مطالعه شورای فرهنگی بریتانیا، در بسیاری از کشورها، از جمله چین و هند، زبان انگلیسی نه به عنوان یک زبان خارجی بلکه "مهارتی پایه و جهانی" تدریس می شود.

در چین به 60 درصد از دانش آموزان مقطع ابتدایی، زبان انگلیسی آموزش داده می شود و شمار افرادی که در چین و هند زبان انگلیسی را به راحتی صحبت می کنند (با توجه به میزان جمعیت این دو کشور) از بقیه جهان بیشتر است.

توسعه اقتصادی چین و مبادلات بین المللی با این کشور باعث شده که بسیاری از شهروندان کشورهای پیشرفته برای یادگیری زبان چینی دست به کار شوند. گفته می شود حدود 140 هزار غیرچینی اکنون در دانشگاه های چین سرگرم یادگیری این زبان هستند که در این کشور رکوردی بی سابقه است.

شورای فرهنگی بریتانیا با اشاره به راه اندازی شماری از مراکز آموزش زبان ماندارین در نقاط مختلف این کشور و مبادله دانش آموز و معلم با کشورهای اروپایی و عرب گفت در نظر دارد برای ترغیب این روند "حیاتی"، طرح های متعددی را به اجرا درآورد.

منبع: بی بی سی

نظرات کاربران فارسی بخش فارسی وبسایت بی بی سی در این خصوص طی یک عملیات ابتکاری به قسمت کامنتهای وبلاگ منتقل شد:دی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


::چین::

 

پاسخی به یک کامنت پست ساز:دلم میخواد این پست رو تماما به پاسخ دوست خوبم sherry اختصاص بدم. البته الان که اینجا نشستم و دارم مینویسم خودم هم نمیدونم که قراره چی بنویسو آیا قراره یه پستی طولانی از آب در بیاد یا اصلا بعد از چند خط نوشتن تصمیم بگیرم مطلبم رو پاک کنم و فقط به یه کامنت در جوابش بسنده کنم.

 

دوست عزیزم اگر به اون قسمت پستم که بیشترین انتقاد شما هم از همون جا ناشی میشه بیشتر دقت میکردید میبینید که خودم هم اعتراف کردم که این قسمت رو کاملا از روی احساسم نوشتم و گفتم که اگر بخواهم منطقی به قضیه نگاه کنیم باید بهشون (چینی ها)  حق بدیم که دنبال منافع خودشون باشند. البته این که میگم اون قسمت رو از روی احساسم گفتم دلیل نمیشه که برای احساس خودم دلیل نداشته باشم.

 

در مورد غذا خوردن چینی ها که خواه یا ناخواه جزء یکی از مظاهر فرهنگی آنها به شمار میرود با استناد به مشاهدات خودم عرض میکنم که غذاهایی که از نظر عرف جهانی عجیب و غریب به نظر میرسد جزو گرانترین غذاهای موجود در چین به حساب میاید به طوری که خوردن سگ و گربه تنها در برخی مهمانیهای خاص اشرافی رایج است و قورباغه و مار و سوسک و .. هم که توسط چینی ها با اشتهای وافری خورده میشود جزو گرانترین انواع غذا در چین است و قیمت آن گاها تا سه برابر گوشتهای متعارف مورد استفاده غالب مردمان جهان است. لذا این که برخی فکر میکنند فرهنگ غذایی چین با جمعیت میلیاردی و کمبود سایر غذاها رابطه مستقیم دارد از نظر من قویا مردود است. حتی بنده در کتاب سالانه تجارت چین خواندم که گوشت قرمز و پرندگان از اقلام عمده صادراتی چین در میان مواد خوراکی صادراتی محسوب میشود که این خود بر درستی مشاهدات بنده در این زمینه صحه میگذارد.

 

در مورد جمعیت میلیاردی چین هم بایستی عرض کنم که همیشه نیروی کار از اهرمهای اساسی رشد اقتصادی در دنیا به حساب می آید و این جمعیت زیاد چین همیشه در عرصه اقتصادی به عنوان برگ برنده برای سیاستهای اقتصادی چین محسوب میشده و خواهد شد، البته بنده منکر تاثیر مستقیم سیاستهای کلان دولتهای مرکزی در سامان دهی کشورها و تحقق رشد اقتصادی و حتی سیاسی جوامع نبوده و نخواهم بود به طوری که اگر سیاستهایی از این قبیل در کشور ما هم مورد استفاده قرار میگرفت، جمعیت جوان جامعه ما به جای اینکه سربار و به قول عامیانه اش نانخور اجماع باشند میتوانست موجبات پیشرفت سریع و چشمگیردر تمامی عرصه ها باشد و اکنون بر این فرضیه که در نزد عوام رایج است که جمعیت با رشد اقتصادی رابطه عکس داردخط بطلان میکشید. (البته منطورم مطلقا این نیست که مدل توسعه چینی حتما در کشور ما رهگشا خواهد بود.)

 

بنده اعتقاد دارم که هرگاه صحبت از توسعه اقتصادی کشوری به میان میآید نباید بدون در نظر گرفتن هزینه های معنوی پرداخت شده توسط ملتها برای بدست آوردن آمار آنچنانی، آن سیاستها را مورد نقد قرار داد یا احتمالا شروع به تعریف و تمجید از سیاست گزاران آن کشور کرده و چشم بسته به به و چه چه به راه بیاندازیم.... در مورد چین،بنده با چشمهای خودم در کارخانه هایشان استثمار انسانی را مشاهده کرده ام... جایی که نیروی کار غالبا کم سن وسال با حقوقی کمتر از 60 دلار(توجه کنید فقط و فقط 60دلار) در ماه روزی 12 ساعت کار میکند بدون اینکه حتی بداند نظام بیمه و تامین اجتماعی چیست، جایی که دهها نفر زن و مرد چشم بادامی در اتاقهایی تنها به مساحت ده، دوازده متر مربع با حداقل امکانات رفاهی زندگی میکنند که مشاهده اش، بیشتر صحنه حمل ماکیان در قفسهای تنگ در مسیر کشتارگاه را برای انسان تداعی میکند تا خانه ای برای زندگی، جایی که کارگران بیچاره با یک سوت کارفرماهایشان همچون سگان دست آموز در صف میایستند و برده وار دستورات مافوق خود را اجابت مبکنند..

 

از لحاظ سیاسی هم خود بهتر میدانید که چین بزرگترین زندان نویسندگان و روشنفکران دنیاست و خفقان سیاسی اش بیداد میکند....البته ممکن است شما فشار سیاسی را صرفا از جانب حاکمان چین بدانید و مردم چین را از این اتهامات مبری بدانید اما امروزه ثابت شده است که غالبا حکومتی بر مردم اجتماعی حکومت میکند که مستقیما زاده خلقیات و فرهنگ  خود جوامع است..

یعنی اگر در ایران خودکامگی بیداد میکند این مردم ما هستند که خود کامه می پرورانند و اگر نازی ها بر یهودیان اروپا چیره میشوند و قلع و قمعشان میکنند این سازشکاری قوم یهود است که خوناشامی چون هیتلر را مامور  قلع و قمع جماعتشان میکند.. همچنین است عامل استثمار انسانی ای که از دیرباز در چین و سایر ممالک کمونیستی حاکم است....

 

 

همه اینها را یاد آور شدم تا از این به بعد با دیدن آمار و ارقام آنچنانی رشد اقتصادی چین و سطح مبادلاتش با دنیای غرب مدینه فاضله ای از چین در ذهن خود نسازیم و وقتی صحبت از فرهنگ میشود آنجا را مهد تمدن دنیا ندانیم و این نکته را به خاطر بسپاریم که امروز اگر اسمی از چین در دنیا مطرح است نتیجه مستقیم نوکری و بیگاری این مردمان سخت کوش و در عین حال کند ذهن برای غرب است و اینکه غرب برای آنها ظواهر تمدن و پیشرفت را به ارمغان می آورد و با این آمار و ارقام که بعضا هم چین را بالاتر از ابرقدرتهای جهان قرار میدهد مردمان سخت کوش چینی را میفریبد و این نجوا را در گوش تک تک چشم بادامی های سرزمین اساطیری چین زمزمه میکند.... بیدار باش، زحمت بکش، عرق بریز که ما آسوده خوابیده ایم...

 

 

 *هنوز نوشتمو ادیت نکردمش.. پیشاپیش به خاط غلطهای دستور و املایی عذر میخوام

   

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :