THE MAN HE KILLED

 

دوهفته پیش سر کلاس " نمونه های شعر ساده" نشسته بودم و بر خلاف رویه معمول داشتم به درس گوش میدادم، روال کلاس این جوری بود که استاد یه شعر برای دانشجوها انتخاب میکرد و به اونها چند دقیقه ای وقت میداد تا بخوننش و به زبون ساده برای کلاس تعریفش کنند. نوبت به شعرThe Man He Killed رسید، داشتم با خودم آروم آروم میخوندمش که یه دفعه یه حسی بهم گفت این شعرو قبلا یه جایی شنیدم، از دوستم پرسیدم:" محسن قبلا این شعرو جایی خونده بودیم؟" اونم یه کم فکر کرد و گفت فکر کنم تو کتاب درسیمون تو دبیرستان یه شعری تو این مایه ها داشتیم. البته من که هرچی فکر کردم همچین چیزی یادم نیومد ولی بعد به یاد اون شعر ایرج میرزا تو کتاب فارسی دوره دبیرستان افتادم که گویا ترجمه یک شعر آلمانی بود. با خودم گفتم خوب پس من هم میتونم این شعرو ترجمه کنم اگه قبلا این کار شده که میتونم شعرمو باهاش مقایسه کنم اگرم نه که چه بهتر خودم اولین نفریم که این کارو میدم. خلاصه این جوری بود که اون جلسه از کلاس هم که استثنائا داشتم یه چیزایی گوش میدادم و حواسم به کلاس بود طبق روال عادی سایر کلاسها برگذار شد و من تا آخر ساعت غرق در ترجمه این سروده "توماس هاردی" بودم...

 

اول از همه شعر انگلیسی رو براتون میذارم و بعد هم در ادامه ترجمه منظومش از خودم که بالاخره بعد از 2 هفته آماده شد..

 

البته باید به این نکته اعتراف کنم که حال و هوای شعر من یه مقدار با شعر اصلی تفاوت داره و لی خوب بد از آب در نیومده.. ملاحظه کنید...

 

THE MAN HE KILLED   By: Thomas Hardy

 

Had he and I but met

By some old ancient inn

We should have sat up down to wet

Right many a nipper kin

 

But ranged as infantry,

And starting face to face,

I shot him as he at me,

And killed him in his place.

 

I shot him dead because-

Because he was my foe,

Just so: my foe of course he was;

That’s clear enough; although

 

 He thought he’d list, perhaps,

Off-hand like – just as I;

Was out of work, had sold his traps-

No other reason why.

 

Yes; quaint and curious war is!

You shoot a fellow down

You’d treat if met where any bar is,

Or help to fall-a-crown.

 

 

به میدان جنگی عیـــــارش تمـام             به خون خواهی از مرز پاینــده نـــام

بــرای دفــاع از شــــــرف از وطـن            فدای یکی ذره اش جـــــــان و تــــن

نمودیم خسته، همه جان خویش             گلو پر ز خون سینه ها ریش ریـــش

بـه نــاگه در آن گوشـه از کـــارزار             شـــده یک همـــــــاورد یــل آشــکار

مجالش نـدادم، ببــردم چــو بـــاد             هم آن جــان او، هم مـــــروت ز یــاد

زدم تیر ســــوزان به قـلب عـــدو             جهان کرده تاریــــک در چشــــــم او

بدیــــدم که او بــر زمیــن میخورد             وداع جهان گفتـــــه، دل می بــــــرد

صدای ضعیفش به سردی فسرد             نمانده برش جــان و در دم بمـــــــرد

نشاید کنم خویش را ســـــرزنش            گزیــند خردمنــــد ایـن ســــان روش

که او دشمن ودر پی جان مـــــن             چو مهلت دهم او کند ســـــــان من

مقدر شـــده سرنوشتش چنیــن             همان سان که من بهر کشتن گزین

به کابوس شب شـد همه روزمن            فزون گشتـــه این وهـــم هر روز من

نشاید که او بـــــود هم رزم مـن؟            و یا ساقـــــی و مطـــرب بــــزم من؟

که آمد به تیرم در آن روز شــــوم             گرفتم به چنگ او، چو در دست موم

نشاید که می بود همسنگــــرم؟            و یا میــــر و فرمانـــده ی لشـــکرم؟  

ندا آمد از غیب کی محکوم جبــر             بسا بود جسمت هم اکنون به قبـــر

نباشد روا ایــن ســـوال و جــواب             نداند کسی کیــن بــــد وآن صـــواب

که ایــــزد چــو بر خلق بینـــد روا             بــــه رقص آورد بنـــده بــا هـــر نـــوا

از آن سیل مردم در این سرزمین             نهــــد آن که خواهد برش همنشین

چنین است آیین و رســــم جهان            کــــه تقـــدیر را حق نمـــوده نـــهان

نباشد کسی عالم از سر خویش            همین سهم اوبس نه کمتر نه بیش

 

 

در ضمن اگه اشتباه دستوری، هنری، فنی یا... توی شعر دیدین حتما گوشزد کنید.. ممنون

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


شرمساری

اگه تو زنگی قرار باشه از کسی خجالت بکشم از اون هشت- نه نفریه که هر روز به اینجا میان و چشمشون به همون مطلب روز قبل و روزهای قبل میخوره...

از همتون معذرت میخوام...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


فوتبال

یادمه یه بار توی وبلاگ یه مطلب فوتبالی نوشتم و شدیدا مورد هجوم جماعت اتو کشیده ی ردیف جلو نشین تریپ ادبی با طبق طبق ادعا قرار گرفتم که "این مباحث در شان وبلاگ دانشجویان زبان نیست"... "این حرفها به شخصیت ادبی ما و جنابعالی لطمه میزنند:... " ا ا ا شما هم که تحت تاثیر جو و تبلیغات منفی رسانه هایی قرار گرفته اید که تنها هدفشان تخریب جوانان ماست"... "حالا فلان تیم برنده میشود یا میبازد چه چیزی عاید مای دانشجوی فرهیخته میشود" وکلی افاضات دیگه...

راستشو بخواین اون موقع هنوز اونقدر اعتماد به نفس نداشتم که از کنار این مسائل به راحتی بگذرم و بهش اهمیت ندم ... اون موقع حرف مردم برام خیلی مهمتر از الان بود... البته الان هم حرف مردم برام مهمه ولی نه همه مردم و نه همه حرفهاشون..اون موقع هنوز جرات فریاد زدن نداشتم. اون موقع هنوز وقت مبارزه نبود...

این حرفهایی که زدم مقدمه ای بود برای اینکه بگم دیروز خیلی حال کردم استقلال برد. خیلی لذت بردم.. خیلی صفا کردم ..آره موقع گل فریاد هم زدم و از ته دلم هم خندیدم.. قبل و بعد از بازی هم برای خیلیا کری خوندم... آره من از فوتبال لذت میبرم... به خاطر فوتبال نعره میکشم و حتی اگه لازم بشه اشک میریزم...

 الان دارم فریاد میزنم که آهای اونایی که شخصیت به اصطلاح ادبیتون بهتون اجازه نمیده که به آرزو های بچگیتون جامه عمل بپوشونید.. آهای اونایی که فکر میکنید ادبیات با ورزش و تفریح و شادی مغایرت داره....اونایی که فکر میکنید چون۴  ترم ادبیات خوندید برای خودتون ؛لیترال فیگر به حساب میاین و  حتما باید خط ریشتون مثل خود مرحوم شکسپیر باشه و عینکتون مثل مرحوم هدایت...آهای فلانی و فلانی و فلانی..... من از فوتبال لذت میبرم و به خاطر اون نعره میکشم...دل همتون بسوزه... چون من هنوز هم بچگی می کنم..

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


تکرار

زندگی برام تکراری شده...یا نه بهتره بگم زندگیم تکراری شده... تکرار پوچی و بطالت... تکرار عقل و علم گریزی... تکرار تقلید و تسلیم.... تکرار تشویش بی پایان... تکرار تن دادن به عرف  بی حاصل ...تکرار آمال بی آخر..تکرار تکرار و تکرار...

یکی به دادم برسه...

شماها نه!!! چون میدونم و میبینم که مثل خودم گرفتار این تکرارید...

یکی به دادم برسه...لطفا!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :