وقتی اوج صدا کلام را جاودانه میکند...

 

وقتی تو نیستی، گم میشه آفتاب،

خاکستر میشه حریر مهتاب

از رفتنت من، پر میشم از شب

شب دلهره شب اظطراب

 

وقتی تو نیستی دنیا شب میشه

شب از دل من، شب از همیشه

بی تو هر نفس تکرار ترسه

لحظه لحظه نیست نبض تشویشه

 

بی تو نه صدا مونده، نه آواز

نه اشک غزل نه ناله ساز

بالی اگه هست از جنس کوهه

از رنگ خاک و حسرت پرواز…

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


یک روز پر حاشیه

...فرض کنید در یک روز تعطیل با صدای زنگ ساعت برای دیدن حساسترین مسابقه فصل که هفته ها انتظارش رو کشیدید از خواب ناز عصر یک روز بهاری بیدار شدید، هنوز چشمتون درست و حسابی باز نشده که احساس تشنگی میکنید، پس نا خوداگاه به سمت یخچال میرید... از طرفی هم صدای گزارشکر بازی که انگاری از ته چاه میاد (آخه صدای تلویزیون خیلی کمه) بهتون میگه که بازی شروع شده، همون جوری یه چشمی از دور در حالی که یه چشمتون به پارچ آب توی یخچاله به صفحه تلویزیون نگاهی میاندازید، ظواهر امر نشون میده که کاپیتان تو ترکیب نیست، ذهنتون درگیر حدس زدن ترکیب دفاعیه و اعصابتون به خاطر این قضیه خط خطیه که صدای مامانتون بلند میشه،" آهای چه خبرته سر ظهری، مگه نمیبینی خوابم، چقدر تق و توق میکنی نکنه میخوای بشینی با صدای بلند فوتبال ببینی سر ظهری؟!"...

شما اگه بودید به والده مکرمه نمیگفتین مامان خانم لطفا پاشید برید تو اتاق بخوابید میخوام فوتبال ببینم! بعد از عمری انتظار کشیدن واسه این مسابقه با اون همه حساسیت، حاضر بودین سکوت کنید و مسابقه رو با صدای تقریبا صفر تماشا کنید؟....

 

بگذریم این بازی هم بهمون زهر شد، هم از بعد نتیجه و هم از ابعاد حاشیه ای!!!

 

پی نوشت فوتبالی: خدا کنه بعد از قریب به شش سال این طلسم هم بشکنه! برای دیدن جام زرین معلق در دریای لاجوردی لحظه شماری میکنم البته فکر میکنم بیش از اینکه برای تحقق این امر خوشحال بشم ارضای کودک نفسم منو به وجد میاره! یادش بخیر اون روزها....

 

پی نوشت هسته ای : فرضیه هسته ای بنده در پست قبلی، توسط خیلی ها به تایید رسید، از جمله عباس عبدی در مصاحبش با بخش فارسی ِDW

 

پی نوشت ضد صهیونیستی: چند وقت پیش ایمیلی به دستم رسید که شدیدا برام جالب بود، محتوای ایمیل به این مظمون بود که اگه شماره پرواز اون هواپیمای خطوط هوایی امریکا که در روز ۱۱ سپتامبر توسط تروریستها ربوده شد و با برج تجارت جهانی برخورد کرد رو در نرم افزار ®Microsoft Word با فونت "Wingdings" تایپ کنید اتفاق جالب و شگفت انگیزی خواهد افتاد که حتما تعجب شما رو هم بر می انگیزه!... اینم شماره پرواز Q33NY ، خودتون امتحان کنید!

 

نکته:عنوان پی نوشت رو به این دلیل ضد صهیونیستی گذاشتم که برای اون چه مشاهده میکنید از قبل آمادگی ذهنی پیدا کنید تا خدای نکرده از تعجب کار دست خودتون ندید! ظاهرا عناصر نفوذی ج.ا و حماس حزب الله و ... به مایکروسافت هم رسوخ کردن :دی

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


دو کلمه حرف برای ادامه حیات

.....................................................................................................................................

.....................................................................................................................................

.....................................................................................................................................

.....................................................................................................................................

.........................................پاک شد.................................................................................

.....................................................................................................................................

.....................................................................................................................................

.....................................................................................................................................

.....................................................................................................................................

 

پی نوشت هسته ای: توی این چند روزه اصلا دل و دماغ پیگیری اخبار رو نداشتم.. اما از محاقل خاله زنکی خبر میرسه بالاخره این کیک زرد هم از توی فر بیرون اومد و به قول آقایون ما رو به استقلال اتمی رسوند… به نظرم این خبر از اون دسته اخبار بشنو و باور نکنه! فکر میکنم پشت این بازی تبلیغاتی یه فریب بزرگ نهفته… به نظرم یه جور مقدمه چینی برای تعلیقه! یعنی این که آهای دنیا ( و خودمون که یه موقع جزو این دنیا بودیم) ما کار خودمونو کردیم و حالا با هزار منت و جون من _ مرگ تو، فعالیتهامونو داوطلبانه به حالت تعلیق در میاریم… اگه سناریو اون جوری که من حدس میزنم باشه، باید به طراحانش تبریک گفت …فقط ای کاش استعداد ایرانی به جای این بازی در آوردنها و قایم موشک بازی ها در راه درستش مصرف میشد… البته در صورت درست بودن این فرضیه، میتونیم برای مدتی هر چند کوتاه نفس راحتی بکشیم و از خوف حمله و تحریم و خون و خونریزی در امان باشیم… هر چند هنوز نسبت به این قضیه که پایین اومدن از خر شیطان در دراز مدت به نفعمونه یا نه، مرددم!...پس بازم مثل همیشه صبر میکنیم وتصمیماتی را که حاکمیت.... برامون میگیره به نظاره مینشینیم…

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


برای خالی نبودن عریضه!

بازم دانشگاه (با یک هفته تاخیر) آغاز شد و فصل دردسرها و سگ دو زدن های من فرا رسید. الان که فقط دو روز از آغاز هفته با این شرایط گذشته من با تمام وجودم احساس خستگی میکنم آخه باید در آن واحد در دو جبهه کاملا متضاد بجنگم... فکرش رو بکنید وقتی که سر کلاسم باید مدام تلفنهای سر کار رو جواب بدم و یا یکی یکی ردشون کنم و برای این کار  بعدا بازخواست بشم یا به خاطرش عذاب وجدان بگیرم وقتی هم که سر کارم حرص و جوش تکالیف و درسای دانشگاه رو بخورم و سر کاردرسای روز بعدم رو حاضر کنم... توی راه محل کار به دانشگاه و بالعکس هم که با توجه به اینکه همیشه درعجله و تکاپوی زودتر رسیدنم هر لحظه امکان وقوع حادثه برام وجود داره.. اضافه کنید به این مسائل یه کلاس اضافه که جدیدا بهم پیشنهاد شده، خورده فرمایشات مامان جون و بابا جون (از نون و ماست و کشک و دوغ گرفتن تا....) و هزار و یکی گرفتاری و خرده فرمایش ریز و درشت دیگه.. بعدش خودتونو جای من بگذارید و قضاوت کنید که آیا اینم شد زندگی؟!

البته هنوز جای شکرش باقیه که شدیدا هم به کارم و هم به رشته تحصیلیم علاقه دارم و علیرغم احساس خستگی مفرط احساس کسالت نمیکنم ولی خوب اوضای کاری چندان هم این روزها مناسب نیست، منظورم رکود اقتصادی حاکم بر اقتصاد کشوره که فکر میکنم در تمامی صنایع و مشاغل مختلف نمود داشته باشه، توی کار ما که چند وقتیه نشانه هاشو میبینیم و با تمام وجود حس میکنیم.. در حال حاضر فقط آرزو میکنم خداوند عاقبت این وضعیت رو ختم به خیر بکنه... تا بعد که مفصل در موردش  صحبت کنیم....

پی نوشت پیشین: کاش وبلاگستان این قابلیت رو داشت که بشه بعضی وقتها بعضی مطالبش رو برای عده خاصی غیر قابل دسترسی کرد، در این صورت این همه حرف نگفته توی سینه آدم گیر نمیکرد.. اینجوری احتمال خفگی هم شدیدا کاهش پیدا میکرد... همین روزاست که این حرفای نزده خفم کنه!

پی نوشت پسین: یه طرح فنی فوق العاده اساسی واسه اضافه کردن امکاناتی چند به وبلاگستان دارم، ما رو چه دیدید شاید منشأ انقلابی در صنعت بلاگینگ شدیم...

پی نوشت واپسین :از این ترانه با صدای احسان، پسر ایرج، یه جورایی خوشم اومده.... اشکالی که نداره؟....داره؟

از سر پرچین شب وقتی سرک می کشی
مهتاب هاج و واج و پائین ترک می کشی

می یاد واسه تماشا می افته تو حوض نور
اونجا که عکس چشمات افتاده از راه دور

تو ترمه نگاهم چشات گلابتونه
گذشتن از تو سخته محاله دل بتونه

یه گوشه ای تو قلب هر آدمی نوشته
با عشق میشه پنبه کرد هر چی که غصه رشته

 

**لینک دانلودش رو هم نمیگذارم اینجا که حقوق صاحبان اثر حفظ بشه، خودم هم بعد از دانلود کاستش رو هم خریدم (بابا مرام- بابا کپی رایت)

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


اولین پست سال (اولین ها همیشه هم بهترین نیستند)

 

قبل از هر چیز باید خدمت اون دسته از دوستانی که در این دو هفته سراغ من رو گرفته بودند، عرض کنم، متاسفانه یا خوشبختانه هنوز زنده ام، راستش توی این 15 روز هیچ اتفاق خاص و قابل عرضی برام اتفاق نیافتاد، در مجموع از این دو هفته جند روزی رو مریض بودم، چند روزی در دامان طبیعت، چندین روز درگیر مهمونی و دید و بازدید عید، و چندین ساعتی هم مشغول مطالعه (البته نه از نوع درسی)... 

 

پ ن :هفته اول و دوم فروردین هم گذشت و خوشبختانه خبری از حمله نشد، باز هم حکایت روسیاهی و زمستان و ذغال...

 

پ ن :سال 85 هم بالاخره نامگذاری شد و با توجه به اینکه مسئولان زیاد از خودشون خلاقیت بروز ندادند چندان خنده بر لبانمون ننشاند...

 

پ ن :طبق پیش بینی بازهم 50 درصد این ماهی قرمزهای بیچاره توی تنگ، جون دادند و توصیه های ما نقش بر آب....

 

پ ن : به عمرم پست به این مزخرفی ننوشته بودم.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :