pause

 

به شدت نگران آینده ام.. دلم میخواست همینجا دکمه پاوز زندگی رو میزدم... اگه میشد..

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


تمام شد!

تمام شد! منظورم امتحانات نیست! منظورم "پریشان حالی و شبهای تاره" که یک ماهه  سایش روی دوشم سنگینی میکنه و کمرم رو خم کرده! فکر نمیکنم تا این دوران سپری نمیشد میتونستم به چیزی جز اون فکر کنم و یا راجع به چیزی غیر از اون بنویسم!

.

شما هم دیگه زیادی کنجکاو نشید! فقط این رو بگم که حضرت حافظ اینجوری بنده نوازی کرده:

.

هزار شکر که دیدم به کام خویشت بــــاز

ز روی صدق و صفا گشته با دلم دم سـاز

.

رونــــــدگان طریــقـــــــت ره بــــلا ورزنـــد

رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فـراز

.

چه گویمت که ز سوز درون چه می بـینـم

ز اشک پــرس حکاـیت که من نیــم غــماز

 

 

 .

بعد از مدتها که هوس نقاشی کشیدن به سرمون زده بود بالاخره توفیق حاصل شد و دستی به قلم بردیم! این هم نتیجه کار:

 

 

 

                                         مادر بزرگ مربوطه در حالی در آغوش کشیدن گربه محبوشان :دی

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :