پستچه ۱

دلم میخواست در مورد حوادث اخیر لبنان حرف دلم رو اینجا بزنم اما یه مطلب روشنگر در مورد حوادثی که دور و برمون اتقاق میافته خوندم که فعلا یه شوک اساسی به افکارم وارد آورده... شما هم بخونید حتما براتون جالب خواهد بود! ( اینجا)

فرایند اکتشاف این مطلب: سرزمین آفتاب ----» کاکتوس تیلا ----» (مطلب مورد نظر)

پی نوشت۱: کامنتدونی پست قبلی رو خودم هم نمیدونم برای چی غیر فعال کردم.. همینجوری بی دلیل!!!

پی نوشت ۲: یک پروژه تو مایه های پروژه باغچه شیشه ای (هنوز باید این پایین مایینا باشه) در دست اجرا دارم... خودم به خاطرش خیلی شوق و ذوق دارم... به زودی خبرهای مفصلش رو به سمع و نظرتون خواهم رسوند (سمع که نداریم که وبلاگ.. همون نظرخالی!)

پی نوشت ۳: به این نتیجه رسیدم هر چی دیرتر به روز کنم و هر چه مطالبی که مینویسم کوتاهتر باشه شما کمتر عذاب میکشید! نتیجه این نتیجه گیری هم بالطبع همینی میشه که میبینید!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


زندگی

میگم:  دو روزه زندگیم به کل مختل شده...

 

میگه: واسه چی؟ طوری شده؟

 

میگم: به خاطر قطع شدن اینترنت دیگه..

 

میگه: زندگی ای که با قطع شدن اینترنت مختل بشه باید....

 

میگم: آره والا.. راستم میگی

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


«قهرمان چاره ای نداشت...»

 

 همیشه فکر میکردم در عالم ورزش هیچ چیز تلخ تر از شکست نیست اما دیشب فهمیدم تلخ ترین اتفاق در ورزش افول یک ستارست ، تلخ ترین اتفاق اون لحظه ایست که قهرمان ذهنت تو رو نا امیدت کنه! اون لحظه ای که میدونی برای توجیه خطای قهرمانت هیچ راهی وجود نداره ! اون وقتی که باید بین عشقت و منطقت یکی رو انتخاب کنی! اینجاست که تلخی این افول تلخ رو با تمام وجودت حس میکنی!

 

... اوج تراژدی اون وقتیه که همه سلولهای خاکستری مغزت برای محکوم کردن عمل قهرمانت بهت فشار میارن وچند وجب پایین تر رگ و ریشه های قلبت فرمان سکوت صادر میکنند. وقتی که جلوی یک جمع باید نسبت به این عمل عکس العمل منفی نشون بدی و در عین حال حس میکنی که هنوزم با تمام وجود قهرمانت رو دوست داری.

 

"قهرمان" درست در شبی که میتونست با شکوه ترین شب زندگیش رو رقم بزنه بزرگترین افتضاح عمرش رو به بار آورد. درست مثل وقتی که یک عروسی تبدیل به عزا بشه با این تفاوت که این بار میلیاردها چشم شریک این غم جانکاه بودند، شک ندارم که همه میتونن عامل اصلی این اتفاق شوم شناسایی کنن، کسی که همیشه ایفاگر  رول منفی داستان بوده و هست اما دیشب نقش منفی رو تو بازی کردی "قهرمان"... تو!

 

"قهرمان" یادت باشه امید ما رو نا امید کردی جوری که جمله "هنوزم دوستت دارم" توی ذهنم رنگ ببازه و برای نوشتن توی دستهام جاری نشه!

 

کامنت یازدهم بد جوری تحت تاثیر قرارم داد... اصلا به کل نظرم رو عوض کرد... حالا میتونم به جرات بگم....

 

قهرمان، هنوزم قهرمانی... هنوزم دوستت دارم....

 

الان میدونم اینکارو کرد چون جز این  چاره ای نداشت....

 

آره دوست عزیز حق با توست "قهرمان چاره ای نداشت"....

 


 

پی نوشت: دیشب طرفدار ایتالیا بودم اما حرکت زیدان اونقدر روم تاثیر گذاشته بود که آخر بازی به خاطر کم رنگ شدن افتضاح قهرمان مورد علاقم، زیدان، به باخت ایتالیا هم راضی باشم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


بی خیالی

داشتم به این فکر میکردم که اگر قرار بود شغل من روزنامه نگاری یا نوشتن به هر عنوانی باشه تا الان حتما باید از کارم اخراج میشدم، یا لا اقل یک اخطار جدی از کارفرمام دریافت میکردم آخه بد جوری کوری طبع نوشتنم داره مزمن میشه البته به قول یه دوست بلاگر " وبلاگ نویسی یعنی اینکه "هر وقت عشقت کشید وبلاگت را به روز کنی و هیچ کسی نتواند یخه ات را بگیرد که تا به حال کجا بودی"البته باید اعتراف کنم که من عمرا بتونم مثل این دوست بلاگرمون بی خیالی طی کنم و لی خوب با خودم هم که فکر میکنم میبینم پر بی راه نمیگه ایشون...

 

اصلا میدونین چیه الان که فکر میکنم میبینم این دوست بلاگرمون سخن از زبان ما میگوید... حالا صرفا وبلاگ نویسی رو عرض نمیکنم چون که این قصه بی خیالی های ما سر دراز دارد... حتما می پرسید چطور مگه؟... خوب باشه الان خدمتتون عرض میکنم.. یه نمونه جزئیش اینه که الان چند روزیه نمره هامو گرفتم حس ندارم چهار تا ضرب و تقسیم کنم ببینم این معدل لعنتیمون چند میشه.. میدونید اصلا نقل بی حوصلگی هم نیستا صحبت صحبت بی خیالیه مفرطه...

 

یا یه مورد دیگه اینکه الان یک هفتس از پایان امتحانام گذشته هنوز تکلیفمو با کارم مشخص نکردم.. اصلا نمیدونم قراره دیگه سر کا ر برم یا نرم یه کار جدید هم بهم پیشنهاد شده که هر چی فکر میکنم میبینم دل و دماغ آشنا شدن با کار و مخیط و آدمهای تازه رو ندارم. حالا اصلا مگه این کار قبلی چه گلی به سرمون زده که کار جدید بخواد بزنه....والا..

 

و اما بیخیالی در عرصه دانشگاهی... نمیدونم دیروز بود پریروز بود یا پس پریروز که رفتم دانشگاه واسه یه کار جزیی (نمره گرفتن از اساتید؟..؟ نه بابا کار ما نیست.. اصلا یعنی خوشم نمیاد..) بعد یهویی استاد مشاورمو دیدم.. شروع کردیم به سلام و احوالپرسی  و از هردری سخنی تا اینکه بهم گفت فلانی برگه های امتحانیتو که می خوندم دیدم ماشالا هم مرتب و منظم مینوسی هم استراکچرت قویه هم مطلبو خوب فهمیدی و ...  تو دلم گفتم خوووب؟ اینو بعد از 6 ترم تازه الان کشف کردی؟...بعد دیگه شروع کرد به تشویق که آره یکم بیشتر سرت به درست باشه خیلی بهتره و امید دارم بهت واسه  امتحان فوق و اگه یکم مطالعتو بیشتر کنی فلان میشه و فلام کتابو تابستون بخون بهمان میشه و... اما من از همه دنیا بی خبرِ بی خیالِ شوت فکر کنم چنان عکس العمل یخی از خودم به نمایش گذاشتم که بنده خدا حتما توی دلش هزار بار خودش رو لعنت و نفرین کرده که مارو باش روی دیوار کی یادگاری نوشتیم و واسه چه کسی کاسه داغتر از آش شدیم..

 

حکایت تار عنکبوت بستن جیبهام و خوردن کفگیرم به ته دیک و همچنان خرج کردن و خرج کردن و خرج کردن هم هر چند حکایت جدیدی نیست اما تازه فهمیدم توی ردیف همون اثرات بی خیالی قرار میگیره..

 

خودم که مطمئنم همین روزا با یک کشیده محکم و جانانه از این خواب غفلت و بی خیالی بیدار خواهم شد... فقط امیدوارم شدتش  تنها در حد بیدار شدن باشه و نه بیشتر... که جز این باشه خسارتش جبران ناپذیر خواهد بود...

 

پی نوشت: در خبرها خوندم یکی از روزنامه نگاران شهرستانی رو به خاطر به اصطلاح جرائم مطبوعاتی از کلیه حقوق اجتماعی محکوم کردن... به نظر شما از این مضحک تر هم ممکنه؟ ایرانی؟ حقوق شهروندی؟؟؟!!!


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


بازگشت بی فروغ

 

وقتی میگه "دیگه با من حرف نزن " واقها دیگه نباید باهاش حرف بزنی چون حتی یک کلمه هم میتونه همه چیز رو به هم بزنه و اوضاع رو بحرانی و متشنج کنه!

 

منم بعد از مدتها تونستم پا روی غرورم بگذارم و توی فرصت مقتضی سکوت اختیار کردن رو تمرین کنم...

 

هر چند اولش خیلی به آدم فشار میاد.. اما به آرامش بعدش و لبخندهایی که رد و بدل میشه میارزه...

 

خوشحالم که یک لحظه خودم رو کنترل کردم و از صحنه دور شدم وگرنه الان به جای این چند خط باید شاهد یک زاری نامه طویل می بودید...

 

دلم میخواد هر چه زودتر عامل این پریشونی هاش بر طرف بشه، اون موقع است که میتونم یه نفس راحت بکشم و به معنی واقعی کلمه بگم خوشبختم...

 

خوب از این چندتا خط میشه فهمید که چقدر دوستش دارم و چقدر براش احترام قائلم اما....

 

اینو بخونید جالبه:

 

fi yuo cna raed tihs, yuo hvae a sgtrane mnid too. Cna yuo raed tihs? i cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg. The phaonmneal pweor of the hmuan mnid, aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it dseno't mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod are, the olny iproamtnt tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit pclae. The rset can be a taotl mses and you can sitll raed it whotuit a pboerlm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe. Azanmig huh?

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :