شش عکس به سه دلیل...

جدید ترین عکسهای تراریوم کاکتوسهام برای دل خودم (۱) ،دوستداران گل و گیاه (۲)و اونهایی که شایعه کرده بودند که کاکتوسهات خشک شدن برای همین هم دیگه ازشون خبری نیست(۳)!


           

           

طی یک عملیات فوق حرفه ای کاری کردم که وقتی رو عکسها کلیک میکنید، عکسها به قول خارجیا Enlarge میشن!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


مرخصی شاید استعلاجی

.

میگه: به دو روز مرخصی نیاز دارم...

 

میگم: مساله ای نیست! برو هر وقت که حس کردی مرخصی واست کافیه برگرد.. منتظرتم! 

 

**اما یادت نره حتی توی مرخضی هم مراقب خودت باشی!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


« دلخوشی های کوچک »

اوضای سیاست که نا امید کننده باشه، چرخ اقتصادم نچرخه، از درس و مدرسه و دانشگاه هم که خبری نباشه یعنی اینکه وضعیت یه جورایی غیر عادیه شما بخون حالت فوق العاده.. مضافا بر اینکه همه این نابسامانی های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی  دور و برت، تیره ترین تصویر ممکن رو از آینده در ذهنت ترسیم کنه… یعنی گذشته که رفت، آینده هم که فکرشو نکن… تو این شرایط هست که وا‍‍ژه "حال " برات مهنی پیدا میکنه دم رو غنیمت میشماری و "دلخوشی های کوچیک" جای هزاران امید و آرزویی که در شرایط عادی باید (می تونی)  بهشون دل ببندی  رو میگیره.

 

نمیدونم این یه قانون کلیه یا فقط در مورد من صدق میکنه اینکه هر شب قبل از خواب به فردا بیاندیشم و به این سوال ضمیر نا خداگاهم که میپرسه "فردا برای چی زنده خواهی بود؟" جواب بدم.البته جواب این سوال همیشه هم اونقدر ها پیچیده و در درخور توجه نیست شاید بعضی وقتها حتی مسخره هم به نظر بیاد همین موارد کوچک و بعضا سطحی و پیش پا افتاده هستند که اسمشون رو گذاشتم "دلخوشی ها کوچیک" دلخوشیهایی که میتونه دیدار یک دوست باشه، یا تماشای یک مسابقه فوتبال، تموم کردن یه کتاب نیمه تمام، خوندن کامنت یک دوست توی وبلاگ، گرفتن حقوق، حتی آب دادن به موجودات تیغ تیغی دوست داشتنیت یا پوشیدن لباس نوهات در فلان مهمونی!!!  عرض نکردم بعضا مسخرس؟! اما خوب وقتی دلیل بخش عمده اوقات خوش زندگیتون  همین " دلخوشی های کوچیک" باشه، پس باید جدیشون گرفت و قدر تک تک شون رو دونست اصلا شاید بخشه عمده ای از مفهوم و مقصود زندگی همین باشه، به قول سهراب:

 

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،

کودک پس فردا،

کفتر آن هفته.

 

 راستش اوایل به خاطر این روحیاتم از خودم خجالت میکشیدم! از اینکه زندگی میکنم که به کاکتوسهام آب بدم، وقتی توی طبیعت فلان منظره رو میبینم سرمست میشم یا از اینکه بزرگترین آرزوی دوران کودکیم داشتن یه آکواریوم بوده! اما شعرای "سهراب" رو که میخونم دلگرم میشم وقتی میبینم هنوز هم توی این دنیا انسانهایی هستند که اونقدر دلشون کوچیکه و روحشون بزرگ که به یک جوجه خروس عشق میورزن ذوق زده میشم. وقتی…

…و در این لحطه برای خودم بینهایت خوشحالم.. خوشحالم که شهامتش رو پیدا کردم از دلخوشی های کوچیکم حرف بزنم و با صدای بلند زیر آواز بزنم که:

.

.

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

میگشاید گره پنجره ها را با آه… 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


حکایت اين روزها...

رازقی پر پر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


گرما

تاوان کدامین گناه ناکرده را پس میدهیم در این جهنم سوزان؟!

پ.ن: این عکس رو همین چند روز پیش موقع برگشتن از سر کار گرفتم!

بعدالپابلیش: ماجرای این عکس از این قراره که چند روز پیش که کنار خیابان برای انجام کاری ایستاده بودم و حسابی از گرمای وحشتناک هوا اعصابم به هم ریخته بود یک مرتبه حس کردم زمین زیر پاهام در حال لغزشه خوب که دقت کردم دیدم این لرزش مربوط به آسفالت خیابونه که مثل گدازه های آتشفشان نرم و انعطاف پذیر شده بعدش کمی جلوتر صحنه ای که توی عکس مشاهده میکنید به چشمم خورد که از رد شدن لاستیک یک ماشین بر روی آسفالت ژلاتینی و نیمه مذاب کف خیابان به این شکل در آمده بود و با عبور هر خودرویی شکل لاستیک اون رو به خود میگرفت....

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


پستچه به دو نرسیده پست شد!

 

 

امروز پشت کامپیوتر نشسته بودم و سخت مشغول کارام بودم که یهو با صدای نعره جناب رییس از جا پریدم....

رییس: عرفاااااااااااااااااااااااااااان

من: بعله آقای رییس! طوری شده؟ (توی دلم: باز چی شده؟ نکنه بازم دسته گل به آب دادم!)

رییس: این ایمیلتو همین الان چک کن برات یه چیز فرستادم!

من: چشم رییس الان! (توی دلم: گاومون زایید!!)

ایمیل رو که باز کردم دیدم واسم اینو فرستاده!  ملاحظه بفرمایید!

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه...
غوله
میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه...
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتیجه اخلاقی: اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

 

 

پی نوشت 1:منی که دکترای آسفالت ندارم، تا به حال استاد دانشگاه و استاندار و شهردار یک شهر چندین میلیون نفری هم نبودم، چهل و چند سال هم از خدا عمر نگرفتم مهمتر از همه رئیس جمهور یک کشور با کهنترین تاریخ تمدن با هفتاد میلیون جمعیت هم نیستم میدونم که وقتی یک بار برای یکی نامه نوشتم و هیچ جوابی ازش بدستم نرسید و پیش عالم و آدم یا اصلا حداقلش پیش وجدان خودم کنف شدم دیگه با اون لحن و سبک سیاق و با اون خط فکر قبلی دست به نامه نگاری برای این و اون نزنم. اما انگار این مردک(!!!!) همه چیز دارد الا آنچه درباب داشتن و نداشتنش گویند: «آنان که دارند چه ندارند و آنان که ندارند چه دارند»

 

پی نوشت 2: از لطف همتون به خاطر اظهار نظرهای پر مهرتون راجع به پی نوشت سوم پست قبل ممنونم به خصوص اونهایی که مواضع پر مهرشون رو  تاکید هم کردند.

 

پی نوشت 3:میخوام بدونم  نظرتون درباره این دو بیت چیه؟ به این سرنوشت محتومی که در این ابیات مستتره اعتقاد دارید؟

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو دردلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند وآیند و تو همچنان که هستی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :