امشب

.

شکایت دارم از ثانیه ها، ثانیه های ملونِ مکٌار، که گاهِ انتظار گویی غرقه در سنگین ترین خوابها هستند و به هنگام سرمستی گوی سبقت از هم میربایند. شکایت دارم از این نگاه های سنگین که قامت سلسله جبالی بس کهن را به پلک بر هم زدنی خمیده میسازند. شکوه از این دیوارهای سنگیِ فرصتها که لحظه به لحظه در تکاپوی نزدیکی اند و ثانیه به ثانیه عرصه بر ما تنگتر و تنگتر میکنند. گله دارم از این سازهای مبتذل که هر نغمه میسرایند الا آوای همساز با دل ما را... از  سنگ و ساعت و ساز چه نالم که همه قربانیان اراده محتوم این روزگار غدارند، شکایت ار برم به قلب گوشتین و خونین همنوع باید بردن... هزار آه و فغان لیک، که در این زمانه دغل، دل گوشتین و خونین هم همچو سنگ میشود و محکوم جبر جمادات... هزار آه و فغان... هزار...

.

.

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی نه غمگســـازی

نــه به انتظـــار یــــــــاری نـــــه ز یـــار انتظـــــــاری

. 

غـــم اگـــر به کــــــــوه گویـــــم، بگریـــزد و بریـــــزد

که دگـــر بدین گرانــــــی، نتــــوان کشیــــد بـــاری

 .

سحرم کشیده خنجر، که چرا شبت نکشته است

تو بکــش که تا نیـــافتد دگــــــرم به شـب گـــذاری

. 

نه چـنـــان شکست پشتـــم که دوبــاره سر برآرم

منــــم آن درخت پیـــــری که نداشت برگ وبـــاری

.

.

بشنوید

.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :


خوردن یا نخوردن

امروز پر از احساسات رنگ به رنگ و جور واجورم.. احساساتی که هر کدومشون رو از یه گوشه از این خاک وبلاگستان وام گرفتم! دارم دنبال نزدیکترین این احساسات به مرکز کره ی قلبم میگردم و هر چه بیشتر میگردم دورتر میشوم انگار...

.

شاید یه پست چند قسمتی، بدون رعایت توالی بندها، چاره این سرگردانی باشد...شایدم نه!

.

از دیروز عصر که از سر کلاس "اصول و روش تدریس" برگشتم ترس برم داشته، حتما میگید که کلاس که ترس نداره! منم موافقم اما اگه یه استاد به مقادیر نا متنابهی شما (و سایر هم پالگی ها) رو تهدید به انداختن از یه درس چهار واحدی اونم در آستانه فارغ التحصیلی بکنه حتما حسی مشابه حس من خواهید داشت! از دیروز یکی دائم داره در گوشم میخونه که " برو با استادت یکم گفتمان کن، برو شرایطت رو براش توضیح بده و..." دلیل ادعاشم مثل معروف "جنگ اول به از صلح آخر" هست!

.

صبح که از خواب بیدار شدم، مامان گفت آب خونه چند ساعتی قراره قطع باشه! بنابر این از چایی و به طبع صبحانه هم خبری نبود برای همین سریع از خونه زدم بیرون و راه ساندویچی کذا رو در پیش گرفتم، از فرط عجله ساندویچ رو توی کیفم گذاشتم که توی شرکت به خدمتش برسم! الان یه ساعتی هست که نشستم و دارم با خودم سر خوردن و نخوردنش کلنجار میرم! یه چیزی تو مایه های ریاضت.. یا تزکیه نفش  شایدم تزکیه شکم... کاری که تو این 2 ماه اخیر ازش غافل شدم و برام 4-5 کیلو اضافه وزن به بار آورده!! نمیدونم بالاخره نفس من مغلوب میشه یا این ساندویچ مادر مرده! فعلا که به جای اینکه اونو بخورم اون داره مغزم رو میخوره.... دارم فکر میکنم اگه دست بر قضا ساندویچه، ساندویچ مغز بود چه آرایه ادبی بی بدیلی از آب در میومد از این جمله قبلی :دی

.

بالاخره  "در انتظار گودو " رو هم به انگلیسی و هم به فارسی تموم کردم! در تمام این مدت با خودم فکر میکردم این کتاب بی شک خواب آور ترین کتابی بود که به عمرم خونده بودم! منظورم کسل کننده نیست اصلا! همون خواب آور! شاید باورتون نشه در هر ساعتی از شبانه روز که کتاب رو دستم  می گرفتم بعد از خوندن تنها سه صفحه به عمیقترین خواب ممکن فرو میرفتم! الان فکرم درگیر تحقیقی نقد گونه هست که باید تا دو هفته دیگه با یکی از موضوعات زیر آماه کنم!

Religious indications in "Waiting for Godot"

Tragic comedy elements in "Waiting for Godot"

Two tramps symbolize what? in "Waiting for Godot"

Contrasts between spiritual and materialistic side of human in "Waiting for Godot"

Tragic plight of Pozzo and Lucky in "Waiting for Godot"

Symbolic significances in "Waiting for Godot"

Farcical elements in "Waiting for Godot"

تو رو خدا کمک!

.

پی نوشت: بیچاره اون عده از هم کلاسی هام که در جستجوی نقدهای نوشته شده  از نمایشنامه "در انتظار گودو" توسط موتورهای احمق جستجو به اینجا کشیده میشن :دی .... بوی دماغ سوخته میاد:دی

.

بعد التحریر: بالاخره این ساندویچه برنده جدال با نفسم شد! همیشه برای تشبیه یه خوردنی بی مزه اون رو به آب تشبیه میکردم! از بعد از خوردن این ساندویچ به "ژامبون مرغ"...اه

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :


نوشتن یا ننوشتن!

.

میگم: برای نوشتن به بن بست خوردم

میگه: بابا تنها چیزی که بن بست نداره نوشتنه

میگم: جدی؟ خوب مثلا از چی بنویسم؟

میگه: یه نگاه به دور و ورت بنداز.. هر چی بود {روی کاغذ بیار}

.

به دور و برم نگاه میکنم و هیچ نمیبینم! همون دیوارهای همیشگی! همون آدمها! همون برخوردها! همون راهروی تنگ! و همون کمد پر از پرونده های مختومه!

.

پی نوشت: درسته که نوشته های بالا بوی یأس میده اما خدا میدونه سالم و سر حالم ملالی هم نیست جز کوتاه بودن شبانه روز

.

مناجات: بار الها به ابر و باد و مه و خورشید و فلکت قسمت میدهیم  یه کم وقتشو اضافه کن به ذات اقدست قسم واسه گذران اموراتمون بد جوری وقت کم میاریم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :


گاهنامه ششگانه

1- اول آبانه، از اسمش خوشم میاد، سابق بر این ولی از آب و هواش متنفر بودم، فعلا که آسمون فقط نام آبان رو یدک میکشه، والا هوا هنوز همون هوای شهریوره بانضمام چند قطعه ابر بی خاصیت که فقط بعضی وقتها روی خورشید رو کم میکنند.

2- چند وقته میخوام برای یک دوست نقاشی بکشم! یه عالمه ایده توی سرم بود اما هیچکدوم عملی نمیشه، الان دو ماهی میشه که مداد رنگیهامو از تو کمد بیرون آوردم اما کی این مداد رنگیهای دوست داشتنیم قراره روی کاغد اشتاینباخی که تازه خریدم ساییده بشه خدا میدونه.. دلش یه پنجره میخواد با یه صندلی شایدم یه دختر که نشسته و از اون قاب پنجره به منظره ساحلی ذهنش نگاه کنه.. دل من هم ایضا... اما کشیدن دخترک دست و دلم رو میلرزونه... از اون بدتر کشیدن منظره ساحلی  ... کشیدن آب با مداد رنگی... نمیدونم والا...

3- بالاخره راهش انداختم، همون طور که سالها توی رویام پرورونده بودمش. همون طور که بارها چشمام توی رویا توش چریده بودند! یه تانک دویست و پنجاه لیتری، با یه پایه فلزی مشکی، صخره های سنگی، تپه مرجانی، گیاهای رونده دورنگ و سه تا سیچلاید خوش خط و خال به نامهای گوری و الفی و بلفی... قصد داشتم مثل پست باغچه شیشه ای یه مطلب کامل به انضمام عکس ازش بگذارم اما هنوز واسه اینکار زوده یه کم...

4- یکشنبه ای که گذشت بازم تمام روزم رو در قله سپری کردم، فعلا که گوش شیطان کر هنوز از دره خبری نیست، به تداوم این رشته کوه رفیع تا اواخر هفته خیلی امیدوارم...

5- یه سری حرفها هستند که تحملشون برام خیلی زجر آوره و اعصابم رو بد جوری به هم میریزه. نمونش نطق اخیر جناب احمدی نژاده مبنی بر مخالفتشون بر برنامه کنترل جمعیت و اینکه فرمودن غربی ها چون رشد جمعیت خودشان منفی است و از رشد جمعیت ما مسلمانان واهمه دارند.. واقعا برام سواله که خداوند متعال چرا نعمت عقل رو از این بنده خودش محروم کرده! آخه یکی نیست بگه جناب دکتر یه طفل دبستانی که کتاب تعلیمات اجتماعیش رو خوب مطالعه کرده باشه هم میفهمه که با این مشکلات اقتصادی و بیکاری و فقر و هزار کوفت و زهر مار دیگه که در کشور به برکت ظهور نوابغی چون شما بوجود اومده رشد جمعیت این وسط هیچ موضوعیتی نداره! یکی بگه آخه تو به غربیها چیکار داری! آخه...

6-  فعلا شماره شش از خاطرم پرید.. به محض اینکه یادم اومد مینویسمش!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :