پستی از باجه پست

.

ساعت 12:55  باجه پست

.

طبق معمول در دقیقه نود بالاخره موفق شدم مدارک ثبت نام آزمون کارشناسی ارشد رو آماده کنم و درست در آخرین دقایق پایان مهلت ثبت نام خودم رو باجه پست برسونم، توی تاکسی مدام فکرم متوجه این قضیه بود که چطور باید برگردم شرکت، آخه به جز 25 هزار تومانی که صبح از بابا واسه ثبت نام گرفته بودم و باید بیست و چهار هزار و ششصد تومنش رو به پست می پرداختم یه دوزاری هم ته جیبم نبود. در همین فکر غرقم که تاکسی با شدت هر چه تمامتر میکوبه روی ترمز... رشته افکارم جر میخوره، جلو رو که نگاه میکنم چیزی نیست جز صحنه یک تصادف نسبتا شدید، سمت چپ رو نگاه میکنم تابلو چشم نواز اداره پست رو میبینم. خوشبختانه بلا در خوب جایی نازل شده این دفعه..

.

جلوی باجه پست:

.

من: سلام، یه فرم لطفا (نفس نفس زنان)

متصدی باجه پست (م.ب پ) که دخترک نسبتا شروری به نظر میرسه : بفرمایید. لطفا کامل پر کنید.

من: کامل؟ بله بله بله کامل. حتما...(تند تند فرمها رو پر میکنم (کد پستی رو از حفظ مینوسم)) بفرمایید خانم

(م.ب پ): این که ناقصه برای چی همه اش رو پر نکردید (چپ چپ نگاه میکنه)

من: حوصله نداشتم

(م.ب پ): حوصله نداشتین؟

من: بعله، حوصله نداشتم. به همین راحتی.

(م.ب پ): خوب اشکال نداره (خندش گرفته اما سعی میکنه نخنده)

من: در ضمن شما 25 هزار تومن بابت یه کنکور در پیت میگیرین این 4 تا خط هم حاضر نیستید بنویسید...

(م.ب پ): ای آقا.. پولش که تو جیب اداره‌ی پست...

من : (حرفش رو قطع میکنم... ) بله بله بله متوجهم این پول در وجه دانشگاهه...اما به هر حال شما داریداز اداره پست حقوق میگیرین...

(م.ب پ): ای آقا...

من: (در حالی که حرفش رو قطع میکنم) بله بله میدونم.. حقوقش بخور و نمیره...

(م.ب پ): ( باز هم سعی داره خندش رو مخفی کنه ) بیست و چهار هزارو ششصد تومان... لطفا (انگار تازه یادش افتاده باید  کلمه لطفا رو هم به کار ببره)

من: بفرمایید ( بی تفاوت دور و برم رو نگاه میکنم)

(م.ب پ): اوه آقا این که 30 هزار تومانه...

من: نه!!!!!!!! بگو جون م.... (زبونم رو گاز میگیرم ) جدا؟

(م.ب پ): مثل اینکه خیلی وضعتون خوبه...

من: امکان نداره!!! ( با خودم میگم:  بابا؟ پول اضافه؟ محاله! )

(م.ب پ): (شروع میکنه به شمردن دوباره پولها) سی هزار تومن بودااااا...

من: اگه سی تومان بود بقیش مال خودتون!!!

(م.ب پ): ( دست از شمردن میکشه) جدی؟؟؟؟

من: مگه با شما شوخی هم دارم خانم؟ (با خودم میگم مگه ممکنه؟!)

(م.ب پ): (شمردنش تموم شده- با لبخندی شرورانه و با افتخار تمام: ) دیدین درست گفتم 30 تومان بود (برق چشماش داره کورم میکنه)

من: (در حالی که حریصانه به دسته اسکناسها نگاه میکنم منتظرم که بقیه پول رو پس بده و دست و دلبازی احمقانم رو فقط یه شوخی تلقی کنه) پس درست بود دیگه؟ خوب خدا رو شکر ( در حالی که سرم رو یک انگشتی میخارونم) ثبت نام شدم؟ دیگه کاری نداره؟

(م.ب پ): نه- به سلامت...

من: (با قیافه ای بهت زده) به سلامت؟ أهان !! به سلامت.. بعد راستی اون 5 تومان ...اوووم.. مبارکتون باشه...

(م.ب پ): مرسی (دختره ی پر رو انگار بهش کادو تولد دادم) خدا نگهدارتون...

من: خدا خافظ ( در حالی که باجه رو ترک میکنم)

(م.ب پ): آقا....

من : (برمیگردم) با منید؟

(م.ب پ): بله با شمام.. میخواستم بگم امیدوارم قبول بشید.

من: (در حالی که آه میکشم و نسبتا عصبانیم) ممنون...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :


سرگرمی جدید

.

چند وقتیه وبلاگ زده شدم. یعنی نه حال وبلاگ نوشتن دارم نه حس و حال وبلاگ خوندن البته به غیر از حلقه دوستان که هر روز مشتاقانه میخونمشون و لذت میبرم از نوشته هاشون. اما مشکل اینجاست که این چندین ساعتی که توی شرکت هستم و دست بر قضا این روزها همه اش هم جزو اوقات فراغتم محسوب میشه رو باید بالاخره یه جور سپری کنم، اینه که دو سه روزه از خوندن اخبار و وبلاگهای دوستان و ایمیل چک کردن و مختصر گپی با دوستان که فارغ میشم میرم سر وقت نقاشی کشیدن، با بوم و قلم مو و یه عالمه رنگ.. بعله درست شنیدین، بوم و قلم مو و یه عالمه رنگ درست همینجا.. توی اتاق کارم تو شرکت.. چه جوری ؟ این جور و اینجور و اینجوری...

یه گالری هم داره که نقاشیهای سایر کاربران رو که بعد از کشیدن توی سیستم ذخیره کردند رو نمایش میده.. (کلیک کنید)

از اون جالبتر اینکه مراحل کشیدن یک نقاشی رو برای تک تک کارها مثل یک فیلم به نمایش میگذاره و این امکان رو به شما میده که حتی سرعت نمایش رو هم تنظیم کنید..

واقعا لذت بخشه.. شما هم امتحان کنید.. اگه حالی بهتون دست داد و نقاشی ای کشیدید حتما برام بفرستیدش. خوشحال میشم..

و اما سرگرمی دومم مربوط میشه به انقلاب شگرف صنعت فروم ، که توسط یاهو اوایل سال جاری میلادی شکل گرفت به نام Yahoo Answer 

 

خصوصیت بارز این سایت به اصلاح خودمون سوال و جواب، سیستم امتیاز دهی جذابشه که اون رو نسبت به سایر فرومها متمایز میکنه و صد البته انسان رو برای شرکت تو این سوال جوابها وسوسه میکنه... و البته معتاد.

 

قرار نیست همه امکاناتش رو اینجا براتون توضیح بدم.. اگه علاقه مندید خودتون میتونید با داشتن یه اشتراک ایمیل در سایت یاهو، از همین الان سین جین کردن رو شروع کنید:

برای شروع روی عکس کلیک کنید

اینم سیستم امتیاز دهی.. (کلیک) خودم در حال حاضر مرحله 2 هستم با 621 امتیاز.. در ضمن مبارز هم میطلبم...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :


نانوازاده در شهر

آن شب مرسدس بنزی مشکی رنگ از کنارش ویراژ داده بود، و نانوازاده با خودش و با آن ته لهجه زمخت دهاتی گفته بود" مگه ما چیمون از این بابا کمتره!..؟ ها؟" صبح روز بعد خودش را صاحب یک مرسدس بنز اس ال کی کمپرسور (1) ذغالی فول آپشن میبیند. نانوازاده ای که پر رنگترن خاطراتش از ماشین سواری به دوران نوجوانیش برمیگردد، با یک وانت غراضه عهد ناصرالدین شاه،  در کوچه پس کوچه های آبادی نه چندان آبادشان.همین نانوازاده ای که اکنون سوار بر مرکب فخرآفرینش، خدای را  هم بنده نیست.

.

نانوازاده، سرگرمی عمده اش، به گاه طفولیت ماهیگیری بود،  ماهیگیری در تنها جویبار گل آلود قریه مفلوکشان، دست بر قضا در میانسالی هم، پیشه اش ماهیگیریست، ماهیگیری از آب گل آلود و گهگاه خروشان...

سالها پیش نانوای بزرگ، پدر نانوا زاده‌ی قصه ما، برای رونق بیشتر نانوائی محقرش از شهر خبازی آذری استخدام میکند، مرد خباز بعد از چندی معاشرت با این پیر سخیف، عاقبت طاقتش طاق گشته و قهرگونه قصد دیار خویش میکند،  پیر کانا، ناسزایی گفته و آستین بالا میزند و زان پس خود بنای چانه گرفتن مینهد؛ نانوازاده هنوز هم آن روزها را  به خاطر دارد، هنوز هم به نظام فکری پدر پایبند است، هنوز هم وقتی کارشناس ارشد شبکه اش ساز رفتن سر میدهد، ناسزایی میگوید و می خواهد آستین بالا زند، لیکن آستین به ساعد نرسیده، در می یابد که قانون نانوایی پدر، اینجا خریداری ندارد…

اکنون نانوازاده سوار بر بنز چند ده میلیونی اش در حال گشت زدن در خیابان است . هنوز هم نیم نگاهی شوم به دخترکان کنار خیابان دارد و در حالی که با طمأنینه سیگاری دود میکند، با تلفن همراه مدرنش شرکتهای تحت مالکیتش را  به شیوه ای قرون وسطایی اداره میکند، با این تفاسیر، نانوازاده وقتی دهان میگشاید، هنوز هم رایحه ی نان تازه‌ی کنجدی و پنیر محلی به مشام میرسد! رایحهِ‌ی کوچه باغهای تنگ قریه، با آن همه ماکیان و احشام رها شده به امان خدای آبادی…

نانوای بزرگ هنوز هم در همان آبادی محروم چانه میگیرد و در برایر تنور سوزان تا کمر خم میشود، نانوازاده اما، پایتخت نشین و مرسدش سوار گشته و خدای را نیز رکوع نمیکند. نانوازاده ای که قلبش در تمام دوران نوجوانی و جوانی همچو غالب بچه های آبادیشان مملو از عشق منجی بود و از برای مولای ندیده و نشناخته اش جان میداد؛ حال "پیک نت" میخواند و مدح دمکراسی و حقوق بشر می گوید.

نانوازاده هنوز هم، چون اسلاف و هم آبادیانش نمیداند شات داون (2) خوردنیست یا پوشیدنی اما، جکوزی و متعلقاتش را خوب می فهمد. نانوا زاده هنوز هم چون کودکیش پرتقال دوست دارد، هنوز هم با همان ولع آن وقتها پرتقال میخورد، با همان ترشحات، با همان صداها.. نانوازاده حالا مرسدس سوار شده است! مرسدس سوار...

  1. Mercedes Benz SLK Compressor
  2. Shut Down

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :