نوستالژی

برای من که انگار از همه دنیا غافلم نوشتی "همین فرداست". نوشتی دلت برای خاطراتمون تنگ شده و پرسیدی پارسال این موقع رو یادته؟"

 

.

 

.

 

.

 

و من غرق می شم تو خاطره هام ...

 

.

 

.

 

.

 

و حالا تازه می فهمم چرا از دیروز اینقدر می خواستم اونجا می بودم و حالا می فهمم که با همه بی اعتقادیم چقدر اون تراژدی رو دوست داشتم.. تراژدی ای که هر سال با همان سناریو روی صحنه می رفت بدون اینکه ذره ای از جذابیتش رو برام از دست بده...  

 

دلم می خواست امسال هم شاهدش بودم و صداهای طبل و سنج و شیپور دوباره همه ی جونم رو به لرزه در می آورد.. دلم می خواست امسال هم همه اونهایی رو که فقط و فقط سالی یکبار و فقط و فقط در اون نقطه خاص می دیدم می دیدم.. دلم می خواست امسال هم اونجا بودم.. درست مثل همه اون بیست و سه سال قبل..

 

همونقدر حزین... همونقدر متحیر...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


دوست من سلام

سر کلاس Agustan Literature (توی لابراتواردانشکده هنر) نشسته بودم و غرق تماشای قطعه فیلمی از زندگی مارتین لوتر که استادمون (همان لویی معروف) برای درک بهتر مبحث enlightenment به نمایش گذاشته بود. صفحه وبلاگ هم طبق معمول جلوم باز بود تا به محض اینکه کامتی اومد عین ندید بدیدها بپرم و بخونمش؛ که کامنت این آقای محترم رسید. خلاصه از پی این کامنت به وبلاگ صاحب کامنت کشیده شدم و تا به خودم اومدم دیدم دارم جدی جدی سر کلاس وبلاگ می خونم. باورتون نمیشه چنان داشتم لذت می بردم که حاضر نبودم تحت هیچ شرایطی تا مطلب رو به آخر نرسوندم و براش کامنت ندادم رهاش کنم.

 

توصیه می کنم اول پست صورتک خیالی که اینطور هوش از سرم برده بود رو بخونید تا شعارهای تبلیغاتی مورد علاقه خودم رو بگم براتون...

 

از اونجایی که حتم دارم خیلی ها حوصله خوندن همین صفحه تنها رو ندارند چه برسه به لینکی که دادم و اساسا ممکنه عده ای اون صفحه رو باز کنن و میون بقیه صفحات جلوشون گم بشه یا خلاصه اونجا رو باز کنند و اینجا رو ببندن و قس علی هذا عرض می کنم که برای من هم (مثل آیدین) شعارهای تبلیغاتی برندهای تجاری همیشه جذابیت خاصی داشته تا جایی بعضی ها رو از بس تکرار کردم اطرافیانم هم از حفظ شدن یعنی الان اگه حتی به مادربزرگ هشتاد ساله من هم بگی پاناسونیک فوری جواب میده " ایده هایی برای زندگی"! و اما شعارهای تبلیغاتی مورد علاقه ی من:

 

Centerino: at the heart of the matter

 

Jaguar: don’t dream it drive it

 

HITACHI: Inspire the next

 

BMW: The ultimate driving machine

 

Lipton Tea: Lipton's gets into more hot water than anything

 

Marlboro Cigarettes: come to Marlboro country

 

Mcdobald’s: You deserve a break today

 

British airlines: We'll take more care of you

 

Mcdonald’s: Im lovin it

 

Pampers:  Give your baby something you never had as a baby. A drier bottom

 

Canon: See what we mean

 

DHL: We keep your promises

 

Encyclopedia Britanica: Dick and Jane is dead

 

Goodyear tyres: The best tyres in the world have Goodyear written all over them

 

IBM: Computers help people help people

 

Intel: Intel inside

 

New York Times: All the news that's fit to print

 

BBC: Putting NEWs first

 

Shell: A child is an island of curiosity surrounded by a sea of question marks. Go well- go sehll

 

The Times: When The Times speaks, the World listens

 

این هم شعارهای درخواستی آیدین:

 

Winston:  tastes good like a cigarette should

 

و این یکی هم به افتخار امیر امیرانه عزیز:

 

Cisco: Empowering the Internet Generation

 

در میان شعارهای فارسی هم "نقش خاطره می زند- فرش ستاره کویر یزد" ، "بوتان- انتخابی مطمئن"، "صا ایران- هر روز بهتر از دیروز" ؛ "مهرام- خوشمزه و خوشنام" "سایپا- مطمئن" ، "هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم- بنیاد امور بیماری های خاص"، " به همین راحتی، به همین خوشمزگی- پودر کیک رشد" به یاد موندنی و موفق بودند به نظرم.

 

البته این شعارهای تبلیغاتی رو میشه بر اساس ماهیت کمپانی ها خیلی شسته رفته تقسیم بندی کرد که موکولش می کنیم به پستهای بعدی اگه بازی برند بازی تو وبلاگستان به راه افتاد!

 

پی نوشت: برای اون عده ای که خیال می کنن این بازی بازی پوچ و مسخره ای خواهد بود باید عرض کنم که از اونجایی که در دنیای امروز، تبلیغات یک علمه و اصول و قواعد خاص خودش رو داره و این شعارهای هم به طبع به عنوانی جزئی از تبلیغات باید دارای المان های زیبا شناختی؛ آرایه های ادبی؛ فاکتورهای روانشناختی و.. باشند به علاوه اینکه شعارها باید دارای قابلیت جاودان شدن باشند که با پیشرفت سریع تکنولوژی و گذر زمان ماهیت خودشون رو از دست ندن. مجموعه این عوامل هستند که دست در دست هم میدن و گاها این شعارها رو برای من و امثال من جذاب  دوست داشتنی می کنند.

 

پی نوشت: آهای تو که این روزها جات تو وبلاگستان به اندازه ی همه بیابانهای دنیا خالییه. پیغامت رسید. به روی چشم.زنده باد اول شخص مفرد! زنده باد - - ی - -!

 

 

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


کودکی

شبها به این سادگی ها خوابمان نمی برد. اگر وول زدن هایمان در بستر متصل و در یک جهت می بود شک نداشتیم که هر شب طی العرضی می کردیم بس طویل. ذهنمان هم به همان نسبت تقلا می کند. می چرخد و می چرخد و به هیچ مقصد نمی رسد. تازگی ها داریم تمرین میکنیم مهارش کنیم. افسارش را می گیریم در دست و به فراخور حالمان به گذشته یا آینده می کشانیمش. اما باید اقرار کنیم به خودمان که می آییم می بینیم که افسارمان دست افکارمان است  و چنان می تازدمان که بیا وببین. تازه سقلمه هم می زند به پهلویمان که "هش! جان بکن. از این طرف نه از آن طرف!" دیشب هم کشانده بودمان به دوران کودکی و همین طور کودکیمان بود که مثل فیلم جلوی چشمانمان رژه می رفت. رفته بودیم به دبستان شاه ولی که نمی دانم نامش چطور توسط حضرات تحمل شده بود. نامی که می توانست به شهید فلانی یا چه می دانیم هجده شهریوری، پانزده خردادی چیزی تبدیل شود و نشده بود .دو تومانی در مشت رفته بودیم روی آن پل روی رودخانه پشت مدرسه، جلوی مغازه آن پیر مرد بد اخلاق آلاسکا بخریم. چهار چشمی دور و برمان را می پاییدیم تا مبادا پدر جان با آن پژوی 504 سفید رنگش یک دفعه از راه برسد. آخرمامان خانم منعمان کرده بود که برویم از این آت و آشغالها بخوریم. ما هم که از همان کودکی آت و آشغال خوری در خونمان بود انگار. خدا می داند تا همین اواخر هم که ایران بودیم با هزار ترس لرز می رفتیم ساندویچی روبروی سینما ایران. همان ساندویچی بهارستان که موقع رفتن صاحبش گفته بود "ساندویچ آخری مهمان ما باش و اونورا ساندویچ ماندویچ خوردی ما را هم یاد کن." و ما یواشکی پول را در دخلش انداخته بودیم و با نگاهی حسرت بار خداحافظی کرده بویدیم. داشتیم میگفتیم روی پل بودیم و یک لیس به آلاسکا می زدیم و یک نگاه به طرف و آنطرف که مبادا پدر جان از راه برسد که از شانس بدمان ماشینش پشت سرمان سبز شده بود و ما هم مثل همیشه کوله مان را پرت کرده بودیم صندلی و عقب و آلاسکا به دست سوار ماشن شده بودیم و پدر جان هم به روی مبارکشان نیاورده بودند. فقط وقتی به چوبش رسیده بودیم پدر جان گفته بود "چوبش رو دیگه نمی خواد بخوری بابا" و ما از خجالت سرخ شده بودیم.

دیشب ذهن بی قرارمان ما را برده بود به حیاط خانه قدیمی مادر بزرگ، به آنروزها که پاچه های شلوارمان را می زدیم بالا و میرفتیم وسط حوض با ماهی ها بازی کنیم. حوضی که پدربزرگ از بیم غرق شدن نوه های  بازیگوشش داده بود نصفش را پر کنند. به اون روزها که برگهای نشاهای فلفل سبزهای پدربزرگ را می چیدیم و می چلاندیم و عصاره سبز رنگش را توی شیشه می ریختیم  تا در ویترین مغازه فرضیمان کنارسایر شیشه های رنگی که هر کدام را باچیزی رنگ کرده بودیم بچینیم و به زوراز این و آن بخواهیم بیایند از مغازمان خرید کنند.

یادمان نیست دیشب چقدر در کودکیمان سیر کردیم و تا کجاها که نرفتیم و این دفتر خاطرات را تا کجا ورق زدیم. فقط با خودمان می گوییم چندان هم بد نشد افسارمان را دادیم دست این ذهن چموش. دلمان برای کودکیمان تنگ شده بود. دلمان برای خودمان تنگ شده بود....

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


لویی و ام پی ۳ پلیر

ام پی سری پلیرمان را گم کردیم. مثل مرغ پر کنده بی قراری می کنیم. آخر مونس تنهاییمان بود و با اولین حقوق عمرمان خریده بودیمش. توی این اوضاع تنگدستی و غربت نشینی داریم با خودمان حساب کتاب می کنیم که از کدام خرجمان بزنیم تا یکی لنگه اش بخیرم و از این تنهایی خلاص شویم.. در همین افکار غرقه شدیم که ایمیلی می رسد. آدرس استاد اگوستن لیتریچرمان است با خودمان غرغری میکنیم که ای خدا هنوز کلاسمان تمام نشده این استاد بی کار باز تکلیف برایمان فرستاده و ایمیل را باز کنیم. نوشته:

عرفان عزیز

یک وسیله الکترونیکی، چیزی شبیه یک ام پی تری پلیر درست در جایی که امروز در کلاس نشسته بودی پیدا شده. فکر کردم شاید مال تو باشد. اگر برای تو است فردا بیا دفترم بگیرش وگرنه جلسه آینده با خودم به کلاس می آورمش.

شب به خیر

لوئی

 سرخوشیم از اینکه پیدایش کرده ایم و انگشت به دهان مانده ایم از این استاد . مانده ایم اسم این حرکتش را چه بگذاریم. شما بگویید!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


امشب

تازه مثل موش آبکشیده از کلاس برگشتیم خانه. از بس باران شدید بود چتر هم کمکی نمی کرد. اندوه لباسهایی که دوباره باید بشوییم مزید بر دلتنگی و پسیکوزیوممان شده. نشسته ایم در بستر و برای خودمان قافیه جور می کنیم و می نالیم:

    چه تنها ماندی ای دل در جوانی                  چه رقّت بار گشتت زندگانی

در این دوران که وقت عیش و نوش است          چه قهری کرده با تو شادمانی

باران لعنتی هم خیال بند آمدن ندارد انگار، کاش فقط همین باران بود، این رعد و برقهای دهشتناک هم هربار قافیه ای از ما می ربایند و با خود می برند...

دلا اندوه و فضلت جاودانیست                         ولی ایام وصلت گشته فانی

چه می پویی و می جویی تو ای دل؟              که گم کردی در این وادی نشانی

حوصلمان دارد از خودمان بسر می رود(۱). جعبه موسیقی مان را روشن می کنیم بلکم تصنیف دل انگیزی از این رخوت رهایمان کند..

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو     زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند

استاد(۲) هم انگار شوخی اش گرفته با ما سر شبی. دل هرزه گرد ما یکسر عزم وطن است آنوقت..اصلا می دانی چیست؟ موسیقی هم امشب درد ما را دوا نمیکند. دلمان می خواهد قلم و دوات برداریم و خرت خرت روی کاغذ گلاسه بنویسیم:

چگونه باز کنم پر در آسمان وصال        که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

حیف که قلم و دوات نداریم والا شین آشیان را چنان می کشیدیم که بی آشیان شود، هم عقده مان خالی می شد هم در محضر حافظ از قافیه باختن شرممان می گرفت و کپه مرگمان را میگذاشتیم.

اما نه. انگار امشب از آن شبهاست که هیچ گاه سحر نخواهد شد. استادمان(۲) دارد «ضربی عشّاق» میزند، چه سوزی هم دارد این قطعه. چه سوزی دارد این دل ما امشب...

-------------------------------------------------

(۱) این جمله هیچ ربطی به آن جمله [حالا دیگر معروف] دیلان توماس ندارد!

(۲) استاد اولی استاد محمد رضا شجریان است و استاد دومی استاد خودمان است که او هم دست بر قضا محمد رضاست، همخوانه و همکلاس همسفر این روزهای ما..

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


استفاده صلح آمیز از باروت

پس پریشب رفته بودیم KLCC (همان جا که آن برجهای دو قلوی معروف پتروناس قرار دارند) مراسم Count Down سال ۲۰۰۸. مای ندید بدید را که می گویید از سه ساعت قبل از شروع مراسم رفته بودیم آنجا برای خودمان جا رزرو کنیم اما وقتی رسیدیم دیدیم ای دل غافل الی از ما ندید بدید تر هم زیاد بود و خبر نداشتیم. چون محوطه کنار دریاچه جای سوزن انداختن نبود دیگر. خلاصه داشتیم زیر دست و پا له می شدیم و به خودمان بد و بیراه می گفتیم که چرا زودتر نیامدیم که ناگهان چنان بارانی گرفت که نگو و نپرس. القصه جماعتی که چتر نداشتند مجبور شدند به مکانهای مسقف پناه ببرند و ما ماندیم چترمان و یک عالم جای خالی برای مستفر شدن. جای همگی خالی آتش بازی عظیمی بود که بیا و ببین. ۱۵ دقیقه تمام توپ و تانک و فشفشه و منور بود که میبارید. ما هم میان این آتشباران داشتیم با خودمان فکر می کردیم که اگر بنا بود از این همه مواد محترقه استفاده غیر صلح آمیز بشود حداقل سه چهار ماهی میشد با آن خون ریخت و کشور گشایی کرد و با تروریسم مبارزه کرد لابد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


تقاضای عاجزانه

جناب آقای خواننده  Avant-garde که روزنامه وزین نیویورک تایمز هم از شما به عنوان بحث برانگیزترین چهره این روزهای موسیقی ایران یاد میکند. این درست که می خواهی موسیقی ایرانی را از این ورطه فلاکت نجات دهی. خوب لابد رسالتی بر دوش داری.قبول. این درست که می خواهی با طنز به تراژدی برسی. خوب برس. ما که حرفی نداریم! هر چند سبک موسیقی را هم که دلت می خواهد با هم وصلت ده. پیوندشان مبارکشان باشد. اصلا می دانی چیست؟ خودمان هم یکی از آهنگهایت را خیلی دوست داریم. گذاشته ایم در این جعبه کوچک موسیقیمان شبها گوش می کنیمش. قربان تحریرهای بی قید و بندت دلت می خواهد در حین اجرا طنازی کنی؟ خوب بکن. اما دیگر به جان مادرت صدای سگ و شغال از خودت در نیاور. زشت است به خدا. زشت است!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


برشی از زندگی اتوبوسی

دسامبر لعنتی دارد تمام می شود و روان نویس دوست داشتنی ام که دست بر قضا از شخص خاصیهدیه نگرفتمش هم ایضا! توی سونا نشستم و متفکرانه در دفترچه خاطراتم که حکایت آن هم مثل حکایت روان نویسم است می نویسم. دلم می خواهد بغل دستی ام زیر چشمی نگاهم کند و من هم به سبک آن نوشته مسعود بهنود بگویم که طرف از اینکه از راست یه چپ می نویسم تعجب کرده و می پرسد شما عربید؟ و من هم رگ غیرت ایرانی ام گل بکند و  از این حرفها.. اما بغل دستی ام انگار نه انگار.. بی شرف انگار میکند درختم. اساسا این جور وقتها برای خودم استدلال می کنم خوب ببین اینها که مثل ما ایرانی ها فضول نیستند و سرشان به کار خودشان است و از این دست اراجیف..

آهان داشت یادم میرفت منظورم از سونا همان ایستگاه اتوبوس جلوی کتابخانه بود که از آن جداره های شیشه ای دارد که مثل نیمکت ذخیره های استادیوم آزادی است.. لعنتی چنان دم می گیرد که از هزار تا سونا بدتر است.

چهار تا چینی اوه نه پنج تا چینی آمده اند جلویم ایستاده اند. سه تا پسر دو تا دختر شایدم برعکس بی شرفها فرق بین پسرها و دخترهاشان را نمی شود فهمید. مرفهان بی درد دو تا تاکسی می گیرند و به همین سادگی از سونا می رهند. ظاهرا اینجا هیچکس بدبخت تر از من نیست. البته خودم می دانم که بدبختی هم مثل خیلی مفاهیم دیگر کاملا نسبی است. این را هم می دانم که همین الانشم خیلی ها آرزو دارند جای من توی همین ایستگاه دم گرفته بنشینند و انتظار بکشند.. غرق وراجی کردن برای خودم هستم و سرم در دفترچه ام است که صدای ترمز ماشینی رشته وراجی هایم را پاره میکند. سرم را بلند میکنم. یک لحظه جا می خورم. نفسم بند می آید. از این ماشینهای شاسی بلند مشکیست با شیشه های دودی. از همینها که برادران یگان ویژه سوار می شوند و راه به را ملت را ارشاد میکنند. حالا می فهمم علت جا خوردنم چه بوده. شیشه را پایین می دهد و سلام میکند. مات و مبهوت نگاهش می کنم. عینک آفتابی اش را بر می دارد و دوباره سلام میکند. اوه خدای من همکلاسی جان است. با آن لهجه تصنعی مسخره اش داد می زند «بپر بالا رفیق». سوار می شوم می پرسم: مزاحم که نیستم؟ با لحنی سوپر من مآبانه جواب می دهد: «حرفش را هم نزن!» تحفه خان خیال میکند مرا از غرق شدن نجات داده.. نگاهی به دور و بر ماشین می اندازم و می پرسم : مال باباته؟ می خندد و جواب می دهد:«تازگی ها فلان قدر رینگیت پولش را دادم!» به پول خودمان پنجاه شصت میلیونی می شود. مخم سوت میکشد. با خودم میگویم خاک بر سرت پسر بعد از کلی فلاکت توی غربت چهار روز دیگه قرار است برگردی مملکتت باز هم توی ایستگاه اتوبوس بشینی. درسته که ایستگاهای ولایت خودمان مثل سونا نیست. اما خوب مثل کوره که هست. همین اکبر آقای خودمان همیشه تعریف میکند چله تابستون روی سپر ماشینش تخم مرغ نیمرو کرده. ما هم همیشه توی دلمان میگوییم چرند میگوید.. سرم گرم این خیالات است و برای خودم اوهام میبافم که ناگهان با صدای موسیقی گوش خراش همکلاسی جان از جا می پرم. جلویم را که نگاه میکنم میبینم توی بزرگراهیم. از همکلاسی جان سوال می کنم هیل پارک از این طرف میرن دیگه؟ با لحنی  کی بود کی بود من نبودمانه جواب می دهد: «اوه هیل پارک میرفتی؟ من فکر کردم میری مرکز شهر! » در حالی که سرعتش را کم می کند با کمال پر رویی ادامه میدهد «اونجا رو میبنی؟» و یک ایستگاه اتوبوس رانشانم میدهد «با دو تا اتوبوس میرسی هیل پارک!»....

.....

 

نتیچه گیری اصلی: خودتان زحمتش را بکشید.

نتیجه گیری فرعی: مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


۷۰۰۰ کیلومتر از خودم!

می خوام بنویسم اما نمی دونم چطوری و از کجا؟ از چی و چطوری؟ فقط می خوام بنویسم!

می دونم قراره بریده بریده بنویسم درست عین نفس کشیدنم که بریده بریده شده این روزها!

یه دلم می گه وبلاگمو عوض کنم. زندگی جدید خونه جدید کشور جدید دانشگاه جدید وبلاگ جدید یه دلم میگه همینجا بنویس کنار دوستای قدیمی خاطرات قدیمی اصلا خودتم همون آدم قدیمی. عقلم میگه این جا و اونجا بازیه تو فقط بنویس.. تو به نوشتن نیاز داری!

گمونم ۷۰۰۰کیلومتری از خونه دور شدم اما این فاصله فقط یک عدد نیست!

روزهای اول خوش می گذشت واسه خودم تو خیابونهای دم گرفته شهر می چرخیدم و عین خیالم هم نبود که تغییر خاصی تو زندگیم حاصل شده.اما بعد از چند روز تازه کم کم به عمق فاجعه پی می بردم... حالا دارم متر به متر این ۷۰۰۰ کیلومتر رو با تمام سلولهام حس می کنم.

اوضاع اونقدرها هم بد نیست البته. الان دیگه یه خونه دارم که سنگینی کلیدش دلگرمی پیاده روی هامه! الان دیگه اونقدر جا افتادم که برای پیدا کردن یه آدرس مجبور نیسنم هزار و یک نفر و سین جیم کنم و از ترس گم شدن قید رفتن به خیلی جاها رو بزنم!

اما هنوز هم ۷۰۰۰ کیلو متر از خونه دورم. هفت هزار کیلومتر  از خودم!

 

پی نوشت: اگه به خاطر نوشتن این به اصطلاح پست یک ساعت تمام با کیبورد بدون لیبل فارسی کلنجار نرفته بودم شک نکنید که در دم پاکش می کردم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦
تگ ها :