تسلیت

 .

حکمتش را نمی دانم چیست که غمها، در طول این مسافت چند هزار کیلومتری، به جای رنگ باختن، بارها و بارها تشدید می شوند و چنین ما را از خود سرشار می کنند. شریک این بار غم سنگینتیم روزنویس عزیز.

.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


ای ولنتاین

 

ای ولنتاین کـــــه در بهـــــــمن ما آمــده ای          طـــــاقتــــم نیــست بدانم ز کجا آمــده ای
 
گوش وا کــــــن کـــه  بپرسم به زبان غربی          درسرایم به چه پِرپِس*همه جا می گردی؟
 
نشنیدی مگرم دوش چه ها می گفتــــــم؟           گرد و خاک از دل طاعون زده ام می رفتـــم
 
نشنیدی که مگر عشق در اینجا مردسـت؟           کودک ساده ی دل چند بهـــاری خفتست؟
 
نشنیــــدی که مگــر قفـــل زدم بـر در دل؟            که دگر عشق به بازار نـــدارد حــــــــاصل؟
 
تازه اینها ز برای چه به تـــــو می گویــــم؟            مـگرم چاره ی کارم ز تو من مـــــی جویم؟
 
اصلا اینها هـمـه بازیست خودت می دانی            ننوشته تـــــه ایـن قصه خودت می خـوانی
 
آفرین خوب گرفتـــی؛ ز تــــو بیـــــزارم مـن            اسم تـــو نامده افســــرده و بیمـــــارم من
 
حالم از صـورتی زشت تو بر هم بخـــــــورد            مردشـــــور همه آداب و رســـــومت ببـــرد
 
ای ولنتاین بـــلای همــــــــه عالم تو بـدی             آمدی و سبب شر و بسی فتنه شــــــدی
 
دست از این سر بی موی نزارم بــــــــردار             بنه هم کاسه و هم کوزه ات انــدر انبـــــار

 

*پرپس=Purpose


پی نوشت: این شعر رو با یک روز تاخیر و به سفارش یکی از دوستان به دنبال اعلام انزجارش از ولنتابن سرودیم .بازم سخت نگیرید. ممنون

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها : ولنتاین


آزادی

.کلاسهای دانشگاهم رو دوست دارم نه مثل کلاسهای ایران به خاطر نامه نگاری های مخفیانه و اس ام اس فرستادنهای زیر میزی و خندیدن به فلان استاد و دست انداختن فلان همکلاسی و تقلبهای سیستماتیک موقع امتحانات وعشق به فلان استاد و غیره و ذلک بلکه به خاطر نسیم خوش آزادی که هر لحظه نوازشت میده و سرمستت می کنه و  ذهن قیاسگرت رو یه چنان مقایسه ای بین شرایط فعلی و پیشین وا میداره که اگه غافل بشی می بینی این قیاس فکر غالب ذهنت شده و تو رو فرسنگها از جایی که نشستی دور انداخته..

کلاسهای اینجا رو دوست دارم چون اینجا اساتید به جای اینکه مدام به فکر پرستیژ خودشون و حفظ فاصلشون با دانشجو جماعت باشند کلاس ایده آل رو کلاسی می دونن که چیدمانش کمترین فاصله ممکن بین استاد و شاگرد برقرار کنه.

کلاسهای اینجا رو دوست دارم چون کسی قرار نیست به طرز نشستن و برخاستن و لباس پوشیدن آدم کاری داشته باشه. هر کس با هر ظاهری که دوست داره و درست می دونه میاد و میره، هر جا که دلش میخواد میشنه، با هرکس دلش میخواد حرف می زنه، هر موقع دلش خواست موبایلش رو در میاره و علنا برای هرکی دلش خواست اس ام اس میزنه و با کامپیوترش هر صفحه ای رو که عشقش کشید باز میکنه، وبلاگ می خونه, چت می کنه و هیپ کس هم بهش نمیگه خرت به چند. .

عاشق کلاسهای اینجام چون هرکسی می تونه بدون اینکه کسی بهش چپ چپ نگاه کنه فلاسک چای و قهوه اش رو با خودش بیاره و روی  صندلیش لم بده و هر موقع که عشقش کشید گلویی تازه کنه و حتی یه بفرما هم به بغل دستیش نزنه. .

از کلاسهای اینجا خوشم میاد چون استادها به جای اینکه با درست کردن جوی خفقان آلود بر استرس دانشجو بیافزایند با شوخی های به جا و صمیمیت دلنشینشون فضا رو تلطیف می کنند و سنگینی بار تکالیف و استرس یک پرزننیشن طاقت فرسا رو به حداقل می رسونن. .

کلاسهای اینجا رو دوست دارم چون اساتیدش به جای اینکه از ترس از دست دادن کارشون همیشه از یک جور خودسانسوری کشنده در عذاب باشن؛ فارغ البال می تونن راجع به هر موضوعی که درادراک بگنجه حرف بزنن. از خوندن هزلیات جان ویلمات  در مورد چارلز دوم که کم از هزلیات ایرج میرزای خودمون نیست گرفته، تا نشان دادن نمایشنامه های بی ناموسی ولیام ویکرلی و حتی صحنه هایی از فیلمهای چون لیبرتین..

کلاسهای اینجا رو دوست دارم به هزار و یک دلیل دیگه که اگه با این لحن یکنواخت اعصاب خورد کن به نوشتنشون ادامه بدم اسلافم از فحشهای شما در گور های خود آرامش نخواهند داشت..

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦


شکست در اولین گام رفرم-حکایت راکتی که ناپدید شد

شخصیت اول داستان بعد از چها روز خانه نشینی مطلق با اندیشه اعمال رفرمی اساسی در زندگی سرشار از رخوت و ملال آور این روزهایش در گام اول عملی کردن فاز ورزشی سناریوی رفرمش برای خرید راکت بدمینتونی که مدتها آرزویش را کشیده بود به همراه همخانه ایش راهی فروشگاه لوازم ورزشی می شود و سرانجام با یک جفت راکت یونیکس فرد اعلا بانضمام چند عدد توپ و مچ بند و عرقگیر و غیره از فروشگاه خارج می شود. در راه بر سر تصاحب کیف راکت مباحث فلسفی فراوانی بین این دو نفر رد و بدل می شود و بالاخره به پیشنهاد قهرمان داستان، قرار مسابقه بدومینتونی بین طرفین مدعی تملیک کیف گذارده می شود تا در نهایت کیف به برنده مسابقه مذکور اهدا شود. این در حالی است که همه این مجادلات در اتوبوس راهی منزلشان حادث می گردد. درایستگاه مقصد، شخصیت دوم داستان از دوستش راکت را طلب می کند تا در زیر نور چراغهای ایستگاه نگاه دوباره ای به راکت بیاندازد اما در کمال تعجب دو نفر متوجه می شوند اثری از راکت کذا نیست و ...

 

ادامه ماجرا را در قالب یک داستان کوتاه جذاب و خواندنی با پرداخت مبلغ  اندکی در میل باکسهای خود بخوانید...

 

پی نوشت: جناب دزد اگر دستم بهت برسه با همون راکت........ (چیه؟) به فرق سرت می کوبم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


شبانه

اینجا رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از پروفراک یا ... . 

وقتی وارد صفحه "مدیریت یادداشت ها" میشم احساس مالکیت بهم دست میده. یاد قدیمها می افتم. احساس می کنم پا گذاشتم به اتاق کوچیک و پرخاطره دوست داشتنیم. فقط اون موقع اتاقم گرم بود و روشن، و من با غرور و اعتماد به نفس وارد می شدم، اما الان سرد و تاریکه...، و من مثل قدیم با اعتماد به نفس وارد نمیشم. پاور چین پاورچین و آهسته میام، عین دزدها... ترجیح میدم شناخته نشم!

هوس کردم به یاد اون شب امتحانم که فال حافظ گرفتم و دو بیتش را بالای اونهمه خزعبلات اجنبی نوشتم، دوباره فال بگیرم...

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند              همدم گل نمیشود یاد سمن نمی کند

دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس       گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او               زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نمی دونم کسی می تونه این احساس رو درک کنه یا نه که صبح که از خواب بیدار بشی و دست و صورتت رو شسته و نشسته بیای سراغ وبلاگت و با یه پست جدید تو وبلاگت مواجه بشی. پستی که خودت ننوشتیش اما تک تک کلماتش مال خودته.. پستی که  تو ننوشتی اما از زبان خودته.. و حتی یه کلمش رو هم دلت نمی خواد جابجا کنی...پستی که تو ننوشتیش اما مال خودته. مال خود خود خودت.. خوشبختی شاید همین باشه اصلا.. مرسی به خاطر این سورپرایزت مرسی به خاطرهمه چیز!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


Get off my nerves

تمام ماستهای جهان، سیاه چون دلِ توست

چو جغد، کــورم و هـر چه بخوانیم تو، درست 

ولــی زمـــام  روانـــم به دست تـــو، ندهـــم

کــــه در گریــز ز بـنــد بـــوده ام ز روز نخست

 

پی نوشت1: یک فروند لپ تاپ توشیبا ام دویست با سی پی یو دوهزار گیگاهرتزی 2 دوال کُر سنترینوی اینتل با دو گیگابایت ناقابل رم و صد وشصت گیگابایت هارد و سایر مخلفات خریدیم باقلوا! زندگی با لپ تاپ قطعا شیرینتر از زندگی بدون لپ تاپه. شک نکنید.

پی نوشت2 : گفتم فروند یاد حکایتی افتادم؛ نقل می کنند که در خلال جنگ ایران و عراق، امام جمعه یکی از استانهای مرکزی ایران برای تهییچ احساسات ضد آمریکایی مردم در خطبه های نماز جمعه داد سخن بر می آورد که "مردم چه نشسته اید که هواپیما های آمریکایی خاک سرزمینتون رو بمباران می کنند اون هم نه یکی نه دو تا، فرونــــــــد فرونـــــــد!" (نقل به مضمون)

.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


خشت

.

کاش می شد فارغ از انجـــامِ کـــار          رخت خود بربست و از اینجا رهید

یک کتانــــی عاریــه از کودکـــــــی           کرد و بی پـــا تـــآخر دنیــا دویـــد

بس سبکبال و رها همچون نسیـم            بـر فـراز کوچــه خشتــــی وزیــــد

کاش همچون چشم را بر هـم زدن          میشد از اینجا بــه هر جایی رسید

فعل رجعــت را دوبــاره صرف کـــرد          شد رهــــا از غربت دون و پـلیـــــد

آخر اینجــــا خنده از لب قــهر کــرد         عاشق از معشوق خود قطع امیـــد

هر چه باشد آخر اینجا خانه نیست         نــآمد از این خاک بنیــــادم پدیـــــد

از وطن چون عقل سر، پایـم بـــرید          از غم دوری دلـــم جامــه  دریــــــد

چـــاره درد جدایـــــی نالـه اســـت        یا همین اشکی که از چشمم چکید

 

 

 

چند توضیح: می دونم چون این شعر به قصد خاصی گفته شده قالبش باید ترجیحا قصیده باشه اما الان ظاهرا قطعه ست. مصرع اول بیت هشتم هم تصادفا با قافیه شد منم سعی نکردم عوضش کنم. بیت دوم هم یکم میلنگه... خودم زیاد سخت نمیگیرم شما هم سخت نگیرید...

پی نوشت: درسته که در عالم شعر می نالیم اما ملالی نیست و مثل شیر به زندگی ادامه میدیم. فردا هم داریم میریم بازار شکار لب تاپ. زندگی بعد از لپ تاپ قاعدتا باید شیرینتر از زندگی بدون لپ تاپ باشه. دعا بفرمایید.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


گریز از مهلکه

قبل از اینکه وارد مالزی بشم راجع به بیماری تب دنگی اطلاعات مختصری کسب کرده بودم و با توجه یه اینکه همیشه مورد توجه انواع و اقسام حشرات بودم و بر خلاف ظاهرم خیلی زود در مقابل بیماری های مختلف تسلیم می شم، شک نداشتم که دیر یا زود این عزرائیل مناطق استوایی به سراغم خواهد اومد. دیروز وقتی اولین علائم درد عضلانی و تب رو حس کردم اشهدمو خوندم و به فکر تنظیم وصیت نامه افتادم اما هنوز یک ساعت نگذشته بود که اثر در آثار تب نبود و با خودم گفتم این دفعه رو جستی ملخک!

فردا ظهرش در حال درس خوندن بودم که ناگهان حس کردم همه تنم درد میکنه و به یک دقیقه نرسیده دیدم دارم رسما می لزرم، جوری که خودم صدای به هم خوردن دندونهامو می شندیم.  استاد بی نوا هم با دیدن این وضع، دست و پاشو گم کرده بود و بالا پایین می پرید. طفلی می گفت زنگ بزنم آمبولانس بیاد من بی نوا هم از یه طرف می لرزیدم و از یه طرف استادو دلداری می دادم که چیزیم نیست و زنده می مونم و از این حرفها. حالا وسط این اوضاع یادم افتاده بود که باید گزارش درسی این هفته رو هم تا چند ساعت دیگه آپلود کنم. باور نمیکنید با اون لرزشی که داشتم حداقل ۵ باری پسوردم رو غلط تایپ کردم آخه اونقدر لرزشم زیاد بود که کلیدها رو جابجا می زدم. خلاصه به هر ترتیبی بود فایل رو آپلود کردم و به اتفاق استاد با تاکسی عازم بیمارستان شدیم.

در بیمارستان هم بعد از ۵ ساعت تمام معاینه و آزمایش خون و برو بیا و انتظار،حضرات تشخیص دادن که از بخت بد دشمنان بیماری دنگی نیست و چنین بود که با لب خندون و یه بسته آنتی بیوتیک و سلام و صلوات راهی منزل شدیم و به کوری چشم حسودان بد نظر همچنان زنده ایم و سالم و سرحال...

 

پی نوشت: اصلا نوشتنمان نمی آمد!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :