بهاریه

 

تصمیم گرفته بودم بهاریه ای با عنوان "بهاریه ای با وبلاگستان، برای وبلاگستان" به نظم بنویسم و بیتی به هر کدام از خوانندگان وبلاگم اختصاص دهم در همین افکار غرق بودم که چشمم به صفحه اورکاتم افتاد که جلوی سنم عدد 23 رو درج کرده بود. با خودم فکر کردم تاریخ مصرف چنین کاری برای من مسلما گذشته دیگر مضافا بر اینکه گر هم مناسبت و طبعی و انگیزه ای هم هست دگر حوصله ای نیست. با این تفاسیر عطای نظم را به لقای نثر باید بخشید و مقدمه را کوتاه کرد که مجال ذیق است و کلام بسیار..

 

برادران کارمازوف  را سالها پیش خوانده بودم اما همین چند وقت پیش بود که با خواندن مقاله ای اینترنتی، خطوطی از این جاودانه داستایوفسکی در ذهنم دوباره زنده شد. آنجا که داستایوفسکی اعتقاد دارد که یک خاطره خوب و تنها یک خاطره خوب می تواند همه عمر همراه آدمی باشد و چراغ راهی برای ظلمت این راه پر پیچ و خم. و تازه این روزهاست که ارزش خاطره هایم را درک میکنم. خاطره هایی که تا قبل از این تنها می ساختمشان و در پستوی ذهنم برای روز مبادا انبار میکردم اما امروز بی شک همان روز مباداست. امروزی که بدون این خاطرات زیستن محال می نماید. نو- روزی که آمده ومن بی خاطرات گذشته ام روزم نو نخواهد شد.

 

بهاریه ام دارد رنگ و بوی مرثیه میگیرد. می دانم! اما چه میشود کرد که از کوزه همان برون تراود که دروست. کوزه ای که دلتنگی هایم از درش می تراود و من چشم انتظار قانون اسمزم که بیاید و خاطراتم را از منافذش بیرون کشاند. خلاصه اینکه به قول همشهریمان جناب هادی خان خرسندی:

 

بهار آمد به  صحرا و در و دشت          ولیکن حال ما را دید و بر گشت

 

از خرسندی گفتم و یاد  سیاست بی پدر و مادر افتادم سیاستی که در این روزهای واپسین سال زندگی را به کامم تلخ کرد و بیشتر از پیش از آینده نا امید.و اینک در این واپسین ساعات سال  دلم به حال مردمی می سوزد که گوشتشان و مرغ و میوه شان را به بهای خون پدرشان می خرند و به حال مملکتی که هر چه نفتش را گرانتر می فروشد مردمانش بیشتر و بیشتر به اعماق فقر فرو می روند. دلم به حال ایرانی می سوزد که هنوز هم بعد از این همه سال این شعر بهاری "مشیری" برایش مصداق دارد:

 وقتی پرنده ها همه خونین بال

ترانه ها همه اشک آلود

ستاره ها همه خاموشند

حتی هزار باغ پر از گل نیز بهار نمیشود

 

اما چه می شود کرد که زندگی بی امید فردا، مرگ است و شرنگی تلخ در کام آدمی. شاید بهتر باشد همچنان چشم امیدمان به فرداهایی در پیش باشد و نوروزهای از پس این نوروز "استثنائی". و چنین است که باید  "امید هیچ معجزی ز مرده نیست/زنده باش" "سایه" را تکرار کرد و با کلام "ابتهاج" همراه شد که می گوید:

 

بهارا زنـــــده مـــانی زندگی بخش               به فروردین ما فرخندگـــی بخش

مگو کاین سرزمین شوره زارست                چو فردا در رسـد رشگ بهارست

بهارا باش کــاین خون گل آلـــــود                 برآرد سـرخ گل چون آتش از دود

میان خون و آبــش ره گشائیــــــم                 از این موج و از این توفان برآئیم

به نـوروز دگر هنــــگام دیــــــدار                  به آئیـن دگــر آیـــــــــــــی پدیدار

 

می دانید همیشه این وقتها اوج خوشی بود برایم و در عین حال اوج آزادی و فراغت، ساعتهایی که به هر زحمتی بود از همه قید و بندها خود را می رهاندیم تا فراغت مطلق را تجربه کنیم. روزهایی که بزرگترین گرفتاریمان همان "پیک نوروزی" بود که آن هم هنوز سال تحویل نشده بود کلکش را هم کنده بودیم و به بایگانی تاریخ سپرده بودیمش. اما این روزها باید همین "کام" بهاریه نوشتن را هم "برنیامده" به انتها برسانم که کتاب و جزو و درس نخوانده و مشق ننوشته است که چون این باران وحشی استوایی لاینقطع بر من می بارد و از آن گریزی نیست! با همه این تفاسیر میرویم که شیشه غمهایم را به سنگ بکوبیم مبادا "هفت رنگش" مبدل شود به "هفتاد رنگ"

و در انتها یادآوری می کنم که چشم انتظار پستهای بهاریتان در این ایام تعطیل خواهم ماند چرا که خاله و دایی و عمه و مادربزگی ندارم که به دیدنشان بروم و سنت دید و بازدید نوروزی را به جا بیاورم . خواندن نوشته هاتان "دید" و کامنتهایتان همه "بازدید" نوروز امسالم خواهد بود. وبلاگستان را تنها نگذارید. یک نفر اینجا چشم انتظار است.

نوروز همگی مبارک

عرفان

19 مارس 2008

کوالالامپور- مالزی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


ماهی قرمز: خریدن یا نخردین! مساله این نیست. مساله تو هستی خواهرکم!

 

باز هم دم دمه های نوروزست و حکایت خریدن یا نخریدن ماهی های قرمز نقل محافله!  این قضیه اونقدر جنبه های مثبت و منفی داره که نمی تونم مثلی بعضی ها  برای سایرین فتوی صادر کنم. فقط تقاضام اینکه اگه فکر میکنید برای تامین سلامتشون قراره با مشکل مواجه بشید یا تجربه ناموفقی در نگهداری از این ماهی های در سالهای پیش دارید و بعد نمی تونید اونها رو به حوض یا استخر مناسبی (و نه زیستگاه های طبیعی)  منتقل کنید لطفا از خریدشون صرف نظر کنید. با همه این تفاسیر و با توجه به علاقه شدیدم به ماهی ها و تجربه چندین و چند ساله آکواریوم داری (بیست سال در خواب و رویا- سه سال  واقعیت) حداقل می تونم نکاتی رو برای نگهداری بهتر از این موجودات دوست داشتنی خدمتتون عرض کنم! البته با توجه به اینکه  دو سال پیش یه بار زحمت این کار رو کشیدم لینک دادن به پست مربوطه از بنده رفع تکلیف خواهد کرد.

 

اما همه اینها بهانه ای بود برای اینکه بگم این پست خواهرک تازه بلاگر شده ام رو بخونید که  نوشتش هوش از سرم پروند و حسابی دلتنگ خونه ام کرد هر چند الان با خوندن پست زندگی بخشش اونقدر دلخوشم که از پس این دلتنگی بر خواهم اومد.

 

پی نوشت برادرانه: خواهرکم مواظب خودت باش.. و مامان و بابا..... و هینگامه و اون سه تا ماهی دوست داشتنی قرمز که حتما عکسشونو برام خواهی فرستاد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


و این بشر دو پا

زندگی... زندگی همچنان در خلاف جاده ی مراد می تازد و از بد حادثه انگار پدال گاز و ترمزش نقش عوض کرده اند و ترمز دستی هم هنوز مقهور این سراشیبی مهیبیست که انتهایش باید همان ابتدایش باشد لابد.

 

آب خوردنها... آب خوردنها نه تنها دیگر خنک نیستند بلکه طعم تلخ قهوه های شب پیشی را می دهند که درس ماستیدن به جداره های لیوان می دهند.. لیوانی که آثار انگشتان چسبناک بر روی جدارهایش آنرا به با هویت ترین لیوان دنیا مبدل کرده اند... انگشتانی که حالا دیگر طعمشان، تلفیقی از همه مزه هایست که تا به حال چشیده شده اند.

 

سبزه ها... سبزه ها انگار زورشان می آید جوانه بزنند و من خیره به ریشه های ضعیفشان، گاه فراموش میکنم که فقط در مستند های راز بقاست که گیاهان به چشم بر هم زدنی می رویند و به بار می نشینند و با خود نمیگویم چه توقعی می توان داشت از سبزه هایی که حاصل دسترنج دهقانان کویرنشینی هستند که استوا را نزیسته اند و ندیده اند که از دل جرز دیوارها هم سبزه می روید و جمع شبنمهای درختهای سربه فلک کشیده اش همه قناتهای خشکشان را سیراب میکند.

 

روان نویسها.. روان نویسها هم دیگرمثل روزهای این خاص ترین سال همه سالیان عمر، زورهای آخرشان را می زنند... روان نویسهایی که بیم نه کشیدنشان از همان روز اول، لذت روانی و خوشرنگیشان را زائل میکند و چون بشر دو پا از همان روز تولد محکوم به فنا هستند.

 

و این بشر دو پا که خیال می کند تنهای دوپاییست که این روزها دلش خوشی را تمنا می کند و نمی یابد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


پراکنده: برای خالی نبودن عریضه

  1. یکی دو روزیست مشغول نوشتن متن پرزنتیشنمان هستیم و آماده کردن فایل پاورپوینت و غیره و ذالک. این است که فرصتی وبلاگ نوشتن نداشتیم.
  2. دیروز با والده تماس گرفتیم یادمان آوردند که الان وقت خیس گذاشتن گنمهاییست که برای سبزه عید با خودمان بردیم. حالا ما مانده ایم که اگر گندمها رو توی بشقابهای غداخوریمان سبز کنیم پس توی چی غذایمان را تناول کنیم!
  3. متنی اندر احوالات سال نو ایرانی  به زبان اجنبی آماده کردیم که بانضمام عکسهای مربوطه و غیره در قالب پوستری بولتنی چیزی چاپ کنیم و به در و دیوار دانشگاه بچسبانیم تا اشاعه دهنده فرهنگ چند هزار ساله باستانیمان باشیم و از این حرفها...
  4. فردا با حول و قوه الهی داریم قصد داریم برویم خاکبوس وطن. البته خاک وطن در کوالالامپور.. برویم سفارت ببینیم بلیط نصف قیمت دکتر مهرورز بعد از این همه تشکیل پرونده و برو و بیا نصیبمان خواهد شد یا نه!
  5. اینقدر برای نوشتن تکالیف و پرزنتیشنهای درسی زور زده ایم که دیگر نایی برای درست و حسابی وبلاگ نوشتن نیست!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


سرما خوردگی روانی

 افسردگی(depression) با علائم و نشانه های فلسفی و جهان بینی با نظام باورهای انسان و در حوزه شناخت و ادراک و آگاهی فرد و با موضوعات عاطفی و احساسی و هیجانی و حتی زمینه های رفتاری و گفتاری و بدنی در ارتباط است. به بیان دیگر افسردگی یک بیماری عمومی در زمینه ها و جنبه های مختلف وجود انسانی و زندگی و روابط اوست و با مفهموم غم و اندوه و ناراحتی شدید بسیار متفاوت است. علائم مشخصه افسردگی که در زمینه های مشخص زندگی بروز می کنند وقتی به مقداری مشخص در فرد ظاهر می شوند افسردگی نامیده می شود. در ایالات متحده امریکا شیوع افسردگی در حدود 8 درصد جمعیت را گرفتار خود کرده است. بدین سبب و از حیث شیوع، از این بیماری به عنوان سرما خوردگی روانی یاد می شود. علائم سی گانه افسردگی در ادامه ارائه خواهد شد که به گفته روانشناسان اگر از این علائم سی گانه فرد دچار  بیش از پانزده مورد باشد افسردگی در او تقریبا قطعی است و داشتن 7 الی 15 مورد شائبه ی ابتلا به نوع خفیف یا مزمن بیماری (دیسفاینیا) را محتمل می سازد. لازم به ذکر است که این علائم بایستی حداقل دو هفته مداوم در فرد مشاهده شود تا بیماری اش محرز گردد.

علائم  افسردگی :

  1. بی انرژی بودن که بعضا در نتیجه آن ساده ترین امور زندگی فرد مختل می شود.
  2. کاهش اشتها و عدم لذت بردن از غذا (کاهش وزن در حدود 5 درصد کل وزن در ماه ) در برخی موارد عکس این قضیه اتفاق می افتد(10 درصد موارد).
  3. بی خوابی یا اختلال در خواب (در موارد نادر پر خوابی). رنج بردن از کابوس و رویاهای دردناک
  4. غم و اندوه شدید
  5. از دست دادن میل و توانایی برای انجام فعالیتهای عادی زندگی
  6. احساس درماندگی و بیچارگی (helplessness)
  7. احساس نا امیدی (hopelessness)
  8. فعالیتهای ناموزون فکری. نا توانی در استدلال و مقایسه و تعقل و بی نظمی در افکار
  9. منفی بافی مفرط. ناتوانی در واقع بینی و مثبت اندیشی
  10.  عدم تمرکز و پرش افکار (عدم توانایی در مطالعه)
  11. عدم یادگیری و ناتوانی در یادآوری موضوعات نزدیک و ساده (اختلال در حافظه کوتاه مدت)
  12. تردید و دو دلی و عدم توانایی در تصمیم گیری حتی در مورد موارد ساده مثل انتخاب غذا یا لباس
  13. عدم تمایل به گفتگو و شنیدین حرف دیگران جز در موضوعات مورد علاقه. اختلال در سخن گفتن
  14. کاهش تمایلات و یا  توان جنسی
  15. میل به مصرف بیش از حد مشروب، سیگار و سایر مواد مخدر
  16. تمایل به خودکشی و یا اندیشیدن به آن و یا  تجسم خودکشی
  17. احساس گناه و تقصیر غیر واقع گرایانه و سرزنش نفس
  18. احساس بی ارزش و بی فایده و بی اهمیت بودن (در نتیجه رفتار دیگران)
  19. بی توجهی به تغذیه و بهداشت و عدم توجه به ظاهر و آرایش مثل گذشته
  20. ابتلا به اضطراب و وحشت از مواردی که بعضا بی دلیل و واهی است(حتی از نظر خود فرد مبتلا)
  21. دردهای فیزیکی و دردهای روان-تنی (سردرد و کمردرد و مشکل هاضمه و بیماری های پوستی) یا ترس از دردهای ساده و عادی
  22. احساس خستگی دایم و کوفتگی و احساس درد در مفاصل و محدودیت در فعالیتهای بدنی
  23. گریه کردنهای بی دلیل و طولانی
  24. توقع بی جهت از دیگران که به خود آزاری و ایزوله کردن خویش و نهایتا قهر می انجامد
  25. نارضایتی و احساس طلبکاری از دیگران. تمایل به اینکه سایرین حال آنها را داشته باشند و برچسب بی وفایی به دیگران زدن
  26. خشم و پرخاشگری و عصبانیت علیرغم بی حالی و ناتوانی درانجام  سایر فعالیتها
  27. گوشه گیری و انزوا و فاصله گرفتن از عزیزان و دوستان
  28. حساسیت بیش از حد در عین حال بی احساس بودن نسبت به درد و رنج و حتی مرگ دیگران
  29. توهمات و فکر باطل (delusion) و هذیان (hallucination) ادعای ارتباط با موجودات ناشناخته و موهوم
  30. پاسخ دادن مثبت نسبت به دارو های ضد افسردگی

  پی نوشت1: این مطلب رو با اندکی تغییر از سی دی های دکتر فرهنگ هولاکوئی که همین چند روز پیش بنا به سفارشم از ایران به دستم رسید تایپ کردم. نیت اولیه ام برای لیست کردن این موارد تشخیص مشکل خودم بود اما بعد فکر کردم شاید بعدا به درد سایرین هم بخوره و اساسا برای مشتریان موتورهای جستجو مفید باشه. 

پی نوشت 2: دلم می خواست با مثالهایی از نوشته های خودم اینجا و اونجا علائمی که در خودم می بینم  رو تضمین کنم اما بعدا به دلایلی منصرف شدم. 

پی نوشت 3: توصیه میکنم اگه امکان ابتلای به افسردگی رو در خودتون ناچیز می دونید این پست رو نخونید چون اثرات تلقینی اون ممکنه بعدها در موارد خاص و با مشاهده علائمی چند از این بیماری مخرب باشه. 

پی نوشت 4: خواهرکم! اگه برچسبهای فارسی صفحه کلیدی (خداییش می بینید چقدر تو این ترکیب فارسی رو پاس داشتم!) که فرستادی نبود عمرا به این سرعت می تونستم تایپ کنم. از این به بعد هر کیلدی رو که می فشارم به یادت خواهم بود عزیز دلم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها : روانشناسی


اندر احوالات بنده حقیر و محمود خان ابوالمعالی(قسمت دوم)

پدرم اما برای دایی محمود حکایت دیگری داشت. رگ خوابش را بدست آورده بود. بنده خدا دلش می خواست برایش کاری انحام دهد. بیشتر از همه به عیادتش می رفت. زخم زبانهایش را تاب می آورد و حزئبلاتش را نشنیده می گرفت. دایی محمود هم به نسبت بقیه مراعاتش را می کرد. پیرمرد وقتی که مرد وصیت کرده بود یکی از چهار اتاق خانه ی کاهگلی اش را به پاس زحمات پدرم به نامش کنند. خانه ای که هر روز بیم آن میرفت که سقفش ریزش کند. خاطرم هست چندین تیر و تخته چوبی را تکیه گاه دیوارهایش کرده بودند تا میادا ریزش کند. یکی از اتافهایش دربست در اختیار گربه ها بود، یکی ماشین بافندگی دایی محمود را در خود جای داده بود که کارخانه اش می خواندند و دو تای دیگر که یکی بستر دایی محمود و مایملکش در آن بود و دیگری اتاق نشیمن.یادم می آید حوض کوچک خانه نقلی اش متعفن ترین آب دینا را در خود تحمل میکرد و دیوارهای آشپرخانه اش از سیاهی بیشتر به دودکش بخاری می مانست تا مطبخ. پدرم  ماهها بعد از مرگ دایی محمود، وقتی زندایی خانه را به دویست هزار تومان فروخته بود و با سهم الارثش به خانمان آمده بود، از ماجرا با خبر شده بود. پدر هم مبلغی رویش گذاشته بود یا نگذاشته بود سهم الارث را به زندایی برگردانده بود که "این پول بیشتر به کار شما می آید."

 

 

از کسب و کار دایی محمود چیز دقیقی نمی دانم فقط گمانم علاوه بر بافتدگی که بیشتر سرگرمی اش بود تا شغلش، باید دست فروشی، خرت و پرت فروشی سمساری چیزی می بود. آخر تا همین اواخر عمرش خرت و پرتهایش در گنجه بالای سرش بود و آشنایان و اقوامی که به عیادتش می رفتند به بهانه کمک چیزی از او می خریدند و چندین برابر قیمت آن جنس را می پرداختند. معامله ای که کاملا سمبلیک بود و قبول کمکهای فامیل را برای دیکتاتور قابل تحمل می کرد. از عادتهایش هم یکی این بود که همه ی مایحتاجش را بالای سرش میگذاشت. از جعبه سیگار و زبرسیگاری، داروها  و اسپری آسمش تا ظرف و ظروق و نخ و سوزن آفتابه و لگن. اصلا بهانه اینکه به یادش افتادم و هوس کردم خاطراتش را نبش قبر کنم همین عادتش بود. همین چند روز پیش در رختخواب در حال میوه خوردن و وبگردی و یاداشت کردن نکات درسی بودم، نگاهم به شلوغی بستر و حواشی اش افتاد. وا مصیبتایی گفتم که ای پسر رخت خوابت که  بی شباهت به رختخواب محمود خان ابوالمعالی خودمان نیست این روزها. القصه چند صباحیست به سبک دایی محمود عموم اموراتمان در رختخواب می گذرد و بساطمان را دور لحاف تشکمان گسترده ایم. شاید تنها خیری که از این سبک زندگی بر می خیزد همین یادکردن از محمود خان باشد و آرزوی شادباشی برای روحش !

 

                                                                                                             پایان 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


اندر احوالات بنده حقیر و محمود خان ابوالمعالی(قسمت اول)

خدا طول عمر دهد مادربزرگمان، دایی ای  داشت  بس عجیب و غریب. شانزده هفده سالیست که رختش را از این دنیا بسته وزندگی رقت بارش را بدرود گفته؛ اما خاطرات بسیاری را حتی برای بنده که هنگام فوتش هفت سالی بیش نداشتم برجا گذاشته. خدا بیامرز چون در سالهای آخر عمرش دچار بیماری مزمنی شده بود و افتاده شده بود بیشتر تصورم از او در حالت افقیست تا عمودی! موقع مرگش کسی از سن و سال حقیقی اش خبر نداشت.خوب یادم است که برای نوشتن تاریخ ولادتش بر روی سنگ قبر محقرش از هزار و یک نفر پرس و جو کرده بودند و دست آخر هم با تقریب چیزی نوشته بودند روی قبرش برای خالی نبودن عریضه.شنیده بودم خودش ادعا می کرده سلطنت ناصر الدین شاه را درک کرده و خاطره ها از آن زمان در دهن داشت. اسمش محمود بود. این تنها چیزیست که می شود در موردش به قطعیت گفت. نام فامیلش را هیچگاه درست نفهمیدم . شنیده بودم که برخی محمود ابوالمعالی اش می خواندند. اما بعدها فهمیدم ابوالمعالی نام محله ای بود که تا لحظه مرگش در آن زندگی می کرد. پیر مردی اخمو , لاغر و نزار و به غایت دیکتاتور و خودرای بود. از هر آنچه بر سر انسان می روید و مو می خوانندش، چهار شودیدی سپید بیش بر سر نداشت. همه زندگی اش را وارسی میکردی داشته هایش را یکهزارم نداشته هایش نمی بافتی. در تمام عمرش از همسرش خدیجه بانو، که زندایی خدیجش می خواندیم هیچگاه صاحب اولادی نشد. میگفتند همین کور بودن اجاقشان هم دلیلی بود برای تنهایی تلخ و برخی خلق و خوهای منحصر به فردش. به جای بچه، آخر عمری چند گربه و بچه گربه مونس تنهاییش بودند و تنها عامل خشک نشدن چشمه محبتش. گربه هایی که بس عزیز بودند و احترامشان بر هر مهمانی که به خانه اش میرفت نیز واجب. یادم می آید یکی از گربه ها که خاطرش از بقیه عزیزتر بود و به اصطلاح طفیلی دایی محمود بود را «زردآلو» و ان دو تای دیگر را «مخمل» و «بیدانجیزی» صدا میکرد.

 

خیلی از زوایای شخصیت دایی محمود بی پرداختن شخصیت زندایی خدیج روشن نمی شود. بنده خدا جز اینکه احتمالا یک عمر سرکوفتهای در و همسایه و دوست و آشنا را برای کور بودن اجاقش تحمل کرده بود و در جوانی کامجویی های شوهر را هم تاب آورده بود که باید خودکامگی ها و سلطه جویی های شوهر را هم بدان اضافه کرد، این اواخر، بار سنگین بیماری طولانی شوهر را هم بر دوش میکشید. با همه ای تفاسیر روحیه منحصر به فرد و بذله گویی ها و بی خیالی مفرطش نگذاشته بود از پا در بیاید. بر خلاف دایی محمود که ظاهرا خداوند را هم بنده نبود زندایی خدیج برای خودش شیخی بود. سه وعده نماز اول وقتش در مسجد محل و نماز شب و تسبیح و دعا وثتایش ترک نمیشد. شاید این توسلش به دامان آنچه که بیشتر شبیه خرافات بودند تا دین تسلایی بود بر رنجی که میبرد. مسجد رفتهایش گریزی بود از چنگال آن خودکامه ی بیمار. خلاصه هر روز نماز جماعتی می رفت و هوایی تازه میکرد و خود را از چاله رنج به چاه جهل و خرافه می کشاند. بعد از بیوه شدنش در این چند سالی که بعد از شوهرش زیست چند روزی از سال را در خانه مادر بزرگم مهمان میشد.نتیجه این رفت و آمد ها این شده بود که بنده خدا مادربزرگم هم را هم از راه به در کرده بود و تسبیح «موسی بی جعفر بده مرادم الله اکبر» را به او یاد داده بود.

 

از خودکامگی دایی محمود می گفتم. در فامیل معروف شده بود به دایی محمود «یک کلمه ای». در بیابان اگر هوس برف می کرد باید از سیبری هم شده برایش برف فراهم کنند. خدا بیامرز اخلاق تندی هم داشت طوری که همه فامیل از خانه اش گریزان بودند. در اوج بیماری هم دست از این اخلاق تندش دست برنداشت. محال بود کسی برای عیادتش برود و از نیش و کنایه هایش در امان بماند. اگر دیر به دیر به دیدنش میرفتند فریادش به فلک میرسید که "حتما باید بمیرم تا دنبال جنازه ام بدوید؟" و اگر زود به زود به عیادتش می رفتند شکایت می کرد که "مگر اینحا کاروانسراست که هر روز و هر شب اینجایید". یک بار هم یکی از اقوام را به باد ناسزا گرفته بود که "فلان فلان شده مگر نمی دانی من آسم دارم. این عطر و ادکلن چیست که به خود مالیده ای و..."

ادامه دارد... 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :