در مذمت بلند فکر کردن

 یادم میاد خاله خانم بنده همسایه ای به نام ش. خانم داشتند که خیلی با هم روابطشان گرم و صمیمی بود و آوازه این همسایه، گوش فامیل رو هم کر کرده بود. این بنده خدا ش. خانم هم به سبب ویژگی های منحصر به فردش و استعداد شگرفش در خبر پراکنی، در فامیل و در و همسایه به «ش. پرس» اشتهار داشت که الان موضوع بحث نیست. القصه که این ش. خانم مادری داشت که گهگاهی از یکی از شهرستانهای مجاور مهمان دخترش می شد و در همین چند هفته ای که می ماند با شیرین زبانی ها و رک گویی ها و دهاتی مآبی اش خوراک خنده و تفریح یک سال همه در و همسایه  و در نتیجه فامیل ما رو فراهم میکرد.  

یکی از خصوصیات منحصر به فرد والده ی ش. خانم این بود که به سبب شنوایی ضعیفش و اینکه تصور میکرد سایرین هم مثل خودش از این نعمت شنوایی بی بهره اند نه تنها خیلی بلند بلند حرف میزد بلکه بعضا بلند بلند هم فکر میکرد! یک بار خاله خانم به نقل از خبرگزاری ش. پرس روایت میکرد که این بنده خدا یک ظهر تعطیل که اهل خونه همگی سرگرم کار و بار خودشون بودند و به کل از وقت نهار غافل، صداش در میاد که پس این نهار ما چی شد. بلافاصله کاشف به عمل میاد که بنده خدا کسی رو مخاطب قرار نداده و تنها داره برای خودش بلند بلند فکر میکنه. برای همین ش. خانم اینها هم به حال خود رهاش  میکنند تا الباقی تفکرات بلند بلندش رو بشنوند و به اصطلاح کمی تفریح کنند. خلاصه اینکه این بنده خدا هم آنقدر به بلند بلند فکر کردن ادامه میده که کارش به فحش دادن به دختر و داماد و نوه هاش میرسه که "ای فلان فلان شده های بهمان منِ پیر زن رو آوردین اینجا و به اسارت گرفتین. خدایا من از دست اینها شکایت به کی ببرم. مردم از گشنگی. شما ها که از یزید هم بدترن" و خلاصه مجموعه ای پر بار از فحشهای چارواداری، شوفری و چاله میدونی بودند که سرازیر میشدند تا اینکه میون این نفرینها و درواقع تفکرات بلند بلند،  ش. خانم بیچاره به سبب حفظ کیان خانواده و آبروی خودش جلوی شوهر و بسته ماندن چشم و گوش بچه ها و این حرفها، مجبور میشه رشته افکار پیرزن رو پاره کنه و ازش بپرسه: "مادر جون نهار میل دارین؟" بنده خدا پیرزن هم در کمال تعجب جمع، جواب میده "حالا عجله ای نیست هر موقع خودتون خوردین منم می خورم" و "مگه ساعت چنده؟" و… جوابی که نه تنها موجبات خنده جمع حاضر رو فراهم میاره بلکه دستمایه خنده هفته های خانه ما و خاله و خان باجی و در و همسایه را هم به پا میکنه. 

 الغرض که این مصداق عینی عادت بلند بلند فکر کردن که به عرضتون رسید عادت بی پدر و مادریه که گهگاهی گریبان من و شما رو هم ممکنه بگیره. بنده همینطوری در حال درس خوندن و رویا پردازی_ با اون دسته از حفره های خالی مغزم که از درس و مشق خالی مونده بودن_ بودم که متوجه عدم ثبات این افکار و رویاها _بنا به گذر ایام و به مقتضی شرایط محیطی و روحی و غیره_ شدم. تا اینجای کار شاید عادی به نظر برسه اما مشکل از جایی شروع میشه که این افکارو آمال  در بدو انعقاد به بیرون تراوش کنه و با اطرافیان در میان گذاشته بشه. تراوشی که بی شک نه تنها حریم خصوصی رویاهای انسان رو به منجلاب عمومیت میکشه، بلکه در نظر دیگران آدم رو موجودی بی ثبات و دم دمی مزاج جلوه میده.این بود که خواستم به خودم تذکری بدم که یادم بماند و گوشی دستم باشد که بلند بلند فکر کردن ممنوع!  

پی نوشت: راستی از نقطه گذاری ها و علامت گذاری های (ترجمه درست این Punctuation چیه؟) این پستم هیچ مشخص هست که در هفته ای که گذشت سه مقاله حداقل چهار هزار کلمه ای تحویل دادم؟ :دی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


کلاس نوشته ها


 

  1. این که عده ای در دنیا و از جمله مملکت خودمون دغدغه نان و مسکن و بی عدالتی  دارند و من شب و روز دنبال  نشانه های حماسه در رمان تام جونز هنری فیلدینگ میگردم، نه تنها مضحک بلکه وقیح و غیر انسانیست به نظرم!

 

  1. برای دکتر سوزان به طور اخص، ادبیات انگلیسی و ساموئل بکت به شکل اعم تاسف می خورم که برداشت از سر خالی نبودن عریضه ام  از نمایشنامه "آخر بازی" ساموئل بکت، در بحث امروز کلاس نمایشنامه مدرن، هدف غایی تئاتر پوچگرایانه به طور اخص و ایگزاستانسیالیسم به شکل اعم تلقی بشه!

 

  1. غیر قابل تحمل و وحشتناکه.... اینکه بعد از گذشتن بیست و پنج دقیقه از وقت عادی دو ساعته کلاس و در کمال خستگی و بی حوصلگی و خشم از این مباحث صد تا یه غاز، تازه بفهمی که این جلسه چون آخرین جلسه کلاس هست به صورت فوق العاده (بخوانید سه ساعته) برگزار میشه.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


به سبک نی سی برای دل خودم

 

من دارم کلافه میشم از این شوهای تو خالیٍ خود نمایانه ی مبتذلٍ پرعکسٍ بی محتوا که دم به دقیقه برام روی استیج میبری. من از فرط تهوع دارم روده اعم و اخص خودم رو بالا میارم از اینکه تو اصل موضوع رو رها کردی و چسبیدی به پوست تخم مرغهای به تفاله ی چای- آغشته یٍ بو گرفته یٍ توی کیسه زباله ای که به موزه حشره شناسی بیشتر شبیه است تا آشغالدونی. من دارم منفجر میشم از این نفرت که همه پرشدنی های بدنم از مثانه گرفته تا معده و روده طویل و صغیر تا حفره های سلولهای خاکستری معدود مغزو سایر نسوجٍ جوارح علی هذا رو پر کرده. دارم قی میکنم از خباثت روح پلیدت از اعتماد به نفس پوشالی فرو نریختنی ات و تنگ نظری و حسابگری منزجر کننده ات. عامل همه را خوب میدانم. حق داری اما در این لحظه ی خاص ترحم در حقت حماقتی بیش نیست که خود بیشتر مستحق ترحمم و تالم و  تاسف هم. تاسف برای خودم و این خوش بینی فطری ام به نوع بشر که یک شبه به باد فنا دادییش. حالا دیگر باید به طبقه بندی ام از انسانها، نوع تو را هم اضافه کنم.. برای خودم و در گوشه دنج مغزم چنین درج میکنم، انسانها زین پس بر سه قسمند: انسانهای خوب و خوش طینت و مثبت؛ انسانهای بیمار و بی خطر و قابل مدارا و تحمل + انسانهای خبیث و بد طینت و پلید!

 

پی نوشت معینانه و بی ربط: ما زفردا نگرانیم که فردا چه کنیم   زیر این بار گرانیم که جان را چه کنیم

پی نوشته غیر معینانه وباز هم بی ربط:  اینترنت وایرلس مجانی خونمون بس ناجوانمردانه قطع شده! در تکاپوی خرید اینترنتیم. برای همین سایه مان سنگین شده!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


از افغانستان؛ با تالم

از افغانستان می نویسم. دو روی هست که اینجا هستم. دو روز هست که فلاکت می نوشم و فقر را مزمزه میکنم و شبها توی خیابان های کابل سرفه های خونیم دامان دستمالهای سفیدم را لکه دار میکند.فقر را قبلا زیر بازار قدیمی شهرمان به چشم دیده بودم اما نزیسته بودمش. نزادپرستی را قبلا در "کلبه عموتم" خوانده بودم، در"لرد جیم" حس کرده بودم، موقع خواندن "درقلب تاریکی " باور کرده بودم اما دو روزست دارم تبعیض را زندگی میکنم. خرسهای خاکستری را در باغ وحش شهر حیوانهای با مزه ای یافته بودم اما تا قبل از این با هیچکدامشان پنجه در پنجه نشده بودم. اینجا باید با خرسها جنگید. بچه که بودم من هم به رسم همسن و سالانم بادبادکی ساخته بودم و ریزتر و ریزتر شدنش در آسمان را با چشم دیده بودم . من خودم "بادبادک باز" بودم. اما چیزی از بادبادک زنی نمی دانستم و چیزی از حقه ی "برو بالا شیرجه بزن" نشنیده بودم...

دو روزیست به دعوت آقای خالد حسینی رهسپار دیار فتنه و فقر و فلاکت بوده ام اما من دیگر می خواهم برگردم. دیگر طاقتش را ندارم همه اش این سوال در ذهنم می چرخد که مگر این آسمان بالای سر ما انسانها آسمان واحدی نسیت؟ پس چرا باید یک جا آفتابی و صافه باشد  و یه جا اونقدر تاریک و بی ستاره؟

جوابش را شاید باید از همین آسمان بالای سرم  گرفت که انگار ما تحتش دارد پاره میشود از این بارش سیل آسا.. آسمانی که غرشش مرا از این سفر می رهاند و به وادی بدبختی های کوچک خودم برمیگرداند. آسمانی که انگار در گوشم نعره میزند: " دنبال چی میگردی؟ من خودم بهترین پاسخم برای پرسشت. گشتم نبود. نگرد نیست!"

                                                                              عدالت

پی نوشت: راستی آقای حسینی آن تصویری که از افغانستان بعد از حمله آمریکا تصویر کرده بودید زیادی روشن نبود؟ یک مقداری چشممان را میزد. درست مثل آن عکس دسته جمعیتان با خاندان بوش در کاخ سفید! 

                                                                                 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


طبیعت کویری وبلاگستان در روز طبیعت

طبقه دوم کتابخانه اصلی در کنار قفسه های سر به سقف کشیده ی دایره المعارفهای قطور رنگارنگ، روی میز دو نفره ای که صندلی دیگرش همچون همیشه خالیست نشسته ام و کنتور وبلاگم رو وارسی می کنم. بازار ویزیتورها بس نا جوانمردانه کساد است. در ذهنم جلسه پرسش و پاسخی در جریان است که وبلاگستان را در این روز چه شده است. هزار و ششصد بار چشمم به  تاریخ شمسی  می افتد و با دیدنش به یاد چیز خاصی نمی افتم. در همین حال هستم که دوستی مالزی نشین پیغام می فرستد و می پرسد "سبزه گره زدن" به انگلیسی چطوری ترجمه میشه. همه معلومات ترجمه ام را مبنی بر اینکه چنین عباراتی قابل ترجمه نیستند و.. را از مغز به دهانم روانه می کنم و  در دهان مزمزه میکنم و عاقبت منصرف از بیانش، ترجمه ای بند تنبانی برایش می نویسم و دوباره غرق این فکر می شوم که چرا اینقدر این وبلاگمان کویر شده و پرنده ها در کدام آسمان می پرند که به دشت پر ملال ما سری نمی زنند و نغمه ای نمی سرایند که چراغ آی دی دوست فوق الذکر در حالی که عبارت ترجمه شده ام را جلوی اسمش حک کرده، منور می شود. نوشته ای با این مضمون که"سبزه هایتان را به نیت من گره بزنید" و اینجاست که ناگهان دوزاری گج و معوجم نفیر کشان سقوط میکند و همصدا با این سقوط دلم هم چنان فرو می ریزد که بیا و ببین. با خودم میگویم  ای دل غافل چه نشسته ای که  امروز سیزده بدر است و تو نحسی سیزده ات را به کتابخانه آورده ای و سبزه هایِ بخت شومت را گره نزده به یخچال همسایه سپردی…

راستی این را هم تا یادم نرفته بنویسم که به دلایلی چند از جمله عدم استقبال مخاطبان و گرفتاری های شخصی، بی انگیزگی و غیره این وبلاگ دیگر هرگز به روز نخواهد شد. فردا قرار است کل آرشیوش را پرینت بگیرم و برای همیشه شرم را از وبلاگستان کم کنم. به هر حال از اینکه در این چند سال وبلاگ نویسی اراجیفم را تحمل کردید بی نهایت سپاسگذارم و بهترینها را برایتان آرزومندم.

                                                   خداحافظ وبلاگستان. خدا حافظ اینگلیش 82.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها : دروغ سیزده


Six-Word Memoir

Aab has tagged me to write a six-word memoir about myself.

The rules:

1.) Write a six-word memoir, post it on your blog (add an illustration if you like).

2.)Link to the person that tagged you in your post.

3.)Tag five more blogs with links.

4.) Leave a comment on the tagged blogs with an invitation to play.
 


Maryami NeiciS and ; you are invited.
 

 

 

Mine is a self exile to the solitude-land.

No mission, no vision, only a dream…

Dazzled by the prosperity, blindness came to me!

 

Suggestion: The rules and regulation of the word count could be provided, my survey of other participants showed an incongruity in number of words used by the participants.


Dear Aab; Thank you for your kind invitation.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


تلگرافی


دنباله بهانه می گشتم برای نوشتن اولین پست سال که خداوند از غیب رساند.

 

پرزنتیشنمان را بالاخره ارائه  دادیم. الحق و والانصاف کار کارستانی از آب در آمده بود. در همین لحظه هم که دارم می نویسم استاد لویی (حالا دیگر عزیز) برایم فید بک فرستاده  و کلی در مدح اجرایم قلم فرسوده. خلاصه اینکه شیرینی این لحظه ها ارزش اون همه سختی آن هم موقع تحویل سال را داشت.

 

در این لحظه خاص برای برگشتن به ایران بعد از تمام شدن ترم (یکماه دیگر) بسیار مرددم. شما اگر جای من بودید ترجیح می دادید این فرصت دو ماهه را در کنار خانواده باشید یا جهانگردی کنید؟

 

نظرتان را برایم بنویسید. شدیدا مرددم!

 

نمی دونم چرا حس میکنیم نوشتن یادم رفته! شاید به خاطر این باشه که مدتهاست نخواندم! نه؟

 -----------------------------------------------------------------------------------

یعدالتحریر:

ضمن تشکر از همگی آنهایی که در این نظر سنجی شرکت کردند و نکردند، با اعلام اینکه بازگشت به ایران به دلایل فنی به طور صد درصد منتفی میباشد ختم نظر سنجی اعلام میگردد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :