ترس بازی

من از تنهایی و بی همدمی، جانـــانه می ترسم

من از ثانیّـــــــه های عاصـیِ دیوانــــه می ترسم

 

من از عاصی شـدن از غصه ها، بی صبــر پوییدن

من از ســــر رفتــــنِ ناگاه این پیمانــه می ترسم

 

من از خامــــوشی، از جهـــــــــل و جهـــالت هــا

من از کِذب و زیاده خواهیِ رندانـــــــه می ترسم

 

من از آواره ی پَتیـاره ی غربـــــت شــدن بـــی او

من از شبهای خیسِ خامشِ بی خانه می ترسم

 

من از ننــــــــگِ وطـــــن، از واژه ی «تـسـخیــــر»

من از تسلیم خود بر دشمن بیگانـــه می ترسـم

 

من از آینـــــــــــــده ی آبستـــــــــنِ صـــــــد بیم

من از بی رحمی فردای پر افســـــانه می ترسم

 

من از هجـــــــران، مــــن از دوری، مــــــن از رنج و

من از خامـوشی هر نغمه ی مستانه می ترسم

 

رضـــا جان باکی از جام جم و  ساغرم ندارم من

ولی از کوچ کـَـلّاشان ســوی میخانـه می ترسم

 

رضا دعوت کرده بود به ترس بازی، برایش نوشته بودم که با این مقدمه ی پر و پیمانی که بر ترس نوشتی سایر  مدعوین به این بازی محکوم به کلیشه شدن و زردی اند. این شد که تصمیم گرفتیم اگر بنا به شرکت است به «نظم» شرکت کنم شاید که این نوآوری از زردی برهاندمان! راستی، الهام، بهاره، امیر، سیدو و خاله، بازی می کنید که؟

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


تو نمی خندی فقط می دونم!

اینجا مانده ام تنها، میان یک مشت آدم متخصص، یک مشت خبره ی کار کشته، یکی متخصص خرید و فروش زمینهای سه نبش مسکونیِ با متراژ سه هزار متر مربع به بالا، یکی متخصص به سیخ کشیدن جوجه کبابِ بدون استخوان با گرایش ران و سینه، یکی متخصص اسپورت کردن خودروهای ژاپنی گرایش رینگ اسپرت آلومینیومی لکسوز، یکی متخصص قیلوله های میان مدت با گرایشِ خر و پُف های کم قدرت.. مانده ام میان این همه متخصصِِ پر ادعا، بی هنر، بی همفکر، بی همزبان و درد می کشم. به خیال اینها دیوانه ای هستم که تازه از فرنگ برگشته م و سرم بوی قرمه سبزی میده، بهم می خندند، بهشون می خندم، آخر قصه کی خندونه، نمی دونم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها :