جماعت نسوان ایرانی

تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود ( یعنی اسب هایش را برداشته به جان آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود.(اختراع زن سنتی هم، که بعدها به همین شیوه صورت گرفت، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد). این طور بود که هرکس، به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش گاه، از چادر بود تا مینی ژوپ. می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه ی مسئولیت ها را از مردش می خواست. می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد.

مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می گفت، از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امر خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد. از زندگی زناشوییش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می کشید به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگران حرام شده بود تاسف می خورد.

 

همنوایی شبانه ارکستر چوبها- رضا قاسمی- انتشارات اختران- 1384

 

پی نوشت ١: هر چند بافت جامعه ی ایرانی بخصوص جماعت نسیان پیچیده تر از آن است که بتوان با چنین تفاسیر کلی ای دست به تحلیلش زد اما این دو پاراگراف حتی تا به امروز اونقدر به واقعیت نزدیک است که میشه با رضایت ضمنی خوندش و خوندنش رو به دیگران هم توصیه کرد.

پی نوشت ٢: به فرض که این موضوع را به عنوان قانونی هم بپذیریم؛ این قانون را نیز مثل سایر قوانین عالم استثنائی است!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


پس کجایی؟!

چه تفاوت دارد

صبح و عصر و شام

هنگامی که پرده ی ضخیم سرایم گسترده و

خاطرم از تنهایی ام

آسوده؟!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


یک پنجم حواس

دریغ، دریغ و صد دریغ

که طنین گرم صدای تو،

یگانه سهم من شده،

از خمسه ی لعل لبانت

دریغ!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


گاف گیری

و ای سایت وزین آی ام دی بی (IMDB) بدان و آگاه باش که من به قسمت goof هایت معتاد شده ام.

این روزها با یه چشم فیلم می بینم با یه چشم دیگه دنبال سوتی های احتمالی کارگردان و سایر عوامل فیلم  می گردم تا بلافاصله بعد از تموم شدم فیلم به قسمت گاف های آی ام بی دی برم و کشفیات خودم رو با کشفیات این سایت مقایسه کنم. و این برای منی که از مدتها پیش دچار این جنون گاف گیری ام سرگرمی و تمرین کم دردسر و لذت بخشی است چرا که عواقب گوشزد کردن سوتی های دوستان حین حرف زدن و نوشتن رو نداره و کاملا بی خطر است. به شما هم توصیه می کنم اگر دچار جنون مشابهی هستند حتما سری به  اینجا بزنید. همینطور که خود سایت نوشته این سوتی ها "اشتباهاتی هستند که نباید در فیلم رخ می دادند اما از زیر دست ویراستارها لغزیده اند. این گاف ها از وجود اشیاء نامربوط به تاریخ وقوع فیلم (مثلا کودکی در یک شهر باستانی ساعت دیجیتال به دست داشته باشد) تا انعکاس فیلمبردار در شیشه ی پنجره یا نهر آب متغیرند". از آخرین سوتی های مکشوفه ام فی المثل می تونم به مادر فلورنتینو آریزا در فیلم عشق سالهای وبا اشاره کنم که با گذشت 60 سال کوچکترین تغییری در قیافه اش حاصل نشد و یا در فیلم گلادیاتور در صحنه ی نبرد جرمانیا سیمهای منتهی به مواد منفجره به وضوح قابل مشاهده بودند و هزار و یک گاف دیگه که می تونید خودتون در آدرس فوق مشاهده کنید.خلاصه که هیجان انگیز سرگرمی ای است این گاف گیری.. شما هم امتحان کنید.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


valentine manifesto

از این تریبون و در آستانه ی چهاردهم فوریه اعلام می کنیم هر کس از هر طریقی که شما متصورید، از فیس بوک و اورکوت و یاهو مسنجر گرفته تا چاپار و دیوار نوشته و کبوتر نامه بر، پیغامی با این مضمون که «ولنتاین نابود است سپندارمذگان پیروز است» و قس علی هذا بفرستد رسمن به هزار و یک دلیل خر است.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


زندگی

زندگی مثل لیوان چایی است که ته آن شکر ریخته باشند. اگر همت کنی قاشقی برای هم زدنش بیاوری شیرین می نوشیش اگر نه نیمه ی اولش را تلخ خواهی نوشید و نیمه دومش از شیرینی گلویت را خواهد زد.

                                                                                 خودم

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


گودال ماریانا

از گودال ماریانا (Mariana trench) پست تریم اگر در این یوم الله 22 بهمن «مردی که زیاد می دانست»، «طناب» و «پنجره ی عقبی» هیچکاک را ندیده از اتاقمان بیرون برویم. آب و دانه هم گذاشته ایم دم دست که بهانه دستمان نیافتند.

التماس دعا!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


نون (قسمت دوم)

فردای آن روز در داشنگاه دیدم اش. سلام کرد. سلام کردم اما با توجه به حرفی که شنیده بودم نتوانستم بیش از یک سلام کاری برایش انجام دهم. حتی احوالپرسی هم نکرده بودم. شاکی شده بود از دستم. به همخوانه ای ها گفته بوده "فلانی دوست نداره من مزاحم بشوم." باز هم چیزی نگفته بودم تا شب که آمده بود دم در، میم رفته بود در را باز کرده بود. تعارف زده بود بیا تو، اما به میم گفته بود که فلانی حتما دوست ندارد مرا اینجا ببیند. داشتم کتاب می خواندم، صدای در را شنیده بودم اما غرق کتابم بودم کنجکاوی نکردم که کی آمده. دیدم میم آمده که هی فلانی بیا یه تعارفی به این بنده خدا بکن بیاید داخل، حالش خوش نیست اما نمیاد تو. رفتم دم در گفتم "بفرمایید ن خانم. چرا دم در ایستادین؟" گفت نه مزاحم نمی شم. گفتم مزاحم چیه بفرمایید لطفا. در جوابم جمله ی نا واضحی گفت. گفتم "نشنیدم میشه یه بار دیگه بگید؟" صدایش را صاف کرد و خیلی آرام و با لحنی اضطراب آلود پرسید " شما می خواین منو به پلیس معرفی کنید؟" نا خداگاه خندیدم. میم هم دم در خشکش زده بود. نگاهش کردم شانه بالا انداخت، یعنی که نمی دانم. به ن گفتم "یعنی چی شوخی می کنید؟" دیدم این بار خیلی جدی اما هنوز با همان لحن پر استرس دفعه ی پیش حرفش را تکرار کرد. گفت که می داند که این بار دیگر می خواهیم بدهیمش دست پلیس تا برای همیشه از شرش خلاص شویم. این را که گفت کنترلم را از دست دادم. بیشتر از اینکه عصبانی بشوم ترسیدم، قالب تهی کردم. صدای تپش قلبم را به وضوح می شنیدم. به خودم که مسلط شدم گفتم "ببن ن خانم در این چند روزه هرچی از این و اون شنیدم رو حتی به روی خودم هم نیاوردم اما باور کن این یکی دیگر از تحمل من خارجه." این را گفتم و مثل برق خودم رو به اتاقم رساندم در را محکم بستم و خودم را روی تخت انداختم.

چهار ستون بدنم داشت می لرزید و انگار قلبم به جای سینه در دهانم میزد. دیدم اینطور نمی شود. بالاخره این یک بسته کلرو دیاسپوکساید که از ایران آوردم باید روزی به دردم بخورد یا نه؟! در اتاق را که باز کردم که به سمت یخچال بروم دیدم گوشه ی اتاق نشسته. م هم کنارش است، خیلی عادی دارند فیس بوکشان را نگاه می کنند. با تغیّر قرص را انداختم بالا، لیوان آب را پشتش سرازیر کردم و خزیدم توی اتاق. چندین و چند ساعتی با این آرامبخشِ از آب گذشته خواب بودم حتی خواب هم ندیدم حتی پلک هم نزدم در خواب... بیدار که شدم اما، خبر دادند ن را پلیس گرفته، می خواسته خودش را از طبقه پانزدهم بلوکشان پرت کند پایین....

 

امیدوارم این داستان ادامه نداشته باشد.

پی نوشت:نون الان در بیمارستان تحت مراقبت است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


این پرشین بلاگِ...

اگر زندگی یکنواخت و بی دغدغه ای دارید. اگر از خوشی بیش از حدتان خسته شده اید، اگر از زندگی یکنواخت و بی ملالتان ملولید، اگر مدام به شما خوش می گذرد، اگر به ماجراجویی علاقه دارید، اگر مدتهاست دلتان برای تنش تنگ شده، در پرشین بلاگ وبلاگی ایجاد کنید.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


نون (قسمت اول)

دخترک یک هفته ای بود که وارد زندگی ما شده بود. نخواسته وارد شده بود و ندانسته! عصر ها می آمد کنار میم می نشست و ما فقط صدای پچ پچ و خنده های ریز شان را می شنیدیم. گاهی هم اندک گلایه ای از زندگی می کرد که می گذاشتیم به حساب تازه وارد بودن و «هوم سیک» بودنش. می گفتیم کمی که بگذرد به اوضاع عادت می کند؛ دو سه باری هم در این یکی دو ماهی که اینجاست خانه اش را عوض کرده بود که آن را هم به حساب بد شانسی اش می گذاشتیم؛ می گفتیم دخترک شانسِ خانه ندارد. یک بارش با همخانه اش مشکل پیدا کرده بود و دو بار هم ظاهرا با صاحب خانه حرفش شده بود.

چند شب پیش که آمد اینجا حسابی پریشان بود. استیصال را می شد در چهره اش دید احتمالا مقادیری اشک هم ریخته بود قبلش. پرس و جو کردیم دیدیم از این خانه ی چهارم هم راضی نیست. می گفت به هم خانه هایم مشکوکم. وقتی پرسیدیم چرا مشکوک؟ می گفت یک عالمه لباس آورده اند، زنانه، مردانه،  بچگانه و شروع کردند به شستنشان، حوله اش را هم قاطی رختهاشان شسته بودند گویا و به همین خاطر تهمت دزدی زده بود بهشان. به او گفته بودیم دزد هرگز حوله نمی دزدد اگر هم بدزدد نمی آید پهنش کند روی بند رخت که تو ببینی اش. می گفت خانه بوی بدی می دهد همیشه، پرسیدیم مثلا چه بویی، می گفت بوی پودر لبایشویی. گفته بودیم خب اینکه بد نیست، اصلا بوی پودر لبایشویی یعنی نظافت، یعنی پاکیزگی. اما دخترک این حرفها به خرجش نمی رفت. نصفه های شب زنگ زده بود که من دیگر نمی توانم اینجا بمانم، می ترسم، اینجا امن نیست، بو میدهند.

شب را چطور به صبح رسانده بودن نمی دانم، من که خواب بودم. روز بعدش باز آمده بود اینجا، ایستاده بود دم در، با کلی اصرار آمده بود تو. مدام عذر خواهی می کرد از اینکه دم به دم مزاحم ما می شود. مدام تکرار میکرد نباید می آمدم اینجا. می دانم کار درستی نمی کنم. بهش گفته بودیم این حرفها را نزند او هم مثل خواهر خودمان. برایش کلی کتاب و سی دی روانشناسی آوردم، از افسردگی محتوم غربت گفتم برایش، از افسردگی خودم در روزهای اولی که اینجا آمده بودم، پیاز داغش را هم زیاد کردم که مثلا خیلی خیلی حالم خراب بوده و حتی چندین بار گریه کردم از دلتنگی و ببین الان چه خوبم. اصلا آن پست وبلاگم که از علائم افسردگی نوشته بودم را هم نشانش دادم. گفتم تاریخش را ببین درست مال یک ماه و نیم بعد از آمدنم است، درست مثل الان تو. با همان سبک دکتر هولاکویی گفتم باید همه وقتت را پر کنی از کار خوب و فکر خوب، آنقدر که دیگر فرصتی برای  فکر و خیال و دلتنگی پیدا نکنی. همه ی این حرفها را که شنید باز می گفت به نظر شما باید برگردم ایران؟ گفتم ایران برای چه؟ پس من این همه روضه که می خوانم برای چیست؟ باز هم حرفش را تکرار میکرد. یک بند می گفت "می دونم نباید بیام اینجا. نباید مزاحم شما بشم." و میم احتمالا باز هم مثل داش مشتی ها گفته بود  "این حرفا چیه خانوم، شوما هم مثل خواهر خودمون. ایشالا اوضات که ردیف شد دعوتمون میکنی خونت؛ دنیا که اینجوری نمی مونه." فردایش از جایی شندیم که رفته پشت سرمان گفته: "اینها منو دعوت می کنن که بعدش بتونن تنها بیان خونه ی من...". با اینکه حسابی شاکی شده بودم از دستش به بچه ها توصیه کردم اصلا به روی خودتان نیاورید. انگار نه انگار حرفی شنیدید اصلا، شاید وضع روحی مناسبی نداشته یک چیزی از دهانش پریده...

ادامه دارد...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


ملول گیان

این آهنگ، این آهنگ، این آهنگ...

ملول گیان*

این  گروه شمس را باید گوش داد و گوش داد و گوش داد.   

 

* گیان در زبان کردی به معنی جان است. ملول گیان هم یکی از فولکلور های معروف و قدیمی کردیست.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


منِ پیشوا

سه چهار روز است که لباسها را ریخته م تو یه کیسه زباله که بندازمشون دور اما دلم نمیاد، وجودشون اون گوشه ی اتاق هم بد جوری عذابم میده، از وقتی اسیر ماجرای دور انداختن این لباسها شدم حس «پیشوا» رو خوب میفهمم هنگامی که اون دو هزار تا بچه ی بیگناه که ازشون برای بردن مسابقه ی بخت آزمایی سوء استفاده کرده بود را از ترس بازرسان بین المللی بی هیچ سرپناهی توی جنگل رها کرد. حسی که بالاخره اونقدر عذابش داد تا مجبور شد چند تا از افسران گارد ریاست جمهوری رو مأمور کنه بچه ها رو یه سوار کشتی حامل سیمان با خرجی از باروت کنند و وسط دریا منفجر کنند. لباسها رو که گوشه اتاق می بینم و حکایت پیشوا رو که جلوی چشمم مجسم می کنم با خودم فکر میکنم باید یکی رو مأمور کنم لباسها رو برام بندازه دور؛ یکی که بتونم به سبک پیشوا بعد از اینکه مأموریتش رو انجام داد مؤاخذه و تنبیه کنم و یادش بیارم که «دستورهایی وجود دارند که می توان صادر کرد اما نبایسی اجرا شوند.»*

*پائیز پیشوا، گابریل گارسیا مارکز. ترجمه محمد رضا راه ور – نشر روزگار - ١٣٨٢

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


لطفا اگر قادر به مشاهده صفحه با اینترنت اکسپلورر نیستید از فایرفاکس استفاده کنید

نمی دونم بارون که گرفت دلم شروع کرد به گرفتن یا دلم گرفته بود که بارون گرفت، هر طور که بود نشسته بودم داشتم پست جدید کتایون جان رو می خوندم؛ برای خودش هم نوشتم، صدای پیانو رو میون کلمه هاش می شنیدم، صدایی که با موسیقی بارون آمیخته بود و از من دلبری می کرد. هوس کرده بودم بازم به سبک کتایون جان برای دل خودم بنویسم اما  باید یه سر به این بغلی بزنم، آدمیزاده دیگه، آلارم هم که نداره، حس و حال آدمیزاد رو هم حالیش نیست. باید برم. [اینحا زمان عوض می شه اما نمی دونم چرا فعلام عوض نمیشن منم کاری به کارشون ندارم] اون تو که می رم چشمم به تشت لباس سفیدها می افته که انداختم تو وایتکس، الان کمِ کم دو شبانه روزه اون توئه! قید موسیقی بارون رو می زنم، باید آستین بالا زد، معجزه ای در کار نیست. آب توی تشت رو که خالی می کنم بوی کلر دلم رو میبره جایی شبیه استخر صدف که درست روز قبل از پروازم با عمو اینها رفته بودیم. شیطونه میگه اگه هوس استخر کردی خوب پاشو برو پایین، جوابشو نمی دم، باز اصرار می کنه،این دفعه بارون رو بهونه می کنم، می گم خطرناکه، ممکنه رعد برق بزنه تو آب و .. ظاهرا قانع شده اما ته دلم می دونم که این دل خودمه که از اون استخرها خواسته، از اونها که مردم توش هنوز هم به لباسهایی که تو کمدشون جا گذاشتن و ماشینهاشون که تو پارکینگ دم در پارک کردن فخر می فروشن، از راه رفتنشون معلومه، از باد دماغشون، اینجا اصلا از این لحاظ حال نمیده، هیشکی اهل پز و قمپز و این حرفها نیست، واسه همینه به دل آدم نمیچسبه استخر... می تون تا ابد به این طور نوشتن ادامه بدم، اما فایدش چیه؟ وبلاگم از صبح باز نمیشه اعصابم خورده، از صبح چند نفری ایمیل زدن که وبلاگت باز نمیشه، اما کسی نمی دونه چطور میشه درستش کرد، دارم این مطلب رو می نویسم شاید پستش که کردم وبلاگم راه بیافته، مثل اس ام اس های تو ایران که وقتی نمیرسن باید یکی دیگه پشت سرش فرستاد تا قبلیه راه بیافته، شایدم اصلا اینطور نیست و من فقط اینطور فکر می کنم، باید برم، این بی وبلاگی هم بد دردیه ها، حسابی آدمو عذاب میده...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


نیویورکر و باقی قضایا

صبح داشتم از گوگل ریدرم آپدیتهای نیویورکر رو مرور میکردم رسیدم به مقاله ای درباره جان آپدایکِ تازه مرحوم، ابسترکتش رو که خوندم طلبه شدم کل مطلب رو بخونم و اگه فرصتی دست داد ترجمه اش کنم شاید خریداری براش پیدا شد؛ وارد نیویورکر که شدم دیدم طبق معمول برای مقالات پدر مادر دارش رمز عبور و نتیجتا حق اشتراک می خواد، من هم طبق عادت مالوف ایرانی ها که اصلا حق اشتراک، علی الخصوص اینترنتی اش براشون تعریف نشده رفتم سراغ راه های میان بر یا به عبارت درست تر دزدی؛ القصه که نام مقاله رو که تایپ کردم رسیدم به سایت Project Muse ، لوگوی مسخره اش رو که دیدم در ذهنم جرقه خورد که مگر این همون سایتی نیست که کتابخونه ی دانشگاه اشتراکش رو رایگان در اختیارمون قرار داده؟ و چنین شد که با تحقیق و تفحص بیشتر به گنجینه ای از ژورنالهای ادبی و مجلات معتبر رسیدم که همگی در این پراجکت میوز کذا آرشیو می شوند و با کلمه عبور کتابخانه ام به همشون دسترسی دارم؛ فلذا الان من مانده ام و دنیایی از روزنامه و مجله و مقاله ی محشر و نمی دونم اساسا باید از کجاش شروع کرد.

 

پی نوشت: دوستان از این سایت میوز یا جی استور مقاله خواستین فقط کافیه لینکش رو برام بفرستن و یه ندا بدین، بقیه ماجرا با من.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


Literature on Screen


دیروز برای من اولین جلسه ی کلاس «ادبیات در سینما» بود. از قبل هم می شد پیشبینی کرد لذت این درس شیرین رو؛ لذتی که با پروفسور لیم دوست داشتنی صد چندان میشه.دوستان Ran کوروساوا رو برای این جلسه آورده بودند، فیلمی که ما رو مدام از لای سطور «کینگ لیر» شکسپیر به اون قلعه ی در آتش ژاپنی و سربازان سبع ژاپنی جابجا میکرد. از lanscape و لنزهای مورد استفاده ی کوروساوا، ازمقوله ی رنگ و طراحی صحنه های نبرد، از عمق تصویر و از قابلیت روایت داستانهای شکسپیر بی هجرت کلماتش و پادشاهانی که در طول تاریخ خوابیدند و برای این خواب بهای گزافی پرداختند گفتیم و شنیدیم. و من از دیروز قسمت عمده ی فکرم همونجا توی کلاس جا مونده و غرق شدم در اندیشه ی assignment هایی که باید تا آخر ترم برای این درس انجام بدم. تکالیفی که بر خلاف همه ی تکالیف روزهای دور مدرسه تفکر برانگیزند و دوست داشتنی. باید هر چه زودتر گروهی تشکیل بدیم و تا اواسط می ماه فیلم کوتاهی بسازیم، فعلا فقط ماییم و یک  دوربین و سایر تجهیزات فنی و قوای خلاقه ای  که هنوز ره به جایی نبرده. باید روی یک اقتباس ادبی در سینما هم پرزنتیش بدم. فعلا «تس» پولانسکی رو که با اقتباس از «تسِ دوربرویل» توماس هاردی ساخته رو برای خالی نبودن عریضه انتخاب کردم اما ته دلم دوست دارم سینمای ایران رو به کلاس بشناسونم، سینمایی که خودم هم با اون غریبه ام... خلاصه که یه عالمه فکرِ نکرده در اتاق فکر انتظارم رو میکشه ضمن اینکه هم اکنون نیازمند یاری رنگارنگتون هم هستم...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


امروز چه دلتنگم

(امروز چه دلتنگم/خاکستریم انگار/هم خاطره ی زنبق ، یک لحظه پس از رگبار/امروز چه دلتنگم/از جنس تکاپوی مصنوعیه فواره/بر حاشیه ی تکرار/امروز چه دلتنگم/مبهوت و کبود و گس/بر حضور مجروحم ، چه فاخته ، چه کرکس/چه سرخ خیابان و چه قهوه ای کوچه/شکله سایه ی ابرم ، بودنی سیاه و بس/امروز چه دلتنگم/امروز چه دلتنگم)

ترانه ی خوب که گوش می دهی، صدای خوش که می شنوی، شعر پر مایه که می خوانی دلت می خواهد همه ی دنیا را به احترامش به سکوت دعوت کنی، حرف دلت را که میان سطور یک شعر، ملودی های یک آهنگ، طنین یک صدا می یابی دلت می خواد دفتر شعرت را پاره کنی، قلمت را تا دورترین نقطه ی ممکن پرتاب کنی و آرام و ساکت تا ابد دل به سحر کلماتش بسپری، دل تنگ که می شوی دلت می خواهد «امروز چه دلتنگم» داریوش را تا نشعه ی یک خواب، تا پایتخت وادی نیستی، تا اوج حسرت یک بودن گوش کنی...

امروز چه دلتنگ بودم.،

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


انتظار پی در پی

می گویم: پی در پی انتظار می کشم، انتظاری پی در پی!

می پرسد: انتظار پی در پی دیگر یعنی چه؟

می گویم: معنی اش را نمی دانم اما چیزی شبیه

«انتظارِ وزیدن پنکه ی چرخان

به عرق پیشانی [است]،

در روزی گرم و شرجی،

از روزهای کشدار استوایی»

 

 

پی نوشت: این نوشته هیچ ارتباطی به «جمعه» ندارد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


و حالا بوم رنگ...

این یک تغییر نام تمامیت خواهانه است، تمامیت خواهانه از این نظرکه از وقتی سودای این تغییر نام به سراغم آمد از پی عنوانی بودم که چند وجهی باشه و ضمن داشتن چندین مولفه ی مد نظرم همزمان همه ی انتظاراتم از یک عنوان ایده آل را یکجا بر آورده کند و چنین شد که سر انجام به «بوم رنگ» رسیدم.

«بوم» به استعاره عرصه زندگی ماست جولانگاه رنگها و نقشها و نمایشگرصفحه ی سپید ذهن ما که با گذر ایام نقش منحصر به زندگیمان را میگیرد و «رنگ» پایه و اساس شکل گیری هر نقشی است که به بوم زندگی آدمی می نشیند. «رنگ»ها در زندگی ما احوالات ما هستند احوالاتی که گاهی چون آبی آرام و رامند، گاهی چون قرمز شور انگیز و یاغی گاهی سبزند و خرم و گاه خاکستری و حزین. و چنین است که از همنشینی «بوم» و «رنگ» زندگی ما ساخته می شود. زندگی «بومرنگ» سان همه ی ما آدمها، آنجا که هر نیکی را پاداش نیکوست وبه تمثیل کلوخ انداز را پاداش سنگ است و اعمالمان به مثابه ی بومرنگی هستند که پرتاب می کنیم و لاجرم به سوی خودمان باز میگردند.

از آنجایی که از  نام سراسر غیر پارسی پیشینِ وبلاگم به عنوانی پارسی سره گذار می کردم ترجیح دادم تنها از دل تشابهات آوایی کلمات پارسی و انگلیسی به معانی مورد نظرم  در زبان انگلیسی برسم و چنین شد که «بوم» در همسانی آوایی با مشابه انگلیسی اش یعنی «BOOM» حامل معنی فریاد شد، فریادی که می تواند حامل خواهش ها، دردها، لذایذ و دغدغه های گاه و ناگاه من باشد. Boom از سوی دیگر جنبش ادبی مورد تعقیب من در آمریکای لاتین بین سالهای 1960 تا 1970 است، جایی  که بسیاری ازنمونه های ادبی ای که منشا سرگشتگی ام به ادبیات است از دل آن بر می خیزد.

و سرانجام جمیع این دلایل دست در دست هم دادند تا دل یکدله کنم و عنوان وبلاگ را بعد از  کش و قوس ذهنی فراوان به «بوم رنگ» تغییر دهم. تغییر نامی که شاید مقدمه ای برای تغییر نامی بزرگتر شد. «بوم رنگ» را با مکثی میان دو واژه ی تشکیل دهنده اش و «هر روزه» بخوانید.

این شما و این هم «بوم رنگ».

متشکرم

 

پی نوشت: قالب سازِ من، قالب قلبمی! یک دنیا ممنون!

پی نوشت: ای کسانی که این وبلاگ رو به لینکدونیهاتون افزودید لطفا پیوند این وبلاگ را به بوم رنگ تغییر نام دهید.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


عشق/قدرت

مدتهاست دوراهی ذهنم برای پیدا کردن دستمایه ای در آثار مارکز برای نوشتن پایان نامه ام دو راهی عشق و قدرت است. دو وادی ای که خواه ناخواه به نبایدهای حاکمان سرزمینم ختم میشود و از آن گذشته جذبه ی هر کدوم من رو هر روز بیش از پیش در تردید و دو دلی فرو میبره. اما امروز که میان یاداشتهای دوران "شیفتگی صغری" گشتی می زدم به این جمله از خود مارکز رسیدم که داره منشا تحولات جدی ای در ذهنم میشه اصلا با خودم میگم شاید مارکز به نحوی می خواد راه درست رو جلوی پام بذاره با این جمله اش که میگه: "فکر کنم کیسینجر بود که می گفت قدرت داروی افزایش باه است. تاریخ نشان می دهد که مردان قدرتمند اغلب به نوعی به جنون جنسی مبتلا می گردند؛ اما من عقیده ام را پیچیده تر از این بیان می کنم؛ قدرت جانشینی برای عشق است." پیدا کردن نقطه ی تلاقی عشق و قدرت در داستانهای مارکز شاید بهترین دستمایه باشد برای کسی که ماه هاست میان جذبه ی عشق و شوکت قدرت سرگردانه. کار دشواریه می دونم اما با عشق میشه به قدرتی دست یافت که باهاش هر دشواری رو آسان کرد..

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


پیکسل ماساژ

الان که در خدمتتون هستم دارم با یه دست ال سی دی موبایلم رو ماساژ می دم -البته بدون روغن زیتون و مخلفات- و با دست دیگه هم تایپ می کنم. می پرسید چرا؟ خوب خودتون اینجا رو ملاحظه فرمایید.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


شور پاستیل

یکی من، یکی من، باز هم یکی من..

یه پاستیل، یه عالمه حسرت...

http://www.candymix.de/images/large/haribo-goldbaeren-sortiert-art_lrg.jpg

 

 

آخریش بی رنگ بود و شور، درست مثل اشکی که باهاش چکید...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


اندر احوالات آلرژی

آلرژی آدم که عود کند، همه وقت و انرژی اش صرف دستمال گذاری و دستمال برداری، بالا کشیدن محتویات بینی و بیرون سُر دادنشان یا شمردن تعداد عطسه ها می شود و  در نتیجه آدم از زندگی ساقط می شود. در نهایت این ماجرای خانمان بر افکن تا اونجا ادامه می کند که مجبور می شوی مشتی حواله ی چشم شیطان کنی و آنتی هیستامینی دکونژستان را حواله ی کنجستان کنی، آنتی هیستامین را که بالا انداختی آنوقت به چشم بر هم زدنی خود را خمار و خواب آلود در بستر می یابی و چند ثانیه بعد هم به ملکوت می پیوندی و باز به نحوی دیگر از زندگی ساقط می شوی، القصه که آلرژی که داری انتی هیستامین  یا نه مساله این است. مساله ای که پاسخش تنها خسران است و بس!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


سفر زمان

در هواپیما مرد شدم

می گوید: سفر زمان بوده شاید

در آینه هم پیداست، ببین

خط ریشی که کوتاه شد

و پشتی که خمیده

زیر آوار مردانگیِ نورس.

در هواپیما مرد شدم

«مردیِ طیاره نشان»

سفر زمان بود...

              بی شک!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


روز از نو

نمی دونم باید بگم از خونه اومدم یا به خونه برگشتم اما هر چه که هست به احتمال قریب به یقین زین پس در این مکان بیشتر و منظم تر خواهم نوشت.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :