به جای بهاریه

هر چه برای خودم دمبلی دیمبول راه انداختم، همه ی ترانه های نوروزی رو دانلود کردم و تک تک روانه ی اسپیکر کردم، هر چی سعی کردم سر خودم رو شیره بمالم که پسر جان "عید اومده عید اومده بهاره" اما انگار نه انگار که بهاره؛ هر چی در گوش دلم خوندم "بهار اومد هوا خوبه، نگار من چه محجوبه" کارگر نیافتاد؛ هرچی با خودم زمزمه کردم "بیا ای عمو نوروز، برو ای غم امروز" اما این غم بی مروت نرفت که نرفت.. سبزه ها که سرعت رشدشون تو استوا دو سه برابر شده بود رو مجبور شدم بیاندازم دور، ماهی کوچک توی تنگ بلور هم حالش خوب نیست و من هر چی سعی کردم هفت سین درست درمونی بیاندازم با شرایط موجود چیزی بهتر از این از آب در نیامد، فلذا فعلا همین است که هست:

 

هفت سینش، سرشک و سوگ و سراب

سرب و سنگ و سموم و سرسام است

ساغرش پر ز تلخکامی‌ها

سبزه‌اش پایکوب آلام است

 

القصه که حال ما و سال ما که به سنت سنوات ماضیه  خوش نیست، امید که  لااقل سال شما به کام و حالتون خوش باشه!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


تختقیژه

تخت که به قیژ قیژ افتاد، باید اونو دور انداخت!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


زایمان

انسانها یک بار، آن هم در روزی که مادرانشان آن ها را به دنیا می آورند، زاده نمی شوند؛ بلکه زندگی مجبورشان می کند که بارها و بارها خودشان را از نو بزایند.

                                                                                         گابریل گارسیا مارکز

 

و ما امروز در اینجا با چشم خودمان شاهد یکی از این زایمان ها بودیم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


انزوا

چند دقیقه پیش بعد از مدتها با همسایه ی گرامی آنلاین صحبت میکردم، که در حین چت ایشون خواستند در خصوص این پست، همانجا  آن لاین کامنت بدهند. ایشون با ذکر چندین و چند مورد تماسی که خودشون و یا  دوستانشون با من گرفته بودند تا برای مناسبتی یا مهمانی ای دعوتم کنند و من بدون استثناء همه رو رد کردم و یا به نحوی پیچوندم [نقل به مزمون] یاد آوری کردند که واقع بینانه تر نگاه کنم و همه ی تقصیر را به گردن دیگران نیاندازم و حالا خوب که فکر میکنم می بینم حرفشون پر هم بیراه نیست. اصلا از نمونه های بارزتر همین مراسم چهار شنبه سوری امسال که بعد از کلی هماهنگی و اعلام قبلی و تدارکات، یکجانبه از شرکت در آن منصرف شدم و موجبات رنجش چندین و چند نفر رو فراهم آوردم. با خودم که خلوت می کنم می بینم واقعا موجود منزوی و خانه نشینی شده ام این روزها. حق دارد بنده خدا جین فنگ (این دوست چینی مون) که میگه عرفان تو واقعا آدم مرموزی هستی! و از دلایل این حرف هم همیشه به این بسنده می کنه که آخه با هیچکش نشست و برخاست نمی کنی و هر موقع که ازت خبر گرفتم گفتند نشسته ای پای میزت و سرت به کامپیوتر و کتابت گرم است. بعله واقع بینانه نگاه کنید من موجود منزوی و تنها و گوشه گیری شده ام. دلیلش را می دانم و نمی دانم. اما به هر تقدیرگمان می کنم با ادامه ی این وضع خودم رو در معرض گندیدن قرار خواهم داد. باید راه گریزی باشد. فلذا حرکتی باید کرد. تجدید نظری باید نمود.

پی نوشت خصوصی: م جان معذرت که صدام رو وقیحانه به روت بلند کردم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


یادآوری

از نظر من بهترین وبلاگها، وبلاگهایی هستند که تجربیات زندگی را به بهترین نحو با زبانی اختصاصی روایت می کنند.

 

پی نوشت: این را نوشتم که یادم بماند، برای چه وبلاگ می نویسم، برای چه وبلاگ می خوانم، و اینجا چه توقعی باید از خودم داشته باشد؛ شاید از این بحران "مسری" ننوشتن خارج شدم!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


مؤسسه ی خیریه

بهش میگم، تو این یه سال و اندی که با همیم؛ همخونه، همکلاسی، همدم، همسفر...تا حالا شد یکی بهمون زنگ بزنه، ایمیل بده، اس ام اس بزنه، پیام آفلاین بگذاره یا رو دیواره فیس بوکمون بنویسه که می خوام یه دوزاری بهتون کمک کنم؟ که میخوام فلان کار رو براتون انجام بدم؟ که می خوام به فلان جا دعوتتون کنم؟ که می خوام حالتون رو بی طمع بپرسم؟ میگه نه والا... نشد! نگاش می کنم، نگام می کنه! میگم خوب پس برای چی باید موبایلای لعنتیمون روشن باشه؟ پس برای چی باید مسنجرامون باز باشه؟ برای چی باید از صبح تا شب پی خرده فرمایشات این و اون باشیم؛ برای چی؟ نگام میکنه و بی درنگ با خنده جواب میده: "واسه خاطر حفظ ارزش سهام موسسه مون". با تعجب سوال می کنم "موسسه مون؟ میگه "آره دیگه، موسسه مون، موسسه ی خیریه مون، موسسه ی خیریه ی برادرانِ ..... [سانسور شد]

 

پی نوشت: موبایلمون رو خاموش کردیم!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


نوستالژی

یادش به خیر یک موقع هایی شاهانه برای خودمان فوتبال تماشا می کردیم، بالشی بود، آجیلی، رادیویی که اگر خدای نکرده جواد خیابانی گزارشگر است صدای تلوزیون را ببندیم و گزارش را از آنجا پی بگیریم و پدری که از سوت شروع تا سوت پایان بازی با او کری بخوانیم. حالا که اینجا همان صفحه ی دو در سه سانتی ی سایت «ایران دات تی وی» هم از ما گرفته اند، حالا که دیگر با فریز های طولانی هم بازی را نشان نمی دهد، با حقارت هرچه تمام می نشینیم جلوی سایت «ایران اسپرت دات نت» و هی این اف پنج لعنتی را فشار می دهیم تا مثلا ببینیم این پنالتی مجتبی جباری گل می شود یا نه، که ببیینیم گزارش نویس مسخره اش بالای آنجا که نوشته " پنالتی به نفع تیم استقلال. خطای دروازه بان ذوب آهن به روی فرهاد مجیدی" می نویسد گل؟ که گللللللللللللللللللللللللللل را اینبار هم اینطوری کش می دهد یا نه، که ببینیم همچنان آقایی می کنیم در لیگ یا نه! آه یادش بخیر شاهانه فوتبال تماشا کردن، یادش بخیر!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


خسته نباشید جناب قهرمانی پور!

عشق سالهای وبای گارسیا مارکز را مترجمان زیادی به فارسی برگردانده اند، از جناب «بهمن  فرزانه» بگیرید که ترجمه ی صد سال تنهاییشان از زبان ایتالیایی شهره خاص و عام است تا خانم «مهناز سیف طلوعی" که به نظرم بهترین ترجمه عشق سالهای وبا رو ایشون روانه بازار کردند و «نازی عظیما» که فکر میکنم ترجمه ایشون الان دیگه در بازار نایاب شده باشد. «دکتر محیط» نیز علی الظاهرعشق سالهای وبا را ترجمه کرده اند که به قرینه ی صد سال تنهایی بایستی برگردانی از ترجمه ی اینگلیسی گریگوری راباسا -که بهترین و دقیق ترین ترجمه ی انگلیسی آثار مارکز را انجام داد- باشد. برگردان «کیومرث پارسای» که بر اساس آخرین ویرایش کتاب در سال 1999 صورت گرفته نیز از معدود ترجمه های آثار مارکز هستند که از اسپانیولی به فارسی برگردانده شده و در آخر هم جناب اسماعیل قهرمانی پور که یگانه بهانه ی من برای نوشتن این پست هستند.1

نکته ی نخستی که در خصوص ترجمه ی ایشان قابل ذکر است این است که ایشان مشخص نکردند اند که کتاب را از چه زبانی و از چه ویرایشی و احیانا از چه مترجمی برگردانده اند که خود محل اشکال است اما مهمتر از آن پا نوشتهایی هستند که ایشان تنها چهار یا پنج بار در کل کتاب از آن برای ایراد توضیحات گهر بارشان مورد استفاده قرار دادند و به نظرم هر کدام به تنهایی برای انفجار مغز خواننده کفایت میکند.

مورد اول در صفحه ی 30 کتاب است، جایی که مارکز حومه ی شهری که داستان در آن اتفاق می افتد را توصیف می کند؛ آنجا که مارکز به سر ریز شدن چاه های توالت در اثر باران سیل آسا و تبدیل کردن شهر به لجنزاری "بویناک" اشاره می کند، جناب قهرمانی پور ناگهان به یاد دوران خدمتشان در بوشهر می افتند و پا نوشتی بدین شرح تحویل خواننده می دهند: " خود مترجم مدتی را در شهر بوشهر مشغول به خدمت بوده است و عین همین صحنه را در آنجا مشاهده کرده است." گمانم بی قوارگی و نا بجا این اظهار نظر توی ذوق هر خواننده ی عاقلی خواهد زد. آخر در بازخوانی پیش از نشر به جناب قهرمانی پور یاد آوری کند که این درست که مترجم هم مانند هر خواننده ی دیگری با خواندن هر صحنه ای از کتاب ممکن است یاد خاطره ای بیافتد اما در میان گذاشتن آن با خواننده در پا نوشت ترجمه چه معنی ای می تواند داشته باشد؟!

مورد دوم جایی است که مارکز از «زنگ» ماشین های آتش نشانی سخن می گوید و آقای قهرمانی پور که ظاهرا از امانتداری خود در ترجمه ی کلمه ی "زنگ" بسیار مشعوفند احساس رسالت می کنند که این واژه را برای خواننده بیشتر بشکافند فلذا در پا نوشت مربوطه در صفحه ی 67 کتاب چنین می نویسند: "در ماشین های آتش نشانی قدیم که هنوز آژیر اختراع نشده بود [جمله بندی را دقت کنید]، زنگ نصب کرده". خوب تا اینجای کار جز جمله بندی اشتباه ایراد چندانی بر ایشان وارد نیست چرا که به خواننده اطلاعاتی هر چند غیر ضروری ارائه می کنند اما ایشان به همین بسنده نمی کنند و در ادامه ی افاضاتشان می نویسند "و در موقع حرکت آن را به صدا در می آوردند تا مردم و وسائل نقلیه دیگر خود را کنار کشیده و به آن راه بدهند". بنده نمی توانم در بدیهی بودن این امر برای یک طفل چهار ساله هم شک کنم. شما چطور؟

در مورد سوم که به خاطر طولانی شدن این پست، مورد آخر خواهد بود توضیحات وقیحانه ی آقای قهرمانی پور در ذیل صفحه ی 68 کتاب است؛ در اواسط صفحه می خوانیم که "...و هنگامی که برای خواب نیمروزی حاضر شد[منظور دکتر اوربینو است]، ساعت به سه بعد از ظهر رسیده بود. اما قبل از خواب از بوی ادرار خود، که بوسیله ی مارچوبه ی ولرم صافی شده بود، بر سر کیف آمد." از ترجمه ی بی قواره ی این سطور که بگذریم جناب قهرمانی پور در اینجا توضیح می دهند که "مترجم از ترجمه ی این کلمات مهمل و بی ربط شرم دارد ولی به دلیل قولی که به ناشر داده است تا همه چیز را عیناً ترجمه نماید، ناگزیر بر خلاف میل شخصی مبادرت به این کار می کند و از خوانندگان محترم پوزش می طلبد." به واقع که "مهمل" و "بی ربط" انگار دقیقا دو صفتی هستند که جناب قهرمانی پور به کار برده اند تا شخصی که توضیحاتشان را می خواند بدون اینکه برای پیدا کردن واژگان مناسب به دردسر بیافتد آنها را سریعا به پا نوشت خودشان برگرداند. آخر کسی نیست بگوید مهمل تر از این پا نوشتی که ایشان نوشته اند در تاریخ پا نوشت نویسی بشر ممکن است؟ اصلا به شما چه ارتباطی دارد که این کلمات بی ربطند یا با ربط، اصلا شما به چه حقی برای وفاداری به متن سر خواننده منت می گذارید. اصلا شما از جزئیات نگاری بی نظری مارکز چه می دانید. شرم آوراست واقعا، شرم آور!

  1. از ترجمه های دیگر موجود در بازار بی اطلاعم

 

پی نوشت : پاک قاطی کردم!


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


این تصنیف، این تصنیف...

ای عشق بی فرجام ما /خوش می بری آرام ما /آنت روا آرام جان /دور ار نیاید کار ما /در این شبهای تنهایی /من و این شور و شیدایی /مرا عشق رویت بیچاره کرده /میان کوه و دشت آواره کرده /یارم مشکل پسنده /مشکل پسنده...


با صدای صدیق تعریف بشنوید. (دانلود)

 

توضیحات: (تصنیف شور و شیدایی /دستگاه: راست پنچگاه /از آلبوم فراق /صدای صدیق تعریف /آهنگساز: پشنگ کامکار /اجرای1371 )

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


غذا خوردن شما معرف شخصیت شماست!

خوب یادم هست که غذای مورد علاقه ی کودکی ام سالاد الویه بود، همیشه از فرط علاقه دوست داشتم سالاد الویه ام رو بدون نان و به قول معروف «خالی خالی» بخورم اما از اونجایی که بزرگتر ها اجازه ی این کار رو نمی دادند اول سهم نان باگتم رو با زجر هر چه تمام، تمام می کردم تا به نوبت سالادالویه خوران صِرف برسم، به نوبت اوج عیش خوردن. سالهاست که دوران کودکی به بایگانی تاریخ پیوسته اند اما هنوز هم استراتژی غذا خوردنم، همان استراتژی تاخیر در لذته، هنوز هم تکه های لذیذتر غذا رو برای لقمه های آخر ذخیره می کنم، کاری که بخشیش از سر عادته اما در نگاه کلی می تونه ریشه در جهان بینی ام داشته باشه. چرا که در سایر شئونات زندگی هم تاخیر انداختن در لذت سرلوحه ی همه ی کامجویی هایم بوده و هست.

همه اینها را گفتم تا این نتیجه برسم که همین شیوه ی غذا خوردنمن میتونه معرف تیپهای شخصیتیمون باشه،اصلا با دقت کردن به غذا خوردنمون می تونیم به خود شناسی و دیگر شناسی برسیم. من که مدتها است به این موضوع توجه می کنم و به نتایج جالبی هم رسیده ام. مثلا افرادی که در بدو نشستن سر میز بشقابشون رو با انواع و اقسام خورشت ها و سالادها پر می کنند بعد به خوردن می پردازند غالبا افرادی حریص اند و در عین حال تن پرور و خود دوست؛ مدل غذا خوردنشان را می توان به زندگیشان تعمیم داد و همخوانی اش را دید، همین افراد یحتمل اگر بنا باشد در یک روز تعطیل بنشینند پای فیلم دیدن هم استراتژی شان همین است، کنترل ها را می چینند دور و برشان، موبایل و تلفن و فندک و زیرسیگاری و بالش و تخمه و میوه و آب و فلاسک چای را از همان اول دورشان پهن میکنند که تا آخر فیلم مجبور نباشند از جاشان تکان بخورند. همین آدمها احتمالا تا ریال آخر پولشان را برای خودشان خرج می کنند، فارغ از اینکه کسی در کنارشان محتاج است. یا آنهایی که تکه های لذیذ غذاشان را همان لحظه اول می بلعند را در نظر بگیرید، خوب که دقت کنید می بینید این ادمها در نگاه اول هم عاشق می شوند، با اولین عشقشان ازدواج می کنند، راحت تر از بقیه تصمیم میگیرند و الخ.

 القصه که این عادتهای غذا خوردن را دریابید و تیپهای شخصیتی تان مقایسه کنید، این کار را در مورد اطرافیانتان هم انجام بدید، بی شک به نتایج جالبی خواهید رسید. بعدا اگر دلتان خواست ما را در نتایجش شریک کنید.

 

پی نوشت: اینجا همچنان از آسمان سیل می بارد، حوله های خیس اند هنوز!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


آفتاب

پروردگارا «آفتابی» نازل کن، «حوله» هامان خیس اند!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


حکایت

آسمان جلی فیلسوف مسلک، توبره ی ذهن را با سوالات فلسفی و دغدغه های انتزاعی انباشته، جهت رفع شبهات نزد عالمی سالخورده رسید. عالم را صدا بر آمد چه سوال در توبره داری ای مرد؟ مرد پاسخ داد: "ای شیخ، سالهاست در عجبم دادار تخم مرغ را خلقت مقدم کرد یا مرغ را؟ مسکر را به چه سبب حرام خواند؟ منبر را از چه روی پلکانی سازند؟ و جنین را در رحم از دنیای بیرون احوال چیست؟ و ..." شیخ کلامش را قطع کرد و خدم و حشم را فراخواند تا از برای مرد اطعمه ای فاخر سازند. طعام را که به اتمام رسانید دیگر بار دهان از برای طرح سوال گشود که شیخ مجالش نداد و ملازمان را اذن نمود از برایش شراب بیاورند. مرد که از باده سرمست گشت،انبان ذهنش به قلیان آمد و جمله سوالات را از یاد برد، لیک دیری نپایید که  استفتا کردن از نو آغاز کرد. شیخ این بار نیز مجالش نداد و دلبرکان را فراخواند تا دست مرد را گرفته، با خود به اندرونی برند و حاجتش روا سازند. شیخ، مرد را که از مجامعت فارغ یافت ندا برآورد، آماده ام از برای پاسخ گفتن؛ اینک چه سوال داری در سر؟ مرد درنگ نکرد، برقی از دیده ساطع نمود و تیز گفت: "هیچ!" 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


موردی عجیب در "مورد عجیب بنجامین باتن"

...و ما هر چه بیشتر به صحنه های بعد از ازدواج بنجامین باتن و دِیزی می اندیشیم این فرضیه بیشتر قوت می گیرد که دیوید فینچر از همانجا تا مدت ده پانزده دقیقه به دستشویی رفت و کارگردان دیگری (احتمالا یک کارگردان ایرانی یا هندی) کارگردانی فیلم را به عهده گرفت!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


پستچه ی هواشناسانه!

انگشت حیرت به دهان مانده ایم که این همه آب از کجا می آید و آمدنش بهر چیست و اساسا به کجا خواهد رفت!؟

 

پی نوشت ١: این پست بیشتر به سبب خالی نبودن عریضه تحریر شد.

پی نوشت ٢: دفعه ی چهارم یا پنجمه که امروز بارون وحشی استوایی میباره!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


جنون کلمات

ترجمه هام را جمع و جور کرده م تو یه فایل، هی دارم تو ورد بالا پایینشون می کنم و قربون صدقه خط به خطشون می روم، هی دلم می خواد برم پیرنتشون کنم و داغ داغ بغلشون کنم، هی می خوام لبام رو بچسبونم رو تک تک کلمه های «لام» و «ب» دارش و شیره شون رو بمکم، هی می خوام دستم رو حلقه کنم دور گردن پاراگرافهای کوتاه و بلندش و گونه ی جمله هاش رو ببوسم، هی می خوام تو سفیدی حاشیه هاش دراز بکشم و به سیاهی کلمه هاش زل بزنم، هی می خوام برم بالای سر«کاف»هاش بشینم و سر بخورم تو تشت "«نون» هاش، هی همونجا بشینم و با گردی تقطه هاش یه قل دو قل بازی کنم، هی می خوام زودِ زود بدم بخونیشون، آخه من هی هی عاشق این ترجمه هام، هی عاشق این ترجمه هام به خدا...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


خشم

چند وقتی است که از زمین و زمان شاکی ام، کوچکترین مسائل خشمگینم می کند، اگر خشمم را ابراز کنم عذاب وجدان خواهم داشت و اگر کظم غیظ کنم متحمل فشار درونی سنگینی میشم. امروز که دوستی این قضیه رو بهم گوشزد کرد به خودم اومدم، شاید باید نگاه رو از بیرون به درون منعطف کنم.. اینها رو نوشتم که فقط یادم باشد پی این موضوع را بگیرم؛ فلذا ممکن است متعاقبا در باب خشم در اینجا بیشتر بخوانید.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


درد زیستن

از سر شب تا به الان که ساعت سه و نیم نصف شبه پاچه ی همه ی کسانی که دم دستم رسیدن گرفتم، حس می کنم همه ی چیزهای دور و برم آزارم میده، از هوای گرم استوایی و عرق سوزهای زیر گردنم و بوی پودر بچه تا آهنگ پریچه ی معین که نمی دونم از کدوم سوراخی میاد و روی اعصاب من راه میره، یه قرص انداختم بالا که بخوابم اما انگار یکی عهد از خواب بیدارم کرده که بیام اینجا و فقط این جمله رو بنویسم که:

                  «افسوس که درد زیستن را دوایی نیست! »

دارم تو گوگل سرچ می کنم که آیا این جمله رو قبلا کسی گفته یا که مصداق بارز وحی در بستره...فعلا که گوگل داره گواهی میده که مبعوث شدم، شاید فردا که چشم شما ها به این پست افتاد «پیامبر کذاب» م خواندید...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :