تولـــد

 

تولدشه!
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا!

میدونستین امروز تولدشه؟

خب... در  آستانه ی این میلاد فرخنده آرزو میکنیم که عرفان عزیزمان زودتر به نت دسترسی پیدا کنه و خودش بیاد و وبلاگستان رو از فیض وجود پر برکتش مستفیض/مستفیذ کنه و اینجا رو از این سوت و کوری در بیاره و آرزو میکنیم که هر چه زودتر  درس و مقشش تموم بشه و برگرده بیاد پیش خودمون.

و خلاصه به افتخار تولد نمی دونم چندمین اختر تابناک آسمان وبلاگستان یه کف مرتب! ...

                                                                 از طرف ...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :


در جواب نامه تو...

 آلن جان!

الان که دارم برات مینویسم دو روز دیگه وقت دارم تا برای اولین امتحانات خارج از وطنم همه زورم رو بزنم. الان که دارم برات مینویسم زیر خلوت ترین و ساکت ترین و دنج ترین آلاچیق کنار استخر یکه و تنها نشستم و صدای این بارون  وحشی که به سقف آلاچیق می خوره یکه همدم این تنهاییمه! قراره مثلا توی تنهایی خودم نقد ادبی بخونم اما چی مهمتر از نقد زندگی؟ چی مهمتر از دل دادن به تنهایی های یک همدرد همناله!

به عادت همه ثانیه های تنهایی عمرم که ای بسا از صد سال تنهایی هم صد سالی بیشتره یه دستم زیر چونه است و دارم دوباره و دوباره پستت رو میخونم. بهت گفته بودم که این پستهای دو خطی که می تونه مجاز از این درد دلهای سربسته و رمزگشایی نشده باشه، چاره و مرهم دردت نیست. بهت گفته بودم که "حرف باید زد" تو هم حرف زدی اما قفل دل نگشودی، همونطور که به گفته خودت سالهاست کلیدی در شکاف قفل زندان ننداختی. حرف زدی اما همه اش از حرف نزدن گفتی.

یادم میاد اروپا که بودی، همون موقع که اون پست رو راجع به عوارض افسردگی نوشتم، خودت بهم گفتی که که حالت حسابی از وقتی ایران بودی بهتره. توی دوران نقاهت بودی اون زمان اما الان باز از دردهات میگی.. یه بار این مسیر بهبودی رو رفتی.. معنیش اینه که باز هم می تونی قدم توی جاده رفته بذاری و به سر منزل مقصود برسی.. معنیش اینه که در نا امیدی بسی امید است. معنیش اینه که حرف باید زد!

از فالهای قهوه ات برام گفتی و اون کولی آلمانی که فالت رو گرفته و درست زده توی خال. از حرفهایی گفتی که جنسش طوریه که آدم رو میکشه! باور میکنی جنس این حرفها رو میفهمم؟ باور میکنی بارها بافت زبر این حرفها رو با سر انگشتهام لمس کردم؟ باور میکنی با همه اون ضدیتم با خرافات بارها خودم رو به دستشون سپردم و خودم به خودم خندیدم و بعضا از استیصالم گریستم؟ همه اینها رو گفتم که بگم ابعاد همدردیمون گسترده تر از اونیه که فکر میکردی و فکر میکردم برادر!

اما چه باید کرد؟ منطق دکارتی میگه که وقتی حرفی توی سینه هست که نگفتنش کشنده است دو راه بیشتر پیش پای ادم نیست! حرف بزنه و زنده بمونه! حرف نزنه و بمیره! مردنی که یکبار برای همیشه نیست. مردنی که انفجار نیست.. ذوب شدن تدریجی با شعله شمعه! برام نوشتی که بارها تلاش کردی که حرف بزنی و  ره به جایی نبردی!

 

می خواهیم زنده بمانیم! خوب چه راهی باقی میمونه جز اینکه با بقیه فرضهای این مساله بازی کنیم؟ مثلا طبقه بندی این حرفها! شناسایی محرمی مرهم صفت! پیدا کردن یکی که بشه فقط باهاش حرف زد بی آنکه قضاوتت کنه. کسی که تازه وقتی داری سفره دلت رو از جلوی روش جمع میکنی یادت بیاد که چه بار سنگینی رو توی اون سفره گذاشتی و اون هم بی اینکه بفهمی همه رو بلعیده. یادم میاد یه بار تو زندگی همچین فردی رو پیدا کردم. همه حرفهام رو که زدم حس بچه سه ساله ای رو داشتم که با کلی ترس و لرز تن به یه واکسن سه گانه اش داده و تازه وقتی همه عملیات تموم شده شک داره که اون سوزش خفیف اصلا مال اون تزریق بوده یا نه!

برادر من! همه ما تو این زندگی گمشده ای داریم. گمشده ای که گوش شنوایی باشه برای حرفهای محبوس سینه مالامال دردمون، همه ما به دنبال گودوی زندگیمون خودمونیم. گودوی زندیگیت رو بجو حتی اگه به پوچی گودوی معروف باشه حتی اگه در نهایت شاه بیت غزل زندگیت معنا باخته تر از این جمله ی " هی فلانی زندگی شاید همین باشد" نباشد.


هی برادر جستجو باید کرد! امیدوار باید زیست! حرف باید زد!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :