اندر حکایات اوکی

امیر نوشته بود که "آقای رییس میفرمایند میدونی اوکی از کجا باب شد؟عرض میکنم نه.میفرمایند کریستف کلمب بی سواد بود میخواسته بنویسه all correct مینوشته oll korrect که اوکی مخفف اینه."

 

به خاطر گل روی امیر عزیز و شریک شدن در این حس حال گیری از رئیس مربوطه که احساس ویژه ایست که همه کارمندان یقه سفید دنیا نسبت به رؤسای جهان خوار کم مغزشان دارند، رفتیم تحقیق موجزی اینترنتی در این باب انجام دادیم، نتیجه چنین شد که می خوانید:

 

ریشه شناسی کلمه اوکی / Etymology of OK

 

مقدمه

ریشه کلمه اوکی به قطعیت مشخص نیست به طوری که این موضوع طی سالها منشا تحقیقات و بحث و جدلهای بیشماری در محافل آکادمیک و غیر آکادمیک بوده است. علیرغم اینکه این کلمه یک کلمه اینگلیسی است ولی امروزه در بسیاری از زبانهای دیگر نیز مورد استفاده قرار می گیرد.

اولین کاربرد های ثبت شده ی  اوکی

به نقل از تاریخدانی اهل تنسی به نام آلبیگنس والدو، کلمه ی اوکی اولین بار در سال 1790 در گزارش قضایی شهر سامنر در ایالت تنیسی در سال 1859 به کار برده شده است. در این گزارش اندرو جکسون چنین می نویسد:

"proved a bill of sale from Hugh McGary to Gasper Mansker, for a Negro man, which was O.K."

البته این نسخه ی کشف شده نسخه ای دست نویس است که با توجه به تاریخ نگارش آن چندان هم عجیب به نظر نمی رسد. اما اولین استعمال اوکی در نسخه ای چاپی به شماره ی 23 مارچ روزنامه ی بوستون مورنینگ پست ایالات متحده باز میگردد.

ریشه شناسی واژه

ریشه های متفاوت و متناقضی برای کلمه ی اوکی نقل گردیده است. که تا کنون بر سر هیچ یک توافقی صورت نگرفته است. آلن واکر رید پژوهش کاملی در تاریخ شکل گیری این واژه انجام داده است که ماحصل آن در قالب مقالاتی از سال 1963 تا 1964 در ژورنال American Speech به چاپ رسیده است. وی کاربرد کلمه را در نشریات انگلیسی زبان و سایر اسناد و مدارک نوشتاری موجود مورد بررسی قرار داده است. نکته قابل عرض در این گزارشات آن است که در هنگام ظهور اولین اوکی ها در مطبوعات آمریکا "غلط نویسی به نیت طنز پردازی" و همچنین "مخفف سازی کلمات چند بخشی" به امری شایع در میان ژورنالیست های آمریکایی بدل کشته بود که خود ناشی از عادت های گفتاری مردم آمریکا در آن عصر بوده است. برای نمونه می توان به استعمال فرم مخفف KY به جای واژه غلط نگاشته ی «Know Yuse»  اشاره کرد که در واقع شکل صحیح آن «no use» به معنی «بی فایده» می باشد.

بنا به تحقیقات صورت گرفته، این عادت در گفتار آمریکاییان برای حداقل دو دهه وجود داشته تا بالاخره وارد نوشتار و نتیجتا مطبوعات آمریکایی گشته است. OK  به اجماع اکثریت کارشناسان امر در واقع مخفف عبارت غلط نگاشته ی «Oll Korrect» یا « Ole Kurreck» می باشد که به شوخی به جای عبارت «All Correct» به کار برده می شده.

در اصطلاح علمی این فرایند که به موجب آن واژگانی چون اوکی شکل می گیرند folk etymologies خوانده می شود، عبارتی که به معنای ریشه شناسی بومی است.

روایتی دیگر حاکی از این است که OK  اولین بار در گزارش تلگرافی جورج آرمسترانگ کاستر، افسر شهیر آمریکایی زیسته به سال (1876-1839) از تلفات ارتشش ظاهر شده است. جایی که وی پیغام داده بود: «0h key» که به معنی"0 (zero) key (killed)" یا «صفر نفر کشته» می باشد. البته اینکه این افسر آمریکایی تازه هشت ماه بعد از اولین استعمال اوکی به دنیا آمده است خود گویای سستی این حکایت به عنوان ریشه کلمه اوکی می باشد.

از سال 1800 اوکی در مطبوعات آلمانی به عنوان شکل مخفف عبارت "ohne Korrektur" به معنی «بدون تصحیح» به کار برده می شد.

بر طبق نظر ویلیام کورسون، کلمه ی اینگلیسی اوکی ممکن است از اصطلاح روسی Ochen Korosho به معنی «بسیار خوب» ناشی شده باشد.

در یونانی اوکی مخفف عبارت Ola Kala که به معنی «همه چیز مرتب است» می باشد.

...

القصه که حکایت ها در باب این کلمه ی دو حرفی بسیار است و حوصله ای برای  شرح همه ماجرا نیست، آنچه که مسلم است این است که این عبارت هیچ ارتباطی با جناب کریستف کلمپ نداشته و ندارد و نخواهد داشت. جالب است بدانیدکه اوکی در زبان مالایی بدون «لا» عمرا در دهان نمی چرخد و ادا نمیشود و این عبارت اوکی لا از دهان یک مالایی اصیل هرگز نمی افتد...و خلاصه چنین است که چنین است.... خودتان تشریف ببرید و بقیه ماجرا را در ویکی پدیا مطالعه بفرمایید.

اوکی لا؟

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


ته دیگ

دیگ  صحبت خالی و آتش سترگ

آنچه هست چیزی به جز ته دیگ نیست

زندگی کشکی و پوشالی شده

فوت غم ها می وزد بر دوغ عمر

تاس می اندازم و در حیرتم

سفره ی بختم چرا لبریز نیست

وجه شش آخر کجا مخفی شده

از پسِ دو، سه و چار و پنج و هیچ!

 

 

حالمان خوش است این روزها، هفته ها و ماه ها و حتی سال هاست به این خوبی نبودیم اما، همیشه باید یکجای کار بلنگد انگار، که به قول ابوی «چار بند ترازو که جفت شد باید جا گذاشت و رفت.» فلذا چاربند ترازومون جفت نیست پس هستیم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


شکیبایی

پریشب طبق عادت مألوف سیر و پیاز فراوانی به خوراک مرغمان زده بودم و غر و لند دوستان به پا که "اه، دوست نداریم و نمی خوریم و این چیه و ..."

نا خوداگاه جواب دادم "دوست ندارم و نمی خورم و نمی خوام و.. نداریما"

و نمی دونستم صاحب اصلی این جملات چند ساعت بعدش دیگر در دنیای ما نخواهد بود!


خونت سبز خسرو خان، کاممون از رفتنت بس تلخ شد!



  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


زندگی حسه دیگه.. هوم؟

زندگی یه بازیه....یه بازی حسی... میشه تکرارش کرد تا پای زمان هم به بازی وا شه... مزش به همین تکراره... مزش به همین گنگیشه... زندگی حسه دیگه... خوبیش به همین تکراره.... میشه تکرارش کرد تا پای زمان بش باز بشه....هوم؟ مزش به همین تکراره... مزش به همین گنگیشه... زندگی حسه دیگه... میشه تکرارش کرد تا پای زمان بش باز بشه....هوم؟

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


پروفسور لیم

آرام و نجیب و افتاده است، مثل همه ی انسانهای بزرگ دیگری که تا بحال به عمرم دیدم. موهای چتری جو گندمی و عینک گردش قیافه اش رو هم چون شخصیتش از اطرافیانش متمایز جلوه می دهد. برای هر سوالی که در مورد شکسپیر از او بپرسی رفرنسی از نوشته های خودش یا اساتید با واسطه و بلاواسطه اش ارائه میکند. از سالهای تحصیلش در آکسفورد میگوید و عشق همه ی سالیان عمرش، شکسپیر.

دست زیر چانه غرق در شخصیت خاکی و اطلاعات بی نظیرش نشسته ام که بحثش را به پایان می برد و پیشنهاد می دهد «بیایید امشب به غزلواره ای از شکسپیر دعوتتان کنم.» غزلواره ی هجدهم شکسپیر را با چنان شور و حرارتی می خواند که جز وجد آمیخته با تحسین، عکس العملی بر نمی انگیزد. عشق بی بدیلش به ادبیات و به ویژه شکسپیر را که می بینم دلم می خواهد بپرسم غزل مورد علاقه اش از میان این 154 جاودانه ی شکسپیر کدام است. دل را به دریا می زنم و سوال می کنم : «پرفسور، دلم می خواد بدونم از میان این غزلواره ها غزل خاصی هست که بیش از بقیه دوستش بدارید احیانا؟»

لبخندی می زند و جواب می دهد: یه روز دخترم با یکی از دوستان صمیمیش از مدرسه به خونه اومد، ازش پرسیدم عزیزم این دختر بهترین دوستته؟ لبخندی می زنه و جواب میده  "بابا من بهترین دوست زیاد دارم" جواب من هم به سوال شما چیزی متفاوت از جواب دخترم نخواهد بود. اما برای اینکه بی جواب از کلاس بیرون نرفته باشی باید بگم غزل صد و شانزده، غزل هجده، غزل هفتاد و دو، غزل صد و بیست و نه بو چند تای دیگه برایم ازخاطره انگیزترینها هستند.

پرفسور که ظاهرا با این سوال به وجد آمده کلاس را به یک غزل دیگر مهمان میکند و با تمام وجودش می خواند:

 

Let me not to the marriage of true minds

Admit impediments. Love is not love

Which alters when it alteration finds,

Or bends with the remover to remove:

O no! it is an ever-fixed mark

That looks on tempests and is never shaken;

It is the star to every wandering bark,

Whose worth's unknown, although his height be taken.

Love's not Time's fool, though rosy lips and cheeks

Within his bending sickle's compass come:

Love alters not with his brief hours and weeks,

But bears it out even to the edge of doom.

If this be error and upon me proved,

I never writ, nor no man ever loved.

 

دیدنی روز:

------>

------->

------->

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


خواندنی

 

................................................................................................

 

به خاطر فیل تر بودن لینک ارجاعی و از بیم فیل تر شدن وبلاگ عزیزمان- حذف شد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


آش دهنسوز

 

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان.

وانچه بود آش دهنسوزی نبود.

این شبست آری شبی بس هولناک

لیک پشت تپه هم روزی نبود.

 

نمی تونم مشخصا بگم اشعار اخوان  با صدای شهرام ناظری محشرند یا صدای استاد هنگامی که  اشعار اخوان رو سر می دهد، به هر حال ترکیب دل و گوش نوازیست که همدم تنهایی این روزهایمان است.

 

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


ماندنی ها

حسب حالم توی صفحه ی یاهو ٣۶٠ م این شهر اخوان ثالث رو نوشته بودم که میگه:

هـــر که آمـــد بار خـود را بست و رفت
ما همان بـدبخت و خــــوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز دروغ و جـز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟

گلتن براش کامتتی نوشته بود  که حیفم آمد تو اون صفحه مهجور بمونه. عجیب به دلم نشسته این جمله، عجیب!

گلتن: یک چیزی رو خوب می دونم آن چه /آن که می رود رفتنی ست . ماندنی ها غیر ممکن ست که بروند!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


داشت یادم می رفت


داشت یادم می رفت

که سپهری به من آموخته بود

"دلخوشی ها کم نیست"

"و هنوز نان گندم خوب است"

 

داشت یادم می رفت

می شود بر لب استخر نشست و

هسته های تر آلو ها را

پرت کرد آن تهِ آب

 

داشت یادم می رفت

می شود حلقه کنم دستم را

دور آن قامت رعنای بهار

بوسه ای چند بگیرم از ماه

 

داشت یادم می رفت هنوز

می شود رفت به یک کافه

و با یک لبخند

دژِ یک رابطه را فتح نمود

 

داشت یادم می رفت

ت «تنهایی» اگر بردارم

عزلتِ شوم،

«نهایی» بشود

 

داشت یادم می رفت

سپری می شود این دوران هم

گر چه هر روز و شبش

یک قرن است

 

داشت یادم می رفت

تو اگر رخ بنمایی آخر

همه ی آنچه به یاد آوردم

سببش را به تو نسبت بدهم

 

داشت یادم می رفت

که تو را کشف کنم

که همه خوبی این دنیا را

با تو قسمت بکنم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


من اگه خدا بودم

 

 از کودکی چپ می رفتیم و راست می آمدیم این جمله در گوشمون بود که "حرف رو یه بار به بچه آدمیزاد میزنن" جمله ای که اساسا موقعی به کار برده می شد که والدین مجبور می شدن یه حرفی رو برای بار چندم برای فرزندشون تکرار کنند و علی القاعده با به زبان آوردنش، مفهموم جمله رو هم نقض می کردند. اما خوب روانشناسی نوین هم ثابت کرده که یه حرف رو نباید چندین برای برای بچه ها تکرار کرد چرا که نتیجه ی عکس خواهد داد و با این حساب این جمله "به بچه آدمیزاد یه بار یه چیز رو میگن" از معدود جملات مصطلح تعلیم و تربیت سنتی است که در ظاهرِ قضیه بی عیب و نقص به نظر می رسه هر چند مثل عمده ی قوانین تربیتی سنتی کاملا کاربرد غلطی دارد. اما چی شد که یاد این قضیه افتادم؟ عرض می کنم:

 

چند وقتی هست که در روزهای خاصی از هفته بلند گوی مسجد محله ما علاوه بر اذان و مناجات یومیه که الی ماشالله به جای سه وعده ای که در ایران ما رو به فیض می رسوند پنج بار در روز گوشنوازی می کند، نوع خاصی از مناجات رو برگذار می کنه که واقعا اعصاب خرد کنه. شما تصور کنید برای مدت نیم ساعت مداوم یه ذکری رو مثلا "لا اله الا الله" را با یک تَن و ضرب آهنگ مشخص با صدای بلند تکرار میکنه و من مدام به این فکر میکنم که اگه خدایی داشته باشیم که گوشی برای شنیدن این ذکرها داشته باشه و اساسا در نظرش اینجور ذکر گفتن فضیلتی محسوب بشه، چقدر می تونه تکرار یه ذکر رو تاب بیاره؟ بنابراین تصمیم گرفتم عطف به ترانه ی کفر آمیز "من اگه خدا بودم" ابی، چند لحظه ای خودم رو جای خدا بذارم و نسبت به این ذکر ها عکس العمل نشون بدم:

 

قاری: لا اله الا الله 

من: به به

قاری: لا اله الا الله

من: خیلی ممنون

قاری: لا اله الا الله

من: متشکریم، ممنون

قاری: لا اله الا الله

من: شما لطف دارید

قاری: لا اله الا الله

من: همینطوره که شما می فرمایید

قاری: لا اله الا الله

من: بله بله، عرض کردم که، خیلی ممنونم

قاری: لا اله الا الله

من: آقا بسه دیگه. متشکرم

قاری: لا اله الا الله

من: میگم بس کن آقا جان

قاری: لا اله الا الله

من:خفه می شی یا بیام خفت کنم؟

قاری: لا اله الا الله

من: دِ زهر مار خفه شو دیگه...

قاری: لا اله الا الله

من: ای لا اله الا الله و مرض

قاری: لا اله الا الله

من:عجب گیری کردیما، داری دیونم می کنی!

قاری: لا اله الا الله

من: لا اله الا الله

قاری: لا اله الا الله

من: لا اله الا الله (اشک ریزان)

 

این که عکس العمل خداست شما خود تصور بکنید عکس العمل 60 درصد جمعیت چینی بودایی و هندو و بی دین و مذهب و مسلمان بیمار و بی تاب و بی خواب دیگه رو....

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


نقطه ی اوج استدلال

قرار نیست اینجا مطلب سیاسی بنویسم، این را خیلی وقت پیش به خودم قول دادم. بنابر این خواهشا شما هم  این گزیده از سخنان آقای ولایتی را فارغ از هر نوع دید و نگرش سیاسی و عواقب احتمالی آن بخوانید. فقط به استدلال به کار رفته در این جملات بیاندیشید و سعی کنید بر اعصاب خودتون مسلط باشید:

"موقعی که مطرح کردند آقای سولانا قرار شد بیاید ایران هنوز ایران پاسخ آقای سولانا را نداده بود، آقای بوش اعلام کرد که ما متاسفیم که ایران نپذیرفته آقای سولانا به ایران بیاید.

این نشان می‌دهد که آمریکایی‌ها دلشان می‌خواست ما آقای سولانا را نپذیریم. پس معلوم است آنهایی که خلاف مصالح ما عمل می‌کنند می‌خواهند ما نپذیریم پس مصلحت ما در این است که بپذیریم. به دلایل مختلفی. یکی از دلائلش همین است. یک موقعی امام خمینی ـ رحمت الله علیه ـ فرمودند که به من گفته‌اند که شما یک مدت پاریس بمان. حالا به تهران نرو. من فهمیدم باید بروم."

من دیگه واقعا حرفی برای گفتن ندارم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


حکایت کبریت بی خطر

 

این حکایت با شرف ترین کبریت دنیاست، پاک ترن و منزه ترین کبریت روی زمین، با حیا ترین و چشم پاکترین آتش افروز بالقوه ی این کره ی خاکی. کبریتی که پارسایی گزید و جعبه ی  تقوا به تن کرد و کارخانه به سبب این امنیت موهوم، کبریت بی خطرش خواند. کبریت بی خطر هم سرمست از این برچسب به ظاهرافتخارآمیز، زان پس هیچ آتشی نیافروخت و هیچ گاه افروخته نشد؛ گویی قامتش را به آب مقدسِ حیا غسل تعمید داده و باروت وجودش را نمدار کرده بودند. این نوشته حکایت مغبون ترین کبریت همه اعصاراست، کبریتی که شعله نیافروخت که مبادا خود بسوزد یا خرمن مجاور را به دام حریق افکند و مزرعه ی عصمت را  خاکستر کند. سالهای بی حریق گذشتند و این میوه ی پاکترین درختانِ منزه ترینِ جنگل های عالم، محکوم به صدور به دورترینِ وادی های دنیا گشت، وادی ای  که خود آتشکده ای بود بس سوزان. جایی که کبریتهایش را بی مصرف می خواندند اگر نمی سوزاندند و سوخته نمی شدند. کبریت بی خطر چون اوضاع چنین دید به تکاپو افتاد، بر آن شد که جرقه ای زند، جعبه ای طلب کند که تن بدان بساید و شعله ور شود. اما نه شعله افکنی گزید و نه گزینِ شعله افکنی گشت. کبریت بی خط در اندیشه ی چاره ی این ناتوانی تن به بانوی زرین آفتاب سپرد تا نم وجودش را برچیند بلکه جرقه ای، اخگری، شعله ای چیزی فروزد. ماه ها گذشت و روسیاهی نیافت و همچنان مفتون شعله ای، نومیدانه در آینه، رخ گلگون می دید.غافل از اینکه جادوی "آب مقدس" هرگز باطل نمی شود و نمش با پرتو هزاران آفتاب نیز زدوده نمی گردد. غافل از اینکه تقلایش از برای سوختن، کوششیست بس نافرجام و عبث. کبریت بی نوا از سرنوشت خویش بی خبر بود. سرنوشتی که دیر یا زود وی را به هزارتوی مجموعه داری حریص می سپرد تا قرین با صدها شعله افروزِ نم کشیده ی دربندِ چون خویشش، از پس گذر ایام  سودای آتش فروزی از سر بیرون کرده و تنها به پروراندن رویای آتش افروزی در سر بسنده کند. رویایی که تعبیری جز تن سپردن به حریقِ واپسینِ محتوم این دنیا که  با زبانه هایش همه ی کائنات را خواهد سوزاند نخواهد داشت.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :