سنجش بی خردی ناب

خودم را می آمرزم، وصیتِ محتوی عصاره ی بیخردی ام را می نویسم و لای «سنجشِ خرد ناب»، قطورترین کتابِ حال حاضر کتابخانه ام می چپانم، گوشی را بر می دارم، کلید شش را به نیت M فشار می دهم، حرف اول اسم مستعارت، اسم مستعارت که نه، ترجمه ی انگلیسی اسمت! امینیت، امنیت دُرِّ گرانیست، حتی در لیست تماسهای گوشی ات.   M را فشار می دهم، اشهدم را قبلش خوانده ام، تلفنت زنگ می خورد لابد، همزمان با بوق های گوشی من! یک بوق، یک بوم، یکی از گوشی، یکی از قلبم؛ بوق، بوم، بوق، بوم....

 

The person you are calling is not available, please try later

 

گوشی را زمین می گذارم، وصیت نامه ی یک خطی ام را از لای «سنجش خرد ناب» بیرون می آورم و ریز ریز می کنم. هنوز صدای قلب را می شنوم:

 

بوم بوم، بوم بوم، بوم بوم....

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


جدول تفریق

 

یادم بماند امشب «جدول تفریق»  چهار و نیم را از بر کنم!

 

کاش می فهمیدند ساعت رسمی رو که یک ساعت عقب می کشند فاصله ها رسمن چه زیادتر می شوند!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


بازی زندگی

 

 

زندگی بازی ایست که بعضی وقتها خیلی جدی می شود!

 

خودم

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


نکنید خانم، نکنید!

یکی از رویکردهایی اولیه ی نقد مدرن، توجه به پیش زمینه های تاریخی متن یا نویسنده ی اثر و همچنین بیوگرافی نویسنده یا شاعر مورد نقد است. در این نقد که به «نقد بیوگرافیکال» معروف است، برای درک بهتر از اثر، منتقدان به بررسی و تحلیل زندگی و پیش زمینه های فردی نویسنده می پردازند. از محسنات این رویکرد یکی کمک به درک بهتر کلمات، استعارات، تلمیحات و تحلیل شخصیتهای به کار گرفته شده توسط نویسنده است و دیگری، ضرورتها ی نگارش چنین اثری بر اساس ضرورتها و دغدغه های زندگی خالق آن اثر. اما با مرور زمان و شکل گیری مکتبهای ادبی نوین و اشاعه ی نظریات ادبی و زبانشناختی تازه و به تبع احساس نیاز به رویکردهای جدید در متن چنین نقدی جایگاه خود را کم کم از دست داده تا بدینجا که امروزه دیگر به عنوان فقط یک روش (روشِ صرف) منسوخ از صدها رویکردِ نگاه به ادبیات از آن یاد می شود.

با این مقدمه تصور کنید کلاسی رو که مدرسش یک خانم جوان غربزده مالایی-چینی ست که دست بر قضا دانشگاه محل تحصیلش فاصله چندانی با هالیوود، مدکده و مبدا خاله زنکانه ترین اخبار جهان، نداشته و رویکرد مطلوبش هم برای نگاه به ادبیات همین «نقد بیوگرافیکال» است، فاجعه اینجا غیر قابل تحمل میشه که موضوع تدریسش هم قرن نوزده بریتانیا با تمام ویژگی های خاص انقلاب صنعتی و زمنیه های شکل گیری جنبش مدرن اروپا و نظام طبقاتی خاص بریتانیا در آن سالها باشه. آنوقت است که شما باید هر هفته دو ساعت تمام از وقتتون رو به شنیدن ماجرا های هرزگی های جناب لرد بایرون کبیر و نامه نگاری های ایشون با خانم ماری شلی و سایز سگ دست آموزشون و فرزندان نا مشروع فلان نویسنده و حاملگی نا خواسته ی فلان منتقد و سقط جنین بهمان شاعر و اعتیاد جناب کالریج به تریاک و تحلیل اینکه ایشان از سر تفنن دود می کردند یا از برای علاج دردشون و غیره  بگذرانید.

خلاصه که ملال آور کلاسیست و چندشناک ساعتی، آدم دلش می خواهد هر لحظه سر کلاس فریاد  برآورد که خانم محض رضای خدا تمامش کنید، نکنید با ادبیات چنین، نکنید!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


یک خواب و یک دنیا صدا

نوروز بود، دم دمه های سال تحویل و ما عازم  روستایی ییلاقی، درختها تازه جوانه زده بودند، جوانه هایی که بیش از اینکه سبز باشند به زردی می زدند.هنوز هم شاخه ها به برف های گریزان از آفتاب بهاری پناه می دادند. نوروز بود اما هنوز سوز زمستان از هوا رخت بر نبسته بود. با لباسهای ضخیمِ گرم و شال و کلاه وارد باغی شدیم که قرار بود سال را سه نفری همانجا تحویل کنیم؛ یک سال تحویل ظاهرا مردانه! وارد باغ که شدم پیام دادی، "راه-پله های منتهی به پشت بامِ عمارت باغ، ماهی های قرمز را دریاب، نوروزت مبارک" پیامت را زود بستم، انگار حسی میگفت که باید مخفی بمانی، تو و همه ی پیامها و احساسم به تو، حتی هدیه نوروزی ام یعنی ماهی های قرمزی که در پلکان انتظارم را میکشیدند.

پدر برای گرم کردن شومینه هیزم طلب کرده  بود اما پیغام تو در صدرِ باید های آن لحظه ام بود و من باز، مانده بودم بر سر دوراهی… راه پله ها را در پیش گرفتم، خار و خاشاک بود که زیر پایم می شکست و صدایش قدمهایم را استوار تر میکرد. رسیده بودم آن بالا، بالای سر ماهی های قرمز گوشتالودی که در پاکت های پلاستیکی، آخرین جرعه های آب را از جوارِ قالبهای کوچکِ یخِ داخل کیسه ها طلب میکردند. تنها من مانده بودم و یک دنیا صدا: صدای خرد شدن برگها و خاشاکهای زیر پاهایی که پله ها را دو تا یکی پایین می جهیدند، صدای پدر که "هیزمها را طلب می کرد و سردی لحنش هوا را دو چندان سرد میکرد و صدای بی صدایی ماهی های نیمه جان که زندگیشان را از من طلب می کردند؛ شاید دقایقی بیشتر نپایید این تشویش و  تکاپوی سرد، اما یک عمر بود در زمان بی ظرفِ آن عالم.

نفهمیدم چطور گذشت و چقدر طول کشید، اما گذشت! خودم را می دیدم که نشسته ام جلوی شومینه ی در گداز، تسلیم و مقهورِ هرمِ آتشی که انگار یخهای وجودم را آب می کرد؛ آتش زبانه می کشید و هیزمها می سوختند با صدایی که درست صدای شاخه های خشک زیر پاهایم را می مانست! از ورای گرمایِ مجسمِ شعله ها نگاهم به نگاه پدر که گره می خورد انگار شرارتِ صرف بود که با متانتِ محض ترکیب میشد؛ ترکیبی گرمازا که لاجرم باید کار شعله ها را آسان میکرد در آب کردن یخِ قلبم!

 

+ خواب پر نمادی بود، ماهی قرمز، یخ، سرما در بهار، آتش و یک دنیا صدا؛ یونگین های با واسطه ی گرامی، مشتاق تعبیرات و تفسیراتتون هستم! --- به روح خود حضرت یونگ قسم حرف «کارما» رو هم نزنید که راه نداره!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


تلگراف می زنم پس بیشتر هستم!

تلگرافچی کلمه ها رو شمرد. دکتر توجهی به او نداشت. بلکه به کتاب قطوری خیره شده بود که در کنار دستگاه تلگراف گشوده بود. پرسید: "این رمانه؟"

تلگرافچی تلگراف کرد : "بی نوایان، اثر ویکتور هوگو،" بر نوشته ی دیگر مهر زد و کتاب به دست به کنار نرده آمد : "فکر کنم تلگراف [کردن]ش تا دسامبر طول بکشه."

دکتر خیرالدو سالها بود که می دانست تلگرافچی در مواقع بی کاری برای خانم سان برناردو دِل ویِنتو شعر تلگراف می کند اما دیگر خبر نداشت که رمان نیز تلگراف می کند.

دکتر کتاب کهنه را که ورق می زد خاطرات مغشوش دوران جوانی اش برایش زنده می شد، گفت : "این را جدی میگم، آثا الکساندر دوما مناسبتره."

تلگرافچی توضیح داد : "اون این کتابو دوست داره."

"هیچ وقت دیدیش؟"

تلگرافچی سری تکان داد و گفت: "این موضوع مهم نیست. چون اونو هر گوشه دنیا که باشه از اون تکیه ای که رو حرف "ر" می کنه، می شناسم."

 

115- 116 ، ساعت شوم، گابریل گارسیا مارکز. ترجمه احمد گلشیری – انتشارات نگاه - ۱۳۸۶

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


فوتبال با سس دلتنگی

دلمون از صبح یه تلویزیون خدا اینچی می خواد و این مبل راحتی های خونه و جفت بالشت راحتی های خودمون و یه کاسه پر تخمه آفتابگردون که برای جلوگیری از ناخن جویدن بشکنیم و پوستش رو تف تف کنیم چهار طرفمون و بابایی که باشه موقع گل زدن بچه ها و متعاقب اون به هوا پریدنمون در حالی که خودش بلند تر از ما جیغ و داد می زنه تذکر بده مراعات همسایه ها رو بکنیم !

درسته که سر مربیمون یه متوهم بیست و چهار ساعتست و طفلی از پارانویا رنج می بره و از ادب و انسانیت هم بویی نبرده اما دلیل نمیشه که امروز هم مثل همیشه دلمون با تیم ملیمون نباشه و دلمون نخواد عربهای سبز پوش رو در جده زمین گیر کنیم!

 

داریم دنبال یه سایتی می گردیم که بازی رو مستقیم نشون بده، دوستان خارج نشین اگه جایی سراغ دارند دریغ نفرمایند لطفا!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


اسمش حلیه!

 

پاک و منزه است خدایی که همه ممکنات عالم را جفت آفریده...

 

به مبارکی و میمنت حلزونِ دوست داشتنی نه چندان کوچکی که چند هفته پیش از وسط خیابون نجاتش دادم امروز وضع حمل کرد، صدها تخم سفید رنگ به قاعده ی ماش....حلی رو چند ماه پیش از وسط خیابون گرفتم تا به سرنوشت باقی حلزونهایی دیگه ای که از شوق بارون تو خیابون ریخته بودند و قربانی تصادفات جاده ای کشور مالزی شده بودند دچار نشه، خلاصه اینکه امروز واسمون تخم گذاشته و حسابی عیالوارشده، اون هم در حالی که مدتهاست در تجرد محض به سر می بره!!!

تخمها رو که دیدم نگاهی ظن آمیز بهش انداختم که ای شیطون تو هم؟ کِی چشم ما رو دور دیدی و لایی کشیدی ناقلا؟ خدا رو شکر شما حلزونها پرواز می کنیدن وگرنه ... نگاهی عاقل اندر سفیه به من می ندازه و شاخکش رو شکل @ میکنه، سریع دوزاریم می افته منظورش اینه که باید برم تو اینترنت جستجو کنم و بدون عدله  کافی حکمی علیهش صادر نکنم. وقتی می بینم تو اورکات و فیس بوک و سیصد و شصت پروفایلی نداره که بتونم اونجا مچش رو بگیرم و معشوقه ش رو پیدا کنم، یه سرچ گوگلی در مورد تولید مثل حلزونهای استوایی انجام میدم. جستجوها نشون میدن طفلکی حلی تنها حلزونی نیست که به صاحبش خیانت کرده، همه منابع حکم به تک جنسی (هرمافرودیتیک) بودن حلزون ها می دهند. تازه یادم میاد تو کتاب علوم دبستانم هم همچین چیزی خونده بودم راجع به جنسیت حیوانات.

بر میگردم  با شرمندگی ازش عذر خواهی می کنم، کاسه آبش رو پر میکنم و دست نوازشی به سرش می کشم. شاخکی به نشانه تشکر تکون میده حال آنکه شاخکهای من به شکل بزرگترین علامت سوال ممکن برافراشته اند و من بازدر تکاپو برای رفع جدید ترین ابهام ذهن سرشار از ابهاماتم می افتم!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


دنیا دروغه نازنین

Interviewer: You describe seemingly fantastic events in such minute detail that it gives them their own reality. Is this something you have picked up from journalism?

 مصاحبه گر: به نظر می رسد که شما وقایع خارق العاده را با چنان جزئیاتی شرح می دهید که به آنها واقعیت خاص خودشان را می بخشید.آیا این چیزیست که از روزنامه نگاری به عاریه گرفتید؟

 García Márquez: That's a journalistic trick which you can also apply to literature. If you say that there are elephants flying in the sky, people are not going to believe you. But if you say that there are four hundred and twenty-five elephants in the sky, people will probably believe you.

 گارسیا مارکز: این یک حقه ی ژورنالیستی است که می توان آنرا سر ادبیات نیز سوار کرد. اگر بگویید فیلها در آسمان پرواز میکنند، مردم حرف شما را باور نمی کنند. اما اگر بگویید که چهارصد و بیست و پنج فیل در آسمان هستند مردم احتمالا حرفتان را باور خواهند کرد.

 

همه اینها رو نوشتم که بگم 427 روز دیگه درسم تموم میشه!

 

 پی نوشت: نوین جان چون مدرسه بودی نتونستم اجازه بگیرم ازت برای استفاده از این سبک نگارش دو زبانه. هر چند این کاری که من کردم فقط ترجمست با حفظ متن اصلی. به هر حال اگه فکر کردی این دو تا با هم فرقی ندارند، کپی رایتت اینجا محفوظه!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


بدون شرح

 

کــَـس به شـب زلف تـــو راه نـدارد

روشنـــی طلــــــعتـت مــــاه ندارد

 

قلعه ی زرین شمس با تَف تیـغش

پیـــش نگـــــاهت دگـر جــاه نـدارد

 

حلقه ی گیسـوی تــــو دار مکافات

گشته اسیرش دلــــــم، گناه ندارد

 

چشم تو بـرده زِ دل قــــرار به یغما

دردِ  دل بــی قــــــــرار، آه نــــدارد

 

قوس و قزح شرمسار از خم ابروت

چون که به الوانِ خود سیاه نــدارد

 

لعـــل لـبِ آتشت منشاء الهـــــام

با تــــــو قلم، کاغــذی تبـــاه ندارد

 

خنده به لبهای تو چون که نشــیند

سبزی روحم دو صد، گیــــاه نـدارد

 

مرغ دلم بین چـِسان پیش خیـالت

خواب شد و خوابش انتبـــاه نـدارد

 

پی نوشت: تمرین خشت زنی می کنیم، جدی نگیرید!

 

پی نوشت مستقل از پست: اجازه بدید همینطور بی مقدمه و بی موخره بر آستان حضرت امیرانه دامت برکاته سجده ی ارادت به جای آوریم که بی شک حضرت عشقند و قبله گاه حاجاتِ وبلاگستان، خیلی ممنونتم اخوی بابت محبتت !

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


از من فاصله بگیرید لطفا

بالاخره یکی از پیپر ها رو تموم کردم... خوانشی از چکامه ای برای عندلیبِ کالریج شاعر نامی ادبیات رمانتیک، فقط باید حوصله کنم یکی دو بار به دقت بخونمش و اصلاحات نهایی رو انجام بدم. بعدش فقط می مونه یه بوک ری ویوو و یه پیپر نسبتا بلند در باب استدلالات جان دان در غزلواره های الهی نوزده گانه اش و تهیه ی سرفصل مطالب برای کلاس و البته از همه مهمتر پرزنت کردنش.

خوب همه اینها رو گفتم، شما هم حتما میگید این که خیلی عالیه.. اما خوب اضافه کنید به همه این چیزهای مثلا عالی این رو که دیشب تا صبح توی خواب سر یه مثاله ی(همون مسئله یا مسأله خودمون) کاملا جدی، بلند بلند فکر می کردم، اون وسط ها هم خواب دیدم دارم از عصبانیت دست می کشم توی موهام و موها هم نامردی نمی کنند و دسته دسته از سرم جدا میشن... صبح که دست و صورتم رو میشستم خودم رو که تو آینه دیدم فقط گفتم خدایا صد هزار مرتبه شکرت! باز هم می فرمایید اینها هم عادی هستند و لابد نمک زندگی؟ خوب قبول، اما باور کنید بحث کردن سر یه شیشه مایه ماکارونی دیگه به هیچ وجه عادی و قابل تحمل نیست.. تازه خوبه صبح (ظهر) که بیدار شدم با صدای بلند اعلام کردم "امروز لطفا به من نزدیک نشوید. پاچه می گیرم!" واقعا چرا بعضیها اینقدر احمقن؟ بعضی وقتها از اینکه بعضی ها اصرار دارن دو دو تا، خیلی بیشتر از چهار تا، مثلا شونزده هفده تا میشه کفرم در میاد!

 

پی نوش خصوصی: باهات حرف دارم. اینو اینجا نوشتم که اگه تا اون موقع که سر برسی، سر خودم رو با هزار تا استدلال مسخره شیره مالیده و از گفتنش منصرف شده بودم، با خوندن این یادآور خودت پا پیِ مطلب بشی و وادارم کنی تا برات بگم، خوب؟

 

پی نوشت عمومی : تو رو خدا همکاری کنید من امروز درسم رو بخونم، کارام مونده، دیروز هم یه ثانیه درس نخوندم، عذاب وجدان دارم، باید درس بخونم، اصلا فقط برای همین اینجام، این همه فکر و خیال اگر بگذارد! همکاری کنید لطفا.. همکاری!

 

بعد التحریر: برای تبدیل شدن شک خودمون به یقین هم که شده بود یک فروند لامپ مهتابی رو گذاشتیم سه کنج دیوار و با یه حرکت دولاچاگی پودرش کردیم.. خورده مهتابی جمع میکنیم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


یک مدال و دو حس متناقض

محمد از اتاق پذیرایی نعره می زنه عرفـــــــــــــــــــــان... فکر میکنم باز هم مارمولک دیده و باید بریم مارمولک گیرون! اما ادامه میده، ســـــاعی... منِ از همه دنیا بی خبر که تو عوالم خودم هستم می پرسم: ساعی کیه؟ مُرده؟ داد میزنه: "طــــــــــلا گرفت!!!!" خیلی بی تفاوت می گم: " آهان هادی ساعی، اِ... مبارکه! گفته بودم! ترجیح می دادم با همون یه برنز المپیک رو تموم می کردم، اصلا کاش همون یه مدال رو هم نمی گرفتیم." اما خیلی زود ناخوداگاه سراغ خبرگزاری ها میرم و از این سایت و اون سایت خبرها رو می گیرم، به مصاحبه ساعی بعد از گرفتن مدال می رسم، به خودم که میام می بینیم گُر گرفتم، همه ی موهای تنم سیخ شده و بغض گلوم رو میفشاره! اینجاست که عشق وطن رو می بینم که از توی هزار توی ذهنم اون همه مانع منطقی و خود ساخته رو کنار زده و خودش رو داره نشون میده. اینجاست که دوباره حس میکنم عاشق ایرانم و دلم برای چهار گوشه ش تنگ شده..

حالم که سرجاش میاد اما این فکر ذهنم رو راحت نمیگذاره که " چه حقیریم، چقدر بدبختیم که وقتی از این 803 مدال که تا الان توزیع شده یه طلا نصیبمون میشه خوشحالیمون گوش عالم رو کر می کنه!"

 

پی نوشت: چند روز پیش که صحبتهای ساعی رو مبنی بر ناامیدیش برای کسب مدال خوندم، گفته بودم که این حرفهای ساعی با توجه به تحصیلاتش و دست داشتن در دنیای سیاست فقط یک جور سیاسته تا حساسیتها و انتظارات رو کم کنه و با فشار روانی کمتری بتونه مسابقه بده!

بعد التحریر: یادم بماند امروز ده- دوازده ساعت پای این کامپیوتر لعنتی نشستم و فقط سه خط به این paper لعنتی تر اضافه شد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :