هیچ

در این چند روز گذشته چندین بار از م سوال شده چه احساسی دارم از بازگشتن به وطن بعد از یکسال. هر چه فکر میکنم می بینم جوابم عین جواب رهبر انقلاب در موقع بازگشت از پاریس بود. هیچ!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


پس فردا

دیگه نمیشه روی این تشک خوابید؛ نه به خاطر اینکه واقعا دیگه متعفن شده بلکه فقط به خاطر اینکه دیگه دلم اینجا بند نمیشه!

 

پ.ن.1: امتحاناتم تموم شدند (فکر کنم به مبارکی و میمنت!)

پ.ن.2: پس فردا ساعت 11 بوقت اینجا پروازمه.

پ.ن.3: باید همه چیز رو جمع و جور کنم قبل از رفتن(بدیهی بود)

پ.ن.4: فکر نمیکردم این همه آدم برای خداحافظی داشته باشم اینجا.

پ.ن.5: لباس زمستانه ندارم؛ عادت به سرما هم ایضا؛ و همچنین ذهنیتی راجهع به ماهیت سرما!

پ.ن.6:گوش شیطون کر امتحان آخر عمرم بود امتحان امروز.

پ.ن.7:دلم برای اینجا هم تنگ میشه (انصافا!)

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


ترانه بازی

ایشون چند وقتیه تو وبلاگشون چپ و راست ترانه های دلنشین می نویسن و ما رو با میزی که میشه ضرب و یه دانگ و نیم صدای نداشته و کلمه های آهنگینشون به ترانه بازی وا میدارن. از اونجایی که استعدادمون در ضرب گرفتن و خوندن و آهنگ سازی چیزی تو مایه های صفر مطلقه گفتیم شانس خودمون رو یه جور دیگه آزماش کنیم شاید که رستگار شدیم! خلاصه که پیشکسوتان امر (از جمله همون ایشونِ فوق الذکر ) به بزرگی خودشون عفو بفرمایند که همچنان در محضرشون تلمذ می کنیم.

 

دلتنگی ها تـو بسپــار بـه تـــن داغ کویـــر

چشماتو بــاز ببنـد و دستای بــاد و بگیـــر

 

شادی رو مز مزه کــن رو پشت بـوم ابــرا

وقت  ظهور لبخـــند دلــــــــت نمونه تنـها

 

سِحرِ زمان رو بـشکن با حقه ی صبـــوری

وقتی دلت پیشـمه خیال نـکن کـــه دوری

 

رد پای نــــــــــگاتو رو تــن شب جــــا بذار

بارون شـــو و دوباره رو دل خستـــم بــبار

 

دوری رو حل کن تـوی گرمیِ پشت پلکات

تنهایی را رها کـــن همراهِ با نفســـــهات

 

تــو دشت بـــــی پنــاهی پناه گریه هاتم

دیگه چیزی نمونده لعنت به اشک و ماتم

 

روزهای تیره و تـــار فـردا چه بـــی غروبه

افســـــانه ی جدایی تـا آخــــرش دروغه

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


قوزِ مطبق

دنبال خونه گشتن در شبهای امتحان:

 

انگلیسی ها بهش می گن "double pain in the ass"

ما می گیم "قوزِ بالا قوز"...

 

اضافه کنید بر همه اینها، دلتنگی و استرس و راست و ریس(؟؟) کردن کارهای برگشت و ته کشیدنِ توبره و پاره ای از مسائل شخصی غیر قابل بیان را تا عنوان این پست کمی ملموس تر متداعی بشه در ذهنتون!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


لایی

یکی از روشهای تضمینی برای کسب نمره عالی در امتحان رنسانس بی شک دعوت کردن از Research Assistant ِ استاد مربوطه به یک نوشیدنی مختصر می باشد.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


گالف یا گلف؟

آهای حضراتِ وطن پرست محترم که دلتون برای سانت به سانت خاک وطنتون می طپه، اون که سه ساله برای اعتراض به تغییر نامش در گوگل امضا جمع می کنید  Persian Gulf ِ نه Persian Golf!

 

پی نوشت: پی نوشت های شماره ی 3 و 8 پست قبل رو پس می گیرم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


دلم می خواست - بی روتوش

گمونم زندگی ما سرجمعِ داشته های ما با حسرتهایی است که در دل داریم، آنچه که بودیم و آنچه می خوایم بشیم! این خواسته های ما می تونند به کوچکی و سادگی و بی وزنی همه ی داشته های امروز ما باشند و یا به بزرگی همه بزرگی های دست یافتنی دنیا؛ که امروز ما اگر عظمتی دارد بی شک ریشه اش در خواسته های دیروز ما ست!

از اونجایی که وصف العیش نصف العیشه و از اونجایی که وقتی به جاده می زنیم باید مقصد رو بدونیم و تفرجگاه های میان راهی را هم، می نویسم آنچه را  "دلم می خواست، بی روتوش" می خوانمش، حتی اگر خیلی زرد باشه، حتی اگر همه ی ماجرا نباشه، حتی اگه تعمدا پزهای روشتفکرمابانه اش و تخیلات شهوانیاتش سانسور شده باشه، حتی اگر همه اش در گذر زمان محکوم به تغییر باشه،می نویسمشان حتی اگه دست نیافتنی باشد و حتی اگه همین الان هم با نیم مثقال اراده ی مندرس قابل دسترس باشند. می نویسمشان چون دلم می خواهد/ دلم می خواست بنویسمشان.صد قلمش رو اجالتا قلمی کردم بی هیچ آداب و ترتیبی... شما هم بنویسید اگر دلتان می خواهد/ می خواست...

 

دلم می خواهد/می خواست:

 

  1. بابا هر چه زودترخودش رو بازنشست می کرد.
  2. دایی یه شبه از سود کارخانه ش میلیاردر می شد.
  3. تا بیست و پنج سالگی اون 3 تا کتاب رو ترجمه می کردم.
  4. مثل قدیمها حالم از شنیدن اسم سیگار به هم می خورد.
  5. می رفتم ماهیگیری یه ماهی کپور بزرگ می گرفتم با قلاب.
  6. یه سطل ماست رو تنهایی در بدو خرید سر می کشیدم.
  7. واسه خرید کفش و کلاه و لباس ملاحظات مالی رو لحاظ نمی کردم.
  8. هر روز که از خواب بیدار می شدم رو چونه م یه جوش گنده نبود.
  9. یه بار با عمو گابو ملاقات میکردم و اون هم منو پسرم صدا می کرد.
  10. کاری از یه نویسنده ی برنده ی نوبل ترجمه می کردم.
  11. تا سی  سالگی یه رمان به انگلیسی و فارسی می نوشتم.
  12. یه بی ام دابلیو مشکی سری 7 می خریدم.
  13. یه موبایل تاچ اسکرین با وای فای داشتم.
  14. بتون تازه ی پشت بوم خونم رو خودم آب بدم.
  15. یه آکواریوم آب شور داشته باشم که ماهیاش هیچوقت نمیرن.
  16. یه طوطی سفید کاکل دار داشته باشم که روی شونم بشینه.
  17. یه عالمه جوش صورتم رو جلوی آینه فشار بدم.
  18. یه موسسه خیریه برای کمک به کودکان بی سرپرست تاسیس کنم.
  19. صبح ها به طور طبیعی از خواب بیدار بشم نه با آلارم!
  20. کتابهایی که می خونم به این زودی ها فراموش نکنم.
  21. جدول ضربِ هشت و نه رو آخر یاد بگیرم.
  22. یه عالمه کوکتل پنیری وسالاد اولویه ی بی نان می خوردم.
  23. وبلاگم روزی 2 هزار تا ویزیتور داشت.
  24. همه ی پولهایی که بابا از بچگی برام خرج کرده طی یه فقره چک بهش بر می گردوندم و اخلاقا هنوز هم مدیونش می موندم.
  25. یه ستون اختصاصی برای خودم تو یه روزنامه ی پرتیراژِ حسابی داشتم.
  26. یه لیزارد سبز داشتم که وقتی توی سرش می زنی دمش رو تکون بده.
  27. از فیلم و سینما لذت می بردم.
  28. همه آدمها از یک نژاد بودند چون تجربه ثابت کرده دنیای بدون نژادپرستی فقط یه خیاله.
  29. بتونم به کشورم افتخار کنم.
  30. مدیر عامل باشگاه استقلال بشم.
  31. هیچوقت مجبور نباشم با قطار یا اتوبوس مسافرت کنم.
  32. امتحانات این ترمم آخرین امتحانات همه ی عمرم باشه.
  33. یه اتاق داشته باشم که سه وجهش کتابخونه باشه.
  34. دکتر پوستم کتبا ضمانت می داد هیچوقت کچل نمی شم.
  35. دستام اینقدر پشمالو نبود.
  36. یه ساعت سواچ نقره ای تاندربال داشتم.
  37. فرانسه رو حداقل به خوبی انگلیسی حرف می زدم انگلیسی رو به خوبی فارسی.
  38. توی پاسیوی خونم درخت موز داشته باشم.
  39. پاسبانها همه شاعر بودند.
  40. شماره ی تماس گیرنده از ایران روی موبایلم می افتاد.
  41. غزلیات حافظ رو تمام و کمال از بر بودم.
  42. نواختن سنتور رو یاد میگرفتم.
  43. طبقه ی آخر برج پتروناس یه دفتر کار داشتم.
  44. هیچوقت مجبور نبودم دروغ بگم.
  45. محمد اشرفی مغانی، دوست دوران دبستانم رو که از خودم رنجوندمش پیدا می کردم و ازش عذر خواهی می کردم.
  46. یه مدت تو کابل زندگی می کردم و لهجه ی افغانی رو به خوبی "حسن آقا" یاد می گرفتم.
  47. با کروز طول مدیترانه رو طی می کردم.
  48. یه مدت طولانی در لبنان زندگی می کردم.
  49. تو لاتاری گرین کارد آمریکا برنده می شدم.
  50. ندارد.
  51. استقلال بازم قهرمان جام باشگاه های آسیا میشد.
  52. یکی از این صندلی های ماساژور داشتم.
  53. تی شرت زرد و صورتی و آبی آسمونی بهم میومد.
  54. دوران بازنشستگیم رو تو یه روستای خوش آب و هوا بگذرونم.
  55. اونقدر روحم بزرگ باشه که سر موضوعات کوچک راحت گذشت کنم.
  56. پرفسور لیم رو دعوت کنم ایران و دیدنی های ایران رو نشونش بدم.
  57. دیگه مجبور نبودم هیچوقت با مسنجر چت کنم.
  58. دوستانی داشته باشم که چپ و راست پزشون رو به این و اون بدم.
  59. هر سال آخرای اسفند که میشه یه عالمه بنفشه تو باغچه ی خونم بکارم.
  60. خودم باشم چه در باجه ی یک بانک،چه در زیر درخت.
  61. برام فروغ بخونه.
  62. یا یه دوربین حرفه ای برم بِرد واچینگ تو جنگلهای اطراف گنتینگ.
  63. یه سبک این عکسهای دسته جمعی رهبران دنیا در حاشیه ی نشستهای سران سازمان ملل، عکسی با حضور همه ی اعضای فامیل بگیرم بدون حتی یک نفر غایب!
  64. هیچوقت حماقتی نکنم که بعد مجبور به عذر خواهی بشم.
  65. وقتی تصادف می کنم و طرف مقصره فقط لبخند بزنم و بگم اشکال نداره می تونید تشریف ببرید.
  66. شنا یاد بگیرم.
  67. نستعلیق رو با قلم درشت هم یاد بگیرم.
  68. اون ایده ی "جملات قصار"م رو عملی کنم.
  69. این بار که رفتم چین دیوار چین رو ببینم.
  70. بدون عذاب وجدان ریش پروفسوری بذارم و یه دستنبند چرمی ظریف دستم کنم.
  71. یه دوربین کنون 400D بخرم، برای خودم نه البته.
  72. دنیای بعد از مرگ سرِ کاری نباشه.
  73. مفسر سیاسی فلان کانال تلویزیونی بشم.
  74. زبان کردی رو یاد بگیرم.
  75. یه نانوایی سنگکی تو کوالالامپور بزنم.
  76. حتی اگه شده برای یه روز توی یه لنج ماهیگیر کار کنم.
  77. جمعه ها از تقویم حذف می شدند!
  78. وقتی هوس می کنم کسی دور و برم نباشه کسی بابتش ازم توضیح نخواد.
  79. یه جوری بمیرم که این کارت اهدای اعضای بدنم بیفایده نمونه.
  80. برای هیچ کاری مجبور نشم توی صف منتظر بمونم.
  81. روزی این شک فلسفی لعنتی رو تبدیل به یقین کنم.
  82. تاریخ تمدن و فلسفه ی ویل دورانت رو بخونم.
  83. همیشه تو زندگیم یکی باشه که کارهای درستم رو تائید کنه و اشتباهاتم را تصحیح.
  84. یک فقره مسواک برقی براون داشته باشم.
  85. واسه دکترا یه بورس دو لا پهنا ی چرب و نرم بگیرم.
  86. در زندگی سر و کارم با آدم بد قول و مغرور و بی حیا نیافته.
  87. ندارد.
  88. حس الانم جاودان بشه.
  89. با بابا برم آموزش خلبانی با هواپیمای دو نفره ی تک موتوره.
  90. یه مسافرت اساسی با تمام فانتزی های ذهنیم بکنم.
  91. طبق اون خوابی که بارها دیدم سر فلکه ی باغ ملی تصادف نکنم و بمیرم.
  92. تو کویر شتر سواری کنم.
  93. دستگاهی داشته باشم که از خوابهام پرینت بگیره و صبح که بیدار میشم تحویلم بده.
  94. یه آئودی تی تی قرمز داشتم. (با مورد 12 مغایرت داره؟ خوب داشته باشه)
  95. هیچوقت قافیم تنگ نیاد مثل الان.
  96. ندارد.
  97. مورد شماره ی 32 دوباره
  98. ندارد (واقعا برگشتین شماره 32 رو خوندین دوباره؟ شما دیگه عجب بیکارایی هستید ااا!!)
  99. شبها راحت تر از این ها خوابم می برد.
  100. شما هم از این می خوام/می خواستم ها بنویسید.

 

 

پی نوشت 1: این پست طی مدت سه شبانه روز نا متوالی نوشته شده بنابراین مطابق با حال و هوای لحظه های که می نوشتم لحن نوشته تغییر میکنه.

پی نوشت 2: این پشت بعد از تحریر ویرایش نشده و نخواهد شد. تحمل غلطهای احتمالی به عهده خواننده است.

پی نوشت 3: این پست قراره مدت زیادی اینجا بمونه پس لطفا وبلاگهاتون رو که آپدیت می کنید و من براتون کامنت می گذارم و شما متعاقبا روی لینک من کلیک کی کنید و در نتیجه به اینجا می رسید غر غر نکیند که چرا نمی نویسی، دلیلش اینه که سه تا امتحان گردن کلفتِ اساسی دارم.

پی نوشت 4: لطفا فقط بخوانید و من رو بر مبنای این پست قضاوت نکنید.

پی نوشت 5: کتایون جان خیلی وقته ننوشتین، حواسمون هست، دلمون هم تنگ شده برای نوشته هاتون و البته خودتون.

پی نوشت 6: آیدین خوشحالم که دوباره می نویسی!

پی نوشت 7: آلن جان وبلاگ جدیدت رو چرا تحویل نمیگیری؟ راستی خودت می دونی که این پستم چقدر شبیه اون پستته، اما جسارتن هیچ کپی رایتی برات قائل نیستم.

پی نوشت 8: پی نوشت های اینجا احتمالا متعاقبا از این هم بیشتر خواهند شد.

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


جاودانگی با فیکساتیو

 

By the soft graphite of my pencil,

I’ll have the terminating story of loneliness

Introduced to the face of a calendar

My pencil is dull and my tone is tender

lest I scratch the lineless sheet of paper.

 

Written in pen, it is doomed

Then if you are willing to perpetuate the splendor

Do it with some fixative spray on the cahier

Then you'll be a champiion, I a contender

 

با گرافیت نرم مدادم

حکایت سرآمدنیِ تنهایی را

به رخساره ی سررسیدی می شناسانم

مدادم کُند و کلامم نرم است

مبادا بخراشد، عرصه بی خطیِ کاغذ را

 

مداد نوشته گرچه محکوم به فناست اما

بعداً اگر خواستی شکوهش را

با افشانه ی فیکساتیوی جاودانه کن

تا ما قهرمان این حکایت تنهایی شویم

 

*ورژن فارسی را به عنوان ترجمی ی شعر انگلیسی ام بخوانید.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


این روزهای لعنتی

روزهای خوبی نیستند این روزها، دلمان از دلگرفتگی دوستانمان گرفته است. با این بلیطی که در قفسه ی کتابخانه مان ثانیه به ثانیه چشمک می زند هم دیگر تاب ماندنی نمانده؛ اضافه کنید بر همه ی اینها حال و هوای شب های امتحانِ شاگرد تنبلهای کلاس را و خود حدیث مفصل از این مجمل بخوانید. این روزها نفسی اگر می کشیم از صدقه سر... (beep!) حیف که قول داده ایم تابلو بازی در نیاوریم از خودمان... حیف!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


رمان فارسی

مقاله ی نسبتا جامع و مانعی نوشته اند جناب دکتر قانون پرور _استاد ادبیات فارسی دانشگاه تگزاس_ در باب سیر تحول رمان فارسی که توسط علیرضا اکبری به فارسی برگردانده شده و اخیرا در روزنامه ی اعتماد به چاپ رسیده است. مقاله ظاهرا در بدایت برای درج در بخش مربوط به ایران دایره المعارف رمان دانشگاه شیکاگو تحریر شده و سیر تحول زمان ایرانی از نخستین رمان مدرن ایرانی - سیاحت نامه ابراهیمِ زین العابدین مراغه یی تا آخرین کارهای منیرو روانی پور را همراه با زمینه های تاریخی شکل گیری رمانهای برجسته ی ایرانی و سیرتحول ژانر رمان در ایران از منظومه های عاشقانه ی منظوم تا رمانهای سیاست محور دهه ی اخیر را مورد بررسی قرار می دهد. فکر کنم برای افرادی مثل خودم که به نسبت رمانهای سایر ملل با رمانهای مملکت خودشون قدری بیگانه اند منبع خوبی به عنوان یک لیست خوانش و هم به عنوان مرجعی برای آگاهی از تحولات رمان نویسی در ایران باشد. خلاصه اینکه ما خواندیم و لذت بردیم شما هم از دستش ندهید.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


نامه

 

حالا که هیچ پستچی ای برای کینگ

نامه نمیآورد

کینگ حال سرهنگ را خوب می فهمد..

 

 

دلمان خروس جنگی خواسته! آقایون، خانمها، یکی یه پول خروس...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :