در مذمت گوشتخواری

«کرورها هر روز بدون کمترین آزرم و پشیمانی، بیهوده قتل عام می شوند. اگر کسی به این فکر بیافتد، ریشخندش می کنند؛ ولیکن این یک جنایت پوزش ناپذیر است و به تنهایی گواهی می دهد که چرا انسان درد می کشد.» ژان کریستف- رومن رولان

 

نمی توانم بگویم حکایت دقیقا از بعد دیدن این ویدئو شروع شد چرا که جرقه های این ماجرا از چند سال پیش زده شده بود؛ آن موقع که خبر دار شدم همسایه مان کبوتر بینوای زخمی ای را که به خیال خودم از پشت بام خانه مان نجات داده و برای مداوا به دستش سپردم بودم را به سیخ کشیده و نوش جان کرده است. بعد از آن ماجرا حدود یک هفته ای نتوانستم لب به گوشت بزنم یا صحنه ی گوشت خوردن اهل خانه را تاب بیاورم. حالا دوباره از چند وقت پیش با دیدن این ویدئو که مربط به قتل عام والهای بی نوا در سواحل دانمارک (جزائر فارو) است همان احساس اشمئزاز از گوشتخواری همه ی وجودم را آکنده. امروز دیدم موقع به نیش کشیدن تکه های مرغ نهارم مدام صحنه های خون و خون ریزی و کشتار جلوی چشمم رژه می روند، چشم را که می بندم خودم را به شکل حیوانی می بینم که از دندانهایش خون می چکد و رسمن  فرو دادن لقمه ها برایم دشوار شده است. خلاصه این توهمات تا آنجا پیش رفت که مزاجم دگرگون شد و غذا را روانه ی زباله دانی کردم. حالا نشسته ام دوباره به مدد رساله ی کوتاه «فواید گیاهخواری» مرحوم هدایت این تناقض بزرگ را با خودم هلاجی می کنم. تناقضی که هدایت در بسطش چنین می نویسد: «کسانی هستند که راضی نمی شوند حیوانی را آزار برسانند ولی به طور غیر مستقیم دیگران را به این کار ظریف وادار می نمایند. هر کس گوشت می خورد باید دست بالازده و خودش حیوان را بکشد، چون که جانوران درنده معاون نمی گیرند و یا لااقل قدم رنجه نموده، یک ساعت عمر خود را به این تماشای قشنگ بگذرانند و ببینند این خوراکهای خوش مزه برای آنها چگونه آماده می شود.» هدایت در رساله اش به صورت مفصل استدلالاتی را برای اثبات طبیعت گیاهخوار انسان مطرح می کند و در مدح گیاهخواری قلم می فرساید، مطالبی که هنوز هم با گذشت سالیان سال از انتشارش عمدتا از وجاهت علمی و تاریخی برخوردارند. اما اساسا آنچه که برای من حائز اهمیت است جنبه ی اخلاقی ماجرا ست. اینکه سفره ی ام "منظره ی اسارت حیوان و سلاخ خانه ی کشتار و خون و شکنجه ی طبیعت ماتم زده را" تداعی نکند. اینکه برای جان گرفتن مجبور نباشم غیر مستقیم جان موجودی را بگیریم. به نظرم این موضوع آنقدر مهم باشد که بنشینیم و راجع به آن حرف بزنیم. اما اگر حس می کنید مایل به حرف زدن درباره اش نیستید بیایید لااقل در موردش کمی بیاندیشیم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


دهان شویه

اینکه شخصی به جای اینکه به دوستش تذکر دهد "دهانت بوی لجن می دهد" برایش محلول دهان شویه هدیه بیاورد از مصادیق راه یافتن آرایه ی یوفمیزِم *(یا همان تلطیف کلام) از حوزه های نوشتاری و گفتاری به حوزه ی رفتاری است.

 

* Euphemism که در لغت به معنی حسن تعبیر است و به نقل از فرهنگ وزین اصطلاحات ادبی جناب ام. اچ. ایبرم، "واژه یا عبارتی بی ضرر و بی بار منفی است که به حکم ادب به جای واژه یا عبارتی ناپسند، شرم انگیز یا ناجور به کار می رود. از مصادیق این آرایه در نوشتار می توان به استفاده از عبارت "خوابیدن" به جای "ث.ک.ث داشتن" و در گفتار به استفاده از عبارات "فلان فلان شده" یا "مردک مادر قهوه شکر می ریزیم" به جای "همان که خودتان می دانید"، اشاره کرد.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


نکنید جان مادرتان

بارها پیش آمده -حتی الان که از دوستان و آشنایانم در ایران دورم-  که با درخواستهای قبیحانه ای از قبیل اینکه "حالا که تو این همه سال انگلیسی خوندی بیا این چند تا صفحه رو برای ما ترجمه کن (چند صفحه ای که بعضا راجع موضوعات فضایی است و با تغییر فونت اش به سایز استاندارد، تا چند صد درصد هم از مقدار مورد ادعا بیشتر از آب در می آیند) روبه رو شده ام و اغلب هم توی رودرواسی گرفتار شده ام و مجبور شده م کار رو ترجمه کنم و با هر کلمه ای که روی کاغذ آوردم بدون استثنا یک فحش به خودم و یک فحش هم به صاحب ترجمه نثار کردم.

مثلا همین چند وقت پیش دوستی از ایران مقاله ی پر و پیمانی از ویکی پدیا راجع به خط هیروگلیف را در یک فایل ورد کپی کرده بود و سایز فونتش را تا آنجا که ممکن بود پایین آورده بود و حاشیه هایش را حذف نموده و خلاصه مطلب را به هر مشقتی بود در سه صفحه آ چهار ناقابل گنجانده بود و بالایش هم به فینگلیش نوشته بود، "عرفان جان لطفا تا چهارشنبه ی آینده این "دو" (بله دو) صفحه را برایم ترجمه کن، فقط لطف کن لینکهای متن اصلی را هم در ترجمه ات لینک کن تا من بعدا متوجه بشوم چی به چیه". نشستم با خودم فکر کردم که "ببین عرفان جان (که معمولا در مواقعی که پای ترجمه ای در میان است جان می شوی) این دندان بی عقلیِ پوسیده را باید یک بار برای همیشه کشید و دور انداخت، یکبار برای همیشه رودربایستی و تعارف را کنار بگذار و قال قضیه را بکن". با کلی کلنجار بالاخره تصمیمم را گرفتم و اسبها را زین کردم برای شکار اژدها! نشتم یک متن فارسی نا مربوط (گمان کنم روشهای جلوگیری از بارداری) با عنوان مربوط "هیروگلیف مصر باستان" را توی فایل ورد کپی کردم، فونتش را تا جایی که می شد کوچک کردم و از صفحه ورد یک عکس جانانه گرفتم و با فتوشاپ کیفیت عکس را پنجاه درصدی پایین آوردم تا خیالم راحت شود که حتی یک کلمه اش را هم نمی تواند بخواند و با تقدیم احترامات برایش ضمیمه ی ایملی محبت آمیز کردم. حالا فقط مثل این یوزهای شکاری پشت ایملم کمین کرده ام که پاسخ شِکوه آمیزش برسد و من هر چه ناسزا در عمرم پسنداز کردم در جواب ایملیش نثار کنم و نامش را به عنوان اولین قربانی "نهضت ترک رودرواسی"م در دفترتاریخ به ثبت برسانم .

خلاصه که اینها را نوشتم که عرض کنم آقا جان من، انصاف داشته باشید، اندازه کپونتان از مردم درخواست کنید، حد و حریم خود را بشناسید و با اعصاب ملت بازی نکیند و درپایان هم محض اطلاع شخصیتان عرض می کنم که بدانید و آگاه باشید که ترجمه یکی از شاق ترین و وقت گیر ترین کارهاییست که می شود با قلم و کاغذ انجام داد و حسابش با "اسم-فامیل بازی کردن" و "نقطه بازی" و "مشق نوشتن" جداست!

پی نوشت شخصی: هر قانونی استثنایی دارد. شما اگر لب تر کنید یک نفس دانشنامه ی بریتانیکا را ترجمیده و طلا کوب پیشکش تان می کنم! 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


آدمیزاد است دیگر

آدمیزاد است دیگر، یک روزهای صفحه ی ذهنش آنقدر پر می شود از خالی که دیگر جا برای هیچ فکری، حرفی، حدیثی یا کاری باقی نمی ماند. آدمیزاد است دیگر یک روزهای بزرگترین انگیزه اش می شود تا ته سر کشیدن شوکران آن روز. آدمیزاد است دیگر یک وقتهایی آنقدر تلخ است که همه ی تراوشاتش هم بوی لجن می دهند، تراوشات که می گویم شما از بزاق دهان و عرق و کوفت و زهر مار حساب کنید تا تراوشات ذهنی. آدمیزاد است دیگر یک روزهایی آنقدر از خودش بدش می آید که دلش می خواهد هیچ چیزی خلق نکند ،  هیچ ردی از خودش بر جای نگذارد، چیزی ننویسد، غذایی نپزد، ترجمه نکند، اصلا دلش می خواهد با کسی حرفی نزند مبادا دنیا لجن مال شود.. آدمیزاد است دیگر یک وقتهای حالش از زندگی به هم می خورد.

 

پی نوشت: یادم باشد حالم که بهتر شد بروم این "آدمی زاد است دیگر ها را " شماره دار کنم، حس می کنم می شود این سریال را همچنان کشش داد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


نپرسیدن

اساسا در ضرب المثل " پرسیدن عیب نیست... ندانستن عیب است" نکته ظریف در اینجاست که احساس نیاز به پرسیدن دقیقا از "ندانستن" ناشی می گردد که به اعتبار عبارت فوق الذکر "عیب" است. فلذا این ضرب المثل را نیز به فهرست ضرب المثل های مغالطه آمیز زبان پارسی اضافه می کنیم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


غرقه در شط شکر

Farce/ Mock/ Burlesque/ Humor/ Parody/ Sham/ Travesty/ Lampoon/ Ridicule/ Hudibras/ Caricature/ Takeoff/ Satire/ Joke/ Kid/ Slapstick/ Humor/ Prank/ Comedy (high-low)/ Droll/ Make fun/ Phony/ Rag/ Tease/ Jeer/ Sneer/ Taunt/ Disdain/ Spoof/ Jape/ Quip/ Sally/ Wiggery/ Wisecrack/ Wit/ Gibe/ Scoff...

خب گیریم که همه ی سواد عربیت رو به خدمت گرفتی و یکیشون رو "طنز"، "هجو" یا "هزل" ترجمه کردی، جای یکیشون "مسخره کردن"، یکیشون "به استهزا کشاندن"، یکی دیگه "دست انداختن"، و جای اون یکی هم "شوخی کردن" نوشتی، بقیه رو می خوای چیکار کنی؟

*فارسی شکر است

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


عادت

عادت می کنیم چرا که "عادت طبیعت ثانویه بشر است".

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


ربع قرن اول

اینم از بیست و پنج، به قول دوستی "حالا آب بیار، دست بشور."

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


desire

اساسا تو این گرما فقط یخ می چسبه و مرگ!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


1388 همان 1984 است

در شصتمین سالگرد انتشار رمان 1984 جورج اورول و با مصادف شدن آن با انتشار خبر «نصب دوربین های مدار بسته در مدارس کشور» این شایعه که جورج اورول رمان معروفش 1984 را با همکاری روح نوستراداموس در ایران به رشته ی تحریر در آورده است، قوت گرفت.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


فراموشی گزینشی

خیلی تصادفی از هارد دیسک دوستی Analyze This رابرت دنیرو رو پیدا کردم، فیلمی که فقط عنوانش کافی بود تا منو یکباره پرت کنه به خاطرات 5-6 سال پیش؛ اون بعد از ظهرهای زمستونی که چند نفری به اسم کلاس درک فیلم دور هم کنار یه بخاری و یه وایت برد جمع می شدیم و خط به خطِ یک فیلم رو روی کاغذ می آوردیم و بعضی از جمله ها را که از فرط تکرار از حفظ شده بودیم توی راهروهای اون خونه ی خاطره انگیز که مثلا قرار بود موسسه ی آموزش زبان باشه تحویل همدیگه می دادیم؛ نشستم دارم به یاد اون روزها باز اون فیلم کذا رو میبینم و با خط به خط دیالوگهاش خاطره های اون روزها رو ورق می زنم و گهگاه وقتی می بینم هنوز می تونم خیلی از دیالوگهاش رو از حفظ با خودم زمزمه کنم افسوس می خورم که کاش ذهن آدمیزاد حداقل همون اندازه که کلمه ها رو سالها در خودش حفظ میکرد، رفاقتها رو هم تازه نگه می داشت، کاش فراموشی ذهن آدمی اینقدر گزینشی و تبعیض آمیز عمل نمی کرد، کاش...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


اسید کریتیک

از مزایای تحصیل در رشته ادبیات یکی هم اینکه شما ممکن است در جمعی نشسته باشید و از اول تا آخر بحث افاضات ادیبانه با  چاشنی روشنفکرانه کرده باشید ،آنوقت وقتی که بحث وارد حوزه ی نوشیدنی ها می شود شما مشغول خواندن محتویات سودا از روی بطری مربوطه شوید و Acid Citric (اسید سیتریک) را با فضاحت هر چه تمام Acid Critic (اسید کریتیک) بخوانید و سکه یک پول شوید!

*برای بعضی ها: Critic = منتقد

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


از بزدلی و ریا

یکبار در راستای پروژه های متلک پرانی بهش گفته بودیم که ما واقعا نفهمیدیم چه حکمتی در کار توست که تو سه ساعت تمام سازت رو کوک می کنی که فقط سه دقیقه تمرین کنی؟

متلکها ادامه داشت تا اینکه بالاخره دوزاری اش ظاهرا افتاد و مثل بچه ی آدمیزاد آمد و پرسید: "راستی این صدای ساز من که اذیتتون نمی کنه؟" و ما در کمال بزدلی و حماقت جواب دادیم: "نه، نه، چه اذیتی، اتفاقا خیلی هم لذت می بریم" و باز تا پشتش را به ما کرد شروع کردیم به مسخره کردنش و غر و لند کردن و دعا برای قطع همه ی گامهای ماینور و ماژور عالم...

دیروز دو باره از پس یک تمرین چندین ساعته وقتی دیدیم با گلدان کاکتوس پلاسیده اش از اتاق آمده بیرون شیطنتمان گل کرد و شروع کردیم به افاضات که "هان اگر کوه هم به جای این کاکتوس بی نوا تو اتاقت بود می پلاسید و خوشا به حال کاکتوست که از اون جهنم جست و اینها..."

حالا غلط نکنم نشسته دارد حین آرشه کشیدن توی دلش بهمان می خندد که ای ترسو های بی وجود که شهامت نداشتید حرفتان را رک و راست بزنید، آنقدر این آرشه را روی زه می کشم تا ریشه تان مثل کاکتوسم بخشکد!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


دیس کاس

اصولا بعضی ها از discuss کردن فقط همین عبارت متعاقبِ over a cup of coffee یا a glass of wine ش رو می فهمند!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


از نیستی و حیرانی

شاید حلزونهای سرمست از بارانی که یکی یکی از سر راه آدمها و ماشینها به کناری می نهم، نیستی را به حیرانی ترجیح می دهند... نمی دانم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


از مالزی

مکان: کلاس Bahasa Melayu یا همان زبان مالایی

وضعیت کلاس: آرام و متعادل

-------------------------------------------------------------------------

استاد مالایی: کسی میدونه انگلیسی های استعمارگر چرا به مالزی اومدند؟

میم: که مالایی یاد بگیرند.

-------------------------------------------------------------------------

وضعیت کلاس: در حال انفجار!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


آخرین درشکه ی شب ما

 

با اجازه ی آقای اولد فشن عزیز

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


یه بار گفتی فهمیدیم

سخن گرچـــه دلبند و شیرین بُوَد               سـزاوار تصدیق و تحسیـــــن بُوَد

چو یک بار گفتى، مگـــو باز پـــس               کـه حلوا چو یک بار خوردند، بس

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


بدون شرح

آدمیزاد است دیگر، یک وقتهایی دلش می خواهد در وبلاگش عکس آپلود کند!

 

بعد التحریر: آدیمزاد است دیگر... پشیمان می شود!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


بت زمان

یک وقتهایی چشم وا میکنی می بینی وقتی وسط حرفهات به شوخی می گی" از ما که گذشته"، دیگه مثل قبل چشمای کسی گرد نمیشه، دیگه کسی نمی خنده به این شوخی بچگانه، هیچکس عین خیالش نیست که داری مزاح می کنی، کسی نمیگه این حرفها کدومه بچه جان؛ اینجور وقتهاست که باید راستی راستی فریاد "جوونی کجایی که یادت به خیر" برآورد؛ اینجور وقتهاست که دیگه باید پیش بُت زمان سر خم کرد، که باید دست به دامن ثانیه ها شد...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


برزخ

برزخ یعنی آنجا که مجبوری عضله های صورتت را از پس لطیفه های بیمزه، برای خنده های متظاهرانه منبسط ومنقبض کنی.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


اما صبر که بره می دهم جزای تو

این درست که زندگی ما هیچ نظم و نظامی نداره و شب و روزش یکیه؛ این درست که غالبا شیفت کاریمون به شیفت کاری جغد نزدیکتر است تا ساعت کاری آدمیزاد وصبح ها نباید کارت حضور و غیاب در شکاف هیچ کارت خوان بی صاحبی فرو کنیم؛ درست که ما خیلی آدم با حال و خوش مشرب و با ملاحظه و مودب و خنگ و مأخوذ به حیایی هستیم؛ صحیح که هر شب وقتی پامون رو به ملافه و منسوجات همخانواده آغشته می کنیم همه ی خوابهای جهان از کفمون پر میکشه و خوابی بر چشممون نمی مونه؛  درست که ما پنج ساعت پنج ساعت ما تحتمون رو از صندلی کارمون تکون نمی دیم و یه بند پشت این ماسماسک نشستیم و کیبرد فرسایی می کنیم، صحیح که الان  که روی تختمان راحت و آسوده خوابیدی ما داریم از این بی خوابی اجباری به بهترین نحو ممکن استفاده می کنیم و به اسافل اعضامان هم نیست که اکسیژن جیره بندی شده ی اتاقمان را با ما شریک شدی، اما به شرافت نداشته ی همه ی مردم آزاران جهان قسم بعضی وقتها ساعت چهار و نیم نصفه شب شانه های آدمیزاد بد جوری هوس تشک می کند، مهره های کمر آدمیزاد گهگاهی بعد از این همه ساعت نشستن با صندلی غریبی می کند. ما که عین خیالمان هم نیست اما به سبیل شهرام ناظری که الان دارد توی گوشمان "اندک اندک" می کند این رسمش نیست!

* عنوان، از ترانه ی آی شیاد فریدون فروغی

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


وصلت در ملاکا

یکی دو روزی از بهر تفرج و تفحص و تقرب و البته انجام یک امر خیر رفته بودیم شهر ساحلی مِلاکا؛ مهد تمدن و تاریخی ترین نقطه ی مالزی؛ حالا این که عرض می کنم تاریخی شما به قیاس از پیشینه تاریخی ایران زیاد  فلاشبکهای طولانی نزنید در ذهنتان، که مراد از پیشینه ی تاریخی چهار صد پانصد سال ناقابلی بیشتر نیست. علی القاعده داستان کشف مالزی هم زیاد پیچیده نباید باشد: شاهزاده ی سوماترایی  به نام «پارامِسوارا» با کشتی لابد تفریحی اش به سواحل ملاکای فعلی می رسد و احتمالا دلش هوای ماندن می کند. و از آنجایی که طبق روایات کشتی اش را در بدو ورود به درختی به نام ملاکا می بندد، سرزمین مکشوفش را هم به همین سیاق ملاکا می نامد. بعد ها پرتغالی های استعمارگر طبق عادت مالوفشان به آنجا هم سری می زنند و مالایی ها را هم به سیاق خیلی ممالک دیگر مورد تلطیف قرار داده و در آنجا حکومت مستعمراتی تشکیل می دهند و نتیجتا با مالایی ها مهرورزی کرده و به سبک خودشان  تخم و ترکه ای از خود به جای می گذارند. این می شود که آثار باستانی مِلاکا هم بیشتر همان یادگار دوران حکمرانی پرتغالی هاست. یادگارهایی همچون توپخانه ها و قلعه ها و کلیساهایی به سبک دوران کلونیال پرتغالی و برج و بارویی نه چندان مجلل برای فرماندهی و قاعدتا چشمان آبی ای که هنوز هم بعد از گذشت قرن ها چون نگینی بر چهره ی ساکنان ملاکا می درخشد.

پیشتر عرض کردم یکی از دلایل سفر انجام امری خیر بود، و این بار بیراه نیست اگر این امر خیر در ذهنتان وصلتی را تداعی کند، بله رفته بودیم از برای فراهم کردن مقدمات یک وصلت؛ آن هم چه وصلتی ، یک وصلت کاملا همجنسگرایانه. حکایت از این قرار است که با هیئتی ایرانی رفته بودیم مِلاکا را برای ولایتمان به خواهر خواندگی خواستگاری کنیم، فلذا سفر پر بود از دیدارهای رسمی؛ دیدارهای رسمی ای که به رسم ملاقات های کاری مالایی ها بخش عمده اش را بخور بخور تشکیل می دهد. خلاصه که در این سفر نه تنها اندکی در تاریخ و پیشینه و فرهنگ مالزی تجسس کردیم و مقدمات وصلتی را فراهم آوردیم بلکه به تلافی این چند روز گذشته که گرسنگی امانمان را بریده بود با اطعمه و اشربه ی مالایی شکمی از عزا در آوریدم فلذا تا اطلاع ثانوی گوش شیطان و معاند کر رستگاریم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


کمثل الحمار

اساسا می شود همان یک همبرگری که ته فریزر به عنوان تنها ضامن ادامه ی حیاتت مانده را به بهانه بهتر سرخ شدن به شانصد قسمت نامساوی تقسیم کرد و برای افزایش راندمان، سیستمش را از "به نیش کشانی" به "لقمه رسانی" تغییر داد. اساسا می شود با رب گوجه و آبلیمو و پیاز برای یگانه همبرگر موجود، سس مخصوص درست کرد و مغز سالم یک کلم گندیده را با توسل به یک ماسک اکسیژن بازیافت کرد و آز آن سالاد کلم برگ خالص ساخت. اساسا می شود کپکها را از نان تستها زدود و به نیت گند زدایی با دقت تُست کرد و توی سبد حصیری چید و برای انحراف اذهان رهگذران کنجکاو سریِ چینی لب طلایی و کارد و قاشق چنگال مِید این جرمنی کذا را به خدمت گرفت. اساسا می شود اگر معده سیر نمی شود چشم را خیلی راحت سیر کرد. می شود با حاشیه پردازی فرسنگها از اصل دور شد. می شود سر خود را خیلی راحت شیره مالید چون که اساسا آدمیزاد موجد الاغیست!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


وای

آقای مایلی کهن، اگه ارزشی نبودی....

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :