سکوت

راست می گوید امیر دست و دلمان به نوشتن نمی رود. بعضی هامان هم محکوم به سکوت شده ایم؛ سکوتی که شاید از سر ترس باشد از سر مصلحت باشد از سر تردید باشد اما بی شک  از رضایت نیست... راست می گوید امیر بعضی وقتها آدم حس سربازی را پیدا می کند که سنگرش را ترک کرده است. حس پدری که فرزندش را گم کرده، برادری که  خواهرش را فرستاده وسط شط خون، عاشقی که معشوقش را گم کرده...همه ی این حس های شوم را در یک فاصله ی هفت هزار کیلومتری ضرب کنید و خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل! وای که چه روزهای تلخی هستند این روزها...وای

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


فرشته ی امید

وقتی فرشته ی امید،

با بالهای خسته،

بر گرد یک یک این نهال های

نورسته از زمین

طواف می کند.

وقتی غریو سکوت،

تنها ترانه ی مشروع زمانه می شود،

سبزینه های خالص آمال و آرزو

با رقص سوگوار خویش

رگهای خشک این جنگل تب دار را

سرشار می کنند.

...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


تلگرافی از کافی نت

حالمان خوب است ملال تازه ای نیست جز قطع شدن اینترنت! آن هم در این روزهای حساس انتخابات.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


خداحافظی

تا بودم همین بودم، غزل رفتن که ساز میشد، باید می رفتم! اسم خداحافظی که میامد باید جل و پلاسم رو جمع می کردم. تا بودم همین بودم، باور کنید. حتی آخر مهمانی های دسته جمعی فامیل که ریش سفید جمع عصایش را به نشانه ی ختم جلسه به زمین می کوبید؛ فاصله ی صدور فرمان رفتن و سوار ماشین شدن را به سختی تاب می آوردم. حالم از خداحافظی های کشدار ایستاده ی توی راهرو به هم می خورد. باورکنید تا بوده همین بوده من از اولش هم وقتی اسم خداحافظی می آمد نه از شوق رفتن، بلکه از بیم ماندن، از کش آمدن لحظه ها منزجر بودم...

بعد التحریر: اتفاق خاصی نیافتاده. این پست فقط احساسم از لحظه ی خداحافظی رو بیان میکنه!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


Cultural Exhibition 2009

ما که آخر نفهمیدیم برخورداری از پیشینه ی تاریخی به جز ایجاد غرور کاذب و تفرقه افکنی  برای ملت ها و دولت ها چه عایدی دارد که همه اصرار دارند مملکتشان را مهد تمدن بخوانند.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


این روزها

در این روزهای که تب انتخابات ملت را آتش می زند نوشتن از روزمرگی ها نه من را ارضا می کند و نه کسانی که اینجا را می خوانند پس شاید حالا که حرف انتخاباتی ای ندارم که در خور اینجا باشد بهتر باشد قدری استراحت کنم. فقط نمی شود این نکته را کتمان کرد که دل آزرده ام از همه ی کسانی که دم از آزادی بیان می زنند اما تا مخالفشان داد سخن سر می دهد به سکوت می خوانندش و  تا کسی حرفی می زند که  به مزاق شان خوش نمی آید صدایشان را به شکوه بالا می برند که ساکت باشید  مبادا سرنوشت چهار سال پیشمان تکرار شود. دل چرکینم از آنها که مصلحت اندیشی را تا آنجا پیش برده اند که همه ی آرمانهایشان را به دست فراموشی سپرده اند. از آنها که سوار مرکب باد تا انتهای جاده ی عوام زدگی می تازند و در این راه همه ی خوبی ها و ارزشها را زیر پا له می کنند...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


سینما پارادیزو

 

از اینجا برو. این سرزمین نفرین شده است. هر روز که اینجا بمونی...فکر می کنی اینجا مرکز جهانه.خیال می کنی هیچ چیز قرار نیست تغییر کنه. اگه برای یکی دو سال از اینجا بری، وقتی بر گردی همه چیز تغییر کرده.روابط گسسته ن. برای همین اون چیزی که دنبالشی رو پیدا نخواهی کرد. به خودت که میای می بینی همه ی متعلقاتت به باد رفتن.

باید برای یه مدت طولانی از اینجا بری. سالهای سال... بعدش می تونی برگردی و مردمت رو پیدا کنی و سرزمینی رو که درش متولد شدی. اما الان نه چون غیر ممکنه!

دیالوگی از فیلم «سینما پارادیزو» ساخته ی جوزپه تورناتوره محصول سال 1988

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


ژست

دقت کردید بعضی وقتها موقع کامنت نوشتن که زبان کی بردتون فارسی نیست کلید «پ» رو که فشار میدید «ژ» تایپ میشه؟ دیدید وقتی می خواین بنویسین «پست» اشتباهی نوشته میشه «ژست»؟ توجه کردید این اشتباه تایپی بعضی وقتها چقدر با مسمّا (مسمّی)از آب در میاد؟ دیدید بعضی ها پستهاشون چقدر ژسته؟

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


زندگی تردمیلی

زندگی آدم گاهی مثل دویدن روی «تردمیل» می شود؛ به خودت که می آیی می بینی عرقت در آمده، نفست به شماره افتاده، پوستت کلفت شده بی آنکه حتی یک قدم هم از جایی که هستی جلوتر رفته باشی!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


از سرگشتگی

آلفونسو فوئن مایر در باب سرگشتگی گارسیا مارکز به ویلیام فاکنر در کتابCrónicas sobre el grupo de Baranquilla نقل می کند که "گابوی بیست و دو ساله چنان غرق آثار فاکنر بود که در برهه ای واقعا دچار شکی آمیخته با حیرت می شد، این حیرت را به دوستانش منتقل می کرد و به آنها می گفت  ̕می ترسم عاقبت مشخص شود که فاکنر فقط یک استاد خطابت است که همه ی ما را اسیر دام کلماتش کرده است.̔" نشسته ام دارم با خودم فکر می کنم گابو ی بیست و دو ساله شاید فکرش را هم نمی کرد روزی یک نفر در کیلومترها آن طرف تر از آرکاتاکا، مفتون و سرگشته و اسیر دام کلمه های خودش شود، که یک نفر در همان عرض جغرافیایی اما در نصف النهاری دیگر این سرگشتی را پوستر کند و بچسباند به دیوار، که شبها خواب ماکوندو ببیند، که در خواب و خیال راه بیافتد دنبال جوی خون خوزه آرکادیو تا به اورسولا برسد... که یک نفر مثل خودش بترسد از این سرگشتگی...

 

پی نوشت: موضوع تز قبلی با توجه به کوچ اجباری سوپروایرز پیشین یتیم ماند؛ حالا دوباره افتاده ایم به تکاپو برای انتخاب موضوع؛ گمانم برای اینکه عروسِ کلمبیایی را به سرزمینهای انگلیسی زبان بکشانیم تا مقبول دپارتمان افتد، باید مقدمات وصلتش را با جناب فاکنر فراهم کنیم. شاید «یوکناپاتافا» جای خوبی باشد برای این وصلت...کسی چه می داند!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


مارمولک های مالزی تخم سگ اند

نماینده ی تا پیش از این محترم مارمولکهای کوالالامپور و حومه

با سلام و تهیت! لازم دانستم بی هیچ مقدمه ای مطالبی در باب تحرکات اعضای گروهکهای متجاوز منتسب به حزب متبوع حضرتعالی در مواضع اینجانب به عرض برسانم. این درست که ما به همه ی کنوانسیون های حامی حقوق حیوانات ملتزمیم و  در سنوات ماضیه آزارمان به موری هم نرسیده و بنا به تفاهم نامه های امنتیب متقابل  -که به موجب آن متعهد شدید از ما در برابر حملات خصمانه ی پشه ها ی متجاوز کوالالامپور حمایت کنید- به آزار و اذیت های موردی عناصر گروهک شما به دیده ی اهمال و امهال نگریسته ایم، اما این  موارد نبایست موجبات سوء استفاده ی نیروی های شما از رأفت اسلامی ما را فراهم آورد. در خاتمه ضمن ابراز انزجار دوباره از تجاوزات شما به عرض می رساند که با همه ی ژستهای بشر دوستانه و حیوان دوستانه و گیاهخوارانه ای که گرفته ایم ممکن است ان قریب مارمولک های متجاوز را طی عملیات گاز انبری به درک واصل کنیم! و چنان به زمین گرمشان بزنیم که فولاد کوبند آهنگران! 

نصر من الله و فتح قریب

ع.م

خرداد 1388 هجری شمسی

 

*عنوان مقتبس از جمله ای در یکی از یادداشتهای سفر سهراب سپهری در مجموعه ی «هنوز در سفرم» است، که مرحوم سپهری اشاره کرده بود "سوسکهای نیویورک تخم سگ اند"!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :