سند مجاهدت

نشسته ایم با همخوانه ای و رفیق مشترک ترکمان (از نوع غیر وطنی اش) اختلاط می کنیم، بحث به جاهای باریک می کشد و «واو اوغلو» شروع می کند از شرح مجاهدتهایش در بلاد ژاپن گفتن؛ من و همخوانه ای که می بینیم رقم مجاهدتها در حال خارج شدن از عرف است صحبتش را قطع می کنیم و یاد آوری می کنیم که ببین اخوی جان، اون بنده خدا هم هم هر وقت در مناظره ها صحبت از آمار و ارقام میشد، چارتی، نموداری کاغذی چیزی در می آورد می گرفت جلوی دوربین، یا در بد ترین حالت ممکن شفاها اعلام می کد "که اسنادش موجود است" حالا اسناد این مجاهدات که می گویی کو؟ اصلا ما چطور باور کنیم؟ یعنی تصورش را بکنید، با کمال پر رویی بلند شده رفته از کیفش برایمان فاکتور لاو هتل هایش را آورده گذاشته روی میز، چشم در چشم ما می گوید "بفرما اینم سند!"

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


مکانیزم فرار

این روزها پر از میل خوابم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


غمین و تنها که منم

شما خودتان را بگذارید جای من، فرض کنید بعد از دو سال قرار بوده خواهرکتان را خوشحال کنید، مادرتان را بعد از مدتها پذیرا شوید و برای یک بار هم که شده شما میزبان پدر باشید نه پدر میزبان شما؛ شما خودتان را بگذارید جای من، تصور کنید از دو ماه پیش مدام حرص و جوش خورده اید که خانه مان کوچک است، قاشقهامان لنگه به لنگه اند، سیفون دستشویی هر از چند گاهی بازی در می آورد، شیر حمام چکه می کند، پرده ی اتاق همان پتو مسافرتی رنگی رنگی ای هستند که خاله فرستاده، بعد رفته باشید یکی یکی همه ی این خرده ریزها را خریده باشید، خرابی ها را تعمیر کرده باشید، اتاقتان را با همخوانه ای جان عوض کرده باشید، انبان یخچال را تا خرخره پر کرده باشید؛ برنامه ی سیاحتی نوشته باشید؛ از سه روز قبلش در خانه حکومت نظامی و مقررات آمد و شد اعلام کرده باشید که از امروز دیگر در این خانه فلان و فلان و فلان ممنوع و دمپایی اینجا از آنجا جداست و مهمان دعوت کردن قدغن و قس علی هذا؛ حتی شب قبلش همه ی خانه ای را که در و دیوارش برق افتاده را برای محکم کاری تجدید جارو کرده باشید؛ تصورش را بکنید که خسته و کوفته فارغ از کارِ خانه، ساعت یک نیمه شب، که قرار است پنج ساعت بعدش عازم فرودگاه شوید در حالت نیمه استریپ، تازه یکی از پاهای دردناک از خستگی را داخل حمام گذاشته اید که بروید دوشی یگیرید، سر و صورتی صفا دهید  در حالی که بالاخره تصمیم قاطع را هم گرفته اید که از ترس خواب ماندن شب را نخوابید، آنوقت یک دفعه تلفنتان زنگ بخورد و خاله ی مربوطه تان با صدای بغض گرفته اعلام کند که "اومم.. اهم... هووم.. بببین... نگاه کن، نمی خواد بری فرودگاه خاله جان" و شما تا جمله ی خاله جان به آخر برسد گذشته از احتمال سقوط هواپیما که این روزها چندان هم بعید به نظر نمی رسد،ا ز لحظه ی مرگ تک تک سالمندان و جوانان آرتیستِ مستعدِ تصادفِ فامیل، تا مراسم چهلمشان را پیش چشمتان تصور کرده باشید، آنوقت خاله جانتان بگوید که پاسپورتشان مشکل داشته و همگی با دیده ی گریان برگشته اند ولایت! آنوقت شوهر خاله ی مربوطه برای ماله کشی بغض خاله بخواهد گوشی را بگیرد و افاضات از سر کند و ...شما خودتان یک لحظه فکرش را بکنید، خودتان بگذارید جای من انصافا حالتان گرفته نمی شود؟ انصافا بغضتان نمی گیرد؟

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


پست اورژانسی

یعنی خدا شاهده نیم ساعت نمی گذره که من به این آقای پرفسوره که  کتابش رو دارم ترجمه می کنم ایمیل زدم، که فکر می کردم از بس رو ده درازی کردم الان یه فحش حواله م می کنه و میلم رو پاک می کنه، یعنی به جان خودم هنوز نیم ساعت  از ارسال میلم نگذشته  که  جواب بلند بالاش توی میل باکسمه، یعنی به خود خدا چیزهایی توش نوشته که من الان به خاطرش سر از پا نمی شناسم، یعنی الان یکی بیاد یه آب قند دست من بده فقط…

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


366

گوشی رو که زمین می گذارم، پاک شکل آواز پری ها شده م...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


Spicy world

"بی‌شرابی آتش اندر مـا زده است

کیست کو آبــــی بـه آن آتش زنــد"

 

این شراب از ایـن حکایت فارغ است

خود بسوزانـــــد جهـان، آتــش زنــد

 

*مصرع اول از انوری است.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


خاک عالم

یعنی خاک عالم بر سر این سایتهایی که برای ورود بهشون از این کد های تصویری خرچنگ قورباغه می گذارن که هرچی خودت رو کج و راست می کنی، هر چی چشمت رو باباقوری می کنی، هر چی سرت رو عقب جلو می کنی نمی تونی بخونیشون؛ یعنی واقعا خاک عالم بر سرشون!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


براندیش و ماهی به خشکی مبر

اهالی وبلاگستان، تا حالا هیچ دقت کرده اید که اگر این پستهایی که بعضا گوشه و کنار این وبلاگستان پیدا می کنیم و عاشقشان می شویم و قربان صدقه شان می رویم و سه بار سه بار می خوانمیشان و در گودر شرشان می کنیم و کامنتهای طویل برایشان می نویسیم را از چارچوب وبلاگستان بکشیم بیرون؛ یعنی مثلا با صدای بلند برای دوستی بخوانیمشان یا توی برنامه ای تلویزیونی از زبان مجری ای بشنویمشان چقدر بی قواره می شوند، دقت کرده اید چطور از قِبل اشاعه ی وبلاگ نویسی یک فرم انحصاری نگارش بوجود آورده ایم که فقط و فقط برای وبلاگستانمان کار برد دارد و بس؟

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


V-3

پشت این نقاب چیزی فراتر از پوست و گوشت نهفته است... پشت این نقاب یک ایده است است آقای کریدی و ایده ها همیشه ضد گلوله اند!

 

دیالوگی از فیلم «وی مثل وندتا»

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


V-2

«وی مثل وندتا» ی براداران واچافسکی را باید این روزها با هم تماشا کنیم، باید بنشینیم و تک تک دیالوگهایش را از بر کنیم، باید دست هم روابگیریم و ده دقیقه ی آخر فیلم رو با هم تجربه کنیم، باید شکوه حرکت مردم سر تا پا سیاهپوشِ نقاب بر چهره ای که خیابانهای شهر را به تسخیر خود در می آورند  را با هم به نظاره بنشینیم. «وی مثل وندتا» را باید ببینیم تا لذت داشتم یک آرمان مشترک و همبستگی منجر به پیروزی را کمی ملموستر از پای جعبه ی جادو حس کنیم. باید نمادهای فیلم را تک تک به خاطر بسپاریم: شهری که با آتش بازی و موسیقی به تسخیر مردم در میاد؛ نقابهایی که با پست درب منزل تک تک مردم شهر فرستاده میشوند؛ دیوار نوشته های قرمزی که همه ی شهر را به تسخیر خودش در میاورد؛ نیروهای پلیسی که در برابر اراده ی نقاب پوشان سر تسلیم فرود می آورند؛ انقلابی ای که با شاخه ای گل طعم مرگ را به مزدورانش می چشاند و خود با یک رقص آرام به پیشواز مرگ میرود! «وی مثل وندتا» رو باید این روزها ببینیم و پنج نوامبر موعودش رو به خاطر بسپاریم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


V-1

اینکه در تمام اون ١٢٧ دقیقه بخش عمده ی حواس آدم به این باشه که آقای وی با اون ماسک مهیبش چطوری می تونه دخترک رو ببوسه، معنیش اینه که یه جای کار آدم بد جوری می لنگه!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


برای غزل سه روزه

خوش آمدی غزل

به آشیانه ی ققنوسِ آتش پَر

به وادی همه سبز پوشِ مام وطن

خوش آمدی غزل

اگر چه وقتِ سرودن تو

هزار ترجیع بند

ز قافیه کم گشت

هزار شعر سپید

به وزن مدیون شد

 

غزل نگاه کن

چشم که گشودی

کلاغان غربت هم چکامه سرودند

به گریه ی مستانه ی زایش

همه چهار پارگانِ ایرانت

قصیده رقصیدند

 

نگاه کن غزل

طنین خنده ی تو

کلید رهایی این "عشیره ی زندانی"

دوا و مرهم  زخم ندای خفته ی ماست

نگاه کن غزل

از آن توست فردا ، ببین ببین

برای توست ایران، بخند بخند

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


ای کاش کشیده ای در کار بود

خیلی وقته سرم را مثل کبک کرده ام زیر برف، هوای بیرون آمدن هم ندارم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


دروغگو

یادمان باشد که دروغگو کم حافظه است، یادمان باشد باید تناقضات دروغگو را مدام به رخش بکشیم، یادمان باشد باید اعصاب دروغگو را دائم به هم بریزیم، یادمان باشد باید هزینه ی دروغ گفتن را برایش بالا ببریم، یادمان باشد دروغگو را باید با دروغ های خودش مقهور کنیم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


پیشنهاد

کاش کاربران اینترنتی در این مقطع حساس یکی دو واحد اجباری "انقلاب اسلامی، ریشه ها و چالش ها" از هر منبعی که خودشان تمایل داشتند برای خودشون برگزار می کردند!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


ویرانه

یک ناله ی مستانه زجـــایی نشنیدم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :