از تنهایی 2

درد عشق همان درد تنهایی است. آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند. نیروی رهایی بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و در عین حال زنده ی ما روشنی می بخشد: انسان تنها به دست خدا منزوی شده است و تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست. مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این که هجران ما را پایانی است. این دیالکتی است که بر همه ی زندگی بشر حکمفرماست.

 

اوکتاویو پاز لوزانو- هزارتوی تنهایی (The Labyrinth of Solitude)

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


پیدایش ادبیات

ادبیات آن زمان که پسر بچه ای در دره ای نئانندرتال دوان دوان فریاد می زد "گرگ گرگ" در حالی که یک گرگ بزرگ خاکستری او را دنبال می کرد بوجود نیامد بلکه آن هنگامی پا به عرصه ی وجود نهاد که پسرکی فریاد "گرگ گرگ" بر آورده بود در حالی که اصلا گرگی به دنبالش نبود.  

ولادمیر ناباکوف

*با تشکر از جناب اولد فشن

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


از تنهایی

تنهایی ژرف ترین واقعیت زندگی بشر است. انسان یگانه موجودی است که به تنهایی خویش واقف است و یگانه موجودی است که برای رفع تنهایی به دنبال دیگری می گردد. طبیعت بشر اقتضا می کند که خود را در دیگری بجوید. انسان همواره در غربت است و در جستجوی وصال. بنابراین هنگامی از وجود خویش آگاه است ناخودآگاه به فقدان آن دیگری، یعنی تنهایی خویش نیز واقف است.

 

اوکتاویو پاز لوزانو - هزارتوی تنهایی (The Labyrinth of Solitude)

 

پی نوشت: اولین قسمت از مجموعه ی «ده های برتر کتاب از نگاه گاردین» را در شماره ی امروز روزنامه بخوانید. خواندن این مطلب به علاقمندان به روانشناسی تحلیلی یونگ اکیدا توصیه می شود.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


آدم در صبحگاه آفرینش

دیروز در دفتر پرفسور اُتو (Otto) در باره ی اوریجینالیتی و تقلید در ادبیات صحبت می کردیم، که نقل قولی از جناب هارولد بلوم توسط پرفسور بسیار مفرح افتاد؛ پرفسور می گفت به گفته ی بلوم (Harold Bloom) همه ی شاعران (به ویژه رمانتیک ها)، هنگام خلق یک شعر گمان می برند که حضرت آدم در صبحگاه آفرینش اند در صورتی که با کمی بررسی می توان هزاران نمونه ی مشابه از آن راپیش از آنها در پرونده ی ادبیات یافت. حالا حکایتِ برخی از وبلاگ نویسان همجوار هم همین شده که تا یک جمله می نویسی ادعای مالکیتشان گوش عالم را کر می کند و تا مطلبشان را در گودر حتی از منبع اصلی بی علم اینکه قبلا توسط ایشان شر شده، به اشتراک می گذاری یگانگی خود را در خطر می بینند!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


ناگفته ها

دلم نمی خواد فکر کنید با رفتنتون تنها چیزهایی که برام جا گذاشتین یه عالمه خوراکی، یه دوربین، یه ام پی تری پلیر و یه مشت دلار تا نخورده است؛ دوست دارم بدونید حالا دیگه جا به جای این خونه به رد پاهاتون ممهور شده، حالا دیگه این خونه بوی شما رو گرفته؛دلم می خواد بدونید درسته که سرد و بی احساس به نظر می رسیدم، درسته که حتی بعضی وقتها از بعضی چیزها رنجیدم و نارضایتیم رو از بعضی چیزها اعلام کردم، اما الان که به خودم میام می بینم با تمام وجودم ار بودنتون سرشارم. دلم می خواد بدونید از بعد رفتنتون این خونه پر شده از خاطرات چهارتایی، بوی زندگی و عطر باهم بودن؛ دلم می خواد بدونین که دیوارهای این خونه از الان به بعد فقط حدیث خاطرات این دوران رو مکرر خواهند کرد و نه چیز دیگه ای رو. سفرتون بی خطر، دلم براتون تنگ میشه حتی اگه هرگز دل تنگی م رو به زبون نیارم، دوستتون دارم حتی اگه هرگز اجازه ندید این دوست داشتن بر زبان جاری بشه!

 

پی نوشت: این وبلاگ از این تاریخ دوباره به روال سابق به روز خواهد شد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


اطلاعیه

حداقل تا ده روز آینده این وبلاگ به روز نخواهد شد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


خواندن

 خواندن عملى منزوى است ولى گزیدن آنچه مى‏خوانیم در انزوا نیست. دیگران به ما مى‏گویند چه کتاب‏هایى خوب یا بد است و چه کتاب‏هایى را هر کس باید بخواند. گاهى آن‏قدر درباره کتابى مى‏شنویم که تصور مى‏کنیم آن را خوانده‏ایم. در میان خواندنِ صفحه به صفحه یک کتاب و اصلاً نخواندن آن کتاب، ده‏ها واکنش عادىِ معتبر انتقادى مى‏تواند وجود داشته باشد.

گزیده ای از مقاله ی «چگونه درباره ی کتابی که نخوانده ایم صحبت کنیم» - حسن کامشاد

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


باطن قضیه

ظاهر قضیه اینه که یه پسری بعد از کلی وقت به پدر مادرش رسیده، ظاهر قضیه اینه که اوضاع امن و امانه و دنیای پسر در صلح و صفای محض؛ ظاهر قضیه اینه که کارها خوب پیش میره و کنترل امورات در دستشه؛ ظاهر قضیه اینه که جنس همه ی احساسات پسرک مرغوبه مرغوبه؛ ظاهر قضیه اینه که آب زیر پوست پسرک افتاده و رنگ و روش باز شده...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


دکاروم

فرض کنید از دست آقای ایکس سر قضیه ای ناراحتید. تصمیم دارید برای ابراز این ناراحتی واکنش تندی از خودتون نشون بدید. با آرام شدن اوضاع و اندکی تامل از این کار منصرف میشید و طرف رو به حال خودش رها می کنید. اما برای اینکه به قول معروف پیش بقیه کم نیارید در بوق و کرنا می کنید که آهای ایها الناس گفتم هر انچه باید می گفتم و به خاک سیاهش نشاندم. بعد از بد حادثه و گردش روزگار جایی به حق مورد مواخذه قرار می گیرید که چرا آن عکس العمل وقیح را با آقای ایکس انجام دادید (کاری که در واقع شما انجامش ندادید از اساس و فقط در موردش خیالبافی کردید)، اینجاست که اسافل اعضای آدم شروع به سوختن می کنند و باید خر آورد و باقلی بار کرد...

توضیح: در توجیه سبک نگارش به کار برده شده در خطوط بالا لازم دیدم به مبحث دکاروم در ادبیات اشاره کنم. دکاروم (Decorum) در واقع  رابطه ی زبان نوشتار و موضوع نوشته رو تعیین می کند. معتقدان به دکاروم در حقیقت اعتقاد دارند که کلمات، ساختار و درجه ی رسمیتی که برای نوشتن متنی به کار می رود مستقیا باید با درونمایه و موضوع آن نوشته همخوانی و قرابت داشته باشد. برای مثال زبانی که برای نوشتن حماسه به کار برده میشود مسلما بایستی با واژگان و ساختاری که برای ساختن یک کمدی اجتماعی یا رمان جنایی به خدمت گرفته می شوند متفاوت باشد. خلاصه که اینها را نوشتم که عرض کنم  مطلب خاله زنکی را باید با ادبیات خاله زنکی نوشت و استفاده از این نوع ادبیات نه تنها قابل توجیه بلکه ضروری است.

پی نوشت: ترجمه ای کردم از مقاله ای در گاردین تحت عنوان «ادبیات آمریکای لاتین پس از مارکز » که به لطف ایشون در شماره ی پنجاه و هفتم روزنامه منتشر شده؛ اگر علاقه مند بودید می تونید از اینجا به روزنامه و متعاقبا به ترجمه ی بنده برسید.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


علت و معلول

بهترین ها*

معمولا با دستِ خودشون

قالِ زندگی خودشون رو می کنن،

فقط برای اینکه خلاص بشن،

و اونهایی که باقی می مونن

حتی ذره ای به عقلشون نمی رسه

که چرا همه دارن خودشون رو

از دست اونها خلاص می کنند.

 

چارلز بوکفسکی - برگردان پیمان غلامی / نیما مهر

 

*بدیهی است که این فهرست برخی از بدترین ها را نیز شامل می شود.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


از اصطلاحات

این که میگن دهان فلانی سرویس شده احتمالا معنیش اینه که همزمان پوست سقف دهان ش به خاطر سوختگی کنده شده، گلوش انقدر دردناکه که نمی تونه آب دهانش رو قورت بده، دندون عقلش درد می کنه و زیر زبونش پر از آفت های دردناکه!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


از لحاظ درجا زدن

من اصولا آدم بد بینی نیستم اما باور بفرمایید بیوگرافی آدمهای موفق دنیا را که از دل فقر و فلاکت به مکنت و شهرت رسیده اند را که می خوانم همه اش به یاد آن دبیر ادبیاتمان می افتم که شصت سال آزگار دوچرخه ی رالی زنگ زده اش موتور گازی هم نشد، به پدران پدرانمان که پیکان ها ی سی سال پیششان هنوز هم پیکان است، به قصاب سر کوچه مان که به قول خودش نسل اندر نسل شان گاوکش بوده... من اصولا آدم بد بینی نیستم اما باور بفرمایید به گواهی تاریخ، نمونه های اینچنینی خیلی بیشتر و محتمل تر از از نمونه های آن چنینی اند.

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


ادبیات و رانندگی

چند روز پیش برای منتقل کردن کتابهای پرفسور از دفتر به خانه ش رفته بودیم دانشگاه، در راهِ خانه توی ماشین پرفسور(ماشین که چه عرض کنم مینی بوس) نشسته بودیم و گپ می زدیم اما رانندگی پرفسور انقدر افتضاح بود که اصلا نمیشد جز رانندگی به چیز دیگری توجه کنیم؛ اوضاع را که دیدم بلافاصله یاد حکایت رانندگی مارکز افتادم؛ آخر نقل می کنند روزی که خبرِ بردن جایزه ی نوبل به مارکز می رسد به تبع تلفنهای زیادی به خانه ی گابو سرازیر میشود، بنده خدا مارکز هم که اعصاب تلفن و خبرنگاران فضول را اصلا و ابدا ندارد تصمیم می گیرد اُپل ش را برداشته و از خانه بزند بیرون؛ اما از بد حادثه سر اولین چهار راه موقعی که چراغ سبز میشود و باید ماشین را حرکت بدهد، ماشین را ناشیانه خاموش می کند و سیل جمعیت پشت سرش شروع به بوق زدن های متوالی می کنند. در همین حال راننده ی ماشین کناری که مارکز را به جا می آورد، سرش را از ماشین بیرون میکند و فریاد می زند "گابو انصافا که تو فقط به درد نوبل بردن می خوری و بس"! خواستم حکایت را برای پرفسور تعریف کنم اما همخانه ای اشاره کرد شاید تعریف کردنش مناسب نباشد و بنده ی خدا را برنجاند؛ خلاصه که گفتیم درست که آنجا به مصلحت زبان به دهن گرفتیم و تعریفش نکردیم، لا اقل اینجا بنویسیم خدای ناکرده لال و عقده ای از دنیا نرویم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


از نوشتن

یادمان باشد، آقامان فاکنر در جوانی به واسطه ی نصیحت شرود اندرسون به خودش قبولانده بود که "سهم کوچک خودم از خاک دنیا که به اندازه ی یک تمبر پستی کوچک است نیز ارزش آن را دارد که همه ی عمرم را صرف نوشتنش کنم ،چرا که مطمئنم هرگز آنقدر عمر نخواهم کرد که شورش را در بیاورم."

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


Old Boy -1

همین الان جلسه ی فیلم بینی امشب به پایان رسیده و منی که هرگز باور نمی کردم از سرزمین جواهری در قصر، شاهکاری چون «Old Boy» هم بیرون بیاد، نشسته ام و به راهکارهای خنک کردن امحا و احشام مغزم فکر میکنم؛ نشته ام روی تختی که قرار بود به سنت این شبها بعد از تماشای فیلم، بستر خوابیدنم باشه و باور نمی کردم که چطور جناب چان وو پارکِ کره ای با جادوی سینما خواب رو از سرم ربوده و چنین لایه لایه ی مغزم رو ملتهب کرده؛ یک لایه مشغول خشونت شرقی، یک لایه درگیر التهاب ناشی از انتقامی موعود، یک لایه مفتون روابط ساده و در عین حال پیچیده ی بشری، یک لایه اسیر پیچیدگی های فیلمنامه و یک لایه حیرتزده از تکنیک های بی بدیل سینمایی فیلم. القصه که تا هضم شدن ماجرا، نقدا این را از بنده قبول کنید که «Old Boy» چان وو پارک را نه تنها یکبار بلکه بارها باید تماشا کرد و بیشتر ازآن نوشت.

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :