اعجاز عددی در متون ادبی

پیش از این بارها درباب عدم وجاهت کشف روابط عددی در متون ادبی با دوستان بحث و مجادله کرده ام و اینکه اساسا امروزه به یمن وجود نرم افزار هایی که متن رو از حیث تعداد و فراوانی واژگان مورد تحلیل قرار می دهند از دل ساده ترین و زمینی ترین متن ها هم می توان روابط تصادفی عددی بیشماری کشف کرد. کما اینکه در مورد شماری از شاهکار های ادبی جهان پژوهش های  بی پایه ای از این دست صورت گرفته است؛ فی المثل در باب روابط عددی موجود در «صد سال تنهایی » چندین مقاله به چاپ رسیده و برای نمونه در باب روابط عددی میان تعداد آرکادیو ها و آئوریالونهای داستان سخنها رفته است .

نوع دیگری از این تحلیلهای عددی، تفسیر اعداد به کار برده شده در یک متن -عمدتا رمان- می باشد؛ برای نمونه نقد های بسیاری در باره ی تکرار عدد 6 در «سبکی تحمل ناپذیر هستی» کوندرا به رشته ی تحریر درآمده اند. اما نمونه ی مبسوطی که اخیرا بدان برخورد کردم مربوط به رمان «محبوب» نوشته ی تونی موریسون است که عدد 124 را که توسط موریسون به عنوان شماره پلاک خانه ی شخصیت اول داستان به کار برده شده را نقد می کند. برای نمونه منتقد از جمع اعداد 1 و 2 و 4 به عدد هفت می رسد که با تعداد حروف عنوان رمان و نام یکی از شخصیتهای آن (Beloved) برابری می کند و اینکه در مذهب مسیحیت عدد هفت تداعی گر "رحمت"، "نیکو کاری" و "روح القدس" است. وی توضیح می دهد که با مرگ Beloved چگونه عناصر فوق  الذکر از زندگی خانواده رخت بر می بندد. وی همچنین اضافه می کند در سیر توالی ارقام  1 و 2 و 4 جای عدد 3 خالیست و این سمبلی برای فقدان Beloved، سومین فرزند خانواده است. منتقد حتی تفسیر روابط عددی را تا بدانجا پیش می برد که عدد 1 را نماد شخصیت اول داستان فرض می کند که بعد از ازدواج دو برابر شده و تبدیل به عدد 2 می گردد و خود عدد 2 با تولد فرزندانشان مجددا دو برابر گشته و بدین ترتیب به عدد 4 می رسیم.

حال با ذکر این موارد سوال اساسی در اینجاست که ضرورت کشف چنین روابطی که  عمدتا خودِ خالق اثر نیز از آنها بی خبر است و اساسا اکثر نویسندگان بزرگ جهان حتی رغبتی به دانستن اش نشان نمی دهند در چیست. به راستی ادبیات با چنین نقد هایی که در آن منتقد پایش را فرسنگها از ذهن پدید آورنده ی اثر، آنهم در مسیری که به ناکجا آباد منتهی است، فراتر می دهد، به کجا خواهد رفت؟ اینجاست که باید پرسید آیا  اصولا ناباوران به ادبیات با این گرایش های انحرافی بوجود آمده در نقد ادبی و چنین آمار و ارقامی به باور خواهند رسید یا چنین نقدهای صرفا دوست داران ادبیات را از موضوع اصلی دور می کند و به بیراهه می کشاند؟

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


Dios bendiga a Colombia

بنده از این تریبون به اون یک نفر بازدید کننده ی وبلاگم از کلمبیا سلام عرض می کنم.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


تو هنوز ایرانی

آمده بودیم، آمده بودی. نزدیک بودیم، خیلی نزدیکتر از وقتی که جلوی تلویزیون زیر لب تحسینت می کردیم، خیلی نزدیک تر از وقتی که درِ گوشمان، " من کجای شب تو رو گم کردم و پیدا شدم " می خواندی، خیلی نزدیک تر از وقتی که از پشت جعبه ی جادو با "کویرم کویرم" غوغا به پا میکردی. آمده بودی، آمده بودیم اشک هم آمده بود، درست مثل همان بعد از ظهری که همه دور هم جمع شده بودیم تا بعد از قریب بیست سال هنرنمایی شاه ماهی را به نظاره بنشینیم؛ که هنوز نگفته بودی "اینور دنیا شبه اون ور دنیا روزه" همه ی پذیرایی خانه ی مادر بزرگ بوی غربت گرفته بود؛ که پای چشم بزرگ و کوچک تر شده بود. آمده بودیم، تو هم آمده بودی و هنوز نرسیده بودی به " ضجه هاتو نمی خوایم، تو هنوز ایرانی" که داشتیم ضجه می زدیم. آمده بودی با یک دنیا نوستالژی "غریبه"؛ نوستالژی هایی که حالا دیگر رنگ و بوی "آشنا"یی گرفتند، رنگ هم صدایی، بوی هم نفسی...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


غربت زدایی

یک روز که از کنار آسمانخراشهای دوقلو رد شدی و دیگر با دستت برای چشمانت نقاب نساختی تا گردن بکشی و نوک آسمان خراش را با نگاهت نشانه بروی؛ یک روز که برجها را رد کردی بی آنکه زیر لب برای تحسین معمارش "بی شرف چی ساخته" ای بگویی معنیش این است که پروسه ی غربت زدایی در حال نتیجه دادن است؛ که داری جا می افتی کم کم؛ که خانه ی دومی در حال بنا شدن است. این را لابد راننده تاکسی هایی که آنجا ایستاده اند هم در نگاهت می خوانند که دیگر به چشم یک مشتری خارجی نگاهت نمی کنند؛ که برای سوار کردنت دیگر شوقی ندارند.

پی نوشت: شماره ی سوم «ده های برتر کتاب از نگاه گاردین» در روزنامه ی نیم نما

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


ایجاز تام

ایجاز یعنی اینکه یک پست وبلاگی رو ساعت ها در سرت بپرورانی و کلماتش را در صفحه ی ذهنت پس و پیش کنی اونوقت  آخر سر بیای بنویسی: هیچ

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


دیوار بی اعتمادی

لام. که از دوستان کرد عراقی مونه (در صحت توالی این ترکیب شک ندارم) برایمان تعریف می کرد در عراق تحت حاکمیت صدام، هنگامی که دولت تصمیم می گیره از طریق احداث راه های روستایی دست به توسعه ی کشور بزنه؛ خیلی از اهالی مناطق کرد نشین در مقابل این کار جبهه می گرفتند و با تیر اندازی سمت راه سازان به تجهیزات و ماشین آلاتشون آسیب می زدند؛ دولت که از این برخورد روستائیان متعجب میشه، هیئتی رو برای تحقیق و تفحص به یکی از این روستا ها گسیل می کنه؛ نماینده ی روستائیان هم دلیل جبهه گیری مردم در برابر ساخت و سازها رو چنین اعلام می کنه که در برخی از روستا ها که دولت قبلا در آنجا راه احداث کرده، اولین جنبنده هایی که از جاده روستایشان بالا رفته تانک و نفربر های نظامی ای بودند که برای سرکوب مردم به روستاشان می رفتند. فلذا مردم ساختن راه رو مقدمه ی تهاجم دولت می پندارند و علیهش جبهه می گیرند. این حکایت رو نقل کردم که عرض کنم بعله اساسا این یک قانون کلیه که ، دیوار بی اعتمادی که بنا شد خراب کردنش محال به نظر می رسه؛ اونوقته که احساس عدم امنیت هم با بی اعتمادی همراه میشه و اینطوری حتی میشه به دوستانه ترین پیشنهادات هم بد شک کرد و دست دوستی طرف مقابل رو به آسانی رد کرد؛ بعله دیوار بی اعتمادی که بنا شد از گل بوی گلوله به مشام میرسه، از سرگنگبین صفرا!

 

پی نوشت: پر واضحه که این مطلب اصلا درونمایه ی سیاسی نداره، نیست؟

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


از تن پروری تا تن محوری

سابق بر این در ارتباط با خودم، در ارتباط با بدنم آدمی بودن به شدت بی ملاحظه، بی مبالات و سهل انگار؛ تا دلتان بخواهد به جسمم جفا کرده ام در این بیست و پنج ساله؛ از آب یخ خوردن های بعد از چای داغ حساب کنید تا زیر آفتاب ایستادن های متمادی و پابرهنه فوتبال کردن و بی خوابی کشیدن های پی در پی .اما حالا می بینم در آستانه ی وارد شدن به ربع قرن دوم زندگی نسبت به بدنم مهربان شده ام، ملاحظه ی تنم را بیشتر می کنم؛ تا پشت و کمرم راحت نباشد خودم را در صندلی ای رها نمی کنم؛ عطسه که می کنم دیگر مثل سابق دماغم را از پایین به بالا نمی چلانم؛ صورتم را مثل قالپاق اسکانیا با حوله ام خشک نمی کنم، با پوستم بیشتر مدارا می کنم این روزها؛ وقتم را بیشتر جلوی آینه می گذارنم و ساعتهای خوابم را با انگشت شماره می کنم. خلاصه هوای تنم را بیشتر از پیش دارم این روزها؛ نشسته ام با خودم فکر می کنم همه ی اینها اقتضای بیست و پنج سالگی هستند یا دلیل خاص تری پشت اش نهفته است؛ راستش را بخواهید ترس برم داشته مبادا این تن پروری تبدیل به تن محوری شود؛ تبدیل به وسواس؛ می ترسم این وسواس تبدیلم کند به هیولایی که چندی پیش در اینجا تصویر کردم! حالا چشم انتظارم بیایید بگویید که این ها همه یک تغییر جهت طبیعی هستند ؛که شما هم چنین می کنید با بدن هایتان، که بیست و پنج سالگی یک پیچ تند است که مسیر هر کسی را تغییر می دهد؛ که تنها نیستم!

پی نوشت: باور کنید نوشتن از هرچیزی جز حوادث این روزهایمان غذابی است بس الیم؛ باور کنید ننوشتن از این روزها هزار برابر دشوار تر از نوشتن شان است!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


مرخصی

یک روزهایی هستند که آدم باید از "زنده گی" مرخصی بگیرد تا کمی هم زندگی کند.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


پساگودریسم

یادمان باشند

وبلاگهایمان شاید

دق کنند از تنهایی

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


سه گانه

1. دوستان خوبم در نشریه ی مونوریل کولالامپور (نشریه ی ایرانیان مالزی) لطف کرده اند و دو صفحه ای از شماره ی هفتم مجله ی خوش آب و رنگشون رو به «بوم رنگ» اختصاص داده اند. فلذا پیش بینی میشه از این به بعد دوستان مالزی نیشین بیشتری گذرشون به اینجا بیافته که از همینجا خدمتشون خیر مقدم عرض می کنم.

2. قسمت دوم «ده های برتر کتاب از نگاه گاردین» این هفته به کتابهای با موضوع «افراط گرایی مذهبی وفرقه‌ای» می پردازه. ضمن اینکه شماره ی قبلی هنوز از اینجا قابل دسترسی است.

3. اوایل ماه آینده (میلادی) سمیناری بین المللی تحت عنوان «ترجمه ی متون پسا مستعمراتی» در دانشگاه ما (دپارتمان هنر و علوم اجتماعی) برگزار خواهد شد. در صورت تمایل به شرکت به عنوان مستمع (چون فرصت ارائه ی مقاله به پایان رسیده) با این آدرس مکاتبه کنید.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


سیاست اورژانسی

 گارسیا مارکز در مصاحبه ای خود را "یک سیاستمدار اضطراری" خوانده و اضافه می کند "اگر من اهل آمریکای لاتین نبودم هرگز سرو کاری هم با سیاست نداشتم. اما چطور ممکن است وقتی پای مشکلاتی که با جان آدمی سر و کار دارند ، یا مسائلی چون بهداشت و تحصیل و غیره در میان است یک ادیب خود را مثلا درگیر مبحثی چون فرجام روح کند و از پرداختن به چنین مباحثی لذت ببرد؟"1 می خوام بگم یعنی همه مون به اضطرار اسیر سیاست شدیم، همه مون سیاست مدار اورژانسی ایم...

 

1. Alan Riding, "Revolution and the Intellectual in Latin America" New York Times, Sunday, 13 March 1983

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


افراطیون و کله ی احشام

در خبرها آمده بود که آقای نجیب نخست وزیر مالزی در خصوص تظاهرات مسلمانان در شاه عالم به پلیس آن کشور دستور رسیدگی عاجل داده است.با جستجو در وبسایت چندین خبرگزاری مالایی بالاخره به اصل ماجرا رسیدم. ظاهرا قضیه از این قرار بوده که دیروز (جمعه) عده ای از نمازگزاران که علی الظاهر به یکی از انجمن های اسلامی منطقه وابسته بودند پس از اقامه ی نماز جمعه در اعتراض به ساخت معبدی هندی در منطقه ای که به گفته ی تظاهر کنندگان نود درصد اهالی آن را مسلمانان تشکیل می دهند، دست به تظاهرات زدند و در اقدامی تلافی جویانه با خود کله یک گاو را که برای هندو ها از تقدس خاصی برخوردار است را حمل می کردند. لازم به ذکر است چندی پیش طی اقدامی تقریبا مشابه عده ای ناشناس کله ی یک خوک  را در مسجدی در حوالی دانشگاه مالایا تعبیه کرده بودند که خشم نمازگزاران را در آن مسجد برانگیخته بود؛ اقدامی که ناخودآگاه انگشت اتهام مسمانان را به سمت چینی های مالزی سوق می داد. حالا باید منتظر باشیم تا ببینیم در کشوری که از دیری است به تساهل و تسامح و همزیستی مسالمت آمیز پیروان ادیان و قومیت های مختلف شهره است اقداماتی از این دست چگونه می تواند این همزیستی را به چالش بکشد و اساسا عکس العمل حکومتی که با توجه به اتکایش به درآمدهای ناشی از صنعت توریستم و سرمایه های خارجی، علی القاعده منافعش با ثبات آرامش در کشور بیشتر تامین می شود، چگونه خواهد بود. باید منتظر بنیشینیم تا ببینیم در اینجا هم دولت مالزی راه مفر را در ارتباط دادن این ناآرامی ها با ایادی استکبار و توطئه های برون مرزی جستجو خواهد کرد یا خیر. از این تریبوین در این زمینه  بیشتر خواهید خواند.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


چند راند تا غصه

برای آقای پرفسور که کتابش را «کتاب مقدسم» خوانده بودم و همین جمله کلی اسباب مودت میانمان شده بود  نوشته بودم که اگر برایش ممکن است فهرستی از کتابهایی که برای نوشتن مقدمه ی تزم لازم می بیند ارسال کند تا به قول فرنگی ها ری ویوو آو لیتریچر را هر چه زودتر شروع کنم. برایم نوشته "باور کن در این کره ی خاکی ظاهرا فقط خودت و خودم به این موضوع علاقه مندیم، برای همین باید قبول کنی که متاسفانه منبع خاصی در این زمینه پیدا نخواهی کرد" و حالا من نصفه ی شبی سر در گریبان، جدال وجد و غصه را به نظاره نشسته ام؛ وجدی که از حس ناب یگانگی می آید و غمی که از بی یار و یاور ماندن در این صحرای برهوت! نشسته ام به تماشای این جدال نابرابر ببینم جناب "وجد" تا شکست چند راند دوام خواهد آورد...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


آکسیون های زنجیره ای

یادمان نرود وقتی بنا به هر دلیلی از آدمهای زندگیمان می خواهیم دیگر دور فلان کار را خط بکشند، بهمان برخورد را با ما نداشته باشند، فلان حرف را دیگر نزنند، فقط آن کار و حرف و فعل نیست که احتمالا از دایره ی آکسیون هایشان حذف می شود؛ این مراقبت، این حذر کردن، این بر زبان نیاوردن خواه نا خواه طرف را وادار می کند از یک سری دیگر از اعمال و حرفهای همخانواده هم چشم بپوشد. مثال ساده اش شاید این باشد که وقتی از طرف بخواهیم نبوسدمان، دیگر از آغوش هم خبری نیست، نوازش هم دیگر در کار نخواهد بود. یادمان باشد دُم بعضی افعال بدجوری به دُم هم گره خورده اند آنچنان که موقع غرق شدن لاجرم همه را با خود زیر آب خواهند کشید.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :