برای سپیدی دیوار فرداها

سیاهی شب بارش را بسته،

من مانده ام و سپیدی مانده بر دیوار،

و تو که تا دیشب

ثانیه ها را می شمردی و

آمار ستاره ها را داشتی

رفته ای یک قل - دو قل را

از بومی های شهرِ سنگ ریزه های سیاه

یاد بگیری.

و چارقد آرزو هایت را

پر از سنگ ریزه برگردانی،

آنوقت صبح ها که ستاره ها می خوابند

من و تو هم دیگر بیکار نمی مانیم،

سنگ ریزه می شماریم و

پوکه ی ستاره های دیشب را

پای دلمشغولی های روز چال می کنیم.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


Partita

Overtura

به تو خوش آمد می گوییم؛

سایه های ممتنع و بی تفاوت،

درست پشت پرده می تابند

دور از دیدگان ما.

 

Fuga

دور از ذهن ما

قوانین کهنه، نانوشته مانده اند.

قواعد روشنفکرانه ی ما

بر کاستی های منطق درونی تان

پرتو می افکند.

قوانین هندسی زیبای ما:

 

Canone

اینجا خوشبخت خواهی بود!

ما یکدیگر را دوست داریم؛

هیچکس دروغ نمی گوید؛

هیچکس جرمی مرتکب نمی شود؛

میوه ی ممنوعه ای هم در کار نیست.

 

Misericordia

غصه به اینجا راه ندارد.

گوش کن! صدای ویلن ها را می شنوی؟

بی هیچ تعهدی، تنها برای هوس:

هارمونیِ بی عاطفه.

نت ها را بشناس.

 

از اینجا، به سفارش کاریز عزیز

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


فوتی بر صفحات یک وبلاگ خاک گرفته

دیر به دیر می نویسم . این ناراحتم نمی کند . زندگی اگر سپری نشود ، خیال می شود و آه می شود و غم های مواج می شود و جمله های هر روز . وقتی هر روز " باید " کلمه ها را بچینی کنار هم ، یعنی زندگیت پر از جای خالیست ، جای خالی وقوع افعال !

از اینجا

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


از کثرت به وحدت و بالعکس

این اصلا انصاف نیست که ما هر وقت موقع آشغال جمع کردن به مفهوم "رسیدن از کثرت به وحدت" فکر می کنیم، آشغالها اتوماتیک وار جمع نمیشن برن تو سطل آشغال، اما این دو دفعه ای که موقع ظرف شستن به مفهوم "رسیدن از وحدت به کثرت" فکر کردیم دو تا از این لیوان دسته دارهامون شکستن و پخشِ آشپزخونه شدن!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


دوتایی

+ میـزونی؟

- ویــــرونم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


Home, Sweet Home

وقتی هوای شَهرِت مطبوع نیست؛ داشتن خانه ای که دلتنگ حصارش نشوی نعمت است.

 

دلشدگان - علی حاتمی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


پیشگیری

اخیرا در جایی نقل قولی از کتاب «مکتب دیکتاتورها» ی اینیاتسیو سیلونه خواندم مبنی بر این که مردم استبداد زده به جای فکر کردن و آفریدن، مدام نقل قول می کنند و دست بر قضا همه هم برای نقل قول تنها یک منبع دارند [نقل به مضمون]. این جمله را نقل کردم که از فردا شروع نکنیم گودرهامان را با خط به خط ترانه های آلبوم جدید نامجو پر کنیم؛ که حواسمان باشد حداقل ظاهر را حفظ کنیم و مثل استبداد زده ها رفتار نکنیم! که پیشگیری کرده باشم قبل از اینکه کار به درمان برسد.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


بهشت مکان هم نیست!

اساسا در این که جمعه را برای خودت تعطیل غیر رسمی اعلام کنی، خوراک مرغ و مارچوبه ای بار بگذاری و کتابِ تازه از آمازون رسیده ی خوش عطرت را دستت بگیری و دل به صدای باران نه چندان وحشیِ مزدوج با خان باجی نامجو دهی، لذتی است که در جنّات تجری من تحتها الأنهار نیست!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


تکجوابی ها

مارکز اعتقاد دارد که هر نویسنده ای در تمام عمر ادبیش تنها و تنها یک قصه برای روایت کردن دارد؛ برای مثال یگانه ی قصه ی  خودش را حکایت تنهایی بشر می خواند؛ تنهایی ای که در حکایت زندگی شخصیت های عمده ای که خلق کرده، از دیکتاتور عجیب غریب «خزان پیشوا» و سانتیاگو ناصرِ «گزارش یک مرگ» گرفته تا اورسولا ایگوران و خوزه آرکادیوی مؤسس در «صد سال تنهایی» بارز است.

مدتهاست که به این نتیجه رسیده ام که این فرمول مارکز، می تواند در مورد همه ی آدمها به نحوی صادق باشد؛ یعنی خوب که نگاه کنیم می بینیم همه ی آدمها در طول عمرشان حول یک درون مایه ی اصلی و در راستای نیل به یک آرمان مشخص حرکت می کنند. انگار این تک موضوعی بودن آدمها جزئی از فطرت بشری باشد. نشسته ام برای خودم دارم سود و زیانهایِ وجود یک درونمایه ی مشخص در زندگی را سبک سنگین می کنم؛ به نظرم حسن ماجرا شاید در این باشد که اگر این تم یگانه را کشف کنیم، پروسه ی شناختن افراد برایمان ساده تر خواهد شد؛ شاید مسیر خودشناسی هم با کشف این تم هموارتر گردد.

اما یک وقتهایی هست که این درونمایه های خاص از دل عقده هایمان شکل می گیرند، از کمبودهایمان ناشی می شوند و با تعصباتمان هم راستا می گردند، آنوقت است که نه تنها به منجلاب تکرار کردن خود و محدود شدن کشیده می شویم بلکه به بیراهه ی تعصباتمان خواهیم غلطید؛ اینجاست که آدمهایی می شویم که زیر مجموعه ی ژانر خاصی قرار می گیرند که اسمش را گذاشته ام "تک جوابی": یعنی آنها که برای همه ی سوال های و چالش هایی که با آن مواجه می شوند تنها و تنها یک پاسخ واحد دارند. آدمهایی از این دست را شاید دور و بر خودتان زیاد دیده باشید؛ آنهایی که به فرض، همه ی عمر به دنبال یک هویت از دست رفته اند، در هر سوراخ سمبه ای پی حق تضییع شده شان می گردند، شب و روز مترصد انتقام گرفتن از هر کسی و هر چیزی هستند که در مسیرشان قرار می گیرد.

شاید بهتر باشد بنشینیم و قصه ی یگانه ی زندگی مان را پیدا کنیم؛ بنشینیم و علیرغم همه ی پیچیدگی های ذهنیمان برای خودمان یک عبارت معادل بیابیم؛ بیاییم ریشه یابی کنیم ببینیم قصه ی منحصر به فرد زندگیمان را دوست داریم یا نه و اساسا این قصه در راستای سعادتمان قرار دارد یا خیر؛ بیایید اصلا راجع به این موضوع بیشتر حرف بزنیم.

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


آدمیزاد است دیگر

آدمیزاد است دیگر، یک وقتهایی درد بی درمان می گیرد؛ یعنی  نه افیون چاره ی دردش است؛ نه هیچ رقم موسیقی ای به دلش می چسبد؛ نه سرش به کتاب و وبلاگ و گودر و فیس بوک گرم می شود -وقتی می گویم گودر شما بخوانید سیاست و عاشقانه های تک خطی و عکسهای اروتیکِ آرام و نوتهای شخصی ایکس و ایگرگ و زد- نه تحمل هیچ جمعی را دارد؛ نه فیلمش می آید؛ نه ذره ای به چشمش خواب است؛ نه می شود زیر لب زمزمه کرد، نه می شود تن به سکوت داد؛ نه حافظ تسکینش می دهد نه باباطاهر سابق بر این عزیز؛ آدمیزاد است دیگر یک وقتهایی هوس مرگ می کند.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


مهمان بازیِ همخانه ای؛ نه مساله این نیست

همخانه ی مهمان بازی دارم. این را مقدمتا عرض کنم تا نوشته ام به بیراهه نرود. همخانه ی مذکور دیروز بعد از یک ماه و اندی از ایران برگشته؛ قبل از رفتن در مذمت مهمان نوازی افراطی ش بحث ها کرده بودیم و بارها در مناسبت های مختلف به او یاد آوری کرده بودم که داری خودت را به خاطر این رفتارت از آرامش و بسیاری از حقوق مسلم دیگرمحروم می کنی؛ بعد طبق معموال در ژستی فردینانه اضافه کرده بودم که حالا ما به جهنم برای خودت می گویم. هم خانه ای هم به صورت ضمنی تعهد کرده بود که وقتی برگردد آدم دیگری می شود و مهمان بازی تعطیل و به سبیل فلانی قسم خورده بود و به روح بهمانی سوگند! دیروز از همان تماسش در فرودگاه فهمیدیم که مهمان دارد؛ یعنی برداشته با خودش از ایران مهمان آورده؛ این جور مهمانهایش را در کتگوری "ابن السبیل" می چپانیم. اصولا صحبت از ابن السبیل که می شود حرفی برای گفتن نداریم؛ خب ثواب دارد دیگر. گذشت و موقع شام، دیدیم دارد ماست و پنیر و خرت و پرتهای از مرز گذشته را پهنِ سفره می کند؛ سفره که کامل شد غافل از همه چیز سر سفره نشستیم تا بعد از مدتها نان ماستی به بدن بزنیم؛ دیدم غیبش زده؛ صدایش زدم دیدم مشغول لباس پوشیدن است؛ صدا رساند که تو شروع کن من الان بر می گردم. خب من اتوماتیک وار شروع کردم به حدس زدن و فکرم تا حوالی مفاهمی چون اطعام مساکین پیش رفته بود که لشکر مساکین وارد شدند. خلاصه که پنج دقیقه بعد داشتیم شش نفره شام می خوردیم و می گفتند و می خندیدند و قهقهه سر می دادند و من فقط زیر چشمی برایش شاخ و شانه می کشیدم. این ها را ننوشتم که شکایت کنم یا خدای ناکرده بر ضرب المثل "سالی که نکوست از بهارش پیداست" صحه بگذارم. این را صرفا به این علت نوشتم که یادمان باشد اقدام به ایجاد تغییردر اطرافیانمان عیناً حکایت آب در هاون کوبیدن است.یعنی اساسا جنسیت آدمها را می توان با جراحی ای چیزی تغییر داد اما عادتها و خلقیاتشان را خیر.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


مارکزانه

آنها که خودشان را نقض نمی کنند کوته نظرند و کوته نظری به ارتجاع خواهد انجامید.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


شاید بعدا عنوانی پیدا شد

دیشب آمده بود در خوابم؛ گمان کنم در این بیست و چند ماهی که ندیدمش اولین بار بود که می آمد. حس می کنم که در خواب زیاد دوستش ندارم. پوستش زیادی چروک خورده بود و من درخواب چیز شادابتری جستجو می کردم. می دانید اصلا، حالا که بیدار شده ام می بینم در مقایسه با مادربزرگی که به خوابم آمده بود خیلی بیشتر بهش تعلق خاطر دارم، خیلی بیشتر می خواهمش. مادربزرگی که رد پایش در همه ی خاطرات بچگیم هست؛ که هنوز هم وقتی فلش بکهای بلند می زنم، خودم را می بینم که در راه برگشتن از مدرسه دست در دستش داده ام و از آن مسیر باریک کنار رودخانه ی خشکیده ی جلوی خانه شان رد می شوم؛ خودم را می بینم که فقط گاه به گاه برای فرستادن سنگهای سر راهم به اعماق رودخانه ای که هرگز سیراب ندیدمش، دستان چروک خورده اش را رها کرده و عمر مفید کتانی های چرغدارم را کمتر و کمتر می کنم. حالا اینجا فرسنگها دورتر از آن رودخانه ی خشک کودکی هایم نشسته ام و به صفحه ی موبایلی زل زدم که رقم میس کال های که از خانه رویش افتاده دارد کم کم دو رقمی میشود و منی که محزون و سرد شهامتش را ندارم به هیچ تلفنی از حوالی آن رودخانه، چراغ سبز نشان بدهم. نشستم اینجا و همه ی سلولهای خالی مغزم را با شلوغ ترین موسیقی هایی موجود در لپ تاپم پر کردم و متحیرم که منِ ناباور بر چه مبنایی خواب بی سر و ته ام را چنین حزین به سوگ نشسته ام.

پی نوشت: کاش کسی از حوالی آن رودخانه ی خشکیده اینجا را نمی خواند.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


من چند چیز را توضیح می دهم

 

من چند چیز را توضیح می دهم[1] - پابلو نرودا

 

 

شما قرار است بپرسید: یاسهای بنفش کجا رفتند؟

و گلهای کوکنار ؟

و بارانی که پی در پی کلماتش را

می پاشد و آنها را تمام و کمال

با حفره ها و[لانه های] پرندگان پُر می کند؟

من خبر را به شما خواهم گفت.

 

من یک حومه نشینم

حومه ی مادرید، با ناقوسها،

ساعت ها و درختانش.

 

از آنجا می توانید تا آن سوی

رخسار خشک کاستیا[2] را ببینید:

اقیانوسی چرمین.

خانه ی من را

خانه ی گلها می خواندند، چرا که در هر شکافش

شمعدانی روئیده بود: خانه ام

خانه ی زیبایی بود

با سگها و بچه هایش.

یادت هست رائول ؟

آه رافل[3] ؟ فدریکو[4]، تو یادت هست؟

تو [هنوز] از زیرِ زمین [هم به یاد می آوری]

بالکن هایی که از بالای آن

باد ژوئن گلها را به کامت سرازیر می کرد؟

برادر، برادرم!

همه چیز

رسا با صداهای بلند، نمکِ چیزها،

تل های نانی که می طپیدند،

دکه های حومه ی آرگوِیسِ من با مجسمه اش

مثل یک مرکبدان غرق شده در گرداب ماهی هِیک[5]:

روغن روان در قاشقها،

یک ساحل پر از

دستها و پاهای آماس کرده در خیابانها،

مترها، لیترها و

مقیاسهای بُرنده ی زندگی،

ماهی های تل انبار شده،

بافت پشت بام ها با آفتاب سردی که

بادنماها را می لغزاند،

سیب زمینی های عاجی رنگِ شوریده،

موجهای گوجه ایِ سوار برهم

که از دریا به ساحل می خروشیدند

و یک روز صبح همه شان در آتش سوختند،

یک روز صبح، آتشی که

از دل زمین زبانه می کشید

و انسانها را می بلعید،

و از آن به بعدش آتش

باروت بعد از آن،

و از پس آن خون.

راهزن ها با هواپیما ها و مورها[6]،

راهزن ها با انگشتر ها و دوشس ها،

راهزن ها با راهبان سیاهی که رحمت می پاشیدند

رحمتی که از آسمان سرازیر می شد تا کودکان را بکشد

و خون بچه ها در سرتاسر خیابان ها جاری بود

بدون هیاهو و سر و صدا، درست مثل خون بچه ها.

 

شغال هایی که شغال ها از آنها بیزارند،

سنگهایی که خاربن ها از آن می چشند و تف می کنند،

افعی هایی که افعی ها از آن نفرت دارند!

چهره در چهره با شما شاهد خونها بودم،

خون اسپانیایی که مثل موج می جَست

تا شما را در موجِ

غرور و چاقو غرق کند!

 

ژنرال های خائن:

خانه ی پدری ام را بنگرید،

نگاهی به اسپانیای شکسته بیاندازید:

از هر خانه ای آهن مذاب جاری است

به جای گلهای شمعدانی،

از هر سوراخی در اسپانیا

اسپانیا فوران می کند

و از هر کودک جان باخته تفنگی چشمدار،

و از هر جنایتی گلوله ای زاده می شود

که روزی عاقبت راهش را

به سیبلِ قلبتان پیدا خواهد کرد.

 

و ممکن است شما بپرسید: چرا این شعر

از خوابها و برگها

و آتشفشانهای با شکوه سرزمین مادری اش نمی گوید.

بیایید و خون را در خیابانهای شهر

به نظاره بنشینید!

 

 

 

 

برگردان از ترجمه ی انگلیسی ناتانائیل تارن[7]

 

 


[1] Explico algunas cosas

[2] Castille

[3] Communist poet Rafel Alberti

[4] poet/dramatist Federico Garcia Lorca killed by the fascists

[5] Hake

[6] The Arab and Berber conquerors of Spain

[7] Nathaniel Tarn

 

پی نوشت: شعر را بانضمام یک پی نوشت می توانید در شماره ی امروز روزنامه ی نیم نما بخوانید.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


پای

برای سیدو ی عزیز:

 

پیر مرد: هیچکس نمی تونه مثل تو پای توت فرنگی و شکلات درست کنه.چهارشنبه ها روز مورد علاقه ی من در تمام هفته ست؛ چون توش یه تیکه از اون پای رو خواهم خورد.درست از همون اول صبح که چشم باز میکنم بهش فکر میکنم. اولین کلمه ای که به زبون میارم  هم... پایه

جنی: امااین فقط یه پای ساده ست!

پیرمرد: فقط یه پای؟ پای تو یه شاهکاره، یه اثر هنری. باید بدونی چطور طعمها یکی یکی خودشون رو به رخ میکشن، مثل فصلی جدید از یک کتاب. اول طعم ادویه ی غریبش خودشو نشون میده، اما فقط در حد یه اشاره ی کوتاه، یه ایجاز بدیع. بعدش شکلات تیره و تلخ و شیرین غرقت میکنه، درست مثل اینکه در یک عشق بازی غرقه شدی. و بالاخره، توت فرنگی. همون طوری که توت فرنگی همیشه قراره مزه بده، اما نمی دونی چه مزه ای. اصلا می دونی چیه، بقیه ی چیزهایی که سفارش دادم رو بیخیال شو. امروز فقط برام همون پای رو بیار. همین و بس. اصلا برام مهم نیست که امروز تعادل رژیمم حفظ نشه، فقط پای رو بیار. فقط!

*دیالوگی از فیلم Waitress

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :