از درد فهمیدن

 

احتمالن دردی که در فهمیدن است در زائیدن نیست.

 

در فامیل ما موضوع "درد فهمیدن" همیشه با یک مثال کلیشه ای همراه بوده است؛ برای همین است که وقتی این جمله توجه محافل گودری را به خود معطوف کرد تصمیم گرفتم یک بار برای همیشه این حکایت را رسانه ای کنم تا شاید از درد ننوتنش خلاصی حاصل شود. در خبر است که خانواده ای پر جمعیت از اقوام نگارنده بعد از فوت پدر، در محفلی گرد هم می آیند تا فعل انحصار ورثه را در معیت تنی چند از ریش سپیدان فامیل صرف کنند. بنا به رسم نا نوشته ی محافلی این چنین، که حصول توافق بی جر و بحث و جنگ اعصاب دشوار به نظر می‌رسد خواهران و برادران هر یک دیگری را به زیاده خواهی متهم کرده و نتیجتن جدالی سخت بالا می گیرد. گویی در اثنای این دعوا بوده که یکی از برادران که دست بر قضا با مدرک تحصیلی دیپلم تحصیل کرده ترین و فرهیخته ترین عضو خانواده بوده، طی اقدامی انقلابی از جای بر خاسته به اندرونی می شتابد و در حضور عروس و دامادهای خانواده که به گود انحصار ورثه راه نداشتند بنا به سر بر دیوار کوبیدن و گریستن می گذارد؛ اما این تمام ماجرا نیست چرا که شاهدان ماجرا متواتراً نقل کرده اند که نامبرده در حین گریستن و سر بر دیوار کوفتن زمزمه می کرده " کاش نمی فهمیدم کاش نمی فهمیدم؛ کاش دیپلم نگرفته بودم، کاش دیپلم نگرفته بودم! "

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


کاپشن چرمی یا کلامی در باب نسبیت خیر و شر

در زندگی، بعضی افعال و رفتار هستند که درست و غلطشان مستقیما به  فاعل آنها بستگی پیدا می کند؛ یعنی برخی مواقع ابداً معیار مطلقی برای قضاوت خیر یا شر وجود ندارد؛ به عبارت ساده تر در شرایطی اهمیت سوال "چه شد؟" در برابر سوال  "که چه کرده؟" رنگ می بازد؛ مثال ساده اش می تواند پوشیدن کاپشن چرمی باشد؛ تابه حال دقت کرده اید که کاپشن چرمی بسته به اینکه به تن چه کسی می نشیند می تواند آدم ها را از خز ترین انسان روی زمین به شیک پوش ترین آدم دنیا بدل کند؟ می خواهم عرض کنم به واسطه ی این اصل نسبیتِ فاعل محور خیر و شر، آدمها برای کسب وجاهت لازم نیست حتما پی نیکی و درستی بدوند بلکه کافیست  قلق نیک جلوه کردن را پیدا کنند و راه میان بُر دوست داشته شدن را بیابند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


معجزه

...و توهم نهفته در باور به "معجزه"، گاه چنان ویرانگر است که امید ناشی از باور بدان را هرگز یارای بازسازی آن ویرانی نیست.

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


صبحانه در رختخواب

یادمان باشد اگر گوشه ی این شهر غمین

پای یک تیرِ چراغِ برقی،

پشت خط، قصه ی یک دلقک مست

قهقهِ شادیمان را بنواخت،

پشت دیوار شعار آلوده

یک نفر شاید هست،

که دلش از  غم و از تنهایی

خانه ی شیون و درد و آه است.

.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


در رثای گیره لباسهای آقای هـ

این سری که رفته بودم ایران موقع برگشتن هر کس به فراخور بضاعتش، روحیاتش، عشقش، هدیه ای آوره بود؛ از سری کامل آثار کافکا که آقای وکیل آورده بود و ست آدیداس خاله گرفته تا لیوان دسته دارها و قوری مادر بزرگ و صد دلاری های تا تخورده ی آن یکی خاله و عطر عمو و غیره و ذالک؛ اما باور کنید هیچ کدام از هدیه ها اندازه ی گیره لباسهای چوبی آقای هـ هر روز و هر شب با من ارتباط بر قرار نمی کنند؛ یعنی باور نمی کنید هر دفعه که لباسها را روی بند می اندازم لبخند آقای هـ و نگاه پر غرورش موقعی که گیره ها را به دستم داد جایی نزدیک بند رختها حلول می کند؛ می خواهم عرض کنم کاری که این گیره های لباس با من کردند آن صد دلاری هایی که حالا اثر در آثارشان هم نیست نکردند؛ که ارزش هدایایی که می دهیم و می گیریم ابدا به بهای مادی شان نیست؛ که هدیه دادن هنر است؛ هنری که همه باید بیاموزیمش.

*  عنوان پست اگر هنوز این بالا نشسته، صرفا به سبب اثبات "نباختن لوتی" است و بس!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


پرلاشزانه

گیرم که آنجا از خودی ها، هدایت خفته باشد و ساعدی و از نیمه خودی ها قاسملو و از غیر خودی ها پروست و اسکار وایلد و بالزاک و خیلی های دیگر، اما قبرستان، قبرستان است دیگر! یعنی من واقعا درک نمی کنم اونهایی که حتی رد شدن از نزدیکی های قبرستان های وطنی رو تقبیح می کنند، مرده رو خاک می دونن و امام زاده رو جیز، چه طور فرانسه که میرن اینطور پرلاشزشون میگیره، دست به فاتحه شون خوب میشه و موقع فاتحه خوندن اینطوری انگشتاشون رو می ذارن روی قبر که مبادا اورادشون راه گم کنند؛ تازه عکس فیگورهای قبرستانیشون رو هم رسانه ای می کنند. خواهشا الان یکی بیاد این قضیه رو روشن کنه که حکمت این تناقضات لجن مال ملت چیه، تا از دست نرفتم من.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


رونوشت به آقای هامبل شکسته نفسیان

تکبر زائیده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی .

                                                                                         نیچه

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


من، خالی از شوقِ پریدن

برایم از دبیرخانه ی همایش یا هرجهنم دره ای که اسمش است نامه آمده بود که ابسترکت شما پذیرفته شده و برای تحویل مقاله تا فلان تاریخ مهلت دارید. نشستم با خودم فکر کردم که ببین الان  بین همه ی ملزومات نوشتن یک مقاله تو مانده ای تنها و لاشه ی یک دنیا خیال باطل که همه اش را با آن کروات بنفشه پشت تریبون همایش بافته ای. خودت هستی و این چند تا کتابی که روی هم انبار کرده ای، چند مقاله ای که خوانده ای، یادداشتهایی که یک روزی با شوق و ذوق جمع کردی که توی مقاله ات بچپانی، صفحه ی سفید Word و انگشتان بی رمقی که باید فرمانهای یک مغز خالی و بی انگیزه را به یک زبان نامهربان کلمه کنند. می دانید چیست؟ اصلا نبرد یک ذهن خالی و یک صفحه ی سفید همیشه و همیشه مواجهه ی مایوس کننده ای بوده و خواهد بود. نبردی بی برنده. جدالی بی فرجام. مخلص کلام خط خطی! خب همه ی اینها را که کنار هم که بگذاریم نتیجه اش می شود همین کاری که من کردم؛ همین تصمیم شومی که من گرفتم. بعله درست حدس زدید؛ برداشتم برای دبیرخانه همایش نوشتم آقا جان نخواستیم؛ ابسترکتمان حلال جانمان آزاد. این روزها منُت نفسی که می کشیم هم بر سر این چرخ گردون سنگینی می کند، مقاله و سمینار که دیگر داستان خودش را دارد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


اندر حکایات بادگلو

اصولا آروغ که برخی از اتو کشیدگان مکتبی بادگلو می خوانندش پدیده ایست کنترل ناپذیر؛ یعنی مثل چیزهای دیگر نیست که بشود در نطفه خفه اش کرد، مسیرش را تغییر داد و یا به تعویق انداختش؛ چاشنی اش که عمل کرد گریزی به جز شلیک نیست؛ صدا خفه کنی هم هنوز برایش کشف نشده؛ یعنی حداقل من در سرچ شتابزده ی گوگلی م چیزی پیدا نکردم؛ حتی ای بی (ebay) هم که ختم این کارهاست چیزی نداشت؛ حتی گوگل اسکالر! اصلا همین انگلیسی ها با تمام بی فرهنگی شان در جواب آروغ با کمال گشاده رویی و کول بودن و حتی هیجان زدگی می گویند "بهتره بیاد بیرون تا اون تو یه مستاجر بد برات باشه". ینی اساسا شاید آنقدر پَست حسابش نمی کنند که بخواهند برای دفعش فسفر بسوزانند و الا مسواک برقی را مگر همین اینها اختراع نکردند!؟ می خواهم عرض کنم که این آروغ انقدر ها هم که همخانه ای ما فکر می کند قبیح نیست یعنی اگر هم باشد آنقدری بد نیست که "حریم ها را بشکند" یا شخص آروغ زننده را از یک انسان مکتبی به یک "سلیطه" تبدیل کند؛ اگر هم بشکند شکافهایش به عمیقی شکافهایی نیست  که به موجب خخخخ2 و تف های صبحگاهی و شامگاهی و حتی عصرگاهی در آستانه ی درب بیت الخلا ایجاد می شود. اگر هم انقدر بد و حریم شکن باشد آنقدری نیست که آدم به خاطرش همه ی رفاقتها را زیر پا بگذارد و سر سیاه زمستون خودش را آواره کند.بله!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


آب تنی با "خانم" تونی موریسون در حوض خانه مان

خانم تونی موریسن را عرض می کنم، بله خانم تونی موریسون! گیرم که نوبل برده باشد و در دانشگاه پرینستون کرسی دائم داشته باشد! پرینستون که می گویم لابد باید بدانید که نیاز هم مدارکش را برداشته برایشان فرستاده دیگر، از نقطه نظر بت شکنی عرض کردم؛ می دانید که! اساسا آدم هر روز که از خواب بیدار می شود باید یک معادل برای "از لحاظ" پیدا کند؛ به مذاق ارباب وبلاگستان خوش نمی آید آخر؛ دلیل از این بالاتر؟ حالا اصل مبارزه با استکبار و اینها به ... بله همان که شما می فرمایید. خانم موریسون را عرض می کردم، می خواستم قبلش بگویم ایشان اسم اصلی شان این نبوده، یعنی تا قبل از اینکه تونی شوند که ما به قرینه ی آقای بلر دم به دقیقه در مادگی شان شک کنیم آدمی بوده اند در مایه های همین مرحومه رزا منتظمی خودمان؛ می دانید که از چه لحاظ می گویم؟ خب بدیهی است که من دارم قبل از اینکه به لب کلام برسم "چند چیز را توضیح می دهم"! سلام آقای نرودا هم که نداریم! پس همان وقت بخیر پابلو جان! می خواستم عرض کنم که اساسا برای اینکه چشم وبلاگستان را کور کنید؛ نگاه ها را به خود جلب کنید؛ همه ی دنیا فالوتان کنند باید یک جوری دُمتان را ببندید به دم بزرگان؛ یک جور شخصی سازی مشاهیر. حتی اگر شده دم در وبلاگتان با آنها چایی بخورید؛ پر رو بازی در بیاورید انگشت در بهمانشان کنید (چون فیلان جیز است و اساسا اگر هم جیز نبود اشغال بود) و حتی با اسم کوچک صداشان کنید؛ خودتان را به آنها بمالامالید، جوری صدایشان کنید که انگار به بهمانتان هم نیستند؛ حتی یک دست گل کوچک بزنید با آنها! می خواستم با حداقل هیجان ممکن عرض کنم اورکا اورکا؛ صبح بخیر آقای ارشمیدس؛ راهش را پیدا کردم دیگر، مسلمن تونی موریسون  هم بهانه بود این وسط!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


حتی جریان سیال ذهن

یک هفته ای می شود که به کل دیسکانکتم؛ حالا شاید هم از خیلی قبلترش دیسکانکت بوده ام و از پس مانده های فرکانس های پیشین برقرار می شدم، حتی برقرار می شد یا برقرار می شدیم. کسی چه می داند؛ دنیای ارتباطات است و هزار رسم ناشناخته؛ خب دیگر باید بدیهی باشد که دیسکانت که می شوی دیگر گودری هم در کار نیست، یعنی اگر هم باشد کامنتی منعقد نمی شود یا لایکی آن بالای پست نمی نشیند؛ شر را که دیگر حرفش را نزنید؛ اینها که می گویم بدیهی باید باشد نه؟ آهان این را هم بگویم، دیسکانکت که می شوی دیگر قهوه هم مزه نمی دهد؛ یعنی می دانید، مزه می دهد اما طعم ندارد؛ حالا هر چقدر هم که کتری را بالای بالا گرفته باشی و در فنجان سرازیر کرده باشی تا کف کند؛ کف کنی، کف کنیم! همین نسکافه های آماده ی جنسینگ دار را عرض می کنم؛ به قهوه جوش های خود شک نکنید! اوه و حتی جوجه کبابها! حالا هر چقدر هم که خوابانده باشی شان؛ در آبلیمو در زعفران، در روغن زیتون؛ حتی در پس مانده ی تجربیات دودآلود ظهرهای جمعه! جواب نمی دهد آقا، خانم؛ عالیجنابان؛ جواب نمی دهد. دیسکانکت که شده باشی اصلا هیچ چیز جواب نمی دهد حتی تلفن؛ حتی دختر همسایه به سلام صبحگاهی؛ حتی دمبل الملامل... حتی درد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :