اقتدارِ راست شده

آقا این مالایی ها رسمن خیال می کنند «سجیل 2» الان تو جیب منه یا حداقل با یک اس‌ام‌اس می توانم ماشه‌اش را بچکانم. چنان چپ چپ نگاه می‌کنند که آدم به صرافت می‌افتد خودش را وارسی کند مبادا موشک به نسوجش خزیده باشد. حالا کاش با نگاه‌شان تحقیرت می‌کردند، بی‌شرفها نگاه‌شان پر از ترس آمیخته با احترام است. تا سراغ‌شان می روی شست‌شان را موشک می‌کنند و مرگ بر آمریکا می‌گویند؛ که یعنی بله حالیت باشد آقا گرگه، ما با شماییم مبادا هوس کنی قورتمان دهی...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


سرزمین ربات‌های زرد

حوصله ندارم بردارم از ماشینی شدن انسان هزاره ی سوم و در ستایش یا نکوهش دیسیپلین اجتماعی یا بی‌فرهنگی قوم زرد رساله تولید کنم؛ اساسن اگر حوصله‌اش را داشتم هم جسمم یاری نمی‌کرد. از دیشب که مثل شیری به دنبال شکار به بیشه زدم و در عرض کمتر از نیم ساعت لرزان و سوزان برگشتم به آشیانه م، حالم چندان خوش نیست. آنفولانزاست لابد. مرغی و خوکی اش را البته نمی دانم. بلند شده ام آمدم دانشگاه که هم جناب سوپروایزر را قبل از تعطیلات کریسمس زیارت کنم و گزارش کاری تحویل بدم، هم سری به درمانگاه دانشگاه بزنم. طبق معمول به وقت استراحت و نهار و نماز حضرات خوردم. باید لااقل دو ساعت آنجا منتظر بنشینم؛ جالب اینجاست که دکتر و پرستار و آبدارچی همگی بیکار روی کاناپه های چرمی اتاق کشیک نشسته اند و لودگی می کنند. دارم از تب زبانه می کشم. دو سه باری به پرستار و دکتر رو می زنم که بیایند نسخه‌ی ما را بپیچند. برای این کار انواع و اقسام روش‌های مخ‌زنی را امتحان می‌کنم. سرشیفت با لحنی عصبانی اتمام حجت می‌کند و صرحتاً اعلام می کند که تا قبل از ساعت دو دست به سیاه و سفید نخواهند زد. یک ساعتی روی صندلی های کلینیک انتظار می کشم؛ رسمن دارم میسوزم از تب، آتش خشم هم مزید بر علت شده است. به سرم می‌زند بروم داروخانه‌ی کلینیک و یک بسته پانادول ابتیاع کنم، شاید تبم فرو کش کرد. مسئول داروخانه می‌گوید باید نسخه داشته باشی. مثل معتادها التماس می کنم یک قرص بدهند، تاکید می کنم فقط یک قرص. اما ظاهرا کسی گوشش بدهکار نیست. انگار در این دو ساعت استراحت از انسانیت هم معافشان کرده‌اند. کیفم را بر می‌دارم؛ در را با همه‌ی نیرویی که برایم باقی مانده به هم می‌کوبم و از کلینیک بیرون می زنم. سوار تاکسی می‌شوم تا هر چه زودتر برسم خانه؛ جایی که استومینوفن کدئین‌های مادر انتظارم را می‌کشند...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما

دیر یا زود باید یک بار می نشستم اعتراف می‌کردم. یک بار باید می‌نشستم و سبک می کردم خودم را از زیر بار این وجهه‌ی مسخره‌ای که برای خودم درست کرده بودم؛ این که یک عمر آدم سینما نبودم. که هر موقع صحبت از فیلم و سینما می شد بحث را منحرف می‌کردم؛ که خودم را پشت ادبیات قایم کرده بودم؛ خنده دار است یک ژست "ضد اقتباس" هم به خودم می گفتم با خزئبلاتی از این دست که قصه ها باید لای کتاب‌ها بمانند؛ نباید کشیدشان جلوی دوربین؛ نباید آدمها را "فیلم" کرد. که سینما تصویرها و توصیفات را خراب می کند. در مجازستان البته استراتژی متفاوت بود. قصیه را می شد با یک سرچ مختصر لاپوشانی کرد؛ به فرض طرف که می‌پرسید "رنگ بنفش" اسکورسیزی را دیدی؛ "اوه آره " ای می گفتم و سریع شیرجه می زدم در بحرِ گوگل؛ اسم هنرپیشه ها و کارگردان و کست و کرو از "آی ام دی بی"، پلات داستان از "ویکی پدیا" و خلاصه یک جور به بهانه ی "برم چای بیارم" سر و ته ماجرا را به هم می‌آوردم. خب البته تقصیر هم‌نداشتم. آدمی بودم که پای فیلم بند نمی شدم. فیلم دیدن برایم شکنجه بود. هنوز هم که هنوز است فیلم را مثل سریال می بینم؛ انگار همه‌ی فیلمهای جهان قابلیت این را دارند که صندلی‌های زیر پایم را میخ‌دار کنند. غل و زنجیر لازمم پای فیلم. مدتی‌ست اما علی‌الظاهر به صراط مستقیم هدایت شده‌ام. شاید جادوی تنهایی باشد؛ یا اقتضای سن یا نمی دانم تغییر مزاجی چیزی. اما به هر حال برگشته ام. حالا هر چه بیشتر می‌گذرد از این گذشته‌ی تهی خودم خرسند تر می شوم؛ خوش‌خوشانم است که آدمی هستم که یک عالمه سنگر فتح نشده پیش رو دارد؛ که تازه همین امروز «عطر زن» را دیده و چند ساعتی‌ست سرمست است؛ که "قرمز گیشلوفسکی" را هنوز باید ببیند. که باید «کوبریک» و «اسپیلبرگ» و «کاپولا» را کشف کند؛ که برای خودش لیست «باید ببینم ها» درست کرده و هر روز یکی شان را های لایت می‌کند؛ پای اسم بعضی‌هاشان تیک و ستاره و دایره می‌کشد...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


مرصع‌پلوی موسیقی سنتی و زمانه‌ی فست‌فود

بالاخره یک بار باید می‌نشستم سر فرصت پایم را توی کفش موزیسین‌های وبلاگستان می‌کردم؛ حالا بهانه ‌ش شد این ورژن آقای سراح از تصنیف "پیر فرزانه"‌ که امشب به تورم خورد؛ چرائی‌اش را الساعه عرض خواهم کرد اما قبلش عجالتن می خواستم بگویم که در موسیقی آدم پیش درآمد ها نیستم، حقه ی فضا‌سازی برایم در موسیقی چندان کاری نیست؛ آدمی هستم که از بدو شروع قطعه مدام انتظار صدای خواننده را می‌کشد؛ شما فکرش را بکنید که من چند ده هزار بار موقع شنیدن تصنیف "جان عشاق" شجریان نشان‌گر موس را یواشکی به جلو پرت کرده باشم، تا برسم به شاه‌بیت غزل، به صدای استاد؛ به آنجا که می خواند "زین آتش نهفته که در سینه‌ی من است... الخ". حالا حساب استاد جداست، اما اعصاب‌نوردی می کنند آن قطعه هایی که خواننده و شنونده را سه ساعت معطل می گذارند تا برسند به اصل ماجرا... اصل ماجرا را به این حساب می گویم که اساسا موسیقی متعالی را ترکیب شعر ناب و صدای خوش و ساز کوک می دانم و نتیجتاً واضح است که آدمی نیستم که با آرشه فرساییِ صرف در پیش‌درآمد یک قطعه ارضا شوم، هر سه تا را باهم می خواهم. ترجیح می دهم دکمه ی پلی را که فشار می‌دهم مثل تصنیف "صبح" سالار عقیلی بی درنگ بشنوم "دلینگ..صبح آمده است برخیز" تا اصلا اگر نصفه‌ی شب هم باشد به افتخار آهنگساز بلندشوم بایستم که آهای آقای "متبسم" مخلصیم، خوب از اول رفتی سر اصل ماجرا. آن طرف قضیه هم هستند تصانیفی که به غایت مأیوس کننده اند از این حیث؛ از لحاظ دوز بالای ساسپنس..همان "پیر فرزانه"‌ی سراج که بهانه ی نوشتن این یادداشت شد را مثال می‌زنم. آنجا که پس از کلی مقدمه و پیش در آمد و پنجه و پنجه کشی و بالا پایین کردن پرده ها تازه گروه کری داریم که باید بیایند  "الا ای پیر فرزانه.. الا ای پیر فرزانه" را مقادیر نامتنابهی تکرار کنند، بعد لابد آقای سراج با هزار کرشمه و ناز از پشت درختی چیزی بیرون بیایند و باز همان "الا ای پیر فرزانه، مکن منعم ز پیمانه...و الخ" را تکرار کنند... القصه که خواستم خدمت آهنگسازهای مملکت عرض کنم که تصدق طبع لطیفتان، حواستان هست زمانه زمانه ی توئیت و پیام کوتاه و فیلم کوتاه و داستان کوتاه و فست فود است که؟ بیایید شما را به ارواح خاک این دو استاد تازه در گذشته ی موسیقی، قدری مقتضیات زمانه را درک کنید و دست از این اطناب و "کِشداربودگی" بازی ها بردارید. بیایید و در آهنگهاتان بروید یک راست بروید سر اصل ماجرا، شاه‌بیت غزل را هر چه زودتر به کام خواننده بریزید، به خدا ملت این دور و زمانه گرفتارند، کار و زندگی دارند، می خواهند بروند وقتشان را به  روده‌دارزی های امثال من در وبلاگستان بگذرانند! ملتفت باشید سر جدتان.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


من شبان رمه ی خود بودم

رمه ام گم شده است.

شب سنگین بیابان گویا

رمه ام را دزدید.

رمه ام - آن همه شعری که برایت گفتم -

ناگهان گم شد و رفت

حرف مردم شد و رفت

چه کسی گفت : "خداوند شبان همه است،

و برادرها را تا ته دره سبز، رهنمون خواهد بود"؟

من، شبان رمهء خود بودم

و کسی آن بالا،

خود، شبان من معصوم نبود.

غفلت من، رمه را از کف داد،

غفلت او ، شاید

هم از این دست، مرا

هم از این دست، تو را

رمه را

همه را

 

شهیار قنبری -با سپاس از آذین

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


مونولوگهای دیکتاتور؛ دیالوگهای سبز

اگر نگوییم همه، اغلب دروغهایی که ادبیات به خورد بشر داده در لباس مونولوگ بوده است. اگر نگوییم همه، بیشتر خیالبافی های بی ریشه ی ادبی، آرمانگرایی های بی وزن نویسندگان مالیخولیایی، اندیشه های سیاسی منحط جیره خورهای قلم به دست و شوریدگی های پرطمطراق شخصیتهای مجنون داستانها در قالب تک گویی به خورد خواننده داده شده اند. قلم به دستان عالم ادب هر گاه خواسته اند بی هیچ حسابرسی و بی هیچ بنیان عقلی ای داد سخن بر آورند به مونولوگ ها متوسل شده اند. اصلا خوب که نگاه کنیم می بینیم مونولوگ ها از همان ابتدای خلقتشان دیکتاتور بوده اند؛ سواران پر نخوتی نشسته بر مرکب های تیزپای خودرایی که بی هیچ افسار و دهانه ای شمشیر می کشیدند و می تاختند و می تاختند  بی انکه بیمی از قضاوت سایر پرسوناژهای قصه داشته باشند. دیالوگ ها اما همیشه دموکرات بوده اند؛ دیالوگها حتی اگر میان سلطان ها و ملیجک ها نیز جاری بوده اند رگه هایی از تعامل و تسامح در خود داشته اند. اصلن دیالوگ ها را که می خوانی خیالت قدری راحت تر است از اینکه شاید جایی، به نحوی، یکی ازطرفین بحث صدایش را برای گرفتن حق خواننده بلند کند. خاطرت جمع است که پرسوناژهای قصه تا نوبت حرف زدنشان برسد در احوالات خود اندیشه ای کنند؛ که دمی مجال تعقل نصیبشان شود. اصلن دیالوگ ها همیشه مهربانتر بودنه اند؛ همیشه بیشتر هوای کسی که در سرمای بیرون داستان ایستاده را داشته اند؛ دیالوگهای قصه لابد از همان اولش هم سبزتر بوده اند...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


بشریت آمار زده و سایز سینه های خانم ژوهانسون

بعضی آمارها هستند که باید آنها را خوب به خاطر سپرد؛ زیرشان با قرمزترین خودکارهای جامدادی‌مان خط کشید و فسفری‌ترین هایلایترهای موجود را رویشان سُر داد. بعضی آمارها هستند که باید جایی روی وجدانمان سوارشان کنیم و چراغشان را گوشه ای از ذهن مان بیست و چهار ساعته روشن نگاه داریم. که استیکی‌نوتشان کنیم بچسبانیم به در و دیوار ذهن فراموشکارمان.این که این‌قدر روی پر رنگ کردن آمارها تاکید می کنم به خاطر این نیست که آمارهایی که شرحش خواهد رفت عاری از اهمیت ماهوی اند؛ که انقدر ریزند که باید زیر ذره‌بین بروند. دلیلش شاید این باشد که احساسات بشرِ قرن بیست و یکم در مجاورت با رسانه های امروزی، قدری کند شده است؛ که بخواهیم قبول کنیم یا نه انسان هزاره ی سوم انسانی آمار زده است. این که یک میلیارد نفر از جمعیت شش میلیارد و اندی زمین گرسنه اند را روی هر کاغذی بنویسی از شرم مچاله می شود. هفده هزار کودکی که روزانه از فقر و گرسنگی از این جهنم رخت بر می بندند را اگر به روی گربه ی نشسته بر دیوار بیاوری سقوط می کند. دو میلیارد انسانی که از داشتن مستراح محروند و پشت این دیوار و آن دیوار قضای حاجت می کنند روی زمین را خجل کرده است. اینها را نمی نویسم که تلخی زندگی ای که این روزها برایمان ساخته اند را دو چندان کنم؛ این ها را یاد آوری نمی کنم که خود را از شادی های کوچکمان محروم کنیم. این ها را می نویسم تا اولویت ها فراموشمان نشود؛ دغدغه‌هامان پوشالی نگردند؛ که سایز فیها خالدون فلان آکتر سینما و فرم برآمدگی های بهمان خواننده از حاشیه به متن بدل نشود؛ این ها را می نویسم که مبادا سر فانتزی های رنگارنگ‌مان به هم بپریم؛ که بدانیم انسانیت کجاست و ما کجا ایستاده ایم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


از رنج بی بال پریدن

تا بیاید همین چهار پیراهنِ رنگ و رو رفته ی  آویخته در جارختی اش را پاره کند، به سیاهچال سی سالگی  هم خزیده است؛ قصه اما  قصه ی رخت های آویخته در کمد و "همین لباس زیبا"ی یک انسان بیست و چند ساله نیست؛ قصه قصه ی یک "آدمیت" به زنجیر کشیده شده است؛ حکایت یک روح اسیر. برای پی بردن به عمق فاجعه کافیست قفل انباری ذهنش را به شاه کلید رفاقت بگشایی و قفسه ی تابو ها که دست بر قضا پر رونق ترین قفسه ها نیز هست، بیابی؛ قفسه ی انباشته از تابو های رنگارنگ از همه جنس و همه رقم. و البته در نقطه ی مقابل قفسه ی  هوس های مانده بر دل که طبعن در این هنگامه چندان بی رونق نمانده است؛ هر چند همه ی اقلامش سالهاست که خاک می خورند و با گذر زمان می فرسایند. قهرمان ماجرا پس از مدتها اسارت و دست و پا زدنهای طاقت فرسا، با همه ی زخم های کاری و خون مردگی های به جای مانده از هماغوشی با زنجیرها، جسمش را از حصار زندان رهانیده و فوتهای طوفان آسایی به هوسهای بایگانی شده اش وزانده و حالا در سر سودای پرواز دارد. نیمه شبها که ورد "بر لب و سبحه بر کف"  با دلی پر از شوق وصال از لای تاریکی اتاق راه ناکجا آباد هوسها را در پیش می گیرد، به پرنده ی زخم خورده ای می ماند که در تاریکی، دور از چشم شکارچیان شب، مشق پرواز می کند.  و من اینجا با شاه کلید زنگار بسته ی رفاقت در مشت، بیم تیزبینی شکارچیان شب و ویرانگری زخم های چرکینش ،خواب از چشمم می رباید و مدام زیر لب ورد می خوانم که کاش قرار می گرفت؛ می‌نشست و دل به حرف دلم می سپرد و تن به مرهم می داد؛ آنوقت شاید دست در دست هم سری می زدیم به انبار تابوها و تک تک شان را بیرون می انداختیم، غبار از قفسه ها می زدودیم و جایش گلدانهای شمعدانی میگذاشتیم. با خودم می گویم کاش انقدر تک و تنها و بی پناه نمی پرید؛ کاش می دانست موقع بیرون خزیدن های دزدانه اش یک نفر هست که با تمام وجود می فهمدش و تأئیدش می کند. کاش حالا که می پرد انقدر تلخ نمی پرید؛ کاش برای یک بار هم که شده لذت بی درد پریدن را تجربه می کرد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :