یادم هست که یادم می رفت

کلید را مدام توی در جا میگذاشتم. چراغ پارکینگ تا صبح روشن می ماند، کلید توی در خانه می ماند. یادم می رفت. یادم نیست عاشق بودم یا فارغ. اما سرم در عوالمی که انتظار می رفت نبود طبعن. الان فقط اینکه یادم می رفت چیزها را، خوب یادم است . هر روز سربه هوا بودنم را به رویم می آوردند به این بهانه که تذکر می دهیم که دیگر یادت نرود. ولی من باز هم یادم می رفت. باز هم چراغ تا صبح روشن می ماند و کلید تا صبح توی قفل سکندری می خورد.ایدز نبود. بعدها دوره اش که گذشت دیگر چیزها کمتر یادم می رفتند. گذر زمان کارگر افتاد، تذکر نه!

حالا خودم در وضعیتی قرار گرفتم که بعضی وقت ها حس می کنم باید تذکر بدهم. بگویم که دفعه ی بعد یادش نرود. طبعن تذکر جواب نمی دهد. تجربه ثابت کرده که نمی دهد. تذکر ندادن سخت است اما نشدنی نیست. دوست داشتن تذکر ندادن است. دوست داشتن چک کردن درها و چراغها قبل از خوابیدن است. دوست داشتن لال شدن است بعضی وقتها...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :


رانده و نرسیده

بازنویسی اش ملالِ بی مزد است. آرشیو وبلاگستان را که زیر و رو کنیم فراوان اند حکایت آدمهای سرخورده از سرزمین پدری/سرزمین مادری؛ آدمهای رانده شده/ خود رانده و از باقی دنیا مانده؛ حکایت تازه ای نیست، هر چند تکراری بودنش هم دردی را از تک تک ما دوا نکند. حتی اگر گرفتاری مان تنها مُهری باشد رنگین نشسته بر صفحه ی دفترچه ای جگری رنگ؛ به رنگ خون هایی که جبر جغرافیایی بر دلمان نشانده و می نشاند...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :


225


دخلم می‌آید آخر

بسکه با خرجم

نمی‌خواند


 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :