180

 

کفش‌هایم چرم اصل‌اند

اصلِ اصل

درست همجنس

شکم بر پشت چسبیده‌ی

کودک بنگلادشی

همجنسِ مشکِ دوغِ

خواهر ِبی بی خاتون

همجنس شلاقی که

بر گُرده‌ی کودکی‌مان نشست

کفشهایم چرم‌اند

و من قرار است با آنها

بر گور انسانیت

قدم بزنم

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


معمای چمدان

وضعیت خنده داری است این که چمدانت را بگذاری گوشه‌ی اتاق و ندانی که آخر بازش خواهی کرد یا باید برش داری و بروی؛ معمای پیچیده‌ایست این معمای چمدان؛ می‌مانم؟ می‌روم؟ می‌خواهم بروم؟ نمیخواهم بروم؟ باید بروم؟ نباید بروم؟ تعمیم دهید این سردرگمی را به رابطه‌های انسانی. به لبخندهایی که می‌زنید، سلام هایی که می‌کنید؛ باور کنید یا نه، سلام یک مسافر با سلام یک مقیم کلی توفیر دارد. لبخند یک مسافر هم. قبول کنید یا نه بلاتکلیفی حال خنده‌داری است: کمدی؛ از آن کمدی‌های سیاه روزگار..‏

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


178

 

"ماندن"

محالی است

که مغرور از "آمدن"،

به  "رفتن" می‌بازد

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


رئالیسم وبلاگی

یک قانون نانوشته ای هست بین آنها که می نویسند . این قانون اگر رعایت نشود ، عین اینست که دزدکی سرک بکشی توی اتاق کسی ،توی کمد لباسش ،دست کنی توی کیفش .این قانون اگر رعایت نشود عین اینست که برگردی و توی صورت یک نفر از خصوصی ترین حریمش با بلندترین صدا سوال بپرسی .قانون اینست : وبلاگ را فقط یک وبلاگ ببین . بخوان و بگذر .چرا که نویسنده یک وبلاگ ،حتی پشت وبلاگش هم نیست چه برسد به کنارش .با نویسنده یک وبلاگ میشود رفت بیرون و شام خورد .میشود در آغوشش گرفت و بوسیدش .میشود باهاش قهر شد و ازش متنفر بود .میشود باهاش زندگی کرد .می شود باهاش سینما رفت و بستنی خرید .ولی نمی شود باهاش از وبلاگش خیلی حرف زد .چون اگر طرف می توانست خیلی حرف نوشته هایش را بزند ، خیلی حرفش را می زد .دیگر چه کاری بود که بیاید و بنویسدشان ؟ از آن طرفش هم که نگاه کنی ، هر کسی برای خودش دلیلی دارد که بنویسد . یکی دنبال چند تا آدم شبیه خودش میگردد .یکی دنبال چهار تا خواننده دایم . یکی دنبال جایی برای درد و دل . یکی برای معشوقش می نویسد ، یکی برای دشمنش ،یکی برای ثبت در دفترچه خاطرات .و من ؟ من برای این می نویسم که از شر آنچه توی فکرم آمده خلاص شوم . دامبلدور با آن قدح اندیشه اش همین منم و وبلاگم . او فکرهایش را ، دغدغه هایش را ، کابوسهایش و رویاهایش را هر از چندی میریخت توی قدح اندیشه اش تا از شرشان خلاص شود .تا بتواند به باقی زندگیش برسد . من یک عمر دامبلدور وارانه این کار را کردم فقط اسمش را نمی دانستم و مثالش را .

(+)

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


ما قانعیم گر به همین اکتفا کنند

پرداخت قبض آب سه ماه است به تعویق  افتاده است؛ امروز اخطار قرمز رنگ انداختند در میل‌باکسمان! شیر ظرفشویی از بس چکه کرده قبض آبمان روی قبض برق را سفید کرده, اعصاب‌مان را هم به صورت مجزا سائیده. رفتیم برای آشپزخانه شیر خریدیم ولی سایز لوله‌ها به هم نمی‌خورند؛ آچار پیچ‌گوشتی هم نداریم البته. گفتن ندارد، چاه حمام هم گرفته است؛ یک چوب به قاعده ی عصای میتی کومان از جنگل بالای خانه آورده‌ایم تا در حلق چاه فرو کنیم؛ افاقه نمی‌کند! فیوز برق‌مان را چند شب پیش دزدیدند؛ رفتیم به نگهبانی شکایت کردیم. سرنگهبان می‌گوید تقصیر ما نیست؛ نمی توانیم بالای سر تک‌تک فیوزها نگهبان بگذاریم فلذا باید هر بار که از خانه بیرون می‌روید فیوز را با خودتان ببرید؛ من خنده‌ام می‌گیرد؛ آقای هم‌خانه با خونسردی جوابش را می دهد: "یخچالمان متاسفانه برقی است آقا، باید روشن نگهش داریم، ما ایرانی‌ها اگر آب خنک نخوریم می‌میریم". فکر کنم باید برویم کنار کنتورمان تابلو بزنیم: "نفرین خدا و رسول گرفتار شود هر کس فیوزمان را کش برود"؛ باید بدهیم گوگل ترنسلیت به مالایی و چینی و تامیل و هندی و انگلیسی ترجمه‌اش کند؛ البته شاید خودم از پس ترجمه‌ی انگلیسی‌اش بر آمدم؛ نمی دانم! خلاصه که این روزها این فیوز لعنتی شده  واسطه‌ی فیض.  

دلارهای لای «یادداشت‌های کافکا» دارند ته می‌کشند؛ اوضاع دلار هم به شدت خراب است؛ قیمتش مدام در ایران بالا می‌رود در مالزی پایین؛ با یک حساب سرانگشتی سر همین نوسانات قیمت سی و چند درصد فقیرتر شده‌ایم؛ به همین راحتی! باید برویم بلیط برگشت ابتاع کنیم؛ دفعه‌ی پیش که با ایران‌ایر آمدیم توبه‌کار شدیم. لامذهب بدجوری تکان می‌خورد. مرگ را آورد جلوی چششمان. آن‌جا بود که فهمیدیم جان‌مان را خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم دوست داریم. این "خودم را می‌کشم خودم را می‌کشم‌ها" لاف‌اند؛ شما باور نکنید! رفته‌ایم آن یکی ایرلاین را چک کرده‌ایم؛ پانزده کیلو بار بیشتر نمی‌برد؛ لباس‌های مندرسمان به جهنم؛ دلمان برای کتاب‌هایمان می‌سوزد؛ مگر از دار دنیا چه داریم جز همین چهار جلد کتاب؟ هیچی! البته بی انصافی است بگوییم هیچی. آخر یک خط موبایل همراه اول هم به ناممان است ایران؛ فعلا داده‌ایم دست مادرمان. چون مادرمان بلد نبود شارژ ایران‌سل بخرد موبایلش را تاپ آپ کند. ما هم که دل‌رحم.

بعد از ظهرها می‌نشینیم توی کافه، تحولات منطقه را واکاوی می‌کنیم. هم‌خانه‌مان معتقد است سرنوشت قومیت‌ها (اقلیت دوست ندارد؛ حتمن باید بگوییم قومیت و الا عصبانی می‌شود) باید محور همه‌ی مباحث سیاسی اجتماعی باشند. ما اما حرف خودمان را می‌زنیم. آخر ما از همان اولش هم به یک حکومت مرکزی  قدرتمند معتقد بودیم. روزها همه‌اش به این بیت "یک روز صرف بستن دل شد به این و آن ، روز  دگر فلان" فکر می‌کنیم. هی با خودمان می گوییم دیدی اولش چه سخت دل بستی به این خاک، حالا هنوز نرفته خاطره‌ها دارند خفه‌ات می‌کنند. اما خب چاره چیست باید سوخت و ساخت. در یخچالمان رد بولی چیزی هم نداریم که مثلا نوشته را اینطوری تمام کنیم که "می‌روم از یخچال ردبول بیاورم و تمام". باید به همان نصف هندوانه‌ی از دیروز مانده اکتفا کرد. کلن زمانه‌ای شده که همه ش باید اکتفا کرد.. اکتفا کرد ... اکتفا کرد و لابد بعدش هم تمام!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


پرونده‌ی قربانیان یک فرض محال

می‌گویند همه‌ی داستان‌های عالم را می‌شود زیر چهل و چند درونمایه‌ی بنیادین طبقه‌بندی کرد؛ خیلی وقت است دنبال رفرنسی برای این مدعا می‌گردم؛ نیافتم. اما فرض را که بر صحت‌اش بگذاریم گمان کنم یکی از این چهل و اندی درونمایه، تراژدی انسان‌هایی باشد که قصد دارند با سرعتی بیش از رقم آخر کیلومتر شمارشان کلاس اجتماعی‌ خود را در نوردند؛ آن‌هایی که زندگی‌شان را بر این فرض محال گذارده‌اند، که طبقات اجتماعی را می‌شود دوتا یکی طی کرد. نمی‌دانم نمونه‌ای دارید دور و برتان یا نه، نمی‌دانم تجربه کرده‌اید چیزی را که می‌گویم یا خیر. فقط این را می‌دانم که قصد مکاشفه در احوالات این نمونه‌ی خاص اگر داشته باشید باید چراغ‌قوه و گنج یاب به دست بگیرید؛ آخر طفلکی‌ها همه چیزشان را در سیاهچاله‌ها قایم می‌کنند، مصائبشان را خاک می‌کنند، خیلی‌هاشان خودشان هم خبرندارند. طفلکی‌ها همه‌شان قربانی کتمان‌اند، قربانی جاه‌طلبی، قربانی یک فرض محال.

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


خواستن آغوشِ ناموجود

...وقتی برای چنین مجموعه ای که معلوم نیست اسم نویسنده اش یا رنگ چترش یا شماره شهروندیش درست و حقیقی است یا نه ، از خصوصی ترین دلیل گریه ها و دل زدنهایتان حرف میزنید ، کیست که نفهمد چقدر هوای دور و برتان ابر دارد و سرد است . کیست که نفهمد چقدر آغوش لازم و دلداری لازم و راه حل لازم بوده اید . دارم فکر میکنم خودم هم روزی بوده ام آنجا که شما ایستاده اید . برای آدمهایی نوشته ام که آنها هم روزی همینجا ایستاده بودند . زمین می چرخد و ما با زمانش تکرار می شویم .

(+)

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


گوش شما

یکی حالش را داشته باشد شاید بتواند در باب این موضع رساله‌ای چیزی تولید کند، یا لااقل یک پست درست- درمان وبلاگی بنویسد اما گمان کنم چکیده اش چیزی شبیه این باشد که "بدبخت کسی است که غرائزش ابزار فکر کردنش شوند و بدبخت‌تر کسی که درباره‌ی غرایز بدیهی‌اش زیادی فکر کند." شاید تفکیک غرائز از عقلانیات چندان همه ساده‌ نباشد، شاید سیاه و سفید کردن موضوع برخی واقعیات را مخدوش کند اما نگارنده دارد از زیاده‌روی‌ها سخن می‌گوید، از فرم افراطی ماجرا. می‌دانم جا دادنش در قالب یک جمله شاید حکایت ریختن بحر در کوزه باشد. اما در عصر مینیمال زده‌‌ای که لابی «لایک‌ها» بر آن حکومت می‌کنند شاید در کوزه‌ریختن یگانه راه رساندن حرف‌ها به جایی است که باید برسند.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


تنازع برای بقا یا نوشیدن جام زهر

اعتراف می‌کنم نوشتن پستهایی از این دست در تخصص من نیست ولی خب آدمیزاد است و مجبور است جایی حرف دلش را بزند و الا غم‌باد می‌گیرد و دست آخر می‌ترکد. این را علما می‌گویند حرف خودم نیست. تز لعنتی تمام شده. مانده بیست صفحه‌ی دیگر هم غلط‌گیری شود و و دو تا خلاصه داستان یک صفحه‌ای پارافریز شوند، یک پاراگراف به فصل آخر اضافه شود، ابسترکت یک صفحه‌ای به مالایی ترجمه شود و تمام. همه‌ی اینها که عرض کردم یعنی ده ساعت کار مفید. اما خب برای همین ده ساعت الان دو هفته است الافم. هر روز صبح فایل‌ها را باز می‌کنم جلویم و ناغافل فرار می‌کنم به اینجا و آنجا؛ از فیس بوک و گودر گرفته تا مرتب کردن پوشه‌ها و تعریف کردن پروژه‌های ترجمه‌ی جدید و ای‌میل‌بازی با آدم‌هایی که فقط ده درصدشان جواب آدم را مثل آدم می‌دهند. خب معترفم که این فرار ناغافل را خیلی دیر کشف کرده‌ام. اساسن موجودی هستم که از خودم شیرین گول می‌خورم؛ شاید وجه دیگرش این باشد که خودم را شیرین گول می زنم. نمی دانم، اما هر چه که هست امروز نشستم به واکندن سنگ‌هایم برای خودم. خیلی ساده است: دلیل این بازی در آوردن‌ها این است که از طرفی انگیزه‌ای برای برگشتن ندارم و از طرف دیگر این‌جا بعد از این سه سال خانه‌ام شده است و بخواهم یا نخواهم دلبسته‌اش هستم. بدیهی است دلم برای یک سری آدم‌ها در ایران تنگ شده، اما می‌دانم این حس دو روز هم دوام نخواهد آورد. چاره چیست؟ تنها راهی که به ذهنم می‌رسد این است که بروم بلیط برگشته‌ام را بخرم. خودم را پرت کنم به قعر چاهی که می‌دانم ته‌اش چه خبر است. استراتژی مطلوبی نیست، اما خب خیلی‌ها با همین استراتژی شناگر شده‌اند؛ سیستم سنتی مربیان شنا را عرض می‌کنم که طفل بی‌چاره را پرت می‌کنند وسط قسمت عمیق استخر و از آن‌جا به بعدش تنازع برای بقاست که از طفل، شناگر می‌سازد.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :