آن مرد با آی‌پاد آمد!

 

پیرمرد با محاسن سفیدش وارد قطارشهری شد. با هر زبانی که می‌دانستی، تنهایی را می‌شد از نگاهش ترجمه کرد. اطراف را نگاه می‌کرد تا صندلی خالی‌ای پیدا کند. تا نگاهم به نگاهش گره خورد بلند شدم تا بنشیند. نشست و با اشاره‌ی مژه‌های فر خورده‌اش تشکر کرد. داشتم به تنهایی آدمیزاد فکر می‌کردم. به تنهایی این مرد. به تنهایی من وقتی مثل او پوست چروکم‌‌ به استخوانم زار بزند. در همین افکار غوطه می‌خوردم که پیرمرد آی‌پاد سفیدش را از جیب جلیقه‌ش بیرون آورد. با هر مشقتی بود ادامه‌ی سیم گوشی‌ها را با دستان لرزانش از جیبش بیرون کشید. از سر شوق لبخندی زدم؛ از این‌که لااقل پیرمرد همدمی دارد به وسعت هارد چند ده گیگی یک آی‌پاد سفید. یادم افتاد به رادیوی دو موج قرمز پدربزرگم. به تنهایی‌اش. به غربت ازلی‌اش در جهان ملودی‌ها و نغمه‌ها. غرقه شده بودم در احوالات خودم در آینده‌ای که شاید حتی در انتظارم نباشد. دستان لرزان پیرمرد بالاخره گوشی‌ها را در انتهای سیم سفید طویل پیدا کرده بودند. به رگ‌هایش خیره شده بودم، به ناخن‌های جوان نشسته به قاب پژمرده‌ی انگشتانش. همان طور که نگاهش می‌کردم گوشی‌ها را گذاشت روی نبضش و کلید بزرگ سفید روی دستگاه را فشار داد. عددها روی صفحه‌نمایش دستگاه بالا و پایین می‌رفتند. پیرمرد نگاهی به صفحه انداخت، زیر لب فحشی به کائنات داد، آهی کشید و کلید دستگاه فشار سنج را به هزار امید بار دیگرفشار داد. دلم به حال تنهایی‌اش سوخت؛ برای تنهایی نسل فشار سنج‌های آی‌پاد نما.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


از باقلوا تا توالت ایرانی: دورباطل خود بزرگ‌‌انگاری ایرانی در غربت

یکی از مصائبی که در این چند دهه‌ی گذشته بر فرهنگ ایرانی وارد شده قطع ارتباطش با دنیا و به طبع فرهنگ سایر نواحی دنیا، میراث فرهنگی و تاریخی سایر ملت‌ها و قومیت‌ها است. خودبزرگ‌انگاری ذاتی ایرانی را که به این نقیصه اضافه کنیم نتیجه‌اش انحصار طلبی‌ کورکورانه‌ای می‌شود که دامن ملت‌مان را گرفته است و ایرانی‌ها را در دنیا به ملتی متکبر و بعضن گستاخ شهره کرده است (به گواه مشاهدات شخصی). اعتقاد دارم علت این امر ما سفیران جوانی هستیم که با اطلاعات محدودمان از دنیای بیرون، داعیه‌ی ایفای نقش پدرخواندگی برای همه‌ی ملل روی کره‌ی زمین داریم. جوان ایرانی‌ای که تازه پایش را از زندان مملکتش بیرون گذاشته، چای سیاه را چای ایرانی می‌داند، توالت مقعر را توالت ایرانی می‌خواند، اتوموبیل فرمان چپ را «اتوموبیل فرمان ایرانی» خطاب می‌کند، باقلوا را شیرینی وطنی و مهمان‌نوازی و خانواده‌دوستی و شعر موزون و عود و تنبور و شراب و شربت را همه و همه از کشفیات اجداد ایرانی و فارس خود قلمداد می‌کند. سیاهان را آدم به حساب نمی‌آورد، هندی‌ها را کثیف، پاکستانی‌ها و افغان‌ها را بوگندو، چینی‌ها را ابله، اروپایی‌ها را مبتذل می‌داند. نتیجه‌ی همه‌ی این بی‌اطلاعی‌ها می‌شود منزوی شدن ایرانی‌ها در غربت، تشکیل حلقه‌های بسته‌ی وطنی، عدم تعامل با مردمان ممالک میزبان و افتادن در دور باطل نخوت و خودبزرگ‌بینی! جالب اینجاست که در همین حلقه‌های ایزوله‌شده‌ی وطنی است که همه‌ی مشکلات جامعه‌ی ایرانی در غربت را  بی‌آبروی و فضاحت دولت در نزد افکار عمومی جهان تشخیص می‌دهیم و مسئولیت شخصی خود را در تعامل با سایر ملل جهان به کل به دست فراموشی می‌سپاریم. مسئولیتی که شاید بتوان آن را کنارگذاشتن نقش آموزگاری برای جهان و سکوت کردن برای آموختن بیشتر از فرهنگ جهانی تعریف کرد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


چند چیز مهم

من نشسته‌ام اینجا برای خودم چیز می خوانم و چیز می‌نویسم. کسی نشسته برای خودش در دلم رخت می‌شوید. پودر رخت شویی میریزد، افاقه نمی‌کند، بلیچ می‌پاشد افاقه نمی‌کند، که اگر می‌کرد که دیگر این هنگامه چرا؟ نمی‌دانم چه مرگم شده است. ناخودآگاهم بیماراست لابد. یک دلم می‌گوید بروم کلرودیاسپوکساید بخورم. یک دلم می‌گوید نروم. آخرش هم نمی‌روم. می‌دانم. خود دار شده‌ام، می‌ترسم عوارض جانبی قرص یک ثانیه از این عمر رقت‌بار را کم کند لابد! اصلن کاش میشد آدم نگرانی‌هایش را بردارد بگذارد بالای کوه بلند زیر تیغ آفتاب خشک کند. شاید هم خوراک لاشخورها می‌شد اصلن. شاید هم لاشخورها هوشیارتر از این باشند که سراغ دل‌نگرانی‌های آدم بروند. لاشخورند ناسلامتی، آدم که نیستند.

یک وقت‌هایی برای خودم فکر می‌کردم که خب آدمیزاد مگر از این دنیا چه می‌خواهد؟ انتظاراتم از دنیا در حد آن ترانه‌ی آقای معین بود که می‌خواند: "من از این دنیا چی می خوام، دو تاصندلی چوبی..الخ." جوان بودم و خام لابد. البته حالا هم که پخته‌تر شده‌ام باز نمی دانم چه می‌خواهم از این دنیا. گمان کنم فرمولش را کشف کرده‌ام  اما: من از این دنیا همان چیزهایی را می‌خواهم که ندارم. گفتن ندارد که این طور خواستن، خواستن عبثی است. از هر طرفش که بروی بازنده‌ای. مثل من.

حالا این همه یأس از کجا می‌آید؟ از اینجا که داشتم به جریان روشنفکری (با تعاریف خودم) فکر می‌کردم باز. به اینکه جهانی وجود دارد به غایت مادی. با قانونی که به قانون جنگل می‌ماند. نخوری خورده می‌شوی بی‌شک. این جهان مادی امکاناتی دارد که به شیوه‌ای کاملن ناعادلانه قسمت شده است (به گمان من همین عین عدالت است). عده‌ای راه می‌برند به این امکانات و می‌شوند بهره‌مند و برخوردار (حالا به سبب وراثت، مزیت‌های ذاتی،  پیدا کردم اسم رمز کائنات وغیره و ذالک). عده‌ای راه نمی‌برند و می‌شوند بی‌بهره و بازنده. از قماش بهره‌مندها نیستم. سایکولوژی‌شان را هم نمی‌دانم. اما بی‌بهره‌های عالم دو دسته می شوند به زعم من: یک دسته که «کارگر» می‌خوانمشان، که جان می‌کنند، قناعت پیشه می‌کنند، می‌سوزند و می‌سازند و آخر هم فنا می‌شوند؛ یک عده هم می‌شوند «روشن‌فکر»-به معنی عام کلمه.

روشن‌فکران که بازی مادی را به اغنیا باخته‌اند به تولید معنا و ثبت تعریفات جدید رو می‌آورند. به زبان ساده‌تر واقعیت را طوری تحریف می‌کنند که حداقل بر روی کاغذ خودشان برنده‌ی بازی زندگی باشند. که مکنت معنوی بسازند برای مبارزه با مکنت مادی. برای همین مکنت مادی را ضد ارزش تعریف می‌کنند، ثروت را چرک کف دست می‌خوانند و الخ. ارزش‌هایی می‌سازند از قبیل ادبیات و شعر و فلسفه و شب و روزشان را به انباشتن توبره‌‌ی ارزش‌هاشان می‌گذرانند تا شاید باختن‌شان در میدان واقعی دنیا را جبران کنند یا اساسن تن ندانشان به مسابقه را توجیه کنند. یک عده‌شان روشنفکران آرمان سوسیالیسم را علم می‌کنند، یک عده به طبل معنویات می‌کوبند و زهد را ترویج می‌کنند، یک عده هم مروج و مدرس سایر علوم قبیحه‌ی انسانی می‌شوند. جالب اینجاست که در مسیر زندگی، ناخودآگاهِ این روشنفکران، هر از چندگاهی مچ‌شان را می‌گیرد و به گوششان سیلی واقعیت می‌نوازد تا به یادشان ‌آورد که در جهان ماده، ارزش غایی لذت است و لذت هم خیلی از مرزهای خوردن و خوابیدن و سپوختن و تولید مثل کردن فراتر نمی‌رود. همین آقایی که من باشم الان در حال سیلی خوردن است.بله!

یک عده اما هنوز در خواب خرگوشی به سر می‌برند. بیدارشان کنم؟ بروند درجات و مناسبی که در عالم معنای خودساخته‌ی خود خلق کرده‌اند را نگاه کنند: کشیش سودای کاردینال شدن دارد. طلبه سودای مرجع شدن. که چه بشود؟ که بیشتر زهد بفروشد و بیشتر اعانه جمع کند و بیشتر مکنت مادی به دست آورد چون معنی از آن مکنت مادی است و بس. چرا راه دور برویم؟ نویسنده‌ی گمنام دنبال خواننده‌‌ی بیشتر است، خواننده دنبال شنونده‌ی بیشتر. که بیشتر بفروشد تا در نهایت بیشتر مکنت کسب کند. که بیشتر بخورد و بهتر بیاشامد و با نژاد بهتر بخوابد و سلَف بهتر تولید کند و در یک کلام بیشتر لذت ببرد. پس ارزشهای غیر مادی  این وسط چه هستند؟ بنده عرض می کنم کشک. که جنس جهان از ماده است و غایت آمال بشر کسب لذت مادی بیشینه است و باقی فسانه...

 

بحث اخلاق بماند برای وقتی دیگر

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


جریان سیال ناخودآگاه

 

دلم می خواست یک کراوات آبی نفتی داشتم با خال‌های ریز سفید با یک شلوار فاستونی سرمه‌ای و یک کمربند چرم اعلای مشکی. دلم می‌خواست هندوانه‌ها یک دکمه‌ای اهرمی چیزی داشتن  که وقتی فشارش می‌دانی همه‌ی تخمه‌ها بریزند دور سینی.  دلم می‌خواست صبح که بیدار می‌شدم این کتری مادر به خطا از پروردگار جهان کهرباها شفای عاجل می‌گرفت و مجبور نبودم باز صد رینگتِ قابل خرج آفتابه لحیم این خانه کنم. دلم می‌خواست صبح تا شب تولید محتوا می‌کردم و آخر شب پولش را به سبکی که به گارسون‌ها انعام می‌دهند می تپاندند توی جیب پیراهنم که گذرم هرگز به این سگ‌دانی پشت دانشگاه که اسمش را گذاشته‌اند بانک نیافتد. دلم می‌خواست کسی وسط نوشتن نیاید بپرسد که چه می‌نویسم و چرا سگرمه‌هایم سر صبحی توی هم است و آیا قهوه می‌خواهم یا نه، که باز یاد آن کتری برقی مادر به خطا بیافتم و چهار ستون بدنم رعشه بگیرد. دلم می‌خواست اوضاع بیداری آن‌قدر خوب بود که لنگرم را این‌قدر قایم در دریای خواب فرو نمی‌کردم. دلم می‌خواست «جریان سیال ناخودآگاه» را به نام خودم ثبت می‌کردم و برای خودم یک گهی می‌شدم درعالم ادبیات. آن‌وقت شاید استتوس‌های فیس‌بوکم را "با یک نخی در وسط " می‌نوشتم که بعد اسمش بشود رمان، داستان بلند یا هر چیزی. دلم می‌خواست "خیلی در بند"* این حرف‌ها نباشم.

*) سر صبحی، از فیس بوک رضا قاسمی.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


از شدت پارسی

اصطلاح «هرکسی را بهر کاری ساخته‌اند» را می‌شود با زبان‌های مختلف هم تعمیم داد. یعنی می‌شود نشست و با ژستی کاملن حق به جانب مدعی شد که هر زبانی را بهر کاری ساخته‌اند. هنوز دیالوگ مادر لیلا حاتمی در سریال کیف انگلیسی در گوشم است که با همان ژست برژوازی‌اش می‌گفت "من وقتی به اوج احساس می‌رسم این تنها زبان فرانسه است که کمک می‌کند حالم را بیان کنم" (نقل به مضمون حالا). بارها دیده‌ام همین بچه‌های گودر صفحه ی ویکی‌پدیای عربی فلان سرویس تکنولوژیک یا فلان قطعه ی صنعتی را بساط خنده شان کرده‌اند. خب حق هم دارند؛ عربی زبان تکنولوژی نیست یا شاید برای ما که مذهب را به عربی در گوشمان دیکته کرده‌اند نباشد. چند وقت پیش‌ها نشسته بودم کتابی در باب باورهای مسیحیت به انگلیسی می‌خواندم و انگشت به دهان مانده بودم چرا انقدر این متن به انگلیسی زار می‌زند. جوابش شاید این باشد که انگلیسی زبان سکولاری است. کمدی الهی دانته را هم که به انگلیسی می‌خواندم همین بود. خطابه‌های جان دان هم  ایضن. انگلیسی زبان علم است، زبان منطق است، خزعبل سخت به کلمه می‌آید به این زبان.

حکایت زبان مادری ما هم شاید همین باشد. فی المثل برای من فارسی هیچ‌وقت زبان نامه نگاری‌های نیمه رسمی نبوده است. انگار در این سطح رسمیت کلمات به کاغذ نامه تن نمی‌دهند. یا رومی روم می شوند یا زنگی زنگ. مدام دوز رسمیت نامه از دست آدم در می‌رود. نمونه‌اش همین خطاب کردن آدم‌ها در اول نامه‌های نیمه رسمی. نه می‌شود اسم تنها به کار برد. نه جناب و قربان به قلم می‌آیند. می‌دانم شاید بخشی از این ایراد به مهارت نگارنده برگردد ولی انصافن فارغ از این مثال با زبانمان خیلی حرف‌ها را سخت می شود زد. زور بر می دارد نوشتن بعضی مفاهیم. اصلاح می‌خواهد این زبان.

زبان شناس نیستم، جامعه شناس هم نه! اما میدانم باید نسبتی باشد بین اصلاح یک جامعه و اصلاح زبان مردمانش. شاید همان‌قدر که اصلاح جامعه‌مان سخت است اصلاح زبان‌مان هم دشوار باشد. شاید هم اصلن اصلاح زبان در مقیاس عمر من و شما خیال خامی باشد. مطمئن نیستم. تنها چیزی که مطمئنم این است که زبانمان با همه‌ی قدمت و شکوهش بعضی جاها می‌لنگد و باید فکری به حالش کرد.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


215

 

"نوا" به "نوا"

عاشقانه می خوانی

اشک‌هایم "بیات" می‌شوند

و فاصله

تا "اصفهان"

نمناک است

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


آشپزی ایرانی

آشپزی ایرانی افراطی است. این را تازه زمانی کشف کردم که بعد از کثیف کردن تمام آشپزخانه برای پختن دو پرس خورشت بادمجانِ ناقابل ملامت شدم. خوب که نگاه کنیم می‌بینیم آشپزی ایرانی با تسامح و تساهل میانه‌ای ندارد. رومی روم است و به رومی بودنش هم بالیده و می‌بالد. مثل آشپزی غربی بی خیال و ساده‌انگار نیست که یک مشت سبزی خام را وسط تشت مطلا بریزی و با یک شاه‌میگوی نیمه آب‌پز تزئینش کنی و به خورد جماعت دهی. یا یک برش گوشت گوساله را به چشم بر هم زدنی در روغن داغ بچرخانی و به نام دهان پر کن استیک سرو کنی. آشپزی ایرانی یاغی است و خشن. همین قرمه سبزی را نگاه کنید: سبزی ها را یک بار آش و لاش می کنیم، جزغاله می‌کنیم، به دست زمهریرِ فریزر می‌سپاریم تا تازه برای یک نبرد چندین ساعته با آب و آتش آماده اش کنیم. میرزا قاسمی را در نظر بگیرید: بادمجان‌ها را خوب کباب می‌کنیم تا تازه بعد از له شدن روی آتش میان روغن و دوزخ سیرها آماده شوند. آش‌هایمان را آن‌قدر به هم می‌زنیم که نه تنها گوسفند درسته در کماجدان له می شود بلکه صاحب دیگ هم از کت و کول می‌افتد. حجم وعده‌های غذایی‌مان را هم در نظر بگیرید که تپه‌ای برنج پای ثابتش است و تکه‌ای نان ضامن رساندنمان به سر حد انفجار. البته که این‌ها که عرض کردم با ویژگی‌های فرهنگی و خلق و خوی‌مان هیچ ارتباطی ندارد. البته که ما فارغ از هر عیب و ایراد و نقصانیم. البته که در مورد آشپزی ایرانی هم نگارنده  گزینشی می اندیشد و دچار کلی گویی و تعمیم و سم‌پاشی است. 

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :