سربازی

یک شب‌هایی در زندگی هستند که فردایشان هم‌وزن روزهای معمولی زندگی نیستند. یک روزهایی در پس این شب‌ها هستند که تکلیف یک مدت زیادی از آینده را معلوم می‌کنند. چیزی شبیه شبی پیش از امضای یک قرار تبعید،  یا ثبت یه مالکیت کلان یا اصلن عقد یک قرار عاشقانه. بعد آن‌وقت معمولی سر کردنش می‌شود کار حضرت فیل. هر چند هم خیالت راحت باشد از نتیجه‌ی کار باز هم تشویش هست. حالا حساب کنید خودتان، شبی است که بایستید بر بلندای یک برزخ؛ این سویش دوزخ، آن سویش بهشت؛ باید بایستی بر بالای بلندی در انتظار یک نسیم؛ یک تلنگر. یک همچین شبی است امشب و من پر از تشویشم. خوبی‌اش این است که نتیجه هر چه باشدنجات می‌یابی از برزخ بلاتکلیفی؛ خوبی‌اش این است که این نیز می‌گذرد. خوبی‌اش این است که مدتی است بلد شده‌ام خوبی‌های نازک مثل مو را هم، ماهرانه بیرون بکشم از ماستِ بدی‌ها. 

پی‌نوشت: نشسته بودم توی ماشین و دل سپرده بودم به دست ترانه؛ ترانه‌ای با ترجیع بند «باید دوباره...». بعد با خودم گفتم، اگر قرار است بنویسم امشب، «باید دوباره» توی این خانه‌ی قدیمی باشد. جرقه‌هم اگر باشد، بهتر است از این ظلمت مطلقی که سایه‌اش بر سر اینجا سنگینی می‌کند.  

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :