آلبرت منزر دیگر مقیم آفتاب نیست

از قرار معلوم آلبرت منزِر دو هفته‌ای‌ست که از دنیا رفته. این را همین امروز از ایمیل دکتر «ب»  فهمیدم. این سری که ایران بودم زیاد به مطبش سر می‌زدم؛ ظاهرن به بهانه‌ی درد مزمن کمرم. علاقه‌‌ی دکتر «ب» به ادبیات، کتاب‌ها و انتشاراتی که داشت همیشه پیشتر از علاقه‌اش به ارتوپدی و طبابت به آدم منتقل می‌شد. نشان به آن نشان که هر وقت به مطبش می‌رفتم زور ادبیات و کتاب‌ها به کمرمفلوک من می‌چربید و این چیزی بود که دوست می‌داشتم. دفعه‌ی آخری که دیدمش از من خواست نامه‌ای برای آلبرت منزر، نویسنده و تصویرگر سوئیسی کتاب‌های کودکان، بنویسم و برایش توضیح دهم که چرا مجبور شده‌اند خوک‌ها را از تصویر مزرعه‌ی خیالی آخرین کتابش که به فارسی ترجمه شده حذف کنند. برایش نوشته بودم که «مملکت ما درست شبیه یک زندان است با تنها یک پنجره‌ی کوچک روی دیوارش. روا نیست شما که عمری است در آفتاب زیسته‌اید همین تنها دریچه‌ی امیدمان به خورشید را کور کنید». دکتر «ب» امروز برایم در ایمیلش نوشته که «یک خانم سوئیسی نامه‌ات را در نمایشگاه کتاب خوانده و گریسته». نوشته که «ایمیل‌ات دو هفته دیر به دست منزِر رسیده». حالا در خلوت خودم نشسته‌ام به تماشای یکی از مصاحبه‌ی تلویزیونی پیرمرد و به این می‌اندیشم که باز ما مانده‌ایم و سلول تک پنجره‌مان؛ که حالا گر چه منزر به نیستی پیوسته اما کتاب‌ش در دستانِ کودکانِ عشیره‌ی زندانی است -بی ضیافت خوک‌ها؛که آفتاب دامنه‌های سبز آلپ بی آلبرت شاید چیزی کم داشته باشد؛ که آلبرت منزر دیگر مقیم آفتاب نیست...

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :


زیستن در تایم‌زون دوگانه

همه‌اش این چهار ساعت اختلاف ساعت پس ذهنم است. این روزها رسمن دارم در دو منطقه‌ی زمانی مختلف زندگی می‌کنم. خوبی‌اش این است که موقتی است. خیلی موقتی‌تر از خیلی. یعنی اگر قرار بود موقتی نباشد که اساسن من اینجا نبودم. این را خیلی وقت است به خودم قول داده‌ام و تمام‌قد هم پای قولم هستم. همه‌اش بر می‌دارم با انگشت چهار ساعت اختلاف را به وقت محلی حساب می‌کنم . کلاس ریاضی ابتدایی نیست که انگشت‌شماری قدغن باشد. چهار ساعت را حساب می‌کنم و شماره‌ تلفن‌اش را می‌گیرم. چهار ساعت را به وقت نهارم اضافه می‌کنم و غذا می‌خورم. چهار ساعت را از وقت خوابش کم می‌کنم و می‌خوابم. چهار ساعت را از زندگی‌هامان کم و زیاد می‌کنم و بدهکار هم نمی‌شوم. چون می‌دانم موقتی است. خیلی موقتی تر از خیلی موقتی. این بار خیالم جمع است که بدهکار نمی‌شوم. خیلی خیالم جمع است این‌بار. 

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :


کلمه می‌فروختم!

یه زمانی پروژه‌ی ترجمه‌ای برداشته بودم که حق‌الترجمه‌اش را کلمه‌ای با کارفرما حساب می‌کردم. کلمه‌هایم را هم نسبتن گران می‌فروختم و کلن از درآمدم راضی بودم. اما بعد از مدتی حس کردم این کلمه‌های گران دارند زندگی‌ام را دگرگون می‌کنند. می‌آمدم فیس‌بوک پای عکس فلانی کامنت بنویسم با خودم می‌گفتم: چه کاری است الان پنج تا کلمه‌ی فلان تومنی خرج این آدم کنم؟ می‌آمدم وبلاگ آپدیت کنم می‌دیدم هر پستم خدا تومان پایم آب خواهد خورد و منصرف می‌شدم. می‌گفتم اصلن ولش کن انگار راستی راستی روزگار گشاده دستی در کلمه‌ها به سر آمده. کم‌کم موقع حرف زدن با آدم‌ها هم ذهنم به حسابگری افتاده بود. حکایت‌ها را خلاصه می‌کردم. ایجاز شده بود صنعت قالب زبانی‌ام. یادم می‌آید پدر یک بار از اوضاع درس و دانشگاهم پرسید و من فوری جواب دادم حکایت ایکس تومانی‌اش را می‌خواهی یا ایگرگ تومانی؟ نگاهم کرد و گفت «با ما ارزون حساب کن مشتری بشیم؛ ولی کار خوب کاریه که وقتی خوابی هم پول بندازه، وقتی مستراحی هم پول بندازه؛ وقتی مسافرتی هم پول بندازه نه وقتی که نشتی و فک می‌زنی.» این روزها همه‌ی زورم را گذاشته‌ام به پیدا کردن چنین کاری. پروژه‌های کلمه‌ای خدا تومن هم تمام شده‌اند. حالا کلمه می‌فروشم به ازای سه دیوان صد تومان؛ دنبال مخاطب می‌گردم مجانی برایش خطابه کنم؛ آتش زده‌ام به مالم. پدرم راست می‌گفت کلمه فروختن ادم را لال می‌کند؛ کار خوب کاری است که درآمدش شبانه‌روز کنتور بیاندازد...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :


یعنی چه؟

قصه‌ی خاصی نیست؛ خودتان را خسته نکنید:

اینجا وقتی یک تعطیلی‌ رسمی با تعطیلات آخر هفته مقارن می‌شود، فردایش اتوماتیک‌وار تعطیل است. اسمش را گذاشته‌ام قانون بقای هون‌گشادی. خب البته این قانون به حال هون‌گشاد عظمایی که هر وقت عشقش کشید از خانه کار می‌کند توفیر چندانی نمی‌تواند داشته باشد. اما یک حس آمیخته به گناهی گریبان آدم را می‌گیرد وقتی روز تعطیلش به کار کردن تباه می‌شود؛ حسی شبیه گناه‌آلودگی کار نکردن در یک روز غیر تعطیل. اساسن آدمیزاد موجود غریبی است. جمیع تناقضات و مغالطات و دو هایی که هرچه در دوهای رقیب/حریف/یار ضرب می‌شود چهار نمی‌شود: بیایید اسمش را بگذاریم قانون ضرب‌ناپذیری دوهای مجرد یا قانون خرتوخری مضارب عدد دو! اساسن نام‌گذاری سنت پسندیده‌ایست که اگر نبود من چطور فرق یابو را با این آقایی که الان آمد انترنت (سلام آقای قاسمی) خانه را وصل کند توضیح می‌دادم؟ خب حق بدهید نمی‌شد. مردکه آمده اینجا می‌گوید برایم توضیح بده چه شده. بعد تا دهانم را باز می‌کنم می‌پرد وسط حرفم که خب بعد؟ من هم لالمانی‌ می‌گیرم. توی دلم میگویم یعنی ژه؟. می‌گوید آقا شما ادامه بده. اما من به طرز واضحی قهر کرده‌ام. می‌گویم من توضیحی ندارم. خودت بگرد پیدا کن و میروم قهوه‌ام را متفرعنانه سق بزنم. مردک آهی می‌کشد و تاب خوردن در سیم‌ها‌ی تاب‌خورده آغاز می‌کند. بله جهان سوم جایی است که تکنولوژی وایرلس یک آپشن است نه یک ضرورت. خب البته فکر که می‌کنم می‌بینم بنده‌ خدا حق دارد شاکی باشد. ناسلامتی روز تعطیل است و هون گشادی هر کس بقا داشته باشد هون‌گشادی این بنده خدا دوام نداشته. میبینید؟ اصلن رابطه‌ی عشق و نفرت غریبی داریم من و این آقای اینترنتی‌مان. ولی خب دلیل نمی‌شود صبح یک روز تعطیل که بیدار شدنت را موکول کرده‌ای به اراده‌ی اولین انسانی که شماره‌ات را بگیرد، شنیدن «گود افترنون» یک تکنسین هندی پشت خط درد نداشته باشد. آدم سکته‌اش می‌گیرد خب. بعد بیدار می‌شود و کورمال کورمال ساعتش را نگاه می کند: یازده صبح! بعد گود افترنون آن‌وقت؟ همین می‌شود که آدمیزاد دست به قیاس بشر با یابو می‌زند! همین می‌شود که آدمیزاد دهنش به فحش و فضاحت باز می‌شود صبح اول صبح یک روز تعطیل؛ که بقای هون‌گشادی‌‌اش به مخاطره می‌افتد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :