زمانه، زمانه‌ی سینماست

واقعیت را جا می‌گذاریم

هر روز صبح

پشت در اتاق گریم

از بس که آدم‌ها

واقعی بودن‌مان را

دوست ندارند

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


برگی از دفتر تاریخ

پس شروع آتش جنگ جهانی دوم در سپتامبر 1939، علی‌رغم حملات هوایی آلمان‌ها جورج ششم پادشاه انگلستان و همسرش تصمیم به ماندن در لندن گرفتند. نخستین حمله‌ی آلمان‌ها در هفتم دسامبر 1940 جمعیتی بالغ بر هزار نفر را در انگلستان به کام مرگ کشاند؛ جمعیتی که اغلب در منطقه‌ی «ایست‌اِند» از محلات فقیرنشین لندن می‌زیستند. در سیزدهم سپتامبر پادشاه و ملکه به طرز معجزه‌آسایی از یک حمله‌ی هوایی به محوطه باز قصر بوکینگهام جان سالم به در بردند. در واکنش به این رخداد ملکه انگلستان در نطق معروفش خاطرنشان کرد: «خوشحالیم که این اتفاق برای ما افتاد چرا که بعد از این ماجرا می‌توانیم دوباره در روی مردم ایست‌اِند نگاه کنیم.» در طول مدت جنگ، خانواده سلطنتی مانند سایر مردم انگلستان در معرض جیره‌بندی بودند. در توصیف این وضعیت، بانوی  نخست ایالات متحده، النور روزولت از جیره‌نبدی آب و غذا در قصر سلطنتی در هنگام اقامتش در انگلستان و سرمای اتاق‌های قصر به دلیل فقدان سوخت حکایت می‌کند...

 

 

پ.ن.1: رفرنس ویکی‌پدیا، ترجمه خودم.

پ.ن.2: مقایسه کنید با خانواده‌های سلطنتی وطنی در طول تاریخ!

پ.ن.3: جورج ششم همان پادشاهی است که تام هوپر در «سخنرانی پادشاه» به تصویر می‌کشد. 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


آینه دروغ نمی‌گوید تو چرا!

دوباره اس ام اس فرستاده که «فلان ساعت بیا برویم فلان جا». برایش نوشتم «نیستم. وقت ندارم. حسش نیست.» یعنی دست از سرم بردار، من دیگر نیستم. گوشش به این حرف ها بده‌کار نیست البته. هیچ‌وقت نبوده؛ این را تجربه ثابت کرده. گفتم بردارم اس ام اس هایش را از روی موبایلم پاک کنم اصلن. بعد دیدم دانه دانه پیدا کردن‌ و پاک کردن‌شان کار حضرت فیل است. تصمیم گرفتم همه را یک‌جا بریزم دور. زور می‌طلبد گذشتن از هزار و اندی اس ام اس آنتیک. هر کدامش خاطره است آخر. تلخ یا شیرینش حالا فرق نمی‌کند. دل کندن می‌خواهد. سعی کردم، شد! اساسن خوبم در دل کندن. حریفم. قادرم: بخوانید این کاره‌ام اصلن. اس ام اس‌ها که پاک شدند اما پیغام خطایی ظاهر شد. نوشته بود که قادر به پاک کردن یک پیام نیست. باکس را باز می کنم می‌بینم پیام آخرِ خودش است. لعنتی! سعی می کنم دستی پاکش کنم. نمی شود. حافظه را فرمت می‌کنم، افاقه نمی‌کند. به منهدم کردن گوشی فکر می‌کنم، ولی ژن های آبا و اجدادی ام نمی گذارد افکارم به فعل تبدیل شوند. دوباره باکس را باز می‌کنم، می‌بینم پیامش تغییر نام پیدا کرده! فرستنده: زویراکس. یا جد بزرگوار! زویراکس دیگر چیست؟ یاد تریلرهای سایکولوژیک هالیوودی می‌افتم. بدنم گر می‌گیرد. با شست لرزان و دلی آکنده از بیم پیام را باز می کنم: داخل پیام هم نوشته زویراکس! می‌آیم پای لپ‌تاپ. زیرواکس را گوگل می‌کنم. ظاهرن اسم یک نوع پماد درمان تبخال است! ناخودآگاه دست می‌کشم روی لبم. برجستگی‌ را باور نمی کنم اول. می روم جلوی آینه. یک بار دیگر دست می‌کشم روی لبم. تبخال است. 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :