برای سنگ‌ها

رفته‌ بودم بزرگ‌ترین کتاب‌فروشی شهرمان. قفسه‌های شعر را زیر و رو کردم؛ پر بود از مجموعه اشعار مریم حیدرزاده و ترانه‌های سیاوش قمیشی و کریس دی‌برگ و... لابه لایشان هم چند مجموعه‌ بود از سهراب و اخوان و نیما که خب فکر کنم مقدار غباری که روی کتاب‌هایشان نشسته بود با مقدار غبار روی سنگ قبرشان برابری می‌کرد. القصه که از پیدا کردن کتابی که می‌خواستم لابلای آن حجم بلاهت و غبار نا امید شدم. رفتم جلوی صندوق تا شاید متصدی کتابفروشی بتواند کمکی کند. جلویش یک کوه رساله و تفسیر چیده بود و داشت تلفنی سفارش کتاب فیزیک و شیمی کنکور می‌داد. خودم را زدم به بی خیالی. گذاشتم به حساب مناسبت فصلی که توی ذوقم نخورد. تلفن را که قطع کرد از لای یک خروار معنویت مجسم پرسیدم: خانم دنبال مجموعه شعری می‌گردم به نام «برای سنگ‌ها». یک جوری نگاهم کرد انگار نه من و نه سارا و نه هیچ بنی بشر دیگری حق ندارد «سنگ‌ها» را بچسباند پشت «برای». انگار که حتمن باید می‌گفتم «برای خاطر خدا» یا «برای شفا» یا «برای قبولی در کنکور» یا حداقل «برای یک لقمه نان». اینجا سنگ‌ها حق ندارند «برای» داشته باشند اصلن. همان‌طور که آدم‌ها حق ندارند شعر بخوانند یا پایشان را از کلیشه‌ها فراتر بگذارند. پرسید: اسم نویسنده‌اش را می‌دانی؟ گفتم بله. خانم فلانی، نشر بهمانی. سرتا پایم را ورانداز کرد و گفت این‌هایی که می‌گویم را نمی‌شناسد. بعد هم اضافه کرد قفسه‌ها را خوب گشته‌ام یا خیر؟ گفتم: خوب گشته‌ام گمان کنم. بلند شد همراهم آمد کنار قفسه‌ها. اشاره کرد به یک سری کتاب از جبران خلیل جبران با جلدهای جینگول و منگوله و آویز و گفت: این‌ها را زیاد می‌برند! برای کادو می‌خواهی؟ بعد تنم یک لحظه یخ کرد یا شاید هم داغ شد. ترموستاتم از کار می‌افتد این‌جور وقت‌ها. نتوانستم جوابش را بدهم. اساسن فایده‌ای هم نداشت. شما فرض کنید بخواهید با یکی که فقط چینی می‌داند، راجع به جبر و اختیار به فارسی خطابه کنید. حرف زدن ندارد. بعد همین‌طور که خودم را از کتاب‌فروشی بیرون می‌کشیدم دلم سوخت. به حال خودم. به حال آن‌هایی که فکر می‌کنند حق‌مان خیلی بیشتر از اینی هست که داریم. به حال سارا که کتابش در ده ما توزیع نمی‌شود. به حال شعر. بعد همه‌اش فکر می‌کردم به انتخاب اسمش برای مجموعه؛ هی توی راه با خودم تکرار می‌کردم: برای سنگ‌ها.. برای سنگ‌ها... برای سنگ‌ها...  برای این سنگ‌های متحرک...‏

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


ضرب می‌کنیم و بدهکاریم

فایل ترجمه‌ام را برده‌ام مغازه‌ی تایپ و تکثیرِ سر کوچه برای پرینت گرفتن، تا برای بار نمی‌دانم چندم بسپارم‌ش دست ناشر. اساسن آدمی‌زاد باید یکی از این ماشین‌های غول‌پیکرکپی/ پرینت در خانه‌اش داشته باشد. از ماشین رخت‌شویی واجب‌تر است به خدا. فایل را روی مانیتور غمزده‌اش باز می‌کند: «در زمستان آغاز می‌شود».  ظاهرن از عنوان کتاب، «عشق» از قلم افتاده ؛ سعی می‌کنم حالی‌اش کنم عشق را دوباره از نو سرجایش تایپ کند؛ اما مگر «عشق» با این لهجه به همین راحتی‌ها در زبان می‌چرخد؟  قیدش را می‌زنم. بی اجازه می‌روم پشت میزش. خم می‌شوم روی کیبرد و با انگشت اشاره‌ی دست راستم ناشیانه ع و ش و ق را فشار میدهم.. بوی عرق شامه‌ام را آزار می‌دهد. تمام که می‌شود می‌پرسد: سیمی کنم؟ می‌گویم خیر لازم نیست. می‌گوید اگر پروژه‌ی درسی باشد، سیمی بشود، بهتر نمره می‌گیرد. نگاهش می‌کنم اما چیزی نمی‌گویم. سرم را بر می‌گردانم. روی دیوار به خط درشت نوشته: «پایان‌نامه با پرینت، هر صفحه سیصد و پنجاه تومان»! سعی می‌کنم تعداد صفحات کتابم را در سیصد و پنجاه تومن ضرب کنم. کار بیهوده‌ایست؛ اگر می‌توانستم سیصد و پنجاه را ذهنی در دویست و چهل و نه ضرب کنم که اساسن مترجم نمی‌شدم. پنج هزاری را روی میز خاک گرفته می‌گذارم و یک خط در میان توی راه خانه به این فکر می‌کنم که این روزها واحد پولمان را در چه چیزهایی که ضرب نمی‌کنیم! 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


از رقت زبان بیگانه

1) با هم‌خانه‌‌ی ایرانی‌ام، هر موقع اختلاف نظری پیدا می‌شد، به انگلیسی بحث و جدل می‌کردیم. آن‌وقت‌ها هم‌خانه‌ی غیر ایرانی هم داشتیم فلذا آن‌قدر‌ها که برخی از شما ممکن است فکر کنید، رفتارمان مصنوعی و متظاهرانه به نظر نمی‌رسید. می‌ایستادیم یک دل سیر به انگلیسی به هم بد و بیراه می‌گفتیم، حرفهای دل‌مان را می‌زدیم و دوباره چند ساعت بعدش به فارسی به دوستی‌مان ادامه می‌دادیم، انگار نه انگار که چند ساعت قبلش بدترین فحش‌های روی زمین را حواله‌ی هم کرده بودیم.‏

2) چند وقت پیش رفته بودم مصاحبه برای تدریس در یک موسسه‌ی آموزش زبان. در جلسه‌ی مصاحبه، علاوه بر مدیر آموزشگاه که به فارسی مصاحبه می‌کرد، خانمی هم بود به عنوان مدیر آموزشی، که ظاهرن آمده بود برای قسمت فنی مصاحبه و یحتمل محک زدن سطح زبان من و به طبع به انگلیسی سوالاتش را می‌پرسید. بعد از قریب به بیست دقیقه پرسش و پاسخ با این خانم، دیدم که به طرز غیرمعمولی همه‌ی شرایط کاری و متدهای آموزشی‌ام را رک و راست به او گفته‌ام در حالی که هنوز با مدیر آموزشگاه در مرحله‌ی تعارف تکه پاره کردن و محاورات فوق رسمیِ دست و پاگیر بودم.

3) این اواخر در ایران برای طرح مشکلی پزشکی، رفته بودم مطب پزشکی که دست بر قضا از اقوام مادری بود. یادم است برای طرح مشکلم هر چقدر تقلا می‌کردم نام برخی اعضا و جوارح و حالات طبیعی بشری توی دهانم نمی‌چرخیدند. همه‌اش احساس می‌کردم کاش می‌شد فلان کلمه را به انگلیسی گفت اینجا، بی این‌که طرف برداشتی کند که در این موارد از عوام سر می‌زند! بعد از جلسه‌ی مشاوره، یادم افتاد به پزشکم در خارج از کشور و این‌که چطور می‌نشستم روبرویش و راحت سیر تا پیاز بیماری‌ام را برایش شرح می‌دادم و آب هم در دلم تکان نمی‌خورد.

این سه اپیزود را نوشتم شاید کلیدی باشند برای پاسخ دادن به این سوال که چرا این همه سال برخی مفاهیم را با یک زبان خارجی توی گوش ما خوانده‌اند. که چرا فی‌المثل به جای «بریدن دست»، ترکیب «قطع ید» را به خوردمان داده‌اند یا به جای زندان نوشته‌اند «حصر». این‌ سه مورد تجربه‌ی شخصی را نوشتم که شاید بهتر درک کنیم چرا در همه‌ی این سال‌ها به جای زبان رسمی کشور، حرف‌های هولناک را با یک زبان دیگری شنیدیم. شاید آنها بهتر از ما می‌دانستند که هزار سال هم که بگذرد حرف‌ها به یک زبان بیگانه هرگز بار معادل‌شان در زبان مادری‌مان را ندارند؛ که قطع ید را اگر در ذهن‌مان ترجمه نکنیم شاید هرگز به مرحله‌ی تصویر کردنش نرسیم. اصلن به نظر من، قطع ید هرگز به اندازه‌ی بریدن دست خونبار نیست. یا واکنش ما نسبت به حصر یک انسان هرگز با واکنش‌مان نسبت به زندانی کردنش یکسان نیست. درست همانطور که گوش‌مان نسبت به فحش‌هایی که در فیلم‌های خارجی می‌شنویم بی‌تفاوت است ولی به فرض شاخک‌هامان موقع شنیدن «گ.ه» در یک فیلم فارسی فوری تیز می‌شود!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


اندر احوالات ماتحتی غمین

یک بیماری‌هایی هستند که آقای پدر اعتقاد دارد نمیشود راجع بهشان حرف زد. البته من به نقطه‌ای رسیده‌ام در زندگی که کاملن مخالف این حرف باشم. اصلن برای همین است که دلم خواسته بیایم جلوی چند صد نفر غریبه و آشنا حرفش را بزنم. بله، یک بیماری‌هایی هستند که آدم برای آرام گرفتن از دردشان باید ما تحتش را روزی دو سه بار بگذارد توی آب ولرم؛ هزار جور روغن و ضماد و کوفت و زهر مار اماله کند و دست آخر هم اگر بدشانس باشد خودش را بسپارد به دست تیغ جراح تا پاره‌ی تنش را از او جدا کنند. البته همین من که الان تحت تأثیرات محیطی و شانتاژ عده‌ای و البته به مدد عشق دیرینم به ساختارشکنی، شیر شده‌ام و دارم از مرضم می‌نویسم، روزهایی را به یاد می‌آورم که تنهایی نشسته‌ام گوشه‌ی مستراح و از این درد «شرم‌آلود» اشک ریخته‌ام. بعد هم خیلی آکتورمآبانه اشک‌هایم را پاک کرده‌ام و رفته‌ام به اهل خانه لبخندهای دندان‌نما تحویل داده‌ام که یعنی مثلن من خوبم. همین منِ ساختار شکنِ امروز، سه‌شنبه‌ی استوایی‌‌ای را به یاد می‌آورم که عصرش را به جای جلسه‌ی امتحان نمایشنامه مدرن، در وان حمام به ضجه زدن گذرانده‌ام و بعد هم پیش دوست و آشنا وانمود کرده‌ام کمردردم دوباره عود کرده است. البته بعدها از خودم پرسیدم: خب چرا بشود درباره‌ی کمر حرف زد و احوالاتش را تشریح کرد ولی در مورد عضو همسایه‌اش، ماتحت، نشود؟ (این که می‌نویسم ماتحت هم برای این است که بر ندارند دور این وبلاگ را سیم خاردار بکشند (سلام خانم ن) که اگر بکشند بساط ساختارشکنی‌هایم را کجا پهن کنم مِن بعدش؟) القصه که همه‌ی اینها را نوشتم که عرض کنم، یادمان باشد که همان‌طور که «بنی آدم اعضای یک‌ پیکرند»، اعضای بنی آدم هم طابق النعل بالنعل ز یک پیکرند و این طور نباشد که بیاییم در حق برخی جفا کنیم و خدای نکرده طوری نشود که بعضهم اولیا بعض باشند. البته نگارنده باید خاطرش باشد بعدترها بیاید از کمبود واژگان زبان مادری‌اش برای صحبت از موارد این‌چنینی بنویسد و طبعن زبان خارجه‌اش را در چشم خواننده فرو کند! اما در عین حال یادش بماند که همه‌ی تقصیرها را گردن زبان نیاندازد که اساسن اگر در هر زبانی رغبت به صحبت از موضوعی باشد، واژه سازی نیز متعاقب آن میل اتفاق خواهد افتاد...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


ایلِ من...

اینجایی که من محکوم به زیستنم، با این‌که چَپَرهایش شبیه دیوارند و در کوچه پس کوچه‌هایش به جای الاغ و استر ماشین‌های آخرین مدل در رفت و آمدند، زندگی هنوز قواعد یک روستا را دارد. دعوا بر سر «ملت» یا «امت» نیست اینجا، که «قبیله» بهترین واژه برای تعریف ساکنان این شهر است. اینجا آدم‌ها که از سفر می‌آیند به قول محلی‌ها "می‌نشینند!" یعنی چند روزی می‌نشینند خانه، یخچال‌هایشان را از میوه و شیرینی انباشته می‌کنند و همه‌ی اهل آبادی از کدخدا گرفته تا شاگرد آهنگر قریه‌ی پایین به خانه‌شان می‌روند برای کاری که خودشان «دیدنایی» می‌خوانندش. صاحب‌خانه از غایبان فهرستی تهیه می‌کند و می‌نشیند در انتظار روزی که با غیبت در مجالس‌شان، تلافی‌ این گناه نابخشودنی را در بیاورد. اینجایی که من محکوم به زیستنم، مبنای معاشرت آدم‌ها بیش از آن‌که لذت متقابل باشد، جبر و تکلیف است؛ ملاک ارتباطات، نسب خونی است نه انتخاب فردی. آدم‌ها مهمانی را به بهانه‌ی ثوابِ "صله ارحام" به پا می‌کنند. برای دید و بازدید دیالوگ‌هایشان را خوب حفظ می‌کنند، سر ساعت در مجلس حاضر می شوند، اطعمه و اشربه را روانه‌ی خندق شکم می‌کنند، دیالوگ‌هایشان را یکی یکی خرج می‌کنند و می‌روند. آدم‌های اینجا جز زبان چندصد کلمه‌ای خودشان با زبان دیگری آشنا نیستند. نه که گوش‌شان به حرفهایی هنجارشکن بدهکار نباشد، آدم‌های اینجا ظرفیت زبانی‌شان خارج از جملات کلیشه‌ای زبان خودشان نیست. بی فایده است خطابه کردن با ساختارهایی فراتر از ساختارهای موجود در زبان بومی! بی ثمر است گفتن اینکه: «آدمیزاد به دیدار کسی می‌رود که دلش به دیدنش خوش شود». هزینه‌اش سنگین است گفتن اینکه: «دلم به معاشرت با عمویم/خاله‌ام/دایی‌ام رضا نمی‌دهد». آدم اینجا قواعد روستا را رعایت نکند محکوم به هلاکت است. آدم اینجا عاقل باشد یا ملزم می‌شود به رعایت قواعد دِه، یا کوچ می‌کند یا آفتاب‌پرست می‌شود. آدم اینجا عاقل باشد تلفن برادرِ شوهرخاله‌ی پدرش را بی‌اخم جواب می‌دهد، احوال بستگان مونث طرف را نمی‌گیرد، آرزوی قبولی طاعات و عبادات طرف را از قلم نمی‌اندازد، ابراز دلتنگی و آرزوی دیدار مجدد در پایان مکالمه را فراموش نمی‌کند، و در تمام این مدت حواسش هست که مبادا ترک بخورند چینی نازک کلیشه‌های گفتاری! رفتار کدخدا منشانه می‌طلبد زیستن در روستایی که فقط در و دیوارهایش به شهر می‌ماند!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


دوباره خانه

آمده‌ام دوباره خانه. بابا طبق معمول هیچ‌کدام از شوهای دکتر هولاکویی را از دست نمی‌دهد مگر اینکه تیر و تخته‌ای در خانه به تعمیر نیاز داشته باشد که خب آن از اوجب واجبات است. خانه‌ی مامان طبق معمول برق می‌زند. قرمه‌هایش خوبند ولی اعتماد به نفسش خیر. جمله‌هایش تکرار می‌شوند و راه قدس از بورکینافاسو می‌گذرد؛ گاهی از ماکوندو؛ گاهی هم هیچ به قدس نمی‌رسیم اصلن. خواهری هست حالا دیگر «معمارتمام»، جانشین خلف برادر، که مثل من پاشنه‌ی آشیلش این است که تا لنگ ظهر می‌خوابد و  وجودش سیبلی است که همه‌ی تیرها را به خود می‌خواند. می ایستد و نمی جنگد و تنها آخر روز زخمهایش را در خلوت نارنجی اش می لیسد. مادربزرگی که خوش‌دلانه رفته بقچه‌ی خاطراتش را جا گذاشته پای درخت آلبالوی باغ کودکی‌هایش و وقتی حرف می‌زند از دهانش پروانه های بنفش پَر می‌گیرند می‌نشینند روی دوش ما، ولی این بر خلاف تصور شما اصلن چیزی شادی‌بخشی نیست. پدر بزرگی هم هست که از بار پیش که دیدمش تنها یک عصا به مایملکش اضافه شده و شاکی می‌شود وقتی مادربزرگ جوراب‌‌هایش را شبانه جاساز می‌کند توی قوطی چای دارجلینگ و خونش به جوش می‌آید لابد وقتی مادربزرگ مدام جلوی رویش مَردش را می‌جوید. و ما گوش‌هایمان این‌ها را می‌شوند، لبان‌مان می‌خندد، چشم‌هایمان می‌گریند و تکلیف‌مان با قلب‌مان هنوز هیچ روشن نیست. آن یکی مادربزرگ به جای تسبیح، کنترل ماهواره به دست دارد، به جای شوربا و اشکنه، ذائقه‌اش حول «نودل» و «کیم‌چی» سیر می‌کند و قصه‌های مفصلش بدون استثنا از عورت حضرت آدم شروع می‌شوند و پُراند از جزئیاتی که حتی می‌توانند دیکنز را به زانو در در آورند. اصالتش از گربه‌های بی اصل و نسبش می‌آید و دغدغه‌اش ماده گربه‌ایست که هر بار که از تبعیدگاهش دوباره راه خانه‌‌ی پیرزن را پیدا می‌کند، روی شکم متورمش نوشته: بانویِ دل‌رحم آمده‌ام بزایم و بروم. و من! و من که همیشه می‌دانم سختی‌اش همین ده - بیست روز اول است، مدام قیمت‌ها را در سیصد و هشتاد ضرب می‌کنم هرچند وضعم آن‌قدرها هم هولناک نیست که وقتی بابت یک پاکت «دوغ» «سه هزار و ششصد تا» پول می‌دهم مغزم سوت بکشد. دغدغه‌هایم به بزرگی رفتن‌اند و به کوچکی پیدا کردن یک شیشه سویاسس و پختن چهارتاغذای مالایی برای اهل خانه. می‌دانم دوام می‌آورم اینجا. از بس که خلقتم به خلقت آفتاب‌پرست شبیه است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


نسل ما و نسل اینها

پسرخاله‌ام یازده ساله است. حالا که خاله برای جلسه‌ی هفتگی‌اش ما دو تا را تنها گذاشته، تصمیم گرفتیم با هم دوتایی فیلم ببینیم. گفتم انتخاب باشد با او  و همان طور که دی وی دی ها را زیر و رو می‌کرد خودم را آماده می‌کردم برای تماشای شیرشاه‌طور کارتونی که فریاد برآورد: یافتم یافتم. حالا مستند زندگی هیتلر را گذاشته، زیرنویس انگلیسی‌اش را هم فعال کرده و دارد حکایت دادگاه نورنبرگ را جلو جلو برایم تعریف می‌کند. هیتلر از ارتشش سان می‌بیند و من با خودم فکر می‌کنم یازده سالگی ما بچه‌های ماقبل تاریخ کجا و یازده سالگی بچه‌های این دور و زمانه کجا!‏

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


236

تجسم درد است
کیف پول چرمی گران قیمتی
که ماه‌هاست
تنش با هیچ اسکناسی
مجاور نبوده

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


دغدغه‌‌های زبانی من

آن‌هایی که مرا از نزدیک می‌شناسند سطح دغدغه‌ی زبانی‌ام را می‌دانند. دوستان مجازی هم البته شاهدند که چطور گاهی اوقات مته به خشخاش مباحث زبانی می‌گذارم و گهاه و ناگاه حرف زدن و شیوه‌ی نگارش و بیانشان را –دوستانه یا بی‌رحمانه– نقد می‌کنم. داشتم فکر می‌کردم در این زندگی بر من چه گذشته که زبان برایم تا این اندازه دغدغه‌انگیز شده، که شامه‌ام برای استنشاق غلط‌های گفتاری و نوشتاری تا این حد تیز شده است که یادم افتاد به بحران لهجه‌ای که تمام کودکی و نوجوانی‌ام را تحت الشعاع قرار داده بود. بحرانی که اگر چه هنوز هم با من است اما نه هرگز درباره‌اش چیزی نوشتم و نه جز چند دوست انگشت‌شمار با کسی درباره‌اش صحبت کرده‌ام.

پدرم لهجه‌ی شهر زادگاهم را دارد، مادرم اما به فارسی معیار (بخوانید تهرانی) صحبت می‌کند. فکر می‌کنم قانونی باشد که کودک تا پیش از رفتن به مهد کودک یا مدرسه، لهجه‌ی والدی را اختیار می‌کند که وقت بیشتری را با او می‌گذراند. بر طبق همین قانون، تا پیش از مدرسه تمامن به لهجه‌ی مادرم صحبت می‌کردم و این تنها لهجه‌ای بود که می‌دانستم. اما بعد که وارد مدرسه شدم خودم را به لحاظ لهجه‌ام در اقلیت یافتم. این تفاوت با لهجه‌ی اکثریت بچه‌های مدرسه آزارم می‌داد. چون نه تنها منزوی‌ام می‌کرد بلکه بعضن به خاطرش مورد تمسخر واقع می‌شدم و برچسب‌هایی می‌خوردم که فکر کردن به آن هنوز هم برایم چندشناک است. همین شد که در همان سال‌های اول مدرسه سعی کردم لهجه‌ی شایع شهرم (لهجه پدری) را بیاموزم و البته در این راه بزرگ شدن کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری‌ام کمک بزرگی بود. چنین شد که علی‌رغم اینکه اوایل برای صحبت کردن با ملغمه‌ای از دو لهجه بسیار استهزا شدم، اما لهجه‌ی غالب مردمان شهرم را تمام و کمال آموختم. به نحوی که بعدها اصطلاحات اصیلی را در محاوره به کار می‌بردم که حیرت سایرین را بر می‌انگیخت. شده بودم کاسه‌ی داغتر از آش یا به قول فرنگی‌ها کاتولیک‌تر از پاپ!

زیستن با دو لهجه اما هیچ‌گاه کار ساده‌ای نبود و نیست. این‌که مدام به اقتضای لهجه‌ی مخاطبت، تغییر لهجه دهی اگر دوگانگی شخصیتی به بار نیاورد اساسن کار آسانی نیست. مضافن بر اینکه موقعیت‌هایی پیش می‌آید که آدم‌هایی از هر دو لهجه‌ محاصره‌ات می‌کنند و تو مجبوری در کسری از ثانیه یکی از لهجه‌ها را انتخاب کنی. همه‌ای این پیچیدگی‌ها وقتی حالت تراژیک به خود می‌گیرند که بدانی مادری داری که از اینکه به لهجه‌ی مادری‌ات خیانت می‌کنی و در جمع دوستان و معلمان مدرسه و فامیل پدری لهجه‌ی مردمان شهرت را صحبت می‌کنی خرسند نیست. چنین بود که کم کم به ناچار مرزی ترسیم کردم بین آدم‌هایی با لهجه‌ی شهرم و آدمهای با لهجه‌ی مادرم و سعی کردم در مکان‌هایی حاضر نشوم که نمایندگان این دو طیف همزمان حضور دارند. یادم است برای حفظ این مرز احمقانه دوستان مدرسه‌ام را به خانه دعوت نمی‌کردم، از مراجعه‌ی پدر و مادرم به مدرسه و رویاروی‌مان با اولیای مدرسه و دوستانم تا سرحد مرگ واهمه داشتم، تلفن‌های دوستان مدرسه‌ام را در کمد لباس‌هایم جواب می‌دادم و از همه بدتر لهجه‌ای ساخته بودم بین این دو لهجه برای مواقعی که بی راه فرار در مهلکه‌ی دوگانگی لهجه گرفتار می‌شدم؛ زبانی که موقع تکلمش برای اجتناب از ریتمی که لهجه‌ی پدری‌ام را می‌ساخت، مجبور بودم خیلی از ساختارهای معمول زبانی را حذف کنم یا به طرز مسخره‌ای کوتاه و تلگرافی صحبت کنم.

دوست داشتم پاراگراف بعدی‌ام بپردازد به کارهایی که بعدها انجام دادم برای  برون رفت از بحران. اما خوب که فکر می‌کنم می‌بینم این بحران هنوز هم با من است و تنها کاری که برایش کرده‌ام این بوده که مدام در فرار باشم. فرار یعنی تا جای ممکن در دانشگاه و کوچه و بازار با همشهری‌هایم دوستی نکنم، از شهرم فراری باشم و در غربت اگر لهجه‌ی همشهریان‌م را بشنوم بی‌درنگ عرصه را ترک کنم.

نتیجه‌ی چنین زندگی زبانی پیچیده و غم‌انگیزی این بوده که گوشم برای تشخیص لهجه‌ها و زبان‌ها تیز باشد. درست به سان زن حامله‌ای که نسبت به بوها حساس می‌شود، شامه‌ام غلط‌های زبانی را زود تشخیص دهد؛ لهجه زبان دومی که آموختم برایم بیش از حد مهم باشد؛ مدام دیکشنری به دست اینتونیشن و استرس‌ها را چک کنم؛ این شده که قبل از هر کس دیگری مدام در حال ویرایش فارسی و انگلیسی حرف زدن خودم باشم و غلط‌های دیگران را گوشزد کنم یا اگر فرصتش نیست به خاطرشان رنج بکشم. این شده که حالا وقتی با «ف» در موقعیتی قرار می‌گیریم که مجبور است انگلیسی صحبت کند برای حفظ روانم مرا بیرون در نگه می‌دارد. این شده که حالا جایی ایستادم که مادرم در هفت سالگی‌ من ایستاده بود. که منِ قربانی حالا یکی پس از دیگری قربانی می‌گیرم بی آنکه هیچ ذهنیتی از فرجام این کمپلکس زبانی داشته باشم.

× 

کاش حالا که بعد از قریب به بیست سال به حرف آمده ام بیایید درباره‌اش گپ بزنیم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


که پرنده‌ی سفید بداند

آخر هفته‌ای رفته بودیم موزه‌ی هنرهای اسلامی: آخرین بازمانده از فهرست دیدنیهای شهر آژیرهای ابدی. روی پشت بام موزه صحنی است با یک گنبد آبی مشرف به بزرگ‌ترین زندان پرندگان جهان با آن توری بزرگ سبز رنگش که لابد قرار است اسارت پرندگان را میان درختان سربه فلک کشیده‌ی استوایی استتار کند. همانطور که آن بالا، ردپای معمار لابد اصفهانی بنا را میان نقش و نگارهای کاشی‌های آبی گنبد جستجو می‌کردم، چشمم افتاد به پرنده‌ی سفیدی که بالای تور پرسه می‌زد. اوج می‌گرفت و خودش را دوباره به تور سبزرنگ نزدیک می‌کرد. اینکه پرنده‌ی سفید برای زندانیان فخر می‌فروخت و آزادی‌اش را به رخ‍شان می‌کشید یا حامل پیامی از جهان آزاد بود را نمی‌دانم. اما منی که حالا با هزار دلهره و بیم راهی زندانم، بر فراز آسمان آخرین روزهای آزادی هم، حال پرندگان زندانی را خوب می‌فهمیدم. فقط با خودم میگفتم کاش پرنده‌ی سفید که عمری از اندیشه ی زندان جدا پریده هم بداند که زندان ابدی نیست؛ که شکافته خواهد شد این توری شوم. که این زندانی تا حلوای زندان‌بانش را نخورد سودای دوباره پریدن را فراموش نخواهد کرد؛‏ که به کوری چشم زندانبان، زندانی دوباره هم‌پرواز پرنده‌ی ‏سفید خواهد شد در آسمانی که به هیچ توری مشرف نیست.

×

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :