و پرنده‌های رها از روی تیرهای سیمانی هم

یک دفعه به خودم آمدم، دیدم جدی جدی معلم شده‌ام. پیراهن سفید یقه آهاری و شلوار فاستونی می‌پوشم موهایم را آب‌شانه می‌کنم، صبح علی‌الطلوع با کیفی بر روی دوش از خانه بیرون می‌زنم و در گوش بچه‌های مردم سواد می‌خوانم. آن‌وقت بعداز ظهرها در راه برگشت، جلوی پای یک جفت کفش بیست و دو هزار تومان در مغازه‌ی خاک گرفته‌ی کفاش پیر، قدم‌هایم را سست می‌کنم. جالب است از وقتی به این واقعیت پی برده‌ام، حتی جرات نمی‌کنم جلوی آینه آفتابی شوم؛ وحشت می‌کنم از هیبتی که برای خودم ساخته‌ام؛ از مسیری که ناغافل تویش افتادم. ولی حالا که کارم درس و بحث و موعظه شده، بیایید برای شما هم بگویم که چطور اگر غافل شویم بدترین کابوس‌هایمان، خیلی یواشکی خودشان را جای زندگی به‌مان قالب می‌کنند؛ که ما را خیلی نرم براندازی می‌کنند. بعد یک روز از همین روزهای معمولیِ، چشم باز می‌کنیم می‌بینیم به جای رویاهایمان داریم کابوس‌هایمان را زندگی می‌کنیم. که موهای سفیدمان دارند آن بالا علیه موهای سیاه کودتای خزنده می‌کنند. که وضع‌مان از درخت هم بدتر است با این ریشه‌ها که یک سرش از لای کاشی‌های حوض همسایه بیرون زده، یک سرش از مستراح متروک گوشه‌ی حیاط. که تبر روی دیوار انباری روزی سه بار با برق ساطع از لبه‌ی تیزش وسوسه‌مان می‌کند و وقتی دلمان را یک‌دله کردیم به سان چاقوی ابراهیم، ماست را هم نمی‌بُرد...
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :