مرگ

من دارم از صبح به ماهیت مرگ فکر می‌کنم
یعنی از صبح مجبور شده‌ام که همه‌اش به مرگ بیاندیشم
نمی‌فهمم اینکه می‌گویند مرگ آمد و یک نفر را برد یعنی چه
درک نمی‌کنم مرگ آیا از رسته‌ی تولد است یا چیزی ماورائی است
خوب نمی‌دانم که مرگ پایان کبوتر است یا نه
فقط می‌دانم که مرگ باید چیزی شبیه نفس نکشیدن باشد
چیزی شبیه رفتن مادربزرگ
مادربزرگی که آن‌قدر نا نداشت
که نفس‌هایش را تا یک بهار دیگر در سینه نگه دارد
من اینجا نشسته‌ام و دارم مدام به مرگ فکر می‌کنم
به خاطره‌ها، به آخرین جملات،
به عکس‌ها، به بی‌کسیِ درخت انجیر حیاط خانه‌ی قدیمی

...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


لعنت به صلح

من با شما خوبم، در صلحم در آرامشم. اما این صلح و آرامش به پشیزی نمی‌ارزد وقتی برای برقراری‌اش مجبورم خودم را سانسور کنم، به ساز شما برقصم یا مدام تأییدتان کنم. لعنت به صلح و آرامش اصلن، وقتی که وجودش مشروط به سرکوب کردن خودمان باشد؛ لعنت به صلح و آرامش وقتی اجازه‌ی اشتباه کردن را از آدم سلب می‌کند.
 
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


در ستایش آهستگی

کاش می‌شد نشست یکی دو ساعته این کتاب «در ستایش آهستگی» آقای Carl Honore را ترجمه کرد، صوتی کرد و گذاشت توی پخش ماشین این ملتی که در خیابان‌ها با این سرعت دیوانه‌کننده و وحشتناک در هم می‌لولند و انصاف و مروت و انسانیت را یکجا زیر پایاشن له می‌کنند. خب آدم می‌نشیند با خودش فکر می‎کند که این همه شتاب برای چه واقعن؟ این آخرین سنگر کجاست که با این سرعت قرار است به فتح‌اش برویم؟
آهای ملت کمی آهسته تر به خدا، کمی مهربانتر.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


تردید: اویی که من بود

داشتم سلانه سلانه توی کوچه‌مان می‌راندم. منتهاالیه کوچه یک ماشینی جلوتر از من می‌خواست وارد خیابان شود. راهنمای راست را می‌زد فرمان را کمی می‌داد به راست، منصرف می‌شد. راهنمای چپ را می‌زد، فرمان را می‌چرخاند به سمت چپ و باز منصرف می‌شد. با یک وسواس خوبی شمردم، هفت بار تمام جهت راهنمایش را عوض کرد تا بالاخره پیچید سمت راست. من؟ عصبانی نشدم، برایش بوق نزدم، چراغ ندادم. دیدم این آدمی که پشت فرمان نشسته خودِ خودِ خودم هستم. گفتم با آدم‌های دیگرهیچ، با خودم مهربان باشم. بعدش حتی نگاهش نکردم. گفتم حتمن یک بار هم توی خیابان دور می‌زند و مسیرش را عوض می‌کند. مردم را نه، خودم را خوب می‌شناسم دست‌کم.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


برابری‌زدایی

بنا بر برابری‌زدایی است اصلن. بنا بر این است که یادمان بدهند هیچ دو نفری با هم برابر نیستند. نمونه‌ی بارزش همین احترام به بزرگتر. این یعنی در هر رابطه‌ای شما یا الزامن موضع فرا دست دارید یا فرو دست. این یعنی به فرض در هر تقابل میان مادر و فرزند، شاگرد و استاد همیشه حق با مادر حق با استاد است. برای قضاوت اصلن به حرفتان گوش نمی‌دهند. فقط چمش‌هایشان را می‌بندند و سوال می‌کنند: کدام بزرگترید؟ من در این موارد یاد ماجرای خر سیدولی می‌افتم اغلب. می‌گویند بی‌زبان وقتی که مرد از همه‌ی اهل محل دست‌کم یک ده بیست سالی بزرگتر بود.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


دوچرخه‌سوار

یک بار پسرکی به من گفت
اگر با اسکیت‌اش به اندازه‌ی کافی تند برود
تنهایی‌ نمی‌تواند گَردش را هم جمع کند

این بهترین دلیلی است که تا حالا
برای قهرمان بودن، از کسی شنیده‌ام

امشب در حالی که دارم
در امتداد خیابان کینگ ویلیام خیلی تند رکاب می‌زنم
به این فکر می‌کنم
که آیا این حرف را می‌شود به دوچرخه‌ها هم تعمیم داد؟

این خودش یک پیروزی است، وقتی تنهایی‌ات را
به نفس نفس زدن در گوشه‌ی خیابان وادار کنی،
در حالی که داری آزادانه در ابری از آزالیاهایِ ناگهان غوطه می‌خوری
گل‌برگ‌های صورتی‌ای که فارغ از این‌که چه کُند فرود می‌آیند،
هرگز تنهایی را احساس نکرده‌‌اند.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


.

.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


.

.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


خیابان‌نگاری

ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻨﺸﻴنم ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻳﮏ ﺁﻗﺎﻳﯽ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻢ. ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻨ‌ﺠﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﻳﮏ ﻗﺪﺭﯼ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥﻧﮕﺎﺭﯼ ﮐﻨﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺑﮕﺬﺭﺩ. الاﻥ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯽﻧﻮﻳﺴﻢ ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﭙﻠ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﯽ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻣﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ. ﺗﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﺑﺎﺭ ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺏ ﻭ ﺟﻠﻮ ﺯﺩه. سرانجام ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ. الاﻥ ﻳﮏ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺳﻔﻴﺪ ﻗﺪﻳﻤﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺳﻂ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺳﻔﻴﺪ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺁﻗﺎﻳﯽ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻳﮏ ﻣﺎﮐﺴﻴﻤﺎﯼ ﺳﻔﻴﺪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺑﻮﻕ ﻭ ﺗﺎ ﺟﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ. ﺑﻌﺪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﺗﺎ ﻓﺤﺸﯽ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ. ﺳﺎﻋﺖ ﮔﺮﺍﻥﻗﻴﻤﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ. ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﻣﻴﺎﻥﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻋﺎﺑﺮﺑﺎﻧﮏ ﺭﻓﺎﻩ ﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﺶ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﻳﮏ ﺁﻗﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ همین حالا ﺑﻪ ﺟﻤﻌﺸﺎﻥ ﻳﺎ به ﺻﻔﺸﺎﻥ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﻝ ﺳﺒﺰ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻧﺵ ﺩﺍﺭﺩ. ﻳﮏ ﺟﻮﺍﻥ ﻗﺪ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻣﻦ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻓﺘﺮ ﺑﻴﻤﻪ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺑﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻮﺩ. ﮐﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺷﻴﺮﯼ‌رنگ ﻭ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺳﺒﺰ ﻓﺴﻔﺮﯼ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻧﻮﮎﺗﻴﺰ. ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﻋﺠﻴﺐ ﺑﺪﻟﺒﺎﺳﻨﺪ. ﻫﻤﻴﻦ ﺁﻗﺎ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺑﻴﻤﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧ‌ﻬﺎﯼ ﻧﻴﺸﺶ ﺭﺍ ﻧﺷﺎﻧﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ دفتر ﺑﺮﮔﺸﺖ. ﻳﮏ ﺁﻗﺎﯼ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎ ﻳﮏ ﺧﺮﻭﺍﺭ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺭﻓﺍﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ. ﻣﺎﺷﻴﻨش ﺑﯽ ﺍﻡ دابلیو ﺍﮐﺲ ﺷﺶ ﺑﻮﺩ. فکر کنم ﺩﻟﻴﻞ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﺭﺍ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻳﺎ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﮐﻨﻢ. ﺻﺎﺣﺏ ﻣﻐﺎﺯﻩﯼ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﺧﻮﺩﺭﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺮﺍ ﭼﭗ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﮐﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺣﺘﻤﺎﻟﻦ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩﺍﺵ ﭘﺎﺭﮎ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ. ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻇﺮﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﻕﺩﻟﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﺳﺭ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﮔﯽﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺭﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﺪ ﻧﻪ ﻣﻦ. ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺍﻳﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽنوشتم ﻳﮏ ﺭﻧﻮﯼ ﭘﯽ ﮐﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻢ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺩﻭ ﺑﻮﻕ ﺯﻧﻨﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ. ﺍلان ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﻣﻮﺗﻮﺭﯼ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺁﻣﺪ. ﻣﺸﺘﺮﯼﺍﺵ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﭘﮋﻭﯼ 405 ﻧﻘﺮﻩﺍﯼﺍﺵ ﺑﺍ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﻢ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﻨﻢ. ﺧﻮﺷ‌‌ﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺨﺶ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﻢ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ. ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ «اون دو تا ﻣﺳﺖ ﭼﺷﺎﺕ» ﻣﯽﺧوانند. ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ عجالتن ﺑﺰﻧﻢ ﺧﻔﻪﺷﺎﻥ ﮐﻨﻢ. ﺍﻭﻩ ﺍﻳﻦ ﺁﻗﺎﻳﯽ ﮐﻪ با او ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ. چه زود. ﺣﺎﻼ ﻣﻦ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﮑﺸﻢ؟ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺵ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ ﻭﺍﻗﻌﻦ. باﻳﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮐﺎﺭﻡ ﺑﺮﻭﻡ ﺑﺎﺯ هم ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ. ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻴﺰﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺩﺭﺩﺑﺧﻮﺭﺗﺮﯼ نوشتم این‌بار.


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


زنده‌گی

یک سال و اندی پیش داستان را این‌طور شروع کرده بودم که «مادربزرگ از یک روزی به بعد تصمیم گرفت بقچه‌ی خاطرات‌اش را پای درخت آلبالوی حیاط کودکی‌هایش جابگذارد و پابرهنه بدود توی عمارت نسیان.» حالا اما توی این یک سال خیلی چیزها عوض شده‌اند، خیلی چیزها فروریخته‌اند، ویران‌تر شده‌اند. اصلن انگار که بهتر شدن، ترمیم شدن، خوب شدن رسم طبیعت نباشد. توی انی یک سال مادربزرگ از عمارت نسیان تکان که نخورده هیچ، مرتب یک چیزهای دیگری را هم دارد چال می‌کند پای این ستون و آن دیوار و آن کنج عمارت و مدام سبک‌تر و سبک‌تر و سبک‌تر می‌شود. سبک‌تر از اندیشه، سبک‌تر از حواس، سبک‌تر از کلمات و البته سنگین و سنگین و سنگین‌تراز رنج. خب حق بدهید زندگی که سخت می‌شود آدم بخواهد حساب دنیای واقعیت را از حساب آرمان‌شهر توی سرش جدا کند. برای همین ما هی سعی کردیم مادربزرگ توی سرمان همان مادربزرگی باشد که صبح‌های مدرسه برایمان گل گاوزبان و زرده‌ی تخم‌مرغ درست می‌کرد، همان مادربزرگی که توی کیف مدرسه‌مان «کاغذی» می‌گذاشت، همان مادربزرگی که وقتی وارد خانه‌اش می‌شدیم آغوشش اولین چیزی بود که حس می‌کردیم، همان مادربزرگی که موقع رفتن چهار شاخه از رزهای باغچه‌اش را بدرقه راهمان می‌کرد. اما واقعن یک وقت‌هایی زور واقعیت آن‌قدر زیاد می‌شود که عرصه بر انسان تنگ می‌شود، که آدم لاجرم دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌برد. حالا که حساب می‌کنم می‌بینم مادربزرگ یک سال است ما را نمی‌شناسد، اسم‌مان را نمی‌داند، ده ماه است که خودش هیچ غذایی به کام خودش نریخته، که شش ماه است به صداها واکنش نشان نمی‌دهد، که چهار ماه است دیگر لبخند هم نمی‌زند، که دو ماه است جز ناله، صدای دیگری از خودش متصاعد نمی‌کند، که یک ماه است چشم‌هایش را حتی باز نمی‌کند دیگر. آن‌وقت مگر زور خیال آدمی‌زاد چقدر زیاد است اصلن؟ مگر آدم چه قدر می‌تواند واقعیت را بر وفق ایده‌آل‌هاش مخدوش کند؟ مادربزرگ حالا گوشه‌ی اتاق چنان ناله می‌کند که هر خیالی را از ذهن آدم می‌پراند. که دل آدم را ریش می‌کند. و خب چه کسی است که ناله را با درد بی ارتباط بداند؟ چه کسی است که پایان دادن به رنج را فضیلت نشمارد؟ این درست که حرف زدن راجع به یک سری چیزها نه طرفداران عُرف را خشنود می‌کند نه دردی را از ما دوا. اما من یکی چند وقتی است دیگر نمی‌توانم خودم را بازی بدهم. می‌روم بالای سرش و از طبیعت گلایه می‌کنم برای ماندنش، برای درد و رنجی که دارد به جثه‌ی نحیفش تحمیل می‌شود. ناغافل با آن‌که هرگز گوشی برای شنیدن نداشته، که هرگز رابطه‌ای با او نساخته‌ام و نپرورانده‌ام برای رهایی‌اش حرف می‌زنم. همه‌اش هم لای این فکر و خیال‌ها خودم را با این جمله قانع می‌کنم، که شکوه یک چیزهایی در تمام شدنش است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


سرود خوک

من مال تو هستم، اگر به من زباله هم بخورانی
برایت سرودِ زباله سر خواهم داد.

[سرود خوک - مارگارت آتوود]

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


«پنج‌شنبه‌ها با انار»

پدر دارد انارهای باغ پدربزرگ را دانه می‌کند
پیشنهاد می‌کنم برای پیرمرد فاتحه بخواند
پدر انارها را دانه می‌کند و لبانش را می‌جنباند
مادر از توی اتاق صدا می‌زند:
«نخوان نخوان
اینها انارهای باغ همسایه‌اند.»

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


«وقتی یک زن مردی را دوست دارد»

وقتی زن می‌گوید مارگاریتا، منظورش آب پرتقال است
وقتی می‌گوید نقشه‌های دن کیشوتی منظورش نقشه‌های متغیر است.
و وقتی می‌گوید: «دیگر هرگز با تو صحبت نمی‌کنم،»
منظورش این است که:«همین‌طور که پریشان جلوی پنجره ایستاده‌ام
دست‌هایت را از پشت دور بدنم حلقه کن»

مرد قرار است این‌ها را بداند.

وقتی یک مرد زنی را دوست دارد
مرد در نیویورک است و زن در ویرجینیا
یا مرد در بوستون در حال نوشتن است
و زن در نیویورک در حال خواندن
یا زن با ژاکتی بر تن و عینکی آفتابی بر چشم در پارک بالبواست
و مرد در ایثاکا برگ‌های خشک درختان را جارو می‌کند
یا اینکه مرد در حال رانندگی به سوی ایست‌همپتون است
و زن پریشان رو به پنجره ایستاده و به ساحلی زل زده
که مسابقه‌ی قایقرانی با یک عالمه قایق رنگی در آن جریان دارد
در حالی که مرد در بزرگراه لانگ آیلند در ترافیک گیر کرده است.

وقتی یک زن مردی را دوست دارد
ساعت یک و ده دقیقه‌ی صبح است
زن در خواب است و مرد دارد فوتبال تماشا می‌کند، 
پریتزل می‌خورد و لیموناد می‌نوشد
و دو ساعت بعد بیدار می‌شود و تلو تلوخوران توی تخت می‌رود
درحالی که زن هنوز خواب و گرم است.

وقتی که زن می‌گوید فردا
منظورش سه یا چهارهفته‌ی دیگر است
وقتی که زن می‌گوید: «الان داریم راجع به من حرف ‌میزنیم‌ها»
مرد حرفش را قطع می‌کند. بعد دوست صمیمی‌اش می‌آید و می‌گوید:
«کسی مُرده؟»

وقتی یک زن مردی را دوست دارد
آن‌ها رفته‌اند در یک روز باشکوه بهاری
لخت توی نهری شنا کنند
در حالی که صدای آبشار مثل صدای خنده‌ی آب
روی صخره‌های صیقلی فرود می‌آید
و هیچ چیزی در دنیا برایشان بیگانه نیست 

سیب‌های رسیده اطرافشان می‌افتند.
آن‌ها جز خوردنشان چاره‌ای دارند؟

وقتی مرد می‌گوید «ما در یک دوران گذار هستیم»
زن خیلی تلخ جواب می‌دهد: «قبلاً از این حرف‌ها ازت نشنیده بودم.»
تلخ مثل مارتینی‌ای که مرد دارد می‌نوشد.

آن‌ها همیشه در حال مشاجره هستند
«خیلی خنده‌داره»
«من چیزی به تو مدیونم؟»
«بذار با یک عذرخواهی شروع کنیم»
«خیلی خب. معذرت می‌خوام کله شق.»
تابلویی برافراشته می‌شود که رویش نوشته: «خنده»
تصویر ساکتی است.
زن می‌گوید: «بدون اینکه ببوسیم باهام خوابیدی»
و اضافه می‌کند «می‌تونی اینو ازم نقل قول کنی.»
که گفتنش با لهجه‌ی بریتانیایی خیلی خوش‌آهنگ از آب در می‌آید.

یک سال آن‌ها هفت بار از هم جدا می‌شوند 
و نه بار دیگر هم تهدید به جدا شدن می‌کنند.

وقتی یک زن مردی را دوست دارد
زن می‌خواهد وقتی به کشوری خارجی سفر می‌کند
مرد با یک جیپ برود فرودگاه دنبال او
وقتی یک مرد زنی را دوست دارد، مرد سر قرار حاضر است.
مرد شکایت نمی‌کند که زن چرا دو ساعت دیرکرده
و چرا چیزی توی یخچال نیست.

وقتی یک زن مردی را دوست دارد
زن دوست دارد بیدار بماند
زن مثل کودکی است که نصفه شب‌ها گریه می‌کند
چون دلش نمی‌خواهد روزش تمام شود.

وقتی یک مرد زنی را دوست دارد
مرد زن را در خواب تماشا می‌کند و به این می‌اندیشد:
که خواب برای معشوق مثل نیمه‌شب است برای ماه
هزار کرم‌شب‌تاب برای مرد چشمک می‌زنند.
صدای قورباغه‌ها 
شبیه صدای تمرین قسمت ساز‌های زهی ارکستر است.
و ستاره‌ها مثل گوشواره‌هایی انگورشکل 
از دیوار شب آویزان‌اند.

:دیوید لمن
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


ماهیت زبان

دارم فکر می‌کنم به ماهیت زبان. به این که آیا زبان مانند ماهیچه است که استفاده‌ی مداوم از آن، ورزیده‌اش می‌کند یا مثل چاقو که با کار مداوم کُند می‌شود. 
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


«هنر غیب شدن»

وقتی می‌گویند «ببخشید من شما را نمی‌شناسم؟»
بگویید نه.
وقتی به مهمانی دعوتتان می‌کنند
پیش از پاسخ دادن
یادتان باشد مهمانی‌ها چگونه‌اند.
یادتان باشد که یک نفر ممکن است با صدای بلند بگوید
که یک زمانی شعری نوشته‌ است.
یادتان بیافتد به سوسیس‌های چرب در بشقاب‌های کاغذی
آن‌وقت پاسخ دعوت را بدهید.

اگر گفتند باید دور هم جمع شویم
بپرسید: چرا؟
نه‌ این‌که دیگر دوست‌شان نداشته باشید.
فقط دارید سعی می‌کنید چیزی را به خاطر بیاورید
که مهم‌تر از آن است که فراموشش کنید.
مثل درخت‌ها یا ناقوس یک کلیسا در سپیده‌دم.
به آن‌ها بگویید که پروژه‌ی تازه‌ای قبول کرده‌اید
پروژه‌ای که هرگز تمام نمی‌شود.

وقتی یک نفر در بقالی شما را به جا می‌آورد
سرتان را مختصراً تکان دهید و بعد تبدیل شوید به یک بوته‌ی کلم.
وقتی کسی در خانه‌تان را می‌زند که ده سال است او را ندیده‌اید
شروع نکنید برایش همه‌ی آوازهای جدیدتان را بخوانید
چون عقب‌ماندگی‌تان هرگز قرار نیست جبران شود.

جوری راه بروید که انگار یک برگ هستید
و یادتان باشد که ممکن است هر لحظه چرخ بخورید و بیافتید.
آن‌وقت تصمیم بگیرید که با وقت‌تان چه کار بکنید.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


در مذمت مجازستان

ایده‌آل‌ترین نوع گپ زدن با آدم‌ها گپ زدنی‌ست که به «کی‌بورد» احتیاج نداشته باشد.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


میل

جهان به ناخوشی میل می‌کند
من به او
پنجره به باغ
دل مادربزرگ به انار ملس
عددِ دلتنگی به بی‌نهایت
دیوارها به من
جهان به ناخوشی میل می‌کند
و من زیر آوار هم
به او فکر می‌کنم.
به او میل می‌کنم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


کسب و کار واقعی

دیشب یک نفر می‌گفت خوبی صدای فرهاد این است که حتی وقتی نمی‌خواند هم می‌‌شنویمش. آقای ب هم توی فیس بوک در ذیل عکسی از بازار مس‌گری نوشته: «صدای بازار مسگری را حتی وقتی بازار تعطیل است می شنوی .این کسب و کار واقعی است.» صبح جمعه‌ای نشسته‌ام دارم به همه‌ی چیزهایی فکر می‌کنم که وقتی نیستند هم هستند.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


منتقد

دیده شده در شبکه‌های مجازی بعضی از مخاطبان شعر درست به سبک آن گزارش‌گر فوتبال که موقع گزارش بازی با بازیکنان حرف می‌زد و برایشان فرامین تاکتیکی صادر می‌کند، می‌کوشند به هر نحوی شده خودشان را وارد قلمروی شعر کنند و از این راه به شاعر یا پرسونای شعر مشاوره بدهند. شاعری می‌شناسم که همین تازگی‌ها از دلتنگی برای معشوقش نوشته و کامنت‌گذاری خیلی مسئولانه سعی کرده حالی‌اش کند که بهتر است آقای شاعر بی فوت وقت تلفن را بردارد و به معشوقش تلفن بزند. البته این که عرض می‌کنم نه ستایش است نه نکوهش، صرفن طرح موضوع می‌کنم.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


322

خیلی وقت است آخرین کات را داده‌ای
من اما هنوز نقش‌ام را تمام نکرده‌ام
منتظرم سکانس خاطره‌هایت که تمام شد
پیراهن مورد علاقه‌ات را 
تا آخرین پودش بپوشم
شکلاتی که آوردی را
توی لیوان شیرم حل کنم
و خیلی آرام از صحنه خارج شوم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


تکامل

شوربختانه اتفاقاتی که بیرون از پیله‌هایی که برای خودمان بافتیم می‌افتند نه به نفع ما هستند نه به مذاقمان خوش می‌آید. اصولن خیلی وقت است که یاد گرفته‌ایم سرمان را پایین بندازیم، صدای وسایلی که امتدادشان توی گوش‌هایمان است را بلند و بلندتر کنیم و سوت زنان از کنار اتفاقات ناخوشایند آن بیرون بگذریم. اصلن فکر می‌کنم اگر می‌شد تکامل را در برهه‌ی کوتاهتری از زمان حس کرد، در نسل‌های بعدی ما شاهد آدم‌هایی می‌بودیم که چشمشان قابلیت دیدن برخی صحنه‌ها را ندارد و گوششان فقط قابلیت شنیدن اصواتی را دارد که از طریق هدفون به گوششان می‌رسد. 
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


خون - ترجمه‌ای برای فلسطین امروز

پدرم می‌گفت:
«یک عرب اصیل بلد است چطور با دستانش مگس شکار کند»
و بعد در حالی که میزبانش با مگس‌کشی در دست به او زل زده بود
با گرفتن یک مگس وزوزو بلافاصله حرفش را به او ثابت می‌کرد.

بهار که می‌شد کف دست‌هایمان مثل مار پوست پوست می‌شد.
عرب‌های اصیل باور داشتند هندوانه می‌تواند پنجاه مرض را علاج کند.
و من هر بار این‌ مرض‌ها را برای همخوانی با مناسبت‌ها تغییر می‌دادم.

سال‌ها پیش، دختری به در خانه‌مان کوبید،
می‌خواست آقای «عرب» را ببیند.
من گفتم، اینجا آقای عرب نداریم.
بعد، پدرم برایم گفت که او که بوده،
«شهاب» —ستاره‌ی شلیک‌شده—
اسم خوبی بود که از آسمان به عاریت گرفته شده بود.
یک بار پرسیدم: «وقتی بمیریم پسش می‌دهیم؟»
جواب داد یک عرب اصیل این‌طور فکر می‌کند.

این روزها تیتر روزنامه‌های در خونم لخته می‌شوند.
یک فلسطینی کوچک کامیونی اسباب‌بازی را 
در صفحه‌ی اول تاب می‌دهد.
بی‌چاره‌های بی‌خانمان، این تراژدی با این ریشه‌ی وحشتناک
برای ما زیادی بزرگ است. کدام پرچم را باید تکان دهیم؟
من پرچم سنگ و بذر را تکان می‌دهم،
زیربشقابی با کوک‌های آبی‌رنگ.

پدرم را صدا می‌زنم، راجع به اخبار حرف می‌زنیم.
برایش خیلی سنگین است،
هیچ‌کدام از دو زبانی که می‌داند به این خبرها قد نمی‌دهند.
می‌روم توی شهر دنبال گاو و گوسفند،
تا از هوا بپرسم:
کی مردم را متمدن می‌خواند؟
یک قلب گریان کجا می‌تواند بچرد؟
یک عرب اصیل حالا چه کار می‌کند؟

: نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


–اورشلیم–


«اگر قرار است خونی از ما بیاید، 
بیا یک زخم باشیم.»

 –تونی اولوفسان

یک بار وقتی پدرم پسربچه‌ی کوچکی بود
سنگی به سرش اصابت کرد
بر آن قسمت سرش دیگر مویی نخواهد روئید.
بعدها انگشتانمان آن نقطه‌‌ی حساس  
و چیستان همراهش را پیدا کرد:
پسری که می‌افتد، از جایش بر می‌خیزد
در حالی که یک سبد گلابی
درِ خانه‌ی مادرش انتظارش را می‌کشد.

بعدها پسری که سنگ را پرتاب کرده بود
گفت که پرنده‌ای را نشانه گرفته بوده
و پدرم شروع به بال درآوردن کرد.

همه‌ی ما یکی از آن نقاط حساس داریم:
چیزی که زندگی‌مان فراموش کرده به ما بدهد.
مردی خانه‌ای می‌سازد و می‌گوید:
«من حالا یک بومی هستم.»
زنی با درختی که به جای پسرش روئیده
حرف می‌زند.
و زیتون‌ها از راه می‌رسند.
شعری کودکانه می‌گوید:
«من جنگ‌ها را دوست ندارم
جنگ‌ها از خودشان گورستان باقی می‌گذارند.»



:نعومی شهاب نای
تکه‌ای از یک شعر بلندتر
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


مهربانی

پیش از این‌که بدانی مهربانی به راستی چیست
باید چیزهایی را از دست بدهی
باید حل شدن آینده در یک لحظه را حس کنی
درست مثل حل شدن نمک در سوپی رقیق.
آن‌چه در دستانت می‌گیری
آنچه شمرده‌ای و با دقت نگه داشته‌ای
همه‌‌ی این‌ها باید از دست بروند تا بدانی
میان ایالت‌های مهربانی
چقدرعرصه خالی می‌تواند باشد.
درست همان‌طور که می‌رانی و می‌رانی
با این فکر که این اتوبوس هرگز نخواهد ایستاد
با مسافرانی که ذرت و مرغ می‌خورند
و تا ابد به پنجره خیره خواهند ماند.

قبل از این‌که جذبه‌ی نرم مهربانی را بیاموزی
باید به سرزمینی سفر کنی که در آن‌جا آن سرخپوست
با رداهای سفیدش، دراز به دراز
کنار جاده می‌میرند.
باید ببینی این ماجرا چگونه است
ببینی که چطور او هم برای خودش کسی بود
با نقشه‌ی قبلی در دل شب سفر می‌کرد
در حالی که تنها نفسی ساده او را زنده نگه می‌داشت.

قبل از این‌که مهربانی را به عنوان ژرف‌ترین چیز درون آدمی‌ درک کنی
باید غم را که یکی دیگر از ژرف‌ترین‌هاست بشناسی
باید با غم از خواب بیدار شوی.
باید آن‌قدر با غمت حرف بزنی تا صدایت
نخ همه‌ی غم‌ها را بگیرد
و تو اندازه‌ی پارچه‌‌ی غم را به چشم ببینی.

این تنها شکل مهربانی‌ست که هنوز هم با معنی است
تنها شکل مهربانی‌ که چون بندی کفش‌ را به پایت محکم می‌کند
و تو را از خانه بیرون می‌فرستد تا نامه‌ها را پست کنی
و نان بخری
تنها شکل مهربانی‌ که سرش را 
از میان انبوه کلمات بلند می‌کند تا بگوید
من بودم که دنبالم می‌گشتی
و با تو هرجایی سفر کند
مثل سایه‌ی یک دوست خوب.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


زلزله

بعضی وقت‌ها به بازماندگان زلزله‌ حسادت می‌کنم از این نظر که احتمالن هیچ قوم و خویش پیزوری‌ای برایشان باقی نمانده.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


صداها

دیگر هرگز هیچ خربزه‌ای را بدون چشیدن طعم تابستانی که برایم پوست می‌کندی و طاق‌باز روی بشقاب صبحانه‌ام می‌گذاشتی نخواهم خورد.
بند کفش‌هایی که می‌پوشیدی همیشه شل بودند و خودت بوی گل سرخ‌های توی حیاط را می‌دادی. من صورتم را توی گونه‌های گل‌انداخته‌ات فرو می‌کردم. اصلن من از کجا باید می‌دانستم که با خودت یک چاه اشک حمل می‌کنی؟ من همیشه فکر می‌کردم مادربزرگ‌ها به آرامی اجاق‌هایشان هستند. اما از کجا باید می‌دانستم که صدایت را مثل یک دوشاخه‌ی برق، توی پریزی فرو کرده‌اند؟ تو همیشه ته صف‌ها می‌ایستادی. اما باغچه‌ات شکوفا می‌شد و جواب دست‌هایت را می‌داد. بعضی وقت‌ها به آن زمینی که دوست می‌داشتی فکر می‌کنم، به زمینی که حالا به بذرها رسیده، که حالا به اسم آدم‌های دیگری شده. دلم می‌خواهد میان زن‌هایی ساکتی راه بروم که از خودشان نور ساطع می‌کنند. مثل دِینی که به مادربزرگم داشته باشم. می‌خواهم هر تعداد ابر که لازم است هوا کنم، تا آن‌ها متقاعد شوند که حرف زدن مال دیگران است. همان‌طور که یک بار از کشوی جوراب‌هایت گنجی استخراج کردیم و صدف‌های دریایی و دکمه‌های چینی را یکی یکی، جلوی صورت خورشید گرفتیم.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


آشنا

رودخانه برای ماهی‌ها آشناست
صدای بلند برای سکوتی آشناست
که از اول هم می‌دانست زمین را پیش ازهرکسی به ارث خواهد برد.
گربه‌ای که روی نرده‌های خوابیده برای پرنده‌هایی آشناست
که از لانه‌هایشان او را تماشا می‌کنند.
اشک، کمی، با گونه‌ آشناست.
فکری که چسبیده به آغوشت حمل می‌کنی
برای آغوشت آشناست.
پوتین‌ها به خاک زمین آشنا هستند
آشناتر از کفش‌ها
که تنها به کفپوش‌ آشنایند.
عکس تا خورده به کسی که آن را در دست دارد آشناست
در حالی که هیچ به آدمِ توی عکس آشنا نیست.

من می‌خواهم به مردهایی که پاهایشان را روی زمین می‌کشند
و موقع رد شدن از خیابان لبخند می‌زنند آشنا باشم
به کودکان چسبناک توی صف خواربار
آشنا مثل بچه‌ای که لبخندت را با لبخند جواب داد.

می‌خواهم یک جوری آشنا باشم 
که یک قرقره آشناست
یا یک جادکمه، 
اما نه به این خاطر که چیز خارق‌العاده‌ای دارد
فقط به خاطر این‌که جادکمه هرگز فراموش نکرد
چه کاری از او ساخته است.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


آب کج است یا آب‌راه

نارنگی‌های من تلخ نبودند، تو قبلش مسواک زده بودی.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


همینگوی به روایت وودی آلن

Gil: I would like you to read my novel and get your opinion. 
Ernest Hemingway: I hate it. 
Gil: You haven't even read it yet. 
Ernest Hemingway: If it's bad, I'll hate it. If it's good, then I'll be envious and hate it even more. You don't want the opinion of another writer. 

Midnight in Paris (2011)

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


%$^&*)

توی سر من یک فناوری خارق‌العاده به کار رفته که این کامپیوترها و تبلت‌های توی بازار حالا حالاها قرار نیست به آن مجهز شوند: نوشته‌های بعضی‌ها توی سرم با صدای خودشان خوانده می‌شود.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


نبشتن

ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﮐﻪ ﺭﺍﺿﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ‌ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﺍﺿﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻧﻤﻴﻨﻮﻳﺴﻢ. ﺍﺣﺘﻴﺎﺟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ‌ﻧﻮﻳﺴﻢ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﻴﺴﺖ.

ﻳﺎﺳﻤﻴﻨﺎ ﺭﺿﺎ

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


حضرت آ

ﻳﮏ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ‌ﯼ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﻝ ﻣﯽ‌ﺭﻭﺩ ﻭ ﺩﺭﻳﺎﯼ ﺧﺰﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺑﻴﻨﺪ. ﺩﺭﻳﺎ ﻃﻮﻓﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻩ. ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ ﻣﯽ‌ﮔﻮﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻴﻪ؟ ﺁﻗﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﮔﻮﻳﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺩﺭﻳﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺮﻑ‌ﻳﺎﺏ ﺷﺪﻩ.

ﺑﻬﻤﻦ ﻓﺮﻣﺎﻥ‌ﺁﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺑﺎ ﻋﻠﯽ‌ﺍﺻﻐﺮ ﺳﻴﺪﺁﺑﺎﺩﯼ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﻋﺎﺑﺪﯼ - ﻣﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺁﻳﻴﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺳﻮﻡ

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


خستگی

اینجا آدم‌ها وقتی خیلی خسته باشند می‌گویند: «دارم تو زمین فرو می‌رم.»
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


اندرونی

آقای نویسنده در ذیل بحث در خصوص تقابل میان «اندرون» و «بیرون» در فرهنگ و معماری و زبان‌های ایرانی، «اندرون» را جایی تعریف می کند که فرد بتواند در آن پیژامه بپوشد.
از تعریف آقای نویسنده راضی هستم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


هری

دهخدا می گوید هرّی لفظی است که عوام چون کسی را بیرون کردن خواهند بخواری و زبونی ، بر زبان آورند: هری برو، معزولی ، در این کلمه نهایت استخفاف است . من حدس می‌زنم ریشه‌ اش واژه‌ی انگلیسی«hurry» (تعجیل کردن) باشد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


کشک و دوغ و غور و بررسی

سرشبی نه موضوعی پیدا می‌شود که «غور و بررسی» کنیم نه سوژه‌ای که «مطمح نظر» قرار دهیم. فکر کنم بهتر باشد برویم به رسم نیاکانمان بساط کشک و دوغ به پا کنیم.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


من

زندگی من نمایشنامه‌ی تراژیکی است، که یک مشت کمدین اجرایش می‌کنند.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


من

زندگی من نمایشنامه‌ی تراژیکی است، که یک مشت کمدین اجرایش می‌کنند.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


این‌جا

رفتیم پیاده‌روی، مشتی غبار به حلقمان رفت، یک عالمه نازیبایی به چشممان. یک شهرهایی هستند که صرفن باید در خانه زیستشان. 
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


idle in the town

یک میوه‌ی کاج را از پای درختی شوت‌زنان به خانه‌مان آوردم. گذاشته‌امش جلوی ماشینم که بعد از ظهر برگردانمش پیش درخت. دلم می‌خواهد این‌طور فکر کنم که دلش برای درختش تنگ می‌شود، که آن‌جا پای درختش خوشحال‌تر است. می‌دانم چرند است. اما حس می‌کنم یک روزهای سانتی‌مانتالیسم تصنعی هم حالم را خوب می‌کند.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


فارسی زیرشلواری راه راه است

ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ‌ﻧﻮﻳﺴﻢ، ﺯﺑﺎﻥ ﺧﻴﻠﯽ ﻧﺮﻡ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻳﺪﻩ‌ﻫﺎﻳﻢ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ. ﺑﻪ ﺟﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺟﻤﻠﻪ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ، ﺟﻤﻠﻪ‌ﻫﺎ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﻧﻮﻳﺴﻨﺪ.ﺩﺍﺭﻡ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ‌ﺑﺮﻡ ﺑﻪ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻭ ﺗﺮﺟﻤﻪ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﮋﻣﻮﻧﯽ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ. ﺩﺍﺭﻡ ﺳﻌﯽ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻣﻐﺰﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﺮ ﺣﺼﺎﺭﻫﺎﯼ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﻢ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﺑﻪ. ﮐﻼﻓﻪ‌ﺍﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﻳﺪﻩ‌ﻫﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻧﺪ. ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺎ ﺣﺪ ﺗﻔﮑﺮ ﻣﺎﺳﺖ، ﻭ ﺗﻔﮑﺮ ﻣﺎ ﺣﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺎ؟ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ‌ﺑﺮﻡ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﯼ. ﭘﺸﺖ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺳﻨﮕﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ‌ﺍﻡ ﺍﻳﻦ‌ﺑﺎﺭ.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


لذت‌ها

ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻣﺘﻦ
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


Fiction

ساعد دستم از دیشب بدجوری درد می‌کند، دو سه تا ایندومتاسین انداخته‌ام بالا اما افاقه نکرده. صبح که بیدار شدم رفتم سر میزه صبحانه، سین نشسته بود و چایش را با یک کارد صبحانه شیرین می‌کرد. دست دردناکم را گرفته بودم توی دست سالمم و سعی می‌کردم خواب را از چشمهای خابالودم بیرون کنم. سلام کردیم یا نکردیم را درست نمی‌دانم. من صبح‌ها معمولن صداها را خوب نمی‌شنوم، بینایی ناقصی هم دارم مخصوصن وقت‌هایی که عینکم را جلوی آینه‌ی دستشویی جا بگذارم و از شوق چای توی آشپزخانه بدوم. سین پشت میز آشپزخانه نشسته بود و حالا با همان کارد صبحانه روی نانش کره می‌مالید. من همچنان دست دردناکم توی دست سالمم بود و یک عالمه خاب لعنتی هولناک توی سرم. یادم افتاد به ح که دیشب بعد از برگشتن از قشلاق دستش درد گرفته بود. برایم تعریف کرده بود که سین‌اش برایش حوله‌ی گرم آورده و دستش را ماساژ داده. من دست دردناکم توی دست سالمم بود. نمی‌دانم حرفی هم بین ما رد و بدل شد یا نه. چون من صبح‌ها معمولن صداها را خوب نمی‌شنوم. حنجره‌ام هم برای حرف زدن یاری‌ام نمی‌کند. سین حالا داشت نرمه‌های نان و کنجدها را با تیغه‌ی دستانش از روی میز جمع می‌کرد. من عینکم را بهانه کردم و رفتم سمت آینه‌ی دستشویی، سراغ عینکم. من هر روز به یک بهانه‌ی متفاوت صبحانه نمی‌خورم.


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


هزینه‌ی مردن

دیشب جایی خواندم که هزینه‌ی هر دوره شیمی‌درمانی شده دویست میلیون تومان، یادم افتاد به حمید که دو دوره شیمی‌درمانی‌اش که تمام شد گذاشت و رفت، یادم افتاد به ته‌مانده‌ی داروهای شیمی‌درمانی‌اش جلوی داشبورد ماشین پدرش که خودش به تنهایی چند لیتری اشک از من استخراج کرد. یادم افتاد به دو دوره شیمی‌درمانی زن‌دایی، به آقای الف که به دوره‌ی دوم نرسیده عزلش را خواند. به آن بیمارهایی که توی مطب دکتر دال روی صندلی‌ها ناراحت اتاق انتظار به صف نشسته بودند. بعد دیدم چقدر خوب است که هر چیزی را بشود با یک عدد و رقم سرراست اندازه گرفت، که بشود گفت بهای مرگ حمید، چهارصد میلیون تومن، بهای مرگ آقای الف دویست میلیون تومن، بهای مرگ مریض‌های اتاق انتظار مطب دکتر دال سر جمع چهار میلیارد و دویست میلیون تومن. دیدم چقدر خوب است که آدم اگر سرطان بگیرد برای زودتر مردن و خلاص شدن بهانه‌ای به اندازه‌ی یک عدد نه رقمی داشته باشد.


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


در دلف باران می‌بارد، اینجا هیچ

سنگ مرمر، سنگ جدول، سنگ خارا، سنگ مستراح
من سنگ‌ها را نگاه می‌کنم و آفتاب را روی سنگ‌های کف تراس
بچه‌ها توی خیابان لباس‌های بدقواره پوشیده‌اند.
آسفالت زمخت خیابان و توپ پلاستیکی، زیر پایشان
آفتاب روی نرده‌های مرمری نقش بازی می‌کند
یک ساعت دیگر از راه خواهی رسید
هفت ساعت است که دارم می‌نویسم. برای تو. برای خودم در واقع
شاید به تو زنگ بزنم، شاید هم همه‌اش را یک‌جا بنویسم
دارم به چیزهایی فکر می‌کنم که ممکن است به سرت بزند
به سبزی خوردن تازه توی سبدهای خرید
به ماهی‌تابه‌ی سنگی و کاغذ کادو برای تولد الف
زیبایی در جهان رژه می‌رود و آفتاب را از سکه می‌اندازد
من دورم، من یک حیوانم، من یک شعر نویس افسرده‌ام
اینجا پر از غبار است و آفتاب
انارها سر شاخه‌ها خشک می‌شوند
و سر و صدا. فریادها در ترافیک می‌پیچند. همین چیزها.
چیزهایی که بارها و بارها گفته شده‌اند:
برگ درختان زرد، زیپ لباس شب تو، گنجشک‌های گرسنه، 
سپر اتومبیل، حفاظ پنجره.

من و آقای پتر گیزی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


Capital Punishment

خیلی وقت است جرات ندارم به جرثقیل‌ها نگاه کنم.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


هدفون

ﻗﺴﻢ ﺑﻪ «ﻫﺪﻓﻮﻥ» ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ، ﺩﻧﻴﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﺣﻨﺠﺮﻩﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


زندگی برای نزیستن

یادتان باشد برایتان بنویسم از آدمی که نامه‌ها نگاشته بود و پست نمی‌کرد، پروپوزال نوشته بود و اپلای نمی‌کرد، کتاب ترجمه کرده بود و چاپ نمی‌کرد، شماره گرفته بود و زنگ نمی‌زد، که پروژه‌ها شروع کرده بود و تمام نمی‌کرد. یادتان باشد برایتان از آدمی بنویسم که به دنیا آمده بود و هیچ زندگی نمی‌کرد.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


این‌جا

شهرهایی در دنیا هستند که آدم نمی‌داند باید با آن‌ها چه کند. 
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


دربین‌بودگی

با دربین‌بودگی است که شهوت پدید می‌آید: در بین‌بودگی درخشش پوست در میان دو تکه لباس (شلوار و بلوز)، بین دو لبه (پیراهن یقه‌باز، دستکش و آستین)؛ همین بارقه‌ای است که می‌فریبد و اغوا می‌کند، یا؛ به نمایش گذاشتن یک پیدایی - ناپیدایی.

لذت متن - رولان بارت - پ. یزدانجو 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


زبان

این را هم بگویم، که از زبان هیچ گریزی نیست. آدم‌ها وقتی نخواهند چیزی را ببینند، چشمانشان را می‌بندند - سلام نیشابور- اگر نخواهند بویی را استشمام کنند، راه نفس کشیدنشان را عوض می‌کنند، اگر نخواهند چیزی را لمس کنند، دستانشان را عقب می‌کشند، اگر نخواهند چیزی را بچشند، دهانشان را قرص می‌بندند. اما امان از وقتی که نخواهند چیزی را بشنوند. مگر گریزی هم از اصوات هست؟ مگر مفری از زبان وجود دارد؟ بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم که قاتل ما همین کلمات هستند اصلن. به قول این دوستمان: «جان سالم به در نخواهیم برد.»
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


عکدمی

آدم‌هایی را می‌شناسم که می‌شود پای کارشان نشست، کارشان را دوست داشت، سر سفره‌شان نشست، غذایشان را دوست داشت، نشست و نگاهشان کرد، حالت صورتشان را دوست داشت، بوسیدشان، طعم لبانشان را دوست داشت، پای خواندنشان نشست، تن صدایشان را دوست داشت، اما امان از وقتی که حرف بزنند. امان از وقتی که زبان را وسیله‌ی ارتباط کنند. اصلن همیشه فکر می‌کنم هر چه خوبی و شر در جهان باشد، همه از زبان است. همیشه فکر می‌کنم اگر کسی را دوست بدارم، حتمن زبانش را دوست داشته‌ام، کلماتش را دوست داشته‌ام. اگر کسی را دشمن بدانم، حتمن زبانش منشا خصومت‌مان بوده است. اصلن هر آتشی هست از گور همین زبان برمی‌خیزد، هر چه گل هست از خاک همین زبان می‌روید.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


.

از تاریخ متنفر بودم
اما هیچ چیز
مثلِ جغرافیا
به ما خیانت نکرد

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :