ا غ ر

پیشترها منزجر بودم از دیدن آدم‌های مریض. از بیمارستان رفتن و عیادت بیمار. پایم که به بیمارستان می‌رسید خیال می‌کردم آمده‌ام وسط جمع مریخی‌ها. یا خودم را بیگانه ای فرض می‌کردم میان زمینی‌های زخم‌خورده و زمین‌گیر. حواسم بود دستم به چیزی نخورد، لباسم به دیواری نساید. لبخند کسی را با با لبخند جواب ندهم مبادا وا بگیرم از لبخندش. حالا اما داوطلبانه می‌روم عیادت آدم‌های بیمار. حتی آدم‌‌های بیمارِ نامربوط. گوش می‌دهم به حالشان، پرس و جو می‌کنم جزئیات بیماری‌شان را. حتی اخیرن دیده شده که سرم را کرده‌ام توی جراحتی، یا زل زده‌ام به سوزنی که در پوست می‌خلد. کارهایی می‌کنم که هرگز از من سابقه نداشته. حالا دیگر وقتی توی راهروهای بیمارستان راه می‌روم می‌توانم خودم را بگذارم جای پیرمرد روی ویلچر، جای کودکی که گوشه‌ی بخش تن به آمپول نمی‌دهد. می‌توانم خودم را تصور کنم دراز به دراز افتاده روی یکی از آن تخت‌های چرخدار زیر یکی از آن ملافه‌های سبزِ نامهربان. لبخند می‌زنم به آدم‌های اسیر کسالت. به این امید که لبخندم واگیردار باشد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :


عروسی به سبک کویر

یه عروسی‌هایی اینجا هست، که شما در آن اصلن عروس را نمی‌بینید. 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :