الف

پدر تعریف می‌کند که به یک نفر گفتند بنویس «الف»، گفت نمی‌نویسم. پرسیدند چرا؟ گفت چون اگر به «الف» بله بگویم، باید آن‌وقت تا «ی» بنویسم. 

دارم کلید سُل می‌کشم آخر.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


دهِ بالا

امروز عصر زنگ زد که برویم بالا؟ گفتم برویم. نفهمیدم بالا کجاست. اما گفتم هرجا باشد از اینجا نشستن که بهتر است. رفتیم بالا. و بالا پر بود از درختان گردو و هوای بیست و سه درجه و آب روان. دست کردم از سر دیوار همسایه، از لای آن همه هوای بیست و سه درجه دو گردوی درشت چیدم. گفت مال مردم است. گفتم می‌دانم. نشستم همانجا کنار جاده به گردو خوردن. همین سیاهی دستانم گواه. آن یکی را گرفتم توی مشت. تا پشت در خانه. گفت: گردو را میدهی ببرم برای پدر؟ گفتم مال مردم است. گفت می‌دانم.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


عمو

یک تک پا رفتم جلوی آینه، به جای جوش بالای ابرو، عمویم را دیدم.
آمده‌ام اینجا، می‌بینم چراغ روشن جا مانده.
شوربختانه هر دیدی، بازدیدی دارد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


Potato

موضع نداشتن، کسالت‌بار است.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


306

آدم ترجیح می‌دهد این عدد، به فرض نام یکی از مدل‌های جدید «پژو» باشد، نه آخرین آمار کشته‌شدگان زلزله.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


Manquake

در من زلزله‌ای رخ داده، رسانه‌های لعنتی اما چیزی نمی‌گویند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


سماق را با قاف می‌نویسند، گاوزبان را با گاف

رفته بودم دکان عطاری، توشه‌ی گیاهان دارویی و ادویه‌جات یک سال‌م را تهیه کنم. چند ماهی به نوروز مانده بود، برای همین به پیرمرد سفارش سماق و سنجد هم دادم. گفتم شاید بساط هفت‌سین آنجا گیر نیاید. پیرمرد کیسه‌ها را یکی یکی با سرطاس کوچکش پر می‌کرد و توی ترازو می‌گذاشت. دیدم سماق‌هایش رنگ به رخسار ندارند. سوال کردم: از آن سماق قرمزها ندارید؟ گفت این‌ها هم خوبند، طعمشان با آن قرمزها یکی است. گفتم: برای هفت‌سین می‌خواهم. گفت: حالا کو تا هفت سین. گفتم: عازم سفرم. پرسید: کجا؟ گفتم یک مملکت دور. با یک اعتماد به نفس عطارگونه‌ای پرسید: آمریکا؟ خندیدم و گفتم خیر، آن‌قدر هم دور نیست دیگر. کیسه‌‌ی سماق را به چشم بر هم زدنی از روی پیش‌خوان برداشت و رفت ته دکان. پرسیدم چه شد؟ گفت: صبر کن. چند دقیقه بعد با یک سرطاس سماق سرخ و یک بسته گاوزبان برگشت. گفت: همان اول باید می‌گفتی مسافری. گاوزبان‌ها پیشکش است. دم کن برای دوستان خارجی‌ات بفهمند گاوزبان ایرانی چه طعمی دارد.

می گویند مردمان کویر غریب‌پرست‌اند. غریب‌نواز شاید واژه‌ی بهتری باشد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


واقعیت داستانی

ساده اندیش است کسی است که خیال کند نوشته های اینجا راست است. ساده اندیشتر آنکه خیال کند دروغ است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


فتیر

یک بار هم دلم از زندگی سیر بود. گفتم بروم یک جای نامربوط. سوار اتوبوس شدم رفتم اراک. اراک برای من جای نا مربوطی است. هرچند نامربوط الزامن صفتی منفی برای یک شهر نیست. رفتم آن‌جا و بزرگترین دستاوردم در طول یک هفته اقامتم این بود که یک ساندویچ‌فروشی پیدا کنم که ساندویچ‌هایش را با نان بورکی درست می‌کرد. و خب وقتی برگشتم دیگر از زندگی سیر نبودم. عوضش حتی سرشار از زندگی بودم و البته سرشار از ساندویچ. حالا هم بعد از آن همه سال هنوز هم هر از اراکی‌ای که می‌بینم می‌پرسم آیا آن ساندویچی کذا هنوز سر فلکه‎‌ی شهرداری هست یا نه. و خب از شما چه پنهان تا آن ساندویچی سر فلکه‌ی شهرداری هست، زندگی هم ادامه دارد.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


گاندی

برای مادربزرگ انگور خانگی آورده‌اند. از این انگورها که توی بازار پیدا نمی‌شود. می‌پرسم این انگورها را که آورده. جواب می‌دهد: گاندی.

خانم همسایه‌شان هندی‌تبار است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


اینک آخرالزمان

مادربزرگ چند روز پیش «مورچه شد». این لفظ را ما برای خوراکی‌ها به‌کار می‌بریم اغلب. به فرض می‌گوییم قندان مورچه شده، سفره‌ی نان مورچه شده، کیسه‌ی بادام‌ها مورچه شده. یعنی که مورچه‌ها آمده‌اند سراغ قندان، سفره، کیسه،؛ هر چیزی. حالا مادربزرگ مورچه شده بود و البته حتی جان نداشت که شکایتی بکند از نیش مورچه‌ها. خب ما طبعن اولش غصه دار شدیم، احساس گناه کردیم و گفتیم ما که انقدر تمیزیم و مراقب و وسواسی دیگر چرا! بعد همه‌ی سم‌های عالم را خریدیم و ریختیم چارگوشه‌ی خانه، حالا هم چک کردن مورچه‌ها شده جزئی از روتین روزانه و حتی شبانه‌ی زندگی‌مان. یعنی فوبیای مورچه گرفته‌ایم. حالا این فوبیا آمده توی خواب‌هایمان. نوبتی می‌آید سراغ اهل خانه. درست مثل این فیلم‌های آخرالزمانیِ هالیودی که یک بار مورچه‌ها می‌آیند، یک بار فلان ویروس، یک بار سونامی و چه و چه! من اما همه‌اش فکر می‌کنم به پایان صد سال تنهایی؛ به مورچه‌های سرخ. به پایان بوئندیاها؛ به پایان مارکز؛ به پایان آدمی؛ به پایان یک مادربزرگ؛ به پایان همه‌چیز. من به پایان هر چیزی فکر می‌کنم کلن.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


هیچ چیز سر جایش نیست.

یادمان باشد اینکه بعضی وقت‌ها فکر می‌کنیم یک چیزی سر جایش نیست، شاید به خاطر چیدمان اشتباه مفروضات در مغز ما باشد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


گلابی

حرف زدن از یک کارهایی از انجام دادنشان خیلی باشکوه‌تر است:
مثلاً گلابی چیدن از درخت خیاطِ خانه‌ی دوست.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


برای موتورهای جستجو

داستان فانوس دریایی، محمد رضا زمانی (همشهری داستان شماره چهاردهم) به دلم نشست.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


بیکاری چیست

اینجا جمود، یک جور بسیطی بیداد می‌کند؛ یک جوری که مثلن آدم از فرط بیکاری* عصر پنجشنبه‌ای بلند می‌شود می‌رود قبرستان. 
.
*اینجا بیکاری معنی‌اش این نیست که کاری نیست. اتفاقن تا وقتی کار هست، کار هست. یعنی اساسن چیزی که اینجا تمامی ندارد کار است. حالا گیرم که کارهای ادم اینجا بازده ندارد، این بحث دیگری‌است اما کار هست الی ماشا‌الله. مرادم از بیکاری وقتی است که تصمیم می‌گیری کار نباشد. آن‌وقت می‌بینی همه آدم‌ها خوابند. همین خوابیدن البته اینجا سعادتی است. یعنی اگر من هم خواب بودم دیگر این حرف‌ها موضوعیتی نداشت. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که کار نیست و خواب نیست. یعنی می‌بینی هر کاری می‌کنی، هیچ‌کاری جز کار کردن اینجا پیدا نمی‌شود. یعنی ملت یا در حال خوابند، یا در حال کار. این همان صفر و یک است که می‌دانید. خب اگر انسان در مودی بین صفر و یک باشد این معنی‌اش هلاکت است. یعنی یا باید کاری تراشید یا قرص خوابی بالا انداخت یا روانه‌ی قبرستان شد. حالا برای مردن باشد یا نظاره‌ی مردگان فرقی نمی‌کند. اساسن اینجا وقتی که خواب نیستی یا کار نمی‌کنی، دیگر هیچ فرقی نمی‌کند.
.
کلیدواژگان: اینجا - کار - خواب 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


از دست خویشتن فریاد

یه آقایی هم بود که پیشونیش رو چسبونده بود به پنجره‌ی یک سمند و گریه می‌کرد.
یه خانمی هم پشت سر هم تکرار می‌کرد:
«درب خودرو باز است.»
«درب خودرو باز است.»

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


من

وقتی حرف می زنیم، بیشتر می خواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را.کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشه های خود ایمان داشته باشد، اصلاً حرف نمی زند.

یادداشتهای شهر شلوغ / فریدون تنکابنی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


جایی خواندم

واحد غم: زانو
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


282

تو به مساله‌ای می‌مانی
که جوابش را می‌دانیم
اما راه‌حل‌ش را نه

من به ماشین حسابی خورشیدی
در تاریکیِ سه و بیست دقیقه‌ی بامداد

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


تابستان

این‌جا از توی آسفالت خیابان، بخار بلند می‌شود. چند روز دیگر بگذرد آسفالت‌ها مثل ژله نرم می‌شوند زیر پا. ما می‌نشینیم زیر کولری که پوشالش را تازه عوض کرده‌ایم و دیالکتیک نخود و لوبیا را بلغور می‌کنیم.‏ شبها هوا کمی خنک‌تر می‌شود. اما وقتی شهر دلگیر است، خنکی هم به کار آدم نمی‌آید. می‌گویند هندوانه اگر خنک باشد، دل را باز می‌کند.‌‏ خوشبختانه این‌جا هنوز هندوانه به وفور یافت می‌شود.‏

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


کنستانسیا

تعقلی که هرگز به خواب نمی‌رود، هیولا می‌آفریند.

[کارلوس فوئنتس - کنستانسیا - عبدالله کوثری]

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


از ترجمه

ترجمه کردن متنی که دوست می‌داری، آرامش‌بخش‌ترین کار دنیاست؛ شکلی تنبلانه از نوشتن، مثل دوچرخه سواری کردن در یک سراشیبی‌ ملایم؛ مثل رنگ کردن نقاشی‌ای که دیگران کشیده‌اند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


مادربزرگ

دیشب به مادربزرگ دلستر دادیم
اما حتی دلستر هم سکوتش را نشکست.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


تکه‌ای از یک نوشته‌ی بلندتر

مهمانداری را دیده بودم که در تمام طول پرواز‌هایش با حسرت سقوط، راهروی هواپیما را بالا و پایین می‌کرد. مردی را می‌شناختم که هر شب به امید فردا بیدار نشدن به بستر می‌رفت و پیرزنی که فکر می‌کرد هرچه پلک هایش را محکمتر به هم فشار دهد، به مرگ نزدیکتر می‌شود. جهان باید پر از آدم‌هایی باشد که روزی هزار بار به نیستی التماس می‌کنند؛ پر از مردمانی که هر روز از مرگ نارو می‌خورند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


گوهر/جوهر

دیگر برایم تقریباً مسجل شده که در هر شری، اندکی نیکی، تکه‌ای خوبی، ذره‌ای خیر نهفته‌ست؛ ذره‌ای که خوب که بنگری بعضی وقت‌ها آن‌قدر بزرگ است که همه‌ی هیبت شر را زیر سایه‌ی خودش می‌پوشاند. همین الان که این سطور را می‌نویسم دارم خودم را آماده می‌کنم که تا دقایقی دیگر یک کامیون بار را خالی کنم -این یک استعاره یا کنایه یا آرایه‌ای از این دست نیست. می‌روم و می‌دانم همیشه ایده‌های بکر، فکرهای سازنده و قوی‌ترین الهامات وقتی به سراغم می‌آید که کار ناخوشایندی انجام می‌دهم که فقط تنم را درگیر می‌کند. می‌دانم آخر شب دستم را که روی کمرم می‌گذارم و آخ آخ می‌کنم، در سرم فکرهای خوبی خواهم داشت. می‌روم یک کامیون بار را خالی کنم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


سایمن

برادرم فکر می‌کند افسردگی دارم. اما من فقط ساکتم. تنهایی و افسردگی مانند شنا کردن و غرق شدن هستند. سال‌ها پیش در مدرسه یاد گرفته بودم که گل‌ها بعضی وقت‌ها از درون می‌شکفند.

--

 

بریده شده از جایی که از مایملک خودم است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :