توی سر من

توی سر من زنی سی و چند ساله، پیراهن مردانه به تن کرده، نشسته پشت میز چهارنفره‌ی آشپزخانه‌ی نقلی خانه‌‌ی گرم و چوبی‌طورش، روبری پنجره‌‌ای پر از آفتاب بهاری و کتاب آشپزی می‌نویسد. 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :


فقدان

در خیابان زن‌هایی را می‌بینم که هرگزهم‌بسترشان نمی‌شوم، در اینترنت نقد کتاب‌هایی را می‌خوانم که به آن‌ها دسترسی ندارم، در تلویزیون آنونس فیلم‌هایی را می‌بینم که این‌جا اکران نمی‌شوند، مادربزرگ تعریف طعم هایی را می‌کند که ما دیگرهرگز نمی‌چشیم. ما همیشه تا درِ باغ سبز را خوب رفته‌ایم، بقیه‌اش اما هرچه بوده حسرت بوده، فقدان و فقدان و نرسیدن.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :


«مرز» اینجا معنای استعاری ندارد

آدمیزاد موجود خنده‌دارِ مفرحی‌ست. اولش بر می‌دارد یک خط‌هایی می‌کشد روی زمین «خدا»، اسمش را می‌گذارد مرز. این‌طرف خط به فرض می‌شود بلژیک، آن‌طرفش می‌شود هلند. بعد یک پایش را می‌گذارد این طرف خط، یک پایش را آن طرف و خوشحال و مسرور از خودِ هم‌زمان ایستاده در «هلندلژیک» چلق و چلق عکس می‌گیرد انگار که شق الارض کرده باشد یا کاری از این دست. آدمیزاد موجود خنده‌دارِ مفرحی‌ست کلن.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


نفلسفیدن

یک نصف گردوی تازه‌ی درشت را گرفته بودم توی یک دستم و داشتم با دست دیگر سعی می‌کردم چاقو را زیر پوست شفافش فرو کنم که به ذهنم رسید زندگی ما چقدر شبیه این گردوست. از این حیث که...

بعد انگار که یکهو برقم گرفته باشد، دسته‌ی چاقو را کوبیدم روی دست دیگرم و بر سر خودم فریاد زدم که:

«خفه شو بابا، گردوتو بخور. اَه»

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


خروس

خروس تازه بالغ مجتبا گردنش را تا جایی که به قسمت حجیم بدنش متصل می‌شد از سبد پلاستیکی بیرون آورده بود و از توی پیاده‌رو دود موتورسیکلت‌ها و ماشین‌های عجول چهارشنبه‌ی خیابان را استنشاق می‌کرد. مجتبا بدن نزارش را به دیوار سیمانی مدرسه‌ی راهنمایی پسرانه‌ی مجاور پیاده رو تکیه داده بود و یک قلوه‌سنگ سیاه را زیر کتانی کهنه‌اش جلو و عقب می‌کرد. بدن مجتبا از دور همچون «الفی» بر دیوارنوشته‌ی طویل دیوار مدرسه به نظر می‌رسید.

خروس مجتبا که تنش توی جعبه بی هیچ فاصله‌ای به تن دو مرغ چسبیده بود زیر آن آفتاب سوزان چیزی از شهوت همجواری با دو مرغ تازه بالغِ فربه حس نمی‌کرد. تنها چیزی که از سرش می‌گذشت این بود که گردنش را تا جایی که راه دارد از شکاف سبد بیرون بیاورد و دهانش را آن‌قدر باز کند تا هوایی که توسط ماشین‌ها و موتورسیکلت‌های توی خیابان جابجا می‌شود را ببلعد، شاید کمی خنک‌تر شود.

مجتبا اما سرش مثل یک دیگ بخار جوشان قل می‌زد. زخم‌های سر و صورت و کبودی پای چشم چپش او را یک لحظه از فکر دعوایش با طاهر و خسارتی که به بار آورده بودغافل نمی‌گذاشت. مجتبا به تمام موجودات روی زمین، حتی به مرغ و خروس‌های خودش هم که می‌دانست شاید تا چند ساعت دیگر گردنشان با یک تیغ تیز همجوار شود، نیز حسادت می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد که خب یک جرعه آب خنک است و قبله؛ سردی تیغ روی گردن است و تمام. اما خودش چه! تاوان خسارتی که به بار آورده را که بدهد، زخم‌هایش هم که خوب شوند، با طاهر هم که آشتی کند، جواب پدرش را چه باید بدهد!

مجتبا داشت فکرهای سیاه را در سرش و سنگ سیاه را زیر کتانی‌اش جابجا می‌کرد که یک جوان دیلاق مثل خودش موتورش را کنار سبد مرغ و خروس‌ها متوقف کرد. نگاهی به دور و برش انداخت و تا چشمش به مجتبا افتاد بی‌آن‌که چیزی بگوید، عضلات دست و صورتش را طوری به حرکت درآورد که یعنی «همه‌شان با هم چند؟» مجتبا هم انگار که لال بازی در معاملات ماکیان یک عرف دیرین باشد، دو دست خود را مقابل صورت پسر گرفت، دو بار مشتش را باز و بسته کرد که یعنی «بیست».

پسر دیلایق روی موتور سیکلت انگار که برقش گرفته باشد، لب‌هایش را برای مجتبا ورچید، گاز موتورش را گرفت و کلاچ دستی را چنان رها کرد که کم مانده بود چرخ جلوی موتور از روی زمین بلند شود. مجتبا دوباره فکرش رفت سمت دعوایش با طاهر و وقتی که پنجه‌هایش را جلوی در خانه‌ی بی‌بی گلاب توی پنجه های قوی طاهر قفل کرده بود. فکرش رفت به خسارتی که به بار آورده بود؛ به سبیل مدیر مدرسه‌شان؛ به چوب فلک آقای ناظم؛ به اخم‌های پدرش وقتی شب‌ها اتوبوسش را توی کوچه‌ی پشتی‌شان پارک می‌کرد، سه پرطاسش را در دست می‌گرفت و با یک خروار اخم، ترشرویی و خستگی به خانه می‌آمد.

در همین فکرها بود که حس کرد چیزی در گلویش در حال جابجا شدن است. اولش خیال کرد بغض است اما بعد دید منشأ حرکات حنجره‌اش صدایی است که انگار روی زبان کوچکش بی‌قراری می‌کند. دهانش را که باز کرد، صدای خروس راهش را از حنجره‌اش به بیرون باز کرد.

مجتبا سراسیمه، تکیه اش را از دیوار برداشت، سنگ سیاه زیر پایش را شوت کرد توی جدول کنار پیاده رو، دست راستش را گذاشت روی گلویش و سعی کرد برای امتحان کردن صدایش چند کلمه را تند تند پشت سر هم ادا کند: خروس، طاهر، تاوان، شانس، فراموشی. اما خروجی کلمات از تارهای صوتی‌اش همچنان صدای خروس تازه بالغی بود که هنوز ناشیانه می‌خواند.

در آن لحظه مجتبا هر چه فکر کرد برای چه آن‌جاست چیزی به خاطرش نیامد. بعد نگاهش افتاد به سبد مرغ و خروس‌های کنار پیاده‌رو و از خودش پرسید: «این زبان بسته ها این‌جا چه کار می‌کنند.»

مجتبا داشت دوباره حنجره‌اش را امتحان می‌کرد که یک موتورسوار جلوی پایش ترمز کرد. مرد میان‌سال سیگاری که در دست داشت را توی جوی خیابان انداخت و از مجتبا پرسید: «چند پسر جان؟»

مجتبا دهانش را باز کرد که بگوید: «چی چند؟» اما حنجره‌اش تنها صدای خروسی را از خود متصاعد می‌کرد که سوالی در سر دارد. مرد میان سال با تعجب نگاهش کرد و گفت: «می‌گم چندن اینا؟»

مجتبا باز با صدای خروس جوابش را داد با این تفاوت که این بار موقع جواب دادن مثل یک خروس تمام عیار چشمانش را هم بست و تابی هم به گردنش داد. مرد که احتمال داد با یک دیوانه طرف باشد زیر لب گفت: «خدا شفات بده»، دوباره نگاهی حریصانه به مرغ و خروس‌ها انداخت و گاز موتورش را گرفت و رفت.

مجتبا گردنش را کش و قوسی داد، دهانش را باز کرد و سعی کرد ریه هایش را با هوای متحرک کنار خیابان پر کند تا کمی خنک‌تر شود.

چند لحظه بعد همان مرد میان‌سال موتورسوار، انگار که چیزی در آن حوالی جا گذاشته باشد، جلوی سبد مرغ و خروس‌ها توقف کرد، موتورش را روی جک بزرگ گذاشت، با آرامش سبد مرغ و خروس‌ها را روی ترک موتورش قرار داد، با طنابی از توی خورجینش سبد را محکم به موتورش بست، خیلی آرام موتور را از روی جک پایین آورد، سوار موتورش شد، نگاهی خنثی به مجتبا انداخت و راهش را کشید و رفت. دود موتور سیکلت آن مرد، مجتبا را به سرفه انداخت.

مجتبا در تمام این مدت به تیغ آفتاب روی سرش فکر می‌کرد و پشت به دیوار مدرسه‌ی راهنمایی پسرانه، جلوی یک دیوارنوشته‌ی رنگ و رو رفته، چشم‌بسته گردنش را تاب می‌داد و حنجره‌اش را با صدای یک خروس تازه بالغ رنجه می‌کرد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


جعفرآقا مطلقن می‌اندیشد

جعفرآقا توی این چند روز استراحت نشسته و مدام به کمردردش فکر کرده. هی یارعلی‌خان برایش کتاب و مجله آورده، هی جعفرآقا مجله‌ها و کتاب‌ها را گذاشته کناری و به کمردردش فکر کرده. جعفرآقا می‌خواهد نتایج فکرهایش را برای بقیه تعریف کند، اما عملن دستش خالی است. جعفرآقا به کمرش مثل داربست انگور فکر می‌کند. برای همین نتایج فکرهایش هم «انگوری» از آب در می‌آیند. یارعلی‌خان نشسته دارد برای جعفرآقا تعریف می‌کند که همین فکر کردن در مسائلی که حلشان تابع فکر کردن نیست چقدر می‌تواند نتایج خنده‌داری تولید کند؛ درست مثل این شیخ‌های «تک‌کتابی» که می‌نشینند سال‌های سال به تک‌جمله‌ای ازهمان تک‌کتاب‌شان فکر می‌کنند و آخر رساله‌ای تولید می‌کنند اندر باب «ب» بسم‌الله کتابشان یا چیزی از این دست.

جعفرآقا حالا بعد از همه‌ی این حرف‌ها دارد به همین مثال «ب» بسم‌الله فکر می‌کند.

مجله‌ها و کتاب‌ها زیر باد پنکه ورق می‌‌خورند.

 

پی‌نوشت: یارعلی‌خان قدری بی انصاف است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


جمعه

جمعه یعنی، آدم برود بیرون، سر نخ زمزمه‌های همسایه‌ها را با خودش بیاورد خانه.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


بخشی از یک نوشته‌ی بلند

 ...
لباس‌هایم را رها می‌کنم روی تخت. میروم جلوی دستشویی. مسواک را بر می‌د‌ارم. در خمیر دندان به ته‌رسیده را باز می‌کنم. فشار دادن تیوب دیگر افاقه نمی‌کند. سر خمیردندان را توی دهانم می‌گذارم و محتویاتش را مک می‌زنم. مسواک را که روی دندان‌هایم می‌کشم، باحرکت چشمانم روی آینه‌ی غبار گرفته می‌نویسم: باید این خانه و این شهر را یک‌جا فراموش کرد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


کی خسته‌س؟

نگاهم کرد، خیلی بی‌هوا و جدی پرسید بزرگترین دشمنم کیست. نگاهش کردم. خیلی بی‌درنگ و جدی جواب دادم: خودم، وقتی با خودم هم‌دست می‌شوم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


در دکان نانوایی

نان‌ها پشت سر هم می‌افتادند توی تنور و می‌سوختند. آقای نانوا زیر لب فحش می‌داد و ابرو در هم می‌کشید. می‌گفت نه نان به تنور می‌چسبد، نه زندگی به آدم. می‌گفت این روزها هیچ چیز به هیچ چیز نمی‌چسبد اصلن.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


این یک داستان مطلقن خیالی‌ست

کوکب خانم زنی است که تمیز می‌کند هر چیزی را. حتی چیزهای را که تمیز هستند دوباره و چند باره می‌شوید. دخترش، صنوبر خیلی وقت است لام تا کام حرفی نمی‌زند. روزه‌ی سکوت گرفته، مبارزه‌ی مدنی می‌کند یا چیزی شبیه به این. می‌نشیدند توی اتاق صورتی‌اش و مواظب است نور اتاقش آنقدر زیاد نشود که مردم خیال کند روزگارش روشن است. آن‌ها با هم سفر نمی‌روند چون تحمل هم را ندارند. دقیقترش اینکه وقتی کنار هم هستند احساس خفگی می‌کنند و هر لحظه ممکن است منفجر شوند. آن‌ها حتی کنار هم عکس هم نمی‌گیرند چون دوربین‌ها هم جدیدن دروغ گفتن را از یاد برده‌اند. جعفرآقا اما همیشه لبحند به لب دارد. می‌نشیند گوشه‌ی اتاق و هزار ساعت، هزار ساعت فقط فکر می‌کند. بعد می‌آید کنار تخت یارعلی‌خان، میز صنوبر، چرخ خیاطی کوکب‌خانم می‌نشیند و مثلاً می‌گوید «انار». این را که می‌گوید آن‌ها می‌فهمند که پدرشان همه‌ی آن هزار ساعت را به «انار» فکر کرده. در شهری که آن‌ها زندگی می‌کنند هیچ چیزی نم ندارد. فکر بی‌خود نکنید. همه چیز مطلقن خشک است و راه خنده‌های کوکب‌خانم هزار سال است که آسفالت نشده است.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


از وبلاگ بلوط

نظم خانه مادرم دیوانه‌ام می‌کند. همه چیز اتو شده است. هیج رو تختی هیچ وقت هیچ چروکی ندارد. هیچ وقت هیچ ظرف نشسته‌ای هیچ جای خانه نیست. چای را هورت نکشیده، لیوانت شسته شده و ظرف شیرینی برداشته شده و به جایش ظرف میوه آمده روی میز. همه چیز جا دارد. همه چیز. این که می گویم جا، یعنی اگر یک چیز، یک لیوان، یک لنگه جوراب، همه باید سر جایشان باشند. وسایل من را هم- که گه گاه آخر هفته ها می‌آیم اینجا- باید همه را مرتب کند. کنار هم بگذارد. شال گردنم باید اتو کشیده و تا شده باشد کنار کیفم که آن را تا کرده و گذاشته یک گوشه‌ای که فکر کنم اصلا برای این در نظر گرفته. حتی پنبه آرایش پاک کنی هم برای خودش یک طبقه کشو دارد. کافی است از دستشویی آدم بیاید بیرون، پشت سرش همه چی تمییز شده و حتی یک قطره آب هیچ جا نیست. 
مادرم تاب هیچ چیز اضافه را ندارد. اگر یک بلوز دو ماه استفاده نشود، دیگر وجود ندارد. به قول پدرم: «یکی بود، یکی نبود:» همه ما می‌دانیم که هیچ چیز در خانه مادرم امن نیست. مگر اینکه یک برچسب رویش بخورد که فوق العاده مهم است. دور ریخته نشود. بعد از اینکه هزار بار تاکید می‌کنم که لطفا این وسایل من از اینجا تکان نخورند تا من برگردم، و دو ساعت بعد بر میگردم، می‌بینم که نه تنها تکان خورده اند که ترتیب همه چیز عوض شده است. چرا چون به نظر مادرم باید مرتب میشد. 
مادرم زن زحمت کشی است. همیشه بوده. الان زانوی های پایش آب آورده و آرتوروز شدید دارد و باید زانوهایش را عوض کند. نباید راه برود. دیگر نمی‌تواند کار کند. میفهمم که در خانه حوصله اش سر می رود. تلوزیون دیدن خسته اش می کند. همه کتاب های کتابخانه فارسی شهر را خوانده است.( بماند که فکر می‌کنم همه کتابخانه شهر را هم یک روز رفته و مرتب کرده است. ) اینها که می گویم قدر نشناسی نیست، می فهمم که حوصله اش سر می‌رود، می فهمم که خانه اش را تمییز می‌خواهد، همه اینها را می‌فهمم، اما دلیل نمی‌شود که دیوانه نشوم.

(+)

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


استراق سمع

پسر توی کافه به دختر گفت: «چرا موهات انقد سیخ سیخ شده، شامپوت چیه؟» دختر گفت: «شامپو ویتامینه‌ی داروگر می‌زنم.» پسر نگاهش کرد و گفت: «اتفاقن منم ماشینم رو با شامپو داروگر می‌شورم». دختر جواب داد: «ما ماشینمون رو میدیم کارواش.» و از اینجا به بعد همه‌اش سکوت بود.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


آیا رسید می‌خواهید؟

جواب برای من همیشه منفی است. «رسید» یعنی نامه‌ی اعمال و من همیشه از دیدن نامه‌ی اعمالم واهمه داشته‌ام. حتی تمام پنج سال دبستان که معدلم تماماً بیست بود از دیدن کارنامه‌ام هراس داشتم. همین حالا هم هرگز به فرض نمی‌روم ببینم ته مانده‌ی اینترنتم چند گیگ است یا ته حسابم چقد پول مانده. همیشه یک روزی با تمام شدن یکی چیزی غافلگیر می‌شوم. همیشه یک روزی قبل از اینکه ماشین خودپرداز بپرسد «آیا رسید می‌خواهید»، با این خبر مواجه می‌شوم که «موجودی شما کافی نیست».

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


از مرزها

جایی خواندم که مطلوب همیشه در مرزی بین دو نقطه‌ی متضاد، دو نقطه‌ی اکسترمم به وجود می آید. مثلن اروتیسیزم همیشه در نقطه‌ای بین عریانی و پوشیدگی انسان را به نقطه‌ی اوج لذت می‌رساند یا طنز متعالی همیشه در مرزی میان ابتذال و کمال ظاهر می‌شود. یعنی به فرض در طنز اگر غافل بشویم ای بسا دستهای پلید ابتذال دامنمان را بگیرد و یا در نقطه‌ی مقابل شاید به ورطه‌ی خشکی و جمود بیافتیم آنقدر که اصلاً طنزی شکل نگیرد. می‌خواهم تعمیم بدهم این قانون را به سرگرمی این روزهایم که از دمخور شدن با حیوانات شکل می‌گیرد. لغزیدن به کام ابتذال در این سرگرمی شاید فرهنگ «کفتربازی» را به مفهوم عامش به ذهن مبتادر کند. نقطه‌ی مقابلش هم عشق پاک به طبیعت و حیوانات است و عطشی فرونخفتنی برای کشف کردن. عطشی که شاید نتیجه‌اش «پژمردن گل زیر انگشتان تشریح» باشد. 

این روزها همه‌اش حواسم هست که خودم را جایی روی این مرز باریک نگه دارم؛ که مبادا پایم بلغزد. که مبادا به ورطه‌ای افراط بیافتم. این روز‌ها همه‌اش حواسم هست این پرنده‌ای که توی مشت گرفته‌ام را نه چنان شل بگیرم که از دستم بجهد و نه آن‌قدر سفت که آسیبی ببیند.

بیست و هشت سالگی روزگار به تعادل رسیدن نیروهای افراطی درون بود برای من.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :