شعر پنجشنبه‌ها

پدر منطق فنرها و پیچ‌ها و مهره‌ها را برایم تعریف می‌کند
من روبرویش سرم را تکان تکان می‌دهم
و سعی می‌کنم فکرم زیادی از پیچ و مهره‌ها دور نشود
توی سرم یک عالمه شعر و قصه چرخ می‌خورد
اما اصرار دارم همین، شعر پنج‌شنبه‌ام باشد.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :


پنجشنبه‌ها با انار

پدر دارد انارهای باغ پدربزرگ را دانه می‌کند
پیشنهاد می‌کنم برای پیرمرد فاتحه بخواند
پدر انارها را دانه می‌کند و لبانش را می‌جنباند
مادر از توی اتاق صدا می‌زند:
«نخوان نخوان
اینها انارهای باغ همسایه‌اند.»

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :