308

ساری بر چناری می‌خواند
من نه از دل سار خبر دارم
نه از دل چنار
گلی از شکاف سنگی می‌روید
من نه از دل گل خبر دارم
نه از دل سنگ
تو برایم پیام خالی می‌فرستی
من نه از تو خبر دارم
نه از دل خالی پیام
من فقط حدس می‌زنم
حدس می‌زنم که سار به چنار دل داده
که گل به سنگ محتاج است
که تو به من راغبی
من فقط حدس می‌زنم گاهی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :


304

نه زمین از ماه دل می‌کَند

نه من از تو

نه از ماه چیزی به زمین می‌رسد

نه از تو چیزی به من

آب دریاها از جاذبه‌ی ماه

کمی بالا و پایین می‌رود

قفس سینه‌ی من از آهِ نبودنت

 

نه از من چیزی به تو می‌رسد

نه دیگر از زمین چیزی به ماه

آپولو یازده حالا یک آهن‌پاره‌ی فراموش‌شده است

نیل آرمسترانگ هم که مرده

با این حال

نه زمین از ماه دل می‌کند

نه من از تو

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :


زعفران‌هایی برای دیگران

رفته بودم مادربزرگ را ببرم بانک حقوقش را بگیرد. جلوی بانک یک مغازه‌ی عطاری بود با دو مشتری موطلاییِ کوله به پشت. دیدم که برای معامله با آقای عطار، زبان دست و بالشان را بسته. سراغشان رفتم و با روحیه‌ای که پیشترها در خودم سراغ نداشتم پیشنهاد دادم برایشان ترجمه‌ی مجانی کنم. مجانی را گفنم که وحشت نکنند. لبخند زدند و تشکر کردند، بسته‌های زعفران‌ را مشت مشت توی کیفشان ریختند و با هر مشتی اسم یک دوست را آوردند: یک مشت برای ورونیکا، یک مشت برای ناتاشا، یک مشت برای ولگا. ذوق‌زده بودند از خریدشان، از زمین سخاوتمندی که رویش ایستاده بودند. خانمی که مسن‌تر بود می‌گفت: داریم از ایران‌تان لذت می‌بریم. من هم اضافه کردم: ایرانمان و البته نرخ برابری ارز. فکر کردم شاید حرفم خنده به لبشان بیاورد. اما ظاهرن پرت شدند به زمانی در گذشته. تعریف کردند که اسلواک هستند و تورم دویست درصدی و سیصد درصدی را هم به عمرشان دیده‌اند و معنی سقوط ارزش پول را می‌دانند. خانمی که جوانتر بود دستش را برایم مثل موج بالا و پایین کرد و سعی کرد تصویر قله‌ای را برایم مجسم کنم که از پس هر دره‌ای وجود دارد. مادر بزرگ آن‌ طرف منتظرم بود تا از خیابان ردش کنم. برای همین فرصت نشد برایشان تعریف کنم بعضی از دره‌ها به دشت می‌رسند، فرصت نداشتم برایشان بگویم زعفران ایرانی علاوه بر عطر و طعم و رنگ، خنده می‌آورد، خوش‌بینی می‌آورد، دل خوش می‌آورد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :


انارهای محصور باغ

بروی داروخانه، انسولین نایاب باشد، شوری اشک‌های زن برای شوهر دیابتی‌اش را حس کنی، از داروخانه بیایی بیرون بروی همبرگر بخوری با دلستر انار. بالاپوش مورد علاقه‌ات هفتصد هزار تومن باشد. بروی بایستی پای درخت انار بگویی: یک مشت یاقوت بده تا برایت بگویم پشت این دیوارها چه خبر است.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :