شلغم‌ شیرین است

باران می‌بارد، باران این‌جا معنی‌اش با باران استوا فرق دارد، با باران شمال فرق دارد، با باران تهران فرق دارد. آقای بی اچ متیوز هم همین را می‌گوید؛ که هجرت هیچ واژه‌ای از زبانی به زبان دیگر، از فردی به فرد دیگر بی نقصان نیست. این یعنی باران من با باران آدم‌های هم‌چترم هم فرق دارد. خلاصه که باران باریده بود و ما باران را بهانه کردیم که برویم باغ. دیدیم درخت‌ها هنوز کامل دست از سر برگ‌های زردشان نکشیده‌اند، انارها توی دست شاخه‌ها ترک‌هاشان را عمیقتر می‌کنند. دیدیم عکس آسمان افتاده توی حوض، عکس درخت زیتون افتاده توی عکس آسمان. ماهی‌ها توی ابرها و آسمان و قطره‌های باران و شاخه‌های زیتون شنا می‌کردند. فکر کنم من این تصویر را هزار بار هم که ببینم باز شگفت زده خواهم شد. دوست دارم آدم‌های دور و برم را صدا کنم و دنیای وارونه‌ی ماهی‌ها را نشانشان بدهم. اما آدم‌های من حواسشان به دیوارهاست بیشتر؛ به درها، به چارچوب‌ها. اوه راستی شلغم‌ها؛ شلغم‌ها وسط این سرما و سوز برگ‌هایشان از هر برگی بهاری سبزتر است. خوب یادم است پدر بزرگ می‌گفت شلغم تا آب برف نخورد شیرین نمی‌شود. در این صورت شلغم‌های این‌جا هیچ‌وقت شیرین نمی‌شوند. من یک شلغم از توی خاک بیرون کشیدم، گل‌هایش را زیر آب شستم و به آدم‌ها تعارف کردم. آدم‌ها اما معتقد بودند شلغم خام خوراک چارپایان است. من شلغم تازه را گاز زدم. شیرین بود. فکر کردم قله‌های برفی شاید توی جلد خیالم خزیده‌ باشند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :