راسل

اگر نظر مخالف شما را عصبانی می‌کند، نشان آن است که شما ناخودآگاه می‌دانید که دلیل خوبی برای آنچه فکر می‌کنید درست است ندارید. اگر کسی اصرار کند که جمع دو با دو برابر پنج است یا ایسلند روی خط استوا قرار دارد؛ شما بیشتر احساس دلسوزی می‌کنید تا خشم، مگر اینکه آنقدر کم از حساب و جغرافی بدانید که نظر او عقیده ی شما را به لرزه درآورد!

برتراند راسل |  پیرامون مزخرفات روشنفکرانه (1943) 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


اشغال

اسرائیل باش
تمام تنم را اشغال کن
و هرگز به مرزهای ١٩۶٧ بازنگرد

 

ابک

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۳۱ می ۲۰۱۳

آدم رفته رفته بیش از حد بردبار می شود.
آگاهانه و تعمداً بردبار می شود. این مصیبت است.

کارلوس فوئنتس، پوست انداختن

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۳۱ می ۲۰۱۳

بعضی‌ زبان‌ها بنا به اقتضای شرایط و مولفه‌های فرهنگی خاص حاکم بر حوزه‌ی نفوذشان، در حوزه‌های مشخص واژگان بیشتری تولید کرده‌اند. مثلا طبسی‌ها برای درخت خرما و مشتقاتش چند ده برابر من و شما واژه دارند. یا به فرض تعداد واژگانی که اعراب برای شتر می‌داند و به کار می‌گیرد باید خیلی بیش از واژگان ما باشد. مرحوم سحابی در مصاحبه‌ای می‌گفت یک بانوی میان‌سال فرانسوی وقتی وارد گل‌فروشی می‌شود دست کم نام چهل-پنجاه گل مختلف را بلد است حال آنکه این رقم برای یکی بانوی ایرانی میان‌سال در تهران شاید از عدد پنج تجاوز نکند. خب مشخص است که هر چه تعداد این واژگان در یک حوزه‌ی خاص بیشتر باشد، دقت و کیفیت انتقال پیام نیز بالاتر است. درست مثل نمایشگری با تعداد پیکسل‌های بالاتر که به طبع، تصویر با کیفیت‌تری از یک نمایشگر با تعداد پیکسل‌ها کمتر نشان می‌دهد. یادم هست یک زمانی از قول یک پزشک فارس‌زبانِ شاغل تبریز خواندم که آذری‌ها برای دردِ عصبی معده و درد ناشی از التهاب معده و و درد زخم معده واژه‌های مجزایی دارند، برای همین وقتی دردشان را برایش بازگو می‌کنند بدون آندوسکپی برایشان دارو تجویز می‌کند. حالا نشسته‌ام دارم به واژگانی که برای بیان «درد» می‌شناسم فکر می‌کنم و اینکه چقدر بعضی وقت‌ها برای بیان مفهومی که در بعضی از زبانها شاید با یک کلمه‌ی ساده و مصطلح منتقل می‌شود، باید به خلاقیتمان متوسل شویم. مثلا الان چند روزی است که گلویم یک دردی دارد که شبیه اسفنج است. در واقع خودم اسمش را گذاشته‌ام درد اسفنجی. چون چشمم را که می‌بندم دردم را شبیه یک اسفنج با بافت‌های درشت می‌بینم که به رنگی غلیظ آغشته شده و مثل مهر روی کاغذ می‌خورَد. چند تا اصطلاح دیگر برای درد در ذهنم هست که شک دارم بر سر آنها توافقی وجود داشته باشد. اصلاً بر سر کلمه که اجماع نباشد، عملاً قابلیتش برای انتقال معنا را از دست می‌دهد (بحث دارد به نشانه‌شناسی کشیده می‌شود). حالا من یک ساعت بنشینم به شما بگویم گلویم اسفنجی درد می‌کند، اگر «اسفنجی» در شما معادلی مشابه با معادل من نداشته باشد پیامم منتقل نمی‌شود. اصلاً فکر می‌کنم فارسی با این همه قدمت و این پیشنه‌ی ادبی هنوز که هنوز است در تعدد واژگان ضروری برای بیان روزمرگی‌هامان هم کمیتش لنگ می‌زند. نمی‌دانم شاید هم من و شما کم جستجو کرده‌ایم، کم خوانده‌ایم کم با هم گفتگو کرده‌ایم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۲۷ می ۲۰۱۳

هنرِ حرف زدن با پدر لای اخبار تلویزیون

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۲۷ می ۲۰۱۳

یک ژانری در نوشتار هست مشتمل بر حرف‌هایی که خواسته‌ایم بگوییم و نتوانسته‌ایم، تصیماتی که باید می‌گرفتیم و نگرفته‌ایم، حاضرجوابی‌هایی که باید می‌کرده‌ایم و نکرده‌ایم. یک ژانری هست که کارکردش باید مثل کارکرد جبرانی خواب‌هایمان باشد. درست مثل این که در خواب به دیدار معشوقی می‌رویم که در بیداری راهی به آغوشش نیست، توی گوش زورگویانی می‌کوبیم که توی بیداری یک لقمه‌مان می‌کنند. یک ژانری در نوشتارِ این حوالی هست که اگر نباشد یک درصدِ بزرگی از نوشته‌های اینجا هم نیستند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


اندوه

باد می‌وزد
اندوه‌هایی
در جهان
جا به جا می‌شود

ن. ر.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۲۰ می ۲۰۱۳

اورهان پاموک می‌گفت اینجایی که ما زندگی می‌کنیم، بوسیدن را از پدرمادرهایمان یاد نمی‌گیریم، در خیلی جاهای دیگر دنیا هم همین‌طور است. پاموک می‌گفت این سینما است که بوسیدن را به ما یاد می‌دهد؛ می‌گفت ما از این نظر هم مرهون سینماییم. 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۱۷ می ۲۰۱۳

در سر من در هر نت موسیقی، یک «کم کن صدای این لعنتی رو» مستتر است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


روشن

احساس می‌کنم اولین شعری که بشر گفته در فراق بوده. گریه قبل از خنده کشف شده. ‏من اگر در عصر حجر بودم، هنگام تراشیدن چوب برای ساختن نیزه، با واژه‌های همان عصر، چیزی که می‌گفتم این بود. 
جان به در می‌برد شکار
نیزه‌ام خطا خواهد رفت
من دلتنگم

روشن

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۳۰ آوریل ۲۰۱۳

یک نفرشان آمد گفت «فردا کلاس بَسکت دارم، میشه کلاس شما رو نیام؟» فوری سر تکون دادم گفتم: «اول بسکت، اول بسکت.» واقعن معتقدم اول بسکت.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۲۸ آوریل ۲۰۱۳

امسال به نظرم باید سال نوشتن و منتشر نکردن، دیدن و نگفتن، خواستن و بروز ندادن،  مردن و دم نزدن نامگذاری کرد. یک سال‌های انقد جان ندارند که باید در سال‌ها بعد و قبل ادغامشان کرد. اصلن یک سال‌های انقدر نحیفند که برایشان سر رسید هم چاپ نمی‌کنند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۱۱ آوریل ۲۰۱۳

یک طبقه‌ای هست که اگر آناناس دو هزار تومن باشد، یا بیست هزار تومن چندان برایش توفیری نخواهد داشت. یک طبقه‌ای هم هست که اصلن نمی‌داند آناناس چیست و مسلمن قیمت آناناس برایش محلی از اعراب ندارد. یک طبقه‌ای هم هست، میان این دو طبقه، که صبح تا شب توی اینترنت و تلویزیون و در خلال وبلاگ و کتاب و مجله سر و کارش با آناناس‌نگاری است و وقتی از جلوی آناناس رد می‌شود سرش را پایین می‌اندازد و خودش را به ندیدن می‌زند.

1. آناناس اینجا مثل است، در مثل مناقشه نکنید. 
2. قیمت یک آناناس متوسط در بقالی سر کوچه ما حدود بیست هزار تومن است.
3. قیمت یک کیلو گوجه فرنگی در بقالی سر کوچه ما سه هزار و دویست و پنجاه تومن است.
4. آناناس را با کتاب و مجله و سی دی و لپ‌تاپ و ... جایگزین کنید، معادله همچنان برقرار است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


دختر همسایه

خوشگل‌ترین دختر
دختر همسایه است
با این وضع ترافیک.

کیومرث منشی‌زاده

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۵ آوریل ۲۰۱۳

خبر آمد که کتابم برنده‌ی هیچ جایزه‌ای نشده. باز هم باختم. آمدم بنویسم دارم عادت می‌کنم. دیدم برای این حرف دیگر خیلی دیر است. عادت کرده‌ام، رفته. الان اگر حوصله چای دم کردن داشتم. آخر همین پست می‌نوشتم. خوبم، چای می‌نوشم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


۵ آوریل ۲۰۱۳

یک وقت‌هایی آدم دلش می‌خواهد، خیلی نرم و بی صدا بخزد زیر پوست یک زندگی‌هایی. حالا شما بگوئید آواز دهل شنیدن از دور خوش است. من اما فکر می‌کنم، همین هم خوب است که دست‌کم زندگی‌هایی هستند که از دور صدای توپ و تانک نمی‌دهند. 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :