شکنجه در صفهای طویل نانوایی و پاسداری از حریم قانون

شایان(پسر پسرخاله مامانم که کلاس اول -دوم راهنمائیه) درست کنار خونمون نانوایی داشت... یه نونوایی بی در و پیکر، با فقط یه تنور و یه انبر واسه بیرون آوردن نانها از تنور، - چیزی شبیه یک نانوایی سیار - یه دستمال یزدی هم به سبک شاطرای فابریک دور سرش بسته بود!

 

اون روز روز شومی بود آخه باید نون میگرفتم همیشه توی راه خانه به نانوای و مخصوصا توی صف نانوایی هستش که به یاد حقوق بشر، سندیکاهای کارگری، تشکلهای کمونیستی و... میافتم آخه اینکه یه نفر انسان بیچارهِ بدبخت مجبوره واسه رفاه یه عده مرفه بی خبر از مشقات نون خریدن توی صفهای طویل نونوایی شکنجه بشه بد جوری رو اعصابمه!

 

در خونه رو باز کردم و یه نگاه به این ور اونور کوچه انداختم در حالی که با چشمام دنبال شایان میگشتم... بالاخره پیداش کردم داشت همون جا کنار کوچه نهاری که همسایه ها واسش اوردن رو با اشتها میخورد...

بهش گفتم شایان ما که با هم فامیلیم یه کاری واسمون بکن....، یه چنتا نون بده به ما زودتر بریم.. آخه از نون خریدم بیزارم و ترجیح میدم کمتر وقتمو توی دکان نانوایی بگذرونم...گفت باشه فقط به یه شرط نونت رو زود آماده میکنم اونم اینکه تو هم دعا کنی تیممون امروز بازیو ببره ... ( آخه شایان خیلی فوتبالیه!) منم بر خلاف میل باطنیم و با اکراه (چون طرفدار تیم رقیبه) گفتم: باشه قبوله... نون رو زود بده میخوام برم....

پنج تا نون از توی تنور در آورد و گذاشت  تو دستام....نونها رو  گرفتم و دویدم توی خونه...

 

...در رو که باز کردم دیدم سبیل در سبیل مهمون نشسته توی خونمون از دوست و فامیل و آشنا تا همسایه و بقال مقال محل و... یه چند نفری هم میون جمعیت خواب بودن، یکی روی مبل توی پذیرای اون یکی زیر میز ناهار خوری ... یکی در حالت نشسته چرت میزد...

 

...همونجور که نونها را با چنگ و دندون نگه داشته بودم که روی زمین نریزن به سمت آشپزخونه رفتم، اصلا تعادل نداشتم.. نونها هم که نرمه نرمه داشتن توی راه میریختن.. خلاصه به هر مکافاتی بود خودمو رسوندم به میز نهار خوری توی آشپزخونه و نونها رو ول کردم روی میز...

 

...سرمو که بلند کردم مامانو دیدم که دست به سینه و با یک قیافه حق به جانب بالای سرم وایساده و آماده اینه که به خاطراینکه نونها رو توی راه ریختم سرم داد بکشه- انگاری قدش سه برابر قد من شده بود... درست مثل هفده – هجده سال پیش...بعله حدسم درست بود هرچی که از دهنش در میومد حوالم کرد منتها با صدایی نه چندان بلند آخه یه عالمه مهمون داشتییم! منم نامردی نکردم و بلند بلند شروع کردم از خودم دفاع کردن و داد و هوار کشیدن که آره من تو این خونه شدم نوکر شما.. همش میپیچید به پر وپای من انگاری دیواری کوتاهتر از دیوار من تو این خونه نیست.... مامان هم با صدای این بار دیگه بلند گفت: از هیشکی خجالت نمیکشی حداقل از .... خانم همسایه طبقه پایینمون خجالن بکش (آخه اونم جزو مهمونا بود) جواب دادم الان دیگه دیوارهای این خونه هم به جرو بحثهای ما عادت کردن چه برسه یه اون بنده خدا.... مامان در جوابم گفت قانونا...

با کمال عصبانیت حرفشو قطع کردم و با تمام قدرتم فریاد کشیدم تو رو خدا حرف قانون رو نزن که......

 

... از خواب پریدم دیدم بالای سرم وایساده.... یه لحطه به خودم اومدم دیدم حسابی خیس عرق شدم! لبخندی زد و گفت: چیه چرا تو خواب قانون- قانون میکنی پسر؟ بازم خواب سیاسی دیدی؟! خندیدم و گفتم آره! خواب سیاسی دیدم! خواب دیدم یه "اقتدار گرا" داشت شکنجم میکرد!!!

 

توضیحات:

 

قبل ازاینکه بخوابم سر شلخته بازی های زنجیره ایم با مامان یه نیمچه بگو مگویی کرده بودیم یه اضافه اینکه یه مقاله در مورد تفسیر مغرضانه قانون در مورد اعطای مجوز به کروبی برای تاسیس سبکه صبا در "روز آنلان" خونده بودم!

  

 

طفلی شایان، نمیدونم واسه چی مجبور شد توی این خواب من رول یه نانوای خانه بدوش رو بازی کنه!

 

اون سه نفری که توی خواب من خواب بودن شناسایی شدن ، که در یک محفل خصوصی هویتشون رو افشا خواهم کرد!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳۸٤
تگ ها :