::Interregnum::

الان 4 روزه که دارم مثل الاغ یه خروار اسم واسه امتحان تاریخ ادبیاتم  حفظ میکنم از اولین اسقف کانتربری .... تا آخرین سگ در خونه کینگ آلفرد.... برام مثل روز روشنه که این اسمهایی که حفظ کردم بیشتر از یه هفته تو ذهنم باقی نمیمونهولی خوب اگه تا روز امتحان هم یادم بمونه خودش خیلیه که البته اونم رو بعید میدونم، دلم میخواست حوصلش رو داشتم اسمهای خاص و اسامی کتابها رو میشمردم.. فکر میکنم به اندازه یه دیکشنری کامل Who Is Who باشه....

 

... امروز بعد از 4 روز توی خونه موندن و با شعرا و نویسندگان سر و کله زدن و به اول و آخرشون فحش نثار کردن.... مجبور شدم از خونه بزنم بیرون ... حدس بزنید واسه چی ؟ ... بله درسته واسه نون خریدن....

از نونوایی که بر می گشتم یه حسی بهم میگفت که خیابون چقدر عوض شده اصلا به جان خودم یه لحظه نفهمیدم کجا هستم بعد از یه مدت فکر کردن و زل زدن به در و دیوار و اینطرف و اون طرف متوجه شدم همه درختای خیابون رو هرس کردن... چشمتون روز بد نبینه عجب منظره چشم خراشی ، خیابون دقیقا شده بود عین  اونایی که برای اولین بار تو عمرشون موهای سرشون رو واسه سربازی میتراشند... اصلا میدونید خیابون بی درخت مثل چلو کباب بدون گوجه ست....

خودم میدونم دارم پرپوچ مینویسم... اینا از اثرات همنشینی با حضرات شکسپیر و چاسر و میلتون و کوفت و زهر ماره... ایشالا دو هفته دیگه که امتحانام تموم شد حالم خوب میشه.. راستی شاید تا امتحانام تموم نشه دیگه آپدیت نکنم... حتما میگید خدا رو شکر .... اما زیاد خوشحال نباشید زیاد طول نمیکشه... زود بر میگردم....

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤
تگ ها :