دو سال تنهایی

یه ماه بود که همه وجودم در آماده باش کامل به سر میبرد.... یه ماه بود که ترسش همه وجودمو فرا گرفته بود... با اینکه تصورش برام غیر ممکن بود منتظرش بودم... یه ماه بود که هر زنگ تلفن یه رشته از اعصابمو می خشکوند... یه ماه بود که زنگ تمام وسایل دور و برم زندگی رو بر من حرام کرده بود.....یه ماه بود که کابوس شبانش خواب رو از چشمام دزدیه بود..

  

...اما بالاخره اون اتفاق شوم افتاد..  سرظهر بود اوایل تعطیلات عید..  اصلا چرا این طوری بگم... دقیقا ساعت دوازده و ده دقیقه روز سوم فروردین هشتاد و سه بود، خسته و کوفته از دید و بازدیدهای اعصاب خوردکن زنجیره ای عید اومده بودیم خونه و واسه رفع خستگی روی تختم دراز کشیده بودم.. تو اون ساعت از روز اصلا سابقه نداشت  بخوابم.. اما با این همه نمیدونم چطور شده که یهو خوابم برد ....

  

..خواب دیدم تو جمع دوستان نشستیم و داریم گپ میزنیم ، حمید هم بود. اما نه با اون شکل و شمایل بیمار، نه با اون ظاهر زار و نزار اون اواخرش... با موهای بلند وپرپشت، با هیکل ورزشکاریش، درست مثل یکسال و نیم پیش از اون تاریخ... آره داشتیم بلند بلند حرف میزدیم و شوخی میکردیم و قهقه میزدیم که یهو از جاش بلند شد وایساد.. تا از جاش بلند شد همه ساکت شدیم... جو سنگینی بر فضا حاکم شده بود... خیلی جدی اومد با تک تکمون دست داد... گفت بچه ها من دارم میرم! اگه همدیگرو ندیدیم خداحافظ!... هنوز طنین اون "خداحافظ" توی گوشمه ...تک تک حروفش رو پر رنگ ادا میکرد... انگار میخواست تلافی همه خداحافظهایی که دیگه نمیتونست بکنه با این خداحافظی در بیاره... انگاری میدونست این یکی وداع آخره... آره رفت و حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد.... "خ د ا ح ا ف ظ...... خ د ا ح ا ف ظ"

 

  با همون تکرار مداوم و پر طنین "خ د ا ح ا ف ظ...... خ د ا ح ا ف ظ......." از جام پریدم... چشمامو مالیدم و به ساعت نگاه کردم.... هنوز دو دقیقه نبود که خوابیده بودم... تازه فهمیدم اون صدایی که منو بیدار کرده زنگ موبایلمه نه بوق ممتد خداحافظ خداحافظ... موبایلو که هنوز چراغش سو سو میزد برداشتم...یه پیام داشتم... نوشته بود.. عرفان، حمید رفت....اون موقع تازه فهمیدم که چرا باید اون ساعت از روز بخوابم... تازه فهمیدم که حمید باوفام نمیخواد بدون خداحافظی بره!... تازه داشتم میفهمیدم......

  

میتونم بگم تو اون لحظه ی خاص هیچ حس خاصی نداشتم، یه جورایی مسخ شده بودم... تمام تنم کرخت شده بود. با این حال از جام بلند شدم، خیلی خونسرد یه پیرهن مشکی از اون ته کمدم پیدا کردم،با طمانینه خاصی دکمه هاشو یکی یکی بستم... با خونسردی تمام موهامو شونه زدم... کلیدم رو برداشتم همه جا رو چک کردم که چیزی رو فراموش نکرده باشم... و پیاده راه افتادم به سمت خونشون... انگار اصلا برای کارام از خودم هیچ اراده ای ندارم.. انگار یه دست نامرئی داشت کنترلم میکرد انگار یه صدایی از نا کجا داشت  بهم دستور میداد که چیکار بکنم و چیکار نکنم....

 

  تنها چیزی که از مسافت بین خونمون و خونشون یادمه اینه که توی راه مدام با دستم چشمامو لمس میکردم ببینم خیسن یا نه! اما انگار نه انگار... مثل بیابون برهوت خشک و بی آب بودن....حتی توی دلم هم ذره ای احساس ناراحتی نمیکردم، به تنها چیزی که در اون لحظه فکر میکردم این بود که عرفان تو الان باید ناراحت باشی... تو الان باید گریه کنی...تو الان باید زار بزنی.... اما نه!  انگاری این عرفان فقط داشت به این فکر میکرد که دیگه هیچ زنگ تلفنی اعصابش رو متشنج نمیکنه.... دیگه شبها کابوس نمیبینه... دیگه هیچکس هیچ خبر وحشتناکی نداره که بهش بده...به این فکر میکرد که دیگه همه چیز تموم شده... همه چیز....

 

 ...رسیدم سر کوچشون.... بازم خبری نبود.. پیچیدم توی کوچه، یه پارچه سیاه روی دیوارشون نصب شده بود درست همون دیواری که چند سال پیش با خط درشت روش نوشته بودیم "یادگاری عرفان و حمید تابستان 80" درست همون دیواری که ساعتها دوتایی بهش تکیه میدادیم و از زمین و زمان میگفتیم در حالی که پشتمون به دیوار حضور همدیگه گرم بود...درست همون دیواری که وقتی برای اولین بار دزدکی ماشین بابا رو برداشته بودم و برای تقسیم کردن شادیم با حمید  یه راست در خونشون رونده بودمش، حکایت تکراری "سپر، مانع و خش " رو واسم معنی کرده بود...آره همون تکه پارچه سیاه، انگاری یه دفعه همه ی ابرای دلم رو بارور کرد... تازه اون موقع فهمیدم که سکوت و سردیم تا اون لحظه، آرامشی بود قبل از طوفان.... طوفانی که تا روزها و هفته ها طغیان میکرد و هنوزم گاه گداری بر صخره های نمکی چشمام میکوبه و ویرانم میکنه....درست مثل همین الان...همین الان که "دو سال از تنهایی" من میگذره...

 

پی نوشت: این پست رو خیلی وقته نوشتم، قاعدتا باید روز سوم فروردین پابلیشش میکردم ولی به دو دلیل الان این کار رو انجام میدم... اول اینکه طاقت ندارم تا اون موقع صبر کنم... دوم هم اینکه نمیخوام تو اون روزای قشنگ عید حال و هوای کسی رو بارونی کنم....

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :